برای امروز، فردا و همیشه‌ام

صبح به خير

چقدر این روزهای اول را دوست دارم.

تغییرهای کوچک.

صفحه های تقویم یک بار دیگر ورق می خورند.

خیلی چیزها صفر می شوند.

منم صفرم الان :دی

..............................

یاد یک چیزی افتادم.

سال دوم دانشگاه بودیم. یکی از دوستهای صمیمی ام انتقالی گرفته بود و می خواست برود یک شهر دیگر. در واقع روز آخری بود که پیش ما بود. من و  این دوستم و یک دوست دیگر توی محوطه ی دانشگاه روی یک نیمکتی نشسته بودیم. و با فاصله ی خیلی کمی ٬ جلویمان دو تا پسر روی یک نیمکت دیگر نشسته بودند. پشتشان به ما بود. یکی از پسرها داشت حرف میزد. ماهم خودمان ناراحت ٬ کاملا ناخواسته حرفهایش را می شندیم. داشت از این می گفت که سه ترم پشت سر هم مشروط شده و اخراجش کردند. ما هم خودمان ناراحت. از باباش می گفت که باهاش رابطه ی خوبی ندارد. که حالا بهش سرکوفت می زند. تعریف میکرد که یک دفعه رفته بوده یک جایی و  وقتی می خواستد برگردد می بیند که کیف پولش را جا گذاشتد. می گفت باورت نمی شود که از کجای تهران پارس تا کجا پیاده رفتم. چون دلم نمی خواست بروم در خونه و به بابام بگم پول بده و از این جور چیزها. ما هم خودمان ناراحت. آقا این پسر این حرفها را زد و ما که توی آن لحظه خیلی احساساتی و ناراحت بودیم ٬ ناراحت تر هم شدیم. و بعدش حاج آقا شروع کرد به آواز خواندن. تو ای پری کجاییییییییییی! ما هم که خودمان ناراحت! سه تایی نشسته بودیم و گریه می کردیم.

حالا فکر کنید اگر پسره بر می گشت و ما را تا آن وضعیت می دید ٬ چی فکر می کرد با خودش؟

................................

چقدر تغییرهای کوچک رادوست دارم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱
comment نظرات ()