برای امروز، فردا و همیشه‌ام

هدف

نمیگذارم افکار منفی به سرم هجوم بیاورند. قول میدهم. نمیگذارم...

یک لحظه هم شک نکن سمیرا. حتی فقط یک لحظه!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

آرزوها

زمان خیلی زود میگذرد. خیلی چیزها عوض شده. دیگه نه زمان همان زمان قدیم است و نه من همان سمیرای قدیم. دیگر نه سال هشتاد و دو است و نه من همان دختر پر انرژی شیطان هستم. نه سال هشتاد و پنج و نه من آن آدم مصمم درس خوان، نه سال هشتاد و هفت و نه من آن دختر دنیای جدید، نه سال هشتاد و هشت و نه من آن دختر عاشق پیشه. حتی دیگه سال نود هم نیست که ندانم میخواهم با زندگیم چه کار کنم. خیلی گذشته است. آنقدر گذشته که تا بخواهم به خودم بیایم دیگر حتی نمیتوانم بگویم سال نود و یک هست. دیگر من آدمهای زیادی را توی زندگیم دیده ام. شکست ها و موفقیت های زیادی داشتم. آنقدر که بتوانم بگویم بهتر از قبل خیلی چیزها را میفهمم. دیگر نه دنبال خوش گذرانی هستم و نه رویا پردازی و نه عاشق پیشگی. حالا تمام چیزی که از زندگی میخواهم استقلال است.

ولی یک چیز همچنان در مورد من ثابت است. هنوز همان یک سر و یک دنیا آرزو هستم. همان سر خیره سر و همان آرزوهای تمام نشدنی. و همین یعنی سمیرا...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

نقطه؛ سر خط

زندگی گاهی همش میشود سرگیجه. سرگیجه بین کارهایی که تمام زندگیت انجام میدادی و به نوعی آنقدر تکرارشون کردی که بهشان خو گرفتی. کارهایی که انگار هیچ وقت قرار نیست دست از سر خودت و زندگیت بردارند. و اصلا نمیتوانی بفهمی که ایا زندگیت را میشه از آنها جدا کرد یا نه. یا باز هم اصلا نمیتوانی بفهمی که بدون آنها زندگیت معنی ای هم میتواند داشته باشد یا نه. این هم زندگی سمیراست. دختر خانم، دوباره امتحان. به نوعی دوباره کنکور. این بار ایتالیا. پنج ماه دیگر...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٥
comment نظرات ()

بودن

من هنوز هم هستم.

خیلی هستم.

مثل همیشه که بودم، هنوز هم هستم.

همیشه اگر یکی، این نوبت چندین بار هستم.

آنقدر هستم که اگر خسته شدی، باز هم باشم.

آنقدر هستم که پای رفتن خودم هم که برسد، باز هم باشم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٦
comment نظرات ()

per sempre

آینده را دوست دارم. با همه ی سورپرایزهایی که همیشه برایم داشته است و خواهد داشت ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۸
comment نظرات ()

سفر

این بار عازم ترکیه هستم. نه برای سفر و نه برای کنفرانس. که شاید یکی از مهمترین تصمیم های زندگیم را بگیرم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

ایران

یادم می آید یک زمانی آنقدر حالم خوب بود که اگر دلم از اتفاق های ساده، دل شکستن های کوچک، غصه های زودگذر و ... میگرفت، می آمدم اینجا می نوشتم و بعد خیلی ساده سبک میشدم و دوباره برمیگشتم به زندگی هر روزم. یادم می آید آنقدر دغدغه ام کم بود که میتوانستم فکر کنم چه چیزی باید کجا میبود و نیست و چه اتفاقی باید می افتاد و نیفتاد و چه اتفاقی حق نبود و افتاد کی چه حرفی را نباید میزد و زد و کی باید می ایستاد و حرفی میزد و ساکت ماند. اینکه حقم از زندگی چی بود چی نصیبم شد و چی حقم نبود و به سرم آمد. یادم می آید یک زمانی می توانسم از دوستهایم، خانوادم، اطرافیانم و یک زمان خیلی زیادی از مردهای کشورم گله کنم. یادم می آید یک زمانی آنقدر سرخوش بودم که مدتها تو فکرم بود که متنی بنویسم در مورد خودم، مادرم، خواهرم، دوستم و همه ی زنهای دیگر کشورم. می خواستم از احساس گناهی که نسل به نسل به ما منتقل و شده و هیچ وقت دست از سرمان بر نمیدارد بنویسم. احساس گناه از همه ی گناههایی که مرتکب نشدیم. متنی که به خاطر تغییرات و مشغله های اخیر زندگیم هیچ وقت نوشته نشد. متنی که حالا هم نمیتواند نوشته بشود چون دیگر به نظر نمی آید مشکل حادی باشد.

