برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Rebecca

این روزها همش یاد ربکا می افتم.

 بیچاره دختر جوان مجبور بود با یاد و خاطره ی یک زن دیگر  که توی ذهن شوهرش جا خوش کرده بود زندگی کند. با سایه ی سنگین معشوقه ی قبلی همسرش.  من که دختر هستم سنگینی این سایه را درک می کنم. و تلاشهای دختر را وقتی می خواست این زن مرده را بشناسد و خودش را به او نزدیک کند تا شاید جایی در قلب شوهرش پیدا کند. دلم به حالش می سوزد. مخصوصا وقتی فهمید که این زن فقط یک فاحشه بوده است.

چقدر طرح روی جلد را دوست داشتم. چقدر زیبا این مرد، دخترک را توی آغوش خودش پناه داده بود. ولی نمی دانم هیچ وقت فهمید یا نه که چه جوری ذهنش را تحلیل می برده است.

و باز نمی دانم چرا به اینجا که میرسم سریع یاد آناکارنینا می افتم...

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٤
comment نظرات ()