برای امروز، فردا و همیشه‌ام

من آخرين را سروده بودم ...

فكر كن سه سال تمام ، يك گوشه ي ذهنت تصويري از يك ملاقات را مي ساختي. گاهي تا بي نهايت عاشقانه. اما آني كه بايد از كار در نمي آمد. پاكش مي كردي و از نو مي ساختي. يك ملاقات دوستانه اما صميمانه. باز هم نه! گاهي تا جايي كه مي توانستي منطق را چاشني اش مي كردي. و باز هم به تصوير مورد علاقه ات نمي رسيدي.

چيزي كه ازش مطمئن بودي ، اين بود كه انتظار آن لحظه را مي كشيدي.

حالا فكر كن بعد از سه سال ، كاملا خدا خواهانه همه چيز رو به راه مي شود. همه ي آن چيزهايي كه بايد.

ولي يه مشكل كوچيك همه چيز را به هم مي زند.

يك ترس كوچيك كه گوشه ي قلبت با نزديك شدن و نزديك تر شدن به لحظه ي موعود ، بزرگ و بزرگ تر مي شود.

توي يك لحظه طوري سرتا پايت را بر مي دارد كه انگار خوب مي شناسيش.انگار سالها باهاش اخت بودي. انگار سالها جز اين ترس هيچ احساس ديگري را تجربه نكردي.

ولي اين يك ترس جديد بود. نمي شناختمش. كنار آمد باهاش را بلد نبودم. جنگيدن باهاش را هم.

انگار كه ميخواهي بري جايي و تمام وجودت را جا بگذاري و بيايي.

کاش می دانستم که می توانم پیشت به اندازه ی تمام دلتنگیهایم گریه کنم!

اين بار من شكست خوردم !

...........................

پی نوشت :

اون لحظه ای که پيشم نشسته بود٬ از هميشه دلتنگ تر بودم.نگاه سردش مثل نگاه کسی که هيچ وقت به دنيا نيامده تا نگاهی داشته باشه٬ روی صورتم نشست.

و چه جوری احساس ميشه نگاهی که هست و نيست!

يک آن به گذشته های دورم رفتم. به زمانی که هيچ احساسی از گناه نداشتم.اون

زمان می تونستم به اندازهُ تمام دلتنگی هام گريه کنم. 

و حالا با اين همه دلتنگی٬حتی...

و حالا در برابر اين نگاه سرد

                      محکوم به سکوت بودن رو تجربه می کردم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸
comment نظرات ()