برای امروز، فردا و همیشه‌ام

وعده

امروز جلوی چشمهای گرد شده ی مامان و بابا به یک دوست سمج که گیر داده بود تو روزی چند ساعت درس می خوانی و هرچی می گفتم فعلا که روزی صفر ساعت و باور نمی کرد و چی و چی و چی گفتم که روزی چهارده ساعت درس می خوانم!

هناق که نیست !

..................................

این روزها فکرم به خاطر اینکه روی درس تمرکز نکند ٬ خیلی جاها می رود. خیلی قدیم. خیلی دور ٬خیلی پرت. آدمها را توی ذهنم مورد بررسی قرا می دهم. دلم برای هم کلاسی مهدکودکم تنگ می شود. یاد خاطرات دوران طفولیتم می افتم.

برای مامان تعریف می کنم که یادم است یک دفعه بغل بابا بودم و از جلوی یک ساختمان که همه اش شیشه بود رد می شدیم. مامان یک خرده فکر می کند و می گوید آنجا سالن راه آهن یزد بوده. بعد با تعجب می گوید یعنی تو یادت می آید ! عکسهایش را دیدی حالا تعریف می کنی!

چند وقت پیش هم خانه ی مادرجون ٬ تقریبا همه ی فامیل جمع بودند. بهشان گفتم که باباجون را خیلی یادم نیست. یکی دو تصویر ازش یادم است. به یک دری اشاره می کنم و می گویم مثلا یادم است که یک دفعه شیشه ی بالای این در شکسته بود. باباجون می خواست عوضش کند و مادرجون باهاش دعوا می کرد که بگذار بچه ها بیایند عوضش کنند. همه یادشان می آید . وسرشان را تکان می دهند که آره آره. مامان دوباره می گوید تو ۲ سالت بوده که بابا جون مرده. چه جوری یادت می آید؟ یکی تعریف کرده تو شنیدی!

..................................

غلط نکنم می خواهد بارون بیاد!

..................................

مامان شدیدا توهم زده که قرار است من را گاز بگیرد. ( نه اینکه مامان من را گاز بگیرد ها! گاز لوله کشی من را بگیرد! ( نه اینکه بیاد خواستگاری بگیرم ها! خفه ام کند!)) هی در اتاق را باز می کند می گوید اینجا بوی گاز می اید. هی می گوید در را نبند! و من تا به زور خوابم می برد٬ مامان لطف میکند و با هول و هراس می آید و داد میزنه سمیرا!

...................................

آخر من ۱۴ ساله را چه به کنکور!

..................................

ذهنم باهام لج کرده!

.................................

گربه ی مصطفی بلاست / بهانه گیر و بد اداست!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٧
comment نظرات ()