برای امروز، فردا و همیشه‌ام

امروز فردا و همیشه ام

اگر یک روز سرد زمستانی وسط خیابان کنار یک دوره گرد٬ دور یک آتش بنشینی و چای داغ بخوری آرام می شوی؟

یا اگر یک روز گرم تابستانی کنار یک جوی آب بنشینی٬ کفشها و جورابهایت را در بیاری و پاهایت را توی آب بکنی؟

یا یک شب بهاری بالای پشت بام بلندترین ساختمان شهر بروی٬ روی یک لبه ی پشت بام بخوابی و سرت را به طرف پائین آویزان کنی؟

و یا

یک روز پائیزی همه ی برگهای خشک را جمع کنی و یک آتش بازی خوب راه بندازی؟

دوست داری همه ی کتابهایی که هر رزو بهت دهن کجی می کنند را هم توی این آتش بندازی؟

یا فکر کن یک روز که زیاد پای کامپیوتر نشستی یک باره مانیتور را بغل کنی و تا جایی که می توانی بالا ببریش و از آن بالا پرتش کنی روی زمین!

دوست داری تو چشمهای آدمهای اطرافت نگاه کنی و به تک تکشان بگویی چه احساسی بهشان داری؟

یک چاقو برداری و بزنی توی شکم آن کسی که ازش متنفری. یا نه ! چاقو را توی سینه ی خودت بزنی و دستت را بکنی داخل و قلبت را در بیاری و دو دستی جلوی آن کسی بگیریش که دوستش داری.

فکر کن به آن آدمی که همیشه سعی می کرده نصیحتت کند بگوی که احمق ترین آدمی است که تا حالا دیدی.

یا موبایل آن شازده ای که همه ی عشق و خوشیش بالا بردن مدل گوشی و ماشینیش بوده را  ازش بگیری و جلوی چشمهایش بکوبی توی دیوار تا خورد و خمیر بشود. 

یا به یکی یکی وبلاگهایی که صاحبانشان فکر می کنند خیلی کار درست هستند سر بزنی و برایشان کامنت بگذاری که متاسفم برای جماعتی که تو برترینشان هستی.

میشود به عقب تر برگشت.

می شود خندید به کسی که مسیر زندگیت را عوض کرد و برخلاف میلش این تغییر مسیر به نفع تو بوده است.

جلوی استادی که حاضر نیست فکر کند که شاید اطلاعات دانشجویی از خودش بیشتر باشد بایستی و بهش بگویی که خیلی بی سواد است.

یا دستهایت را حلقه کنی دور گردن مدیری که فکر می کند یک دختر دبیرستانی به خاطر جذابیتش گناهکار هم هست و آنقدر فشار بدی تا چشمهایش از حدقه اش بزند بیرون.

یا حتی قبل تر

تیکه تیکه کنی همه ی عروسک های خواهری را که همیشه دلت را با وسایلی که حتی بهتر از مال تو هم نبوده اند٬ آب می کرده.

یا پاره پاره کنی کتابهای برادری را که دلش می خواسته ازت بغراط و سقراط و افلاطون بسازد.

یا با یک مداد قرمز دفتر معلمی را که همیشه به خاطر اینکه دوست داشتی با مداد قرمز بنویسی٬ دعوایت می کرده را خط خطی کنی.

شیشه ی جوهر را خالی کنی روی سر دوستی که  همیشه لجت را در می آورد.

بروی توی مغازه ی پیرمرد خرت و پرت فروش آشنایی که همیشه به عشق خوراکی پیشش می رفتی و او هم دستهای گنده اش را توی گونی آجیلش می کرد و می چرخاند و می چرخاند تا صدای خرش خرشش دلت را آب کند و مشتش را بالا می آورد و بعد یواش یواش پائین تا به دست تو برسد و آخر سر هم از توی مشت گنده اش دو تا دونه پسته کف دستت می افتاد. بروی توی مغازه اش و گونی ها و سبدها یش را چپه کنی و همه ی مغازه اش را بریزی به هم.

اگر همه ی این کارها را بکنی ٬ آرام می شوی؟

مطمئن نیستم. که اگر بودم می کردم.

تنها چیزی که می دانم و مطمئنم این است که باید گذشت  از امروز و فردا و همیشه ام و تمام قاصدکهایش.

.........................................

کنکور نزدیک و ببخشید که سر نمی زنم به وبلاگهایتان.

فکر می کنم آنقدر نوشتم که اگر جیره بندی کنی تا مدتها و مدتها متن برای خوندن و به یادآوردنم داشته باشی.

شاید نوشتن از نوع دیگرش را تجربه کنم.

 

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
comment نظرات ()