برای امروز، فردا و همیشه‌ام

...

تو حال و هوايي كه زياد هوشيار نيست ، تعريف مي كنه كه وقتي كم سن و سال بوده ، مادر ميانسالش مريض ميشه.  نمي دونستند بيماري چي بوده. مريضي خيلي شديد ميشه. و گويا روي عقلش هم تاثير ميگذاره. توي رختخواب شعر مي خونده ، گاهي مي رقصيده و حرفهاي بي ربط و بي معني ميزده. اطرافيانش آگاه نبودند. مي خنديدند.

تعريف مي كنه كه دائي اش ميره و دكتر گياهي مياره. جلوي چشمش سم ميريزند توي ليوان و به خورد مادرش مي دهند.

...

عفونت ريه اش به خونش هم زده. هوشيار نيست. ولي همش مي ترسه. از دست هيچ كس هيچ دارو و غذايي را قبول نمي كنه.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٠
comment نظرات ()