برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Cheers
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  کلمات کلیدی: زندگی ، دوست ، و همچنان زندگی

از زندگی که بگذریم میرسیم به آدمهایش. چه بسا آدمهایی که تو زندگیمان آمدند و برای بودن  و ماندنشان چه برنامه ها که نریختیم و چه بسا آدمهایی که تو زندگیمان آمدند و  فکر نمیکردیم ماندنی باشند. چه بسا آدمهایی که فکر میکردیم ماندنی هستند و خیلی ساده همه ی حساب کتابمان را به هم ریختند و  زدند و شکستند و رفتند و چه بسا آدمهایی که فکر نمیکردیم ماندنی باشند و ماندند و محبت کردند و با خوب و بدمان ساختند...

پس به سلامتی همه ی آنهایی که با ماندنشان نشان دادند دوستهای واقعی هستند و ارزش همه ی وقت و انرژی و محبتی که برایشان میگذاریم را دارند...

به سلامتی تو... به سلامتی شما...


 
از زندگی و همچنان زندگی و همیشه زندگی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  کلمات کلیدی: زندگی ، امید ، و همچنان زندگی

به زندگیم فکر میکنم.

بیشتر به سختیهایش. همان وقتی که از دوستی میپرسم چرا زندگی من از شما سخت تر است. سریع تو ذهن خودم می آید که چرا هیچ وقت فکر نمیکنم با اینکه مثلا چهار پنج ساعت پیش غذا خوردم باز گرسنه ام شده. خوب راست میگوید ذهنم. زندگی است دیگر. همه چیزش در گردش است. هر وقت که افتادی تو سر پایینی باید منتظر سربالایی بعدی باشی و برعکس. حالا این وسط بعضی ها هم زود به زودتر گرسنه میشوند.

..........

توی زندگیم لحظاتی بوده که شاد بودم، لحظاتی بوده که غمگین بودم، لحظاتی بوده که هیجان داشتم، لحظاتی بوده که اضطراب داشتم، لحظاتی بوده که افسرده بودم، لحظاتی بوده که شکست خورده بودم و حتی لحظاتی بوده که انگار تمام زندگی روی سرم خراب شده بوده ...

ولی هیچ وقت نا امید نبودم. هیچ وقت!

اگر بخواهم روی بزرگترین نقطه قوت سمیرا دست بگذارم شک نکن که همین است!


 
شیرین
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: ترانه

هاژارِه‌ی شاوان کاری پیم کِردَ عازیزم

عاجز لَدِل بِیم راضی وَ مِردَن ای هاوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم

کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

خُوَام کرمانشانی، یارَم قصریه، عازیزم

خاطرخوای بیمَ، تقصیرَم نیَه، ای هاوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

 


 
گربه صفت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸  کلمات کلیدی: زندگی ، گربه صفت ، و همچنان زندگی

توی خواب دیشبم گربه بود.

چه شباهتی! درست مثل گربه هر وقت لازم است خودش را لوس میکند تا کمی محبت گدایی کند و خودش را توی دل بقیه جا کند و درست مثل گربه وقتی دیگر نیازی ندارد پنجه میکشد به صورت همانهایی که بهش محبت کرده بودند!


 
امید
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳  کلمات کلیدی: زندگی ، مشغله ، امید ، و همچنان زندگی

کاش باتلاق بود. می گفتم هر چی دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم. اما لعنتی حتی باتلاق هم نیست. نه بیرون میای و نه فرو میروی. گیر کردم. هی دست و پا میزنم و حتی یک قدم هم جلو نمیروم. گاهی حتی با خودم فکر میکنم کاش کمی ضعیف تر بودم تا میتوانستم به عقب برگردم.

اما نه! حرف از ضعف نمیزنم. قوی تر میشوم و خودم را از این شرایط بیرون میکشم. بالاخره این روزها میگذرد و روزی می آید که از روی موفقیت لبخند بزنم و بگویم چه روزهای پر مشغله ای بودند...

این نیز بگذرد...


 
برای آخرین بار
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢  کلمات کلیدی: زندگی ، حق ، و همچنان زندگی

نه فیلم هندی است نه خوش بینی الکی. فقط یک قانون ساده است. آن هم این که خدا  جای حق نشسته و حق به حق دار میرسد. این که در نهایت حقیقت آشکار میشود و همه به آن چیزی که سزایشان هست میرسند. نه اینکه از ناراحتی دیگران خوشحال بشوم، بلکه این قانون زندگیست که خوشحالم میکند.

اگر بدی کرده ای، مطمئن باش نمیتوانی خوبی ببینی.

اگر بهت ظلم شده و بهت تهمت زدند و هیچ جور نتوانستی از خودت دفاع کنی، فقط بسپارش به زمان. همه چیز در کنترل تو نیست ولی هیچ چیزی هم غیر از حق نمیگردد. بالاخره همه آن چیزی که باید بفهمند را، می فهمند.

شکر...


 
پاییز
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱  کلمات کلیدی: زندگی ، آینده ، پاییز ، و همچنان زندگی

بوی پاییز می آید...
بوی دلتنگی های بیشتر...
بوی تو،
بوی من؛
بوی عشق...

مستی های پنهان...
بوی باران،
بوی خواستن و نتوانستن...
بوی آرزو،
بوی تنهایی،
بوی عشق...

....

و برای من بوی انتظار. انتظاری که هیچ وقت به سر نرسید.

انتظاری که روز به روز  تلخ تر شد.

بوی تو...

بوی عشق...

بوی تنهایی...

...

روزها میدوم. از این اداره به آن اداره، از این سازمان به آن سازمان، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این شرکت به آن شرکت و.... و ... و ... و کارهایی که سر تمام شدن ندارند. گهگاه این وسط یکی پیدا میشود که به به و چه چه کند و بگوید چه دختر اکتیوی. گهگاه به تعریف ها لبخندی میزنم. اما شب ها گریه میکنم. به خستگیهایم، به ترس هایم، به دل شکستگیهایم. ولی باز صبح دیگری می آید و با خودم میگویم همه چیز درست میشود. میگویم اگر دیر بجنبی کارهایت عقب میفتند. میگویم برای اینکه راهی که انتخاب کردی را بتوانی بروی باید خیلی قوی تر و سخت تر باشی. باید آماده بشوی.

باید آماده ی سختی های بیشتر بشوی سمیرا...

...

این هم حال و هوای روزهای پاییز