حالا دیگر فرقی نمیکند زن باشی یا مرد، مهم این است که ایرانی باشی و داخل این کشور. حالا دیگر نمیتوانی به حق و ناحق فکر کنی. حتی نمیتوانی فکر کنی چه اتفاقی افتاد، چه اتفاقی دارد می افتد یا حتی چه اتفاقی قرار است بیفتد. حتی دیگر درست را از غلط نمیشود تشخیص داد. حالا فقط می شود با چشم های گرد رسانه ها را دنبال کرد و خواند و شنید. حتی نمیشود باور کرد. انگار همه چیز یک شوخی است. یک جوک. نمیشود به این راحتی باور کرد که همه ی آرزوهایت خیلی راحت تر از آنکه فکر کنی بر باد رفتند و از آن طرف یک عده ی دیگر همه ی آرزوهای یک ملت را توی جیبشان گذاشتند و رفتند. که اگر باور کرده بودیم همین طور ساکت نمینشستیم و نگاه کنیم. یا بشنویم و لبخند بزنیم که "دیگرانی" بگویند این بدبختی ها که برای "ایرانی" چیزی نیست! ایرانیها از این بدبخت تر هم بوده اند و هیچ نگفته اند! این هم تحمل میکنند!

بگذارید حداقل کاری که میتوانیم را بکنیم. اینکه کشورمان دارد می شود زندانمان. یک زندان بزرگ برای زنده به گور کردن همه ی آرزوها و رویاهایمان. حداقل برای نسل من که هیچ وقت نتونست رویای ثابت و ممکنی داشته باشد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٦
comment نظرات ()

انتخاب

حق انتخاب را حالا دارم، که هر جفت دستهای زندگیم پر هستند...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
comment نظرات ()

دیدار

دنیا کف دستهای ما دو نفر است.

بیا چشمهایمان را ببندیم، انگشت اشاره امان را بالا ببریم و بگذاریم آن انتخاب کند که بهترین اتفاق زندگیمان کجای این دنیای کوچک، قرار است رنگ بودن بگیرد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٥
comment نظرات ()

از دوست داشتن

آرامش یعنی داشتن نگاه مردی، که بدون هیچ کلامی، وجودت را پر از اطمینان دوست داشته شدن میکند...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

سفر

تمامش را میشود در یک جمله خلاصه کرد:

نمیشود مثل قبل بود...

یا شاید:

نمیشود مثل قبل فکر کرد...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٤
comment نظرات ()

دلنوشت

خیلی وقت است که دل خوشی از نوشتن ندارم. نه اینکه دوست نداشته باشم بنویسم، بلکه وقتی فکر میکنی چه آدمهایی ممکن است نوشته هایت را بخوانند، دلزده میشوی. دوست نداری از روزمره ات بنویسی. دوست نداری نوشته هایت رنگ و بوی زندگیت را بدهند. هستند اطرافمان آدمهایی که دوست نداریم در جریان زندگیمان باشند. همانهایی که انرژیهای مثبت نمیفرستند. نه! نه فقط انرژی مثبت نمیفرستند، بلکه انرژی منفی هم میفرستند. همانهایی که در حد خواننده وبلاگ بودن هم محرم نیستند. و جالب تر اینجاست که هر چقدر از نوشتن فاصله میگیری، به همان اندازه تنبل میشوی در نوشتن. ولی دیگر دلم تنگ شده بود. برای خیلی چیزها...

