برای امروز، فردا و همیشه‌ام

مثل اين است که...

وقتی یه عالمه کار برای انجام دادن داری،

وقتی گیجی،

 وقتی  نمی دونی که چه کار باید بکنی،

وقتی که نمی دونی از کجا باید شروع کنی،

من بهت میگم :

زیاد فکر نکن. زیاد چشمات را نگردون و نگرد. از کوچکترین کار ممکن شروع کن. یه قدم کوچک

بردار.اولین چیزی که دم دستت هست را جا به جا کن. که سخت ترین قدم همین اولین قدمه!

و بعد از اون فقط به فکر همون قدمی باش که داری بر میداری. که کارت تو اون لحظه همون یه

قدمه. این کار را بکن و بعد ببین که همین قدمهای کوچیکت چه طوری تو را به هدف بزرگت می

رسونن!

AYP0603318

 الهی آمین!

مامان می گفت این خونه دیگه خونه بشو نیست. ولی اشتباه کرد. دیگه داره خونه میشه !

با هم تصمیم گرفتیم که لباسهای اضافی منو بندازیم دور.( فکر کن همین یه جمله ام برای یه

پست کافی بود. آخه کم چیزی که نیست! فکرش را بکن ! من و مامان با هم یه تصمیم گرفتیم !

با هم کنار آمدیم! ) اولین لباس را از کشو در آوردم و گفتم اینو نمی خوام.

مامان : اینو؟! اینو خالت از آمریکا فرستاده!

ممول: هرچی ! اذیتم می کنه.

لباس بعدی.

ممول : این را هم نمی خوام.

مامان: لباس به این خوبی . دست بزن به پارچه اش ببین چه جنسی داره!

ممول : از رنگش خوشم نمیاد.

لباس بعدی.

مامان: اون رو هم بده .

ممول: اینو؟! اینو می خوامش.

مامان: می خوای چه کارش کنی؟ کهنه شده . چند صد ساله داره کار می کنه!

ممول: حالا هرچی ! خیلی راحته.

مامان: اون  زیرپوشتم بده.

ممول: زیر پوشم چیه؟

مامان : همون که تنته.

ممول: این تامیه! زیر پوش نیست که !

...

ممول: اه! مامان پاشو برو اصلا همه ی لباسام رو می خوام.

همه رو گرفتم زیر بغلم و ریختمشون تو کشو.

مامان: اصلا لیاقتت اینه که همون لباسای کهنه و پاره را بپوشی.

ممول : دلم می خواد. کهنه بپوشم و راحت باشم بهتر از اینه که لباس نو بپوشم و معذب باشم!

...

 

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٦
comment نظرات ()