برای امروز، فردا و همیشه‌ام

مادر

احساس نانوشته مي خوانمش.

احساسي كه بر روي كاغذ نمي آيد. يا حتي روي لب.

فكرهاي خالي آدمهايي را ميماند كه هرگز به دنيا نيامده اند.

درست مثل كودكي كه هرشب مادر صدايم مي كند.

مثل كودكي كه تنها من از وجودش باخبرم.

و تنها او از وجودم.

تنها،

او،

وجودم ...

نوازشش مي كنم. كودك را نه! احساس را.

دلداري اش مي دهم. قول حمايتش مي دهم.

تنها من از وجودش با خبرم.

و نيازمنداست ، نوازشم را ، دلداري ام را ، حمايتم را.

شبها كوهي از غصه ها را برايم مي آورد. و قصه ها را.

قصه ي مردهاي بي غيرت و زنهاي بي شرم را.

و بكارتهاي كه هر روز و هر روز از بين مي روند.

بكارت احساس من، بكارت احساس تو ...

دلداري اش مي دهم. از گذر لحظه ها برايش مي گويم. از وجود آدمهايي كه تائيدش مي كنند. و

تحسينش.

آدمهايي كه شايد فقط هنوز به دنيا نيامده اند. و يا شايد هيچ وقت اين شانس را نداشته باشند.

آدمهايي كه پدرهايشان از وجود مادرهايشان بي خبرند. و هر شب را اشتباها كنار زني اشتباهي

صبح مي كنند.

از بهشت مي پرسد.

مادر جوابي ندارد.

گريه مي كند.

و من غرق نياز لمس كردن مي شوم.

لمس كردن و بوسيدن دستهاي كوچكش.

گريه مي كنم و نوازشش مي كنم .

كودكي را كه دست ندارد. و پا هم.

ولي من ضربان قلبش را مي شنوم.

ضربان قلب كودك بي قرارم ، دلگرمي ام ميدهد.

هر دو آرامش مي خواهيم.

و آرام، طوري كه خلوت دو نفره امان را به رسوايي نكشد، برايش مي گويم:

"بهشت را ، بگذار آدمها نسيه ببرند.

 

من تو را دارم و تو من را !"

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٤
comment نظرات ()