*****

زندگی هیچ وقت قابل پیش بینی نبوده است. خیلی وقتها میشود برای آینده برنامه ریخت و قدم به قدم جلو رفت ولی هیچ تضمینی نیست که نتیجه همان بشود که میخواستی. خیلی وقتها زندگی برایت بهتر از آن چیزی که میخواستی رقم میزند و گاهی نه. ولی چیزی که من به تجربه فهمیده ام این است که کنار تلاش و برنامه ریزی، باید همیشه آماده باشی. آماده باشی و ببینی زندگی چه فرصت هایی سر راهت میگذارد. باید آماده باشی و قبل از آنکه دیر بشود، از فرصت هایش به نحو احسن استفاده کنی. باید دانست که زندگی منتظر تصمیم گیری ما نمیشیند. صبر نمیکند. سرعتش را با ما تنظیم نمیکند. باید جنبید، قبل از آنکه خیلی خیلی دیر بشود.

نمیدانم زندگی برای آینده من چه برنامه هایی دارد ولی مطمئنا من بهترین تصمیم را در شرایط خواهم گرفت. نمیدانم آینده قرار است چه بشود و از کجا قرار است سر در بیاورم. ولی هرکجا که باشم، قطعا جایی است که میبایست باشم.

نمیدانم این یکی از کجا افتاد وسط زندگی من و قرار است چه تاثیری روی زندگیم داشته باشد، ولی اول هفته آینده عازم ایتالیا هستم.

*****

خب برای آدمهایی مثل من که سالهاست وبلاگ مینویسیم، واضح است که وبلاگ نویسی قسمتی از زندگیمان شده باشد. حالا هر انگیزه و دلیل و هدفی که داشته باشیم. لازم نیست که بگویم نوشتن را دوست دارم یا اینکه نوشتن آرامم میکند. ولی مدتها بود دوست داشتم یک تغییری در نوشتنم بدهم. کوتاه نویسی هم جواب کار من نبود. دوست داشتم چیزی بیشتر از خاطره نویسی و دل نویسی و روزمره نویسی ارائه بدهم. دوست داشتم آکادمیک تر بنویسم. نتیجه ی کار این شد. به Translation Studio  من سر بزنید و از این نویسنده جوان حمایت کنید!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٥
comment نظرات ()

Impossible

من عاشق کارهای سخت هستم. درست به همان اندازه که از آدمهای سخت بیزارم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٤
comment نظرات ()

دوست

گفتیم شاید، ولی هر دو میدانستیم که باید بود.

مهم نیست. مهم تر این است که هر جای دنیا باشم، دوستی مثل تو دارم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱
comment نظرات ()

584

ببین، من و تو متعلق به یک قشر خاص جامعه هستیم. قشری که محدود به دو نفر میشود.

من و تو !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
comment نظرات ()

همدرد

یک لحظه دل گرفتگی بود...

یک لحظه خماری...

مثل اینکه تو اسمم را صدا کرده باشی و من تمام زنانگی هایم را به پایت ریخته باشم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()

عشق

که عشق آسان نمود اول

.

.

.

مشکل ها...

مشکل ها!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
comment نظرات ()

زخمه

حریفت نای ناله کردن هم ندارد.

دست نگه دار!

وقت زخمه زدن نیست...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳
comment نظرات ()

تکیه گاه

      شاید کمی سرد به نظر برسند، شاید کمی غرور داشته باشند، ولی همیشه هستند. همیشه میتوانی رویشان حساب کنی. می توانی مطمئن باشی که از روی هیجان کاری را انجام نمیدهند. که اگر حرفی میزنند، قدمی برمیدارند، حسابی در موردش فکر کرده اند و سبک سنگینش کرده اند. که میدانند دارند چه کار میکنند. همانهایی که اگر طرفت آمدند، بی بهانه نمیروند. چرا که آمدنشان با دلیل بوده است.

      اگر آدمهایی از این تیپ سر راهت قرار گرفتند، حسابی قدرشان را بدان.

      همانهایی را میگویم که اگر تکیه گاهت شدند، هیچ وقت پشتت را خالی نخواهند کرد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()

دوری

دورتر برو.

از فاصله بیشتری من را نگاه کن.

شاید بهتر دیدی حقیقت مرا.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →