برای امروز، فردا و همیشه‌ام

شک نمی کنم

بهش گفته بودم این راهی که داری میروی به قهقرا هم نمی رود. گفته بودم خوب میشناسمشان و این طوری و آن طوری.گریه کرده بود. گفته بودم برای خودت میگویم. تشکر کرده بود. حرف ما تمام شده بود ولی دیگرانی بودند که همه چیز را آن طور که ما می خواستیم، نمی خواستند.دوباره برگشته بود و با عصبانیت گفته بود چرا همه چیز را کامل و آن طور که باید، نمی گویی. گفته بودم همه چیز را در همان حد که لازم هست، و درست همان طور که باید، گفتم. عصبانی تر شده بود و گفته بود نه! مشکل تو این است که به زور می خواهی خاص باشی. جوابش را نداده بودم. حتی نگاهش هم نکرده بودم. وقتی جلوی یک جمعیت نه خیلی کم، داد زد و بد و بیراه گفت هم نگاهش نکردم. می دانستم نمی داند، یا کم می داند. خیلی کم. و چطور باید به آن کسی که کم می دانست، زیاد می گفتم؟! درست که هم سن بودیم ولی شرایط خاص زندگی من خواسته بود که بیشتر تجربه کرده باشم، نه لزوما که بیشتر بدانم.  آخر من هنوز پایم را به این دنیا  نگذاشته بودم. هنوز حتی تصمیم به آمدن هم نگرفته بودم.

دوستهای جدیدی بودند که نمی دانم از کجا پایشان را به زندگی من گذاشته بودند. ولی بی شک حادثه دوستی اینها به حادثه محبت او ربط داشت. و بی شک دوست نبودند. با بهترین عنوان ها صدایم می کردند. گاه و بیگاه محبت می کردند و توجه نشان می دادند. ولی می شنیدم که پشت سرم هم زیادی محبت می کنند. آرام بودم، نگاهشان می کردم ، خودم را ازشان دور نگه می داشتم و لبخند میزدم. دوستیشان را هیچ وقت باور نکرده بودم. آنها هم نمی دانستند. یا خیلی کم می دانستند. چطور باید آرامشم را برایشان معنا می کردم. گفته بودند فقط می خواستیم بدانیم بعد چهار سال چطور به این آدم سرد دل داده. نگاهم کرده بود و معذرت خواهی کرده بود. گفته بود که تو (هم) بیگناه، به خاطر علاقه من تو این بازی افتادی. نگاهش کرده بودم و بهشان حق داده بودم. من هم دختر بودم و می دانستم چنین پسری برای هر دختری می تواند وسوسه برانگیز باشد گرچه به من تعلق نداشت. ولی من توی هیچ بازی ای نیافتاده بودم. همان طور که هیچ وقت توی هیچ نقطه ای گیر نکرده بودم.

آخر نمی دانستند. نمی دانستند که من هنوز تصمیم به آمدن هم نگرفته بودم. دستهایم هنوز گرم هم نشده بودند که یک دست سرد، محکم گرفتشان و من را به دنبال خودش کشید. و من با پایی که شاید بود و شاید نبود دنبالش رفتم.در آخر همه ی توانی که نداشتم را برای مقاومت جمع کردم.  مقاومت کردم. مدتها مقاومت  و تقلا کردم تا دستهایم را از آن دستهای سرد بیرون کشیدم. من همه ی جونم را همان جا گذاشتم و بعد پیکری که بود و نبودش معلوم نبود را توی خاک سرد زمینی که بود، خواباندم. و بعد از آن نه تنها دستها، که تمام بدن من هیچ وقت گرم نشد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
comment نظرات ()