برای امروز، فردا و همیشه‌ام

واژه ی پاکی
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸  کلمات کلیدی: زندگی ، عشق ، و همچنان زندگی

بهش گفته بودم یکی از آرزوهام این است که یک کلاس نقاشی داشته باشم. که یک ساختمان نه چندان بزرگ، ولی ایرانی و قدیمی باشد. که یک حیاط بزرگ داشته باشد با یک حوض وسطش و دوتا باغچه کنار حوض ها.  گفته بودم اگر چنین جایی داشتم همیشه حوض را پر آب میکردم و گلدان های خوشگل دورش میچیدم. گفته بودم همه این وسایل را میبردم بیرون و میچیدم توی حیاط و کلاس هایم را آنجا برگزار میکنم.

هفته ی پیش اولین جلسه نقاشی ای بود که از بعد از عید رفتم. دیدم تو حیاط داربست زده و پرده کشیده و همه ی تابلوهای بچه ها را برده بیرون. من که رفتم هنوز هم داشت وسیله جا به جا میکرد. گفت حوض و باغچه ندارم ولی روی این میز را پر میکنم از گلدان و آن گوشه هم آب نما میگذارم.

انگار بهشت را بهم هدیه داده بودند...

...

قدیمها وقتی کوه میرفتم این تصویر را که هی دارم ریز و ریزتر میشوم، دوست داشتم. دوست داشتم بروم. آنقدر بروم که نقطه بشوم و گم بشوم. اما حالا این طوری نیست.

این بار رو به روی کوه که نشسته بودیم، گفتم دوست داشتم آن بالا بودم. نوک قله نشسته بودم و پاهایم را آویزان کرده بودم پایین. ولی نه اینکه یک نقطه ی ریز باشم. دوست داشتم از همین فاصله هم که نگاه میکردیم، بزرگ دیده میشدم. که پاهایم حداقل تا وسط کوه میرسید.

دیگر دوست ندارم نقطه باشم...

...

همیشه آدم باید خودش را در حال جنگ نگه دارد. با خودش، با زندگی. همیشه باید در حال مبارزه بود و جنگید. هیچ وقت نباید گذاشت که آرامش و سکون به زندگی حکم فرما بشود. هیچ وقت نباید از شرایط موجود راضی بود. همیشه باید بالاتر را نگاه کرد و جلوتر رفت. زندگی نمیکنیم که به یک نقطه برسیم. زندگی میکنیم که برویم. آنقدر باید با خودمان بجنگیم که خودمان را در شرایطی نگه داریم که همیشه حق انتخاب داشته باشیم.

به خودم قول میدهم همیشه طوری زندگی کنم که انتخاب کننده باشم، نه انتخاب شونده...

...

قرار است بروم و کمدها و میزهای کلاس نقاشیمان را رنگ کنم.


 
...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥  کلمات کلیدی: زندگی ، آینده ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

آنقدر بالا میروم که حتی اگر قهرمان پرش هم بشوی، دستت به من نرسد.


 
از دوست
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱  کلمات کلیدی: زندگی ، آینده ، موفقیت ، و همچنان زندگی

نه سال پیش، وقتی که نوزده ساله بودم و دانشجوی سال دوم کارشناسی، درست همان سالی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، یک روز که یادم نیست هوا چه جوری بود، یا اصلا چه فصلی از سال بود، تصمیم گرفتم یک بررسی مقابله ای انجام بدهم از دو تا نویسنده ی زن معاصر که یکی ایرانی بود و آن یکی آمریکایی. فروغ را که میشناختم. برای سالها میشناختم. همان طور که هر دختر جوان ایرانی میشناخت. ولی یادم نمی آید سیلویا پلت را از کجا شناختم. با یکی از استادهای جوانمان که از قضا مدرکش کارشناسی ارشد هم بود، صحبت کردم. گفت خیلی زود است که بخواهی چنین کاری را انجام بدهی. حالا باید تازه روش تحقیق را یاد بگیری و فلان و بهمان. نمیدانم چرا و چه جوری به سرم زد که آمدم خانه و شروع کردم سرچ کردن در اینترنت. نمیدانم باز هم چرا و چه جوری یک استاد را پیدا کردم که ایرانی بود و مقیم آمریکا. نمیدانم چه جوری شد که ایمیل زدم. و حتی یادم نمی آید چی گفتم. ولی خوب یادم است که کمکم کرد. یادم می آید که سال بعدش یک ترجمه برای یکی از کلاس هایم داشتم از کتابی به اسم "Nobody True" یادم است که کلی مشکل داشتم در ترجمه و باز هم ایمیل زدم به همین آقا و باز هم کمکم کردند. یادم می آید که بعدها فهمیدم وبلاگ نویس هم هستند. که گاهی وقتی ترجمه هایم را روی وبلاگ میگذاشتم سر میزدند و ایرادهایم را در می آوردند. که منی که از انتقادها ناراحت میشدم، از این کارشان خوشم می آمد چون مطمئن بودم که میدانند چی میگویند. یادم می آید که این روند ادامه پیدا کرد. که حتی موضوع پایان نامه ام را هم که میخواستم انتخاب کنم و بعد از آن عنوانی که میخواستم برایش بگذارم هم، ازشان مشورت گرفتم. که پارسال هم مقاله ام را برای ویرایش فرستادم برای این آقا.

امسال، تصمیم گرفتم یک مقاله در مورد یک موضوعی بنویسم. نمیدانم چرا از اول که در موردش فکر میکردم، دوست داشتم این کار را با این آقا انجام بدهم. گفتنش سخت بود. این که بگویی این دفعه هم باز یک کاری دارم ولی یک کم بیشتر. این دفعه سوال و مشورت نیست. این دفعه میخواهم یک کاری را با هم انجام بدهیم. سخت بود ولی گفتم. و راحت تر از آن که فکر میکردم، قبول کردند. دو سه ماه از آن روز گذشته است. کار تا آنجا پیش رفت که بتواند پذیرش در یک کنفرانس بگیرد.

شاید کمی زود است. ولی من دیگر طاقت صبر کردن نداشتم. حس خوبی دارم. اینکه بعضی آدمها شاید کاملا شانسی وارد زندگیت میشوند. بدون هیچ برنامه ریزی هستند. و بدون هیچ دلیلی انرژی مثبت میدهند. شاید شانسی باشند ولی بودنشان نمیتواند اتفاقی باشد. چنین آدمهایی باید باشند تا بتوانی بفهمی که داری بزرگ میشوی. که بزرگ شده ای. شاید نه کامل همان طوری که میخواستی ولی در همان مسیر.

 ممنون از این همه انرژی مثبت، دکتر امیر ایرانی تهرانی...