برای امروز، فردا و همیشه‌ام

این هم روایتی

پس از عشق بازی خدا با خودش و آفرینش زمین و زمان و آدم و بنی آدم، اتفاق تازه ای رخ داد.

خدا بندگانش را عاشق شد.

و به مهر، پیروزی را بر آنان فرستاد. همه مست شدند. هر کس به پیمانه ی خود بهره ای از آن برد. و هر کس به پیمانه ی بی پیمانه ی خود غرور...

بندگان آن چنان مغرور شدند که گویی فردایی نیست. و هیچ کس به شکر دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته بود.

صاعقه ای و هشداری...

اما مست گوش شنیدن ندارد و چشم دیدن. مست همه عیش است و عیش.

او که دوری بنده از خود را تاب نداشت، بار دیگر به مهر، مصیبت را فرستاد.

و بندگان همه سرخورده، همه نا امید، همه نالان. گویی که فردایی نیست.

 هیچ کس به طلب یاری دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

 و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته ترین بود.

هم چون هر عاشقی، پای بسته رنجی که بدان گرفتار شده، خدا نیز با تکرار بازی به انتظار نشست تا که لحظه ای شاید هدایتی...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٥
comment نظرات ()