برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ایران
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  کلمات کلیدی: زندگی ، ایران ، و همچنان زندگی

یادم می آید یک زمانی آنقدر حالم خوب بود که اگر دلم از اتفاق های ساده، دل شکستن های کوچک، غصه های زودگذر و ... میگرفت، می آمدم اینجا می نوشتم و بعد خیلی ساده سبک میشدم و دوباره برمیگشتم به زندگی هر روزم. یادم می آید آنقدر دغدغه ام کم بود که میتوانستم فکر کنم چه چیزی باید کجا میبود و نیست و چه اتفاقی باید می افتاد و نیفتاد و چه اتفاقی حق نبود و افتاد کی چه حرفی را نباید میزد و زد و کی باید می ایستاد و حرفی میزد و ساکت ماند. اینکه حقم از زندگی چی بود چی نصیبم شد و چی حقم نبود و به سرم آمد. یادم می آید یک زمانی می توانسم از دوستهایم، خانوادم، اطرافیانم و یک زمان خیلی زیادی از مردهای کشورم گله کنم. یادم می آید یک زمانی آنقدر سرخوش بودم که مدتها تو فکرم بود که متنی بنویسم در مورد خودم، مادرم، خواهرم، دوستم و همه ی زنهای دیگر کشورم. می خواستم از احساس گناهی که نسل به نسل به ما منتقل و شده و هیچ وقت دست از سرمان بر نمیدارد بنویسم. احساس گناه از همه ی گناههایی که مرتکب نشدیم. متنی که به خاطر تغییرات و مشغله های اخیر زندگیم هیچ وقت نوشته نشد. متنی که حالا هم نمیتواند نوشته بشود چون دیگر به نظر نمی آید مشکل حادی باشد.

حالا دیگر فرقی نمیکند زن باشی یا مرد، مهم این است که ایرانی باشی و داخل این کشور. حالا دیگر نمیتوانی به حق و ناحق فکر کنی. حتی نمیتوانی فکر کنی چه اتفاقی افتاد، چه اتفاقی دارد می افتد یا حتی چه اتفاقی قرار است بیفتد. حتی دیگر درست را از غلط نمیشود تشخیص داد. حالا فقط می شود با چشم های گرد رسانه ها را دنبال کرد و خواند و شنید. حتی نمیشود باور کرد. انگار همه چیز یک شوخی است. یک جوک. نمیشود به این راحتی باور کرد که همه ی آرزوهایت خیلی راحت تر از آنکه فکر کنی بر باد رفتند و از آن طرف یک عده ی دیگر همه ی آرزوهای یک ملت را توی جیبشان گذاشتند و رفتند. که اگر باور کرده بودیم همین طور ساکت نمینشستیم و نگاه کنیم. یا بشنویم و لبخند بزنیم که "دیگرانی" بگویند این بدبختی ها که برای "ایرانی" چیزی نیست! ایرانیها از این بدبخت تر هم بوده اند و هیچ نگفته اند! این هم تحمل میکنند!

بگذارید حداقل کاری که میتوانیم را بکنیم. اینکه کشورمان دارد می شود زندانمان. یک زندان بزرگ برای زنده به گور کردن همه ی آرزوها و رویاهایمان. حداقل برای نسل من که هیچ وقت نتونست رویای ثابت و ممکنی داشته باشد.