برای امروز، فردا و همیشه‌ام

شادم که می گذرند

این روزها که می گذرند
شادم
این روزها که می گذرند
شادم
که می گذرند
این روزها
شادم
که می گذرند.....
قیصر امین پور

بالاخره یک فرصت پیدا شد و به بهانه ی انگلیسی صحبت کردن، نشستم پای درد دل آقای رئیس. واقعا گاهی زندگی می تواند تا حدی اجبار باشد. ولی من قبول نمی کنم که تماما همین طور است. گاهی خودمان کوتاهی می کنیم و کم می گذاریم. و باز هم فکر می کنم زندگی گاهی فقط یک میدان جنگ است. پس باید یک جنگجوی خوب بود با یک روحیه ی قوی. باز هم زندگی اگر تو لجبازی، اگر یک دنده ای و سرسخت، من هزار مرتبه از تو بدتر. جلویت زانو نمی زنم.

............................................

خوشحال بودم که چهارشنبه تعطیل است و قراره که دو سه روز درست حسابی بخوابم. و سه شنبه سر کار به همه اعلام کردم که من می خواهم فردا صبح تا ساعت ١٠ بخوابم. هنوز پایم را توی خانه نگذاشته مامان گفت برای فردا صبح ساعت ٨ برایت نوبت تعلیم رانندگی گرفتم.  انگار که یک پارچ آب یخ ریختن روی سرم! و البته ترجمه ای که بهم تحمیل شد هم مزید بر علت شد!

.........................................

یکی از همکارهایمان نمایشگاه خطاطی زده است. امروز افتتاحیه اش بود. همه با هم رفتیم. تا اینجایش را داشته باشید...

مدتهاست که دنبال یک کاغذ فیروزه ای می گردم که طرح خیلی ساده و محوی هم داشته باشد تا بدهم برایم یک عبارت را رویش بنویسند. هیچ جا پیدا نکردم. تااینجا هم داشته باشید ...

امروز توی نمایشگاه این همکارمان یک تابلوی بسیار زیبا با یک زمینه ی فیروزه ای زیبا و طرح محو دیدم. ولی متاسفانه کار دست خودشان بود. یعنی اینکه هیچ جای دیگه چنین کاغذی را پیدا نمی کنم. مگر اینکه خودم بخواهم درستش کنم. اگر لازم بشود یاد می گیرم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()