برای امروز، فردا و همیشه‌ام

رویا
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: زندگی ، رویا ، و همچنان زندگی

چشمهایم باز بود. یک صفحه صاف بود. مثل پنجره. یک خط مورب وسطش. زیر خط سیاه و بالایش سفید. انگار که شیروانی باشد. شب باشد. انگار که برف ببارد. چشمهایم را بستم. یک صفحه سیاه بود. انگار که یک تخته سیاه. نگاهش که میکردم یک نور زرد از پایین تخته خودش را بالا میکشید و تمام تخته را پر میکرد. چشمهایم را که باز میکردم یه صفحه صاف بود و یک خط مورب که سیاهی را از سفیدی جدا کرده بود. چشمهایم را که میبستم نور زرد از تخته هم بیرون میزد. چشمهایم را که باز میکردم سیاهی شروع میکرد به لرزیدن. چشمهایم را که میبستم نور زرد قوی تر و پر رنگ تر میشد. چشمهایم را که باز میکردم سیاهی کمرنگ تر میشد. چشمهایم را که میبستم نور زرد دور بدنم میچرخید. چشمهایم را که باز میکردم خط مورب در حال افتادن بود. چشمهایم را که میبستم طاقت مقاومت در برابر نور زرد را نداشتم. چشمهایم را که باز میکردم خط مورب طاقت آن همه روشنایی را نداشت. چشمهایم را که بستم نور زرد همه ی وجودم را گرفته بود. چشمهایم را که باز کردم سفیدی تمام صفحه را پر کرده بود.

سوزش کف دستم دیگه امان فکر کردن به آن همه سیاهی و سفیدی و زردی را به من نداد. حالا فقط ناخن هایی بودند که از شدت فشار کف دستم را زخم کرده بودند.

 


 
تبعیدی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸  کلمات کلیدی: زندگی ، موفقیت ، و همچنان زندگی

این روزها حس و حال عجیبی دارم. هیچ دو لحظه ای حسم یکی نیست. گاهی درس میخوانم، گاهی درس میدهم، گاهی ساز میزنم، گاهی شنا میکنم و گاهیی نقاشی میکشم. ولی هیچ وقت آرام نیستم. هیچ وقت. و کنار همه ی اینها منتظر آینده ی خیلی نزدیکی هستم که ازش وحشت دارم. آره میترسم ازش. ولی هیچ وقت آدمی نبوده ام که از ترسهایم خودم را دور نگه دارم. سعی نبوده بلکه روحیه ام این است. همیشه با سر میروم طرف هر چیزی که باعث ترسم میشود. این دفعه هم میروم و میدانم که پیروز میشوم. میدانم چون به تواناییهام ایمان دارم. چون همیشه به هر چیزی که اراده کردم و خواستم، رسیده ام. این دفعه هم میرسم. درست است که هیچ وقت آدم خوشحالی نبوده ام ولی همیشه اراده داشته ام. این بار هم میتوانم، با همه ی ترسی که دارم...