برای امروز، فردا و همیشه‌ام

چند وقت پيشا...

چند وقت پيشا رفتم تو يك لوازم بهداشتي كه  موس بخرم. همزمان با من يك دختر هيوجي هم وارد شد. و عجب هيوج هم بود! قد بسيار بلند. چاق! صورت گنده.داشت با گوشيش صحبت مي كرد كه فلاني از فلان جا بيا طرف ملك من هم ميام آنجا. و از گردن و از توي روسريش هم يك عالمه هندس فري و سيم آويزان بود.تا  از در رفتيم تو دختره با صداي خيلي خشن و لحن لات واري گفت آقا نيوا افتر شيو، بي فور شيو، مام ، اسپري ، ژل ريش و هرچي كه مردانه دارد براي من بياوريد. آقا هم نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت چشم ! و شروع كرد به جمع كردن. منم يه گوشه آقا موس مي خواهم. محلم نگذاشت. هي تند و تند مي پريد اين ور مغازه و آن ور مغازه و هر چي داشت مي ريخت روي ميز. دختره هم مشغول صحبت كردن با گوشيش بود كه يك گوشي ديگه اش زنگ زدم. از اين خدا حافظي كرد و شروع كرد به صحبت كردن با آن يكي. طرفي كه پشت خط بود هماني بود كه داشت اينها را برايش مي خريد. چون داشت ازش مي پرسيد جنس موهات چيه. اون نمي گفت انگار. دختره هم هي مي گفت اااا خودت را لوس نكن! من با چشمهاي نيمه گرد نگاهش مي كردم.و خيلي يواش مي گفتم آقا آقا موس مي خواهم. بازم انگار نه انگار. دختره شلوغش كرده بود نمي گذاشت صداي من به گوش آقاهه برسد و اون هم خودش مشغول جمع كردن بود. آخرش فكر كنم نصف مغازه اش را ريخت روي ميز و نيشش هم چنان تا بنا گوشش باز بود. دختره هم با هر تيكه اي كه مرده مي گذاشت روي ميز يك ابراز احساساتي مي كرد. منم هي آقا آقا ! تا آخر گفت چي مي خواهي خانم.  موس مي خواهم ! موس!

از يه گوشه اي يه موس نيوآ در آورد و كوبيد جلويم. منم خوب نگاهش كردم و گفتم من نيوآ نمي خواهم. هم تقلبي است و هم الكي گران! هيچ كس دوباره محلم نگذاشت.

دختره با ذوق و شوق تمام همه را نگاه كرد و گفت حوله ي نيوآ  هم برايم بياوريد. آقاهه ماند. گفت خانم ديگر حوله اش را نداريم! حالا خيلي هم لازم نيست. دختره گفت اختيار داريد !‌كمي فكر كرد و گفت آها ! ميروم يه حوله ي ساده مي خرم. بعد ميدهم يك گوشه اش مارك نيوآ را بدوزند.

من : ها ها ها

يك چشم غره اي بهم رفت كه سرم را انداختم پايين و دوباره يواش گفتم آقا !

اينجا ديگر همه ساكت شدند و ميكروفون افتاد دست من. من هم خوشحال !

_ من نيوآ نمي خوام هم تقلبي است هم گران !

آقاي فروشنده عصباني شد و موس را با عصبانيت از دستم گرفت و گفت نداريم خانم نداريم! و خيلي محترمانه از مغازه اش پرتم كرد بيرون!

من كه داشتم مي رفتم دختره داشت مي گفت واي! چي شد!

.............

اين دختره را كه ديدم ياد چند وقت پيشا افتادم. حدود هشت سال پيش. كلاس دوم دبيرستان بوديم. و يك گروه پنج شش نفري. و يك روز هم همگي از يك نفر كتك خورديم. حالا كتك هم كه نه! يعني همه امان كه نه! فقط يك نفرمان!

جريان از اين قرار بود كه داشتيم از مدرسه بر مي گشتيم كه يك پسر بچه يك ترقه انداخت جلويمان. ما هم همه : اه اه پسر بد! چرا ترقه مي اندازي! همه مشغول نق زدن بوديم كه يهو يه دختر هيوجي تقريبا هم سن و سال خودمان نمي دانم از كجا پيداش شد. دستش را زد به كمرش و وايساد جلويمان كه چه كارش داريد! ما هم كه كاريش نداشتيم! فقط حرف زديم. و يكي هم از يكي مردني تر. آن موقع هركولشان من بودم. يكي از دوستامون كه از همه قد بلندتر و در عين حال مردني تر بود(مريم) آمد جلوي دختره گفت تو چي مي گي !  دختره يقه ي مريم را گرفت كه حرف زيادي نزن و تا ما بفهميم چي شده يكي خوابوند تو گوش مريم. و ما همه د فرار! جلوي مدرسه امان يك پارك بود. يكي پشت درخت قايم شد يكي پشت ديوار. يكي پشت ماشين. خلاصه مريم ماند با آن دختره. و حسابي كتكهايش را خورد. وقتي همه چيز تمام شد، ما يواش يواش آفتابي شديم. ولي مريم محلمان نگذاشت و گريه كنان رفت. يك هفته هم با همه امان قهر بود!

.............

دلم برای ممول و این نوع نوشتن تنگ شده بود.

ادامه دارد ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱
comment نظرات ()