برای امروز، فردا و همیشه‌ام

یه حس تازه تر میخوام
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  کلمات کلیدی: زندگی ، خاطرات ، غم ، و همچنان زندگی

انگار تو فکر و خیال فرو میبردت...

نه!

انگار روی دیافراگمت مینشیند و نفست را سنگینت میکند...

نه!

انگار کمی گونه هایت را خیس میکند...

نه!

انگار هر دمت خنجری میشود که به سینه ات میزنی...

نه! نه! نه! لعنتی را نمیشود توصیف کرد!

حس آشناییست ولی غریب. آشنا شبیه تمام خاطراتت و غریب شبیه هر لحظه ی مستقل تنهایی. شبیه لبخندی که از غم روی لبت مینشیند.

همین است!

یقین که خود غم است...

خود اندوهی است که توی شهر آشنا، از یادآوری لحظه هایی که گوشه گوشه ی آن شهر _ با آدمهایی که دیگر نزدیکت نیستند _  داشتی، سراغت می آید.

خود اندوه است یقین...

ولی من بهت میگویم؛

اگر میخواهی مثل امروز سمیرا نشوی، اگر میخواهی وقتی دلت گرفته و به هوای گردش و چرخ و هواخوری بیرون میزنی  مثل سمیرا اولین جایی که میروی نگویی چقدر شبیه خطرات گلبرگ است، جای بعدی نگویی طعم شوخی های امیر را دارد، جای بعدی نگویی چقدر هم رنگ نگاه مه کیا است، جای بعدی چقدر هوایش عطر امین را دارد و ... من بهت میگویم! یک جای دنج خلوت ملس مخصوص خودت داشته باش. جایی که فقط و فقط برای خودت و خلوت و تنهاییت باشد. یادت باشد، هر کسی، هرچقدر نزدیک، هرچقدر عزیز، هرکسی غیر از خودت میشود بیگانه! یادت باشد، آن جای دنج را با هیچ آدمی و خاطراتش شریک نشوی. آنجا را نگه دار برای وقتهایی که آدمها و رفتن ها و خاطرات و ... دلت را به درد آورده اند. آنجا را نگه دار برای خلسه...

دلم یک جای دور و پرت میخواهد. جایی که هیچ خاطره ای ازش نداشته باشم.

..........

خاطرمان باشد که به یاد هم باشیم. شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوئیم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم است... ولی افسوس که زمان به عقب بر نمی گردد.


 
وای به حال دگران
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳  کلمات کلیدی: زندگی ، غصه ، و همچنان زندگی

حتی اگر بخواهم غصه ی یک نفر را بخورم، کسی را انتخاب میکنم که تمام غصه اش برای خودم باشد...


 
سلام
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  کلمات کلیدی: زندگی ، خاطرات ، و همچنان زندگی ، وبلاگ های برتر بانوان

وقتی سرت به کار خودت هست، وقتی صدات در نمیاد، وقتی روی آینده و برنامه های آیندت تمرکز کردی، وقتی برای ورزش و تغذیه ات برنامه ریزی می کنی، وقتی از یک دختر پر سر و صدا و پرحرف به یک دختر آرام تبدیل میشی که هیچ کسی صدایی ازش نمیشنود، یعنی اینکه دختر خانم؛ هرچقدر هم بخواهی خودت را لوس کنی باز مثل روز روشن است که حالت خوب هست و اوضاعت رو به راه!

حالم خوب است، اوضاعم رو به راه!

............

همیشه وقتی پایم را به این کتابفروشی میگذاشتم حالی به حالی میشدم. از همان محیط هایی که جوش آدم را میگیرد. بعضی آدم ها را. من را. یک راهروی باریک پر از پوستر نویسنده ها و شاعرهای ایران و جهان با اتاقهایی کوچیک و بزرگی دو طرفش. بزرگترین اتاق، همان جایی که من عاشقش هستم، یک طرفش یک پنجره سراسری دارد به یک حیاط. حیاطی که درختی که اسمش را نمیدانم، تمامش را با برگها و شاخه ها سقف کرده. حیاطی که وسطش یک حوض کوچک قدیمی است. شاید همان چیزی که من را عاشق این کتابفروشی کرده.

همیشه وقتی پایم را اینجا میگذاشتم حالی به حالی میشدم. این بار بیشتر. وقتی تبلیغ یک کانون فرهنگی را میبینی، وقتی وقت زیادی نداری ولی به خودت میگی که امروز باید بروم و اینجا را ببینم، وقتی میخواهی آدرس کانون جدید را بنویسی و میگی نه! به یادم میسپارمش، وقتی وسط راه آدرس را یادت میرود ولی میگی میروم تا پیدایش کنم، وقتی به کوچه ی اول میرسی و حس عجیبی شبیه خاطراتت میاد سراغت، وقتی به کوچه ی دوم میرسی و نفست بند میاد، وقتی کانون را پیدا میکنی و نمیتوانی پایت را داخل بگذاری...

آنقدر دور است که انگار متعلق به زندگی یا زندگیهای قبلیم بوده. آنقدر از یاد بردمش که حتی شک میکنم هیچ وقت تجربه کرده باشمش، آنقدر محو و مبهم است که انگار یک صحنه از یک خواب آشفته ی یکی از شبهای بی خوابیم بوده است. خواب، رویا، بی خوابی، آشفتگی، خیال، حقیقت و ...

 این خانه ای است که قرار بود روزی خانه ی من باشد. خانه ای که همه ی شهر را برای پیدا کردنش گشتم. خانه ای که برای انتخاب کردنش حرص همه را در آوردم. خانه ای که پایم را توی یک کفش کردم و گفتم جایی که من میخواهم زندگی کنم فقط همینجاست. هرکس رسید گفت یک آپارتمان کوچک پیدا کن اما نوساز و تمیز، بهتر از این خانه ی قدیمی با این اتاقهای پرت است. اما من فقط همین خانه را میخواستم. یادم نیست توی این زندگیم بود یا زندگیهای قبلی اما خانه ی من یک حیاط کوچک داشت با اتاقهای کوچک و بزرگی دور حیاط و یک حوض کوچک قدیمی وسطش...
..........

خیلی وقت بود می خواستم بنویسم. خیلی وقت بود دلم نمیخواست بنویسم. نه اینکه حس و حالش نباشد، انگیزه اش نبود. از خیلی چیزها می خواستم بنویسم. از برگشتن باربی فعال و محبوب و خوش قلم سابق تا جشن تولد پرشین بلاگ  و اول شدن وبلاگهای کاملا شخصی در بخش محتوایی. انگیزه نبود و نیست. کمی  نسبت به وبلاگ و وبلاگ نویسی سرد شده ام.

حالا میگویم:

مهسای عزیز که آن زمانی که این همه وبلاگ و وبلاگ نویس نبود، وبلاگ محبوب و جنجالی باربی را داشت، همان وبلاگی که هنوز هم خیلی از وبلاگ نویسها سبکش را دنبال می کنند، حالا با فرمول سازش برگشته. گفته بودم گرگ زاده آخر گرگ میشود! توی خونمان رفته چه کار کنیم!

و اما جشن! وبلاگ های برتر بانوان وبلاگ نویس!

خیلی سعی کردیم این اتفاق نیفتد، حداقل برای من این طور بود. هر طوری که امکان داشت مورد قبول واقع بشود حرفم را زدم تا شاید تغییری ایجاد بشود. ولی فایده نداشت. نمی خواهم به هیچ آدم یا وبلاگی توهین کنم، هر کسی بنا به دلایل شخصی خودش می نویسد، هر کس آن طور که نیاز دارد و شرایط مختلفش ایجاب میکند می نویسد، هر کس آن طوری که می پسندد می نویسد. ممکن است خیلی محبوب هم باشد خیلی بازدیدکننده و خواننده هم داشته باشد، اما وقتی بحث محتوی پیش کشیده میشود، به نظر من یکی این طوری است که فقط محتوی! نه بازدیدکننده و یا هر چیز دیگری. متاسفانه برترین وبلاگ ها از نظر محتوایی وبلاگ هایی معرفی شدند که میشود گفت هیچ محتوایی ندارند! نمیخواستم بنویسم. گفتم وقتی آدم حتی نمیتواند فکر عزیز ترین ها و نزدیکترینهایش را تغییر بدهد، گفتن این حرفها چه فایده دارد. ما که نتوانستیم کاری کنیم، امیدوارم بعدیها بتوانند.

..........

از گذشته ی دور، با یک سلام خودش را پرت می کند وسط زندگیم. انگار "او" هم میخواهد یادم بیاورد که گرچه فراموش کرده ام، ولی همه آنها به اضافه ی خودش بخش و دوره ای از زندگیم بوده اند.

یادم می آورد...

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست...


 
مطلبی که حتماً باید بدانی!
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی: زندگی ، مردمان ، جنگ ، و همچنان زندگی

می ‌دانم که این را می‌خوانی. می‌خواهم بدانی که من این را فقط برای تو نوشتم. بقیه ممکن است فکر کنند برای آنها هم هست. اما نه، این مخصوص توست.

می‌خواهم بدانی که زندگی آسان نیست. هر روز یک مشکل غیرقابل انتظار با خود دارد. بعضی روزها همین صبح‌ها بلند شدن از رختخواب هم سخت می‌شود. اما باید با واقعیت روبه‌رو شوی و باز لبخند بزنی. می‌خواهم بدانی که این لبخند تو بوده که باعث شده من به راهم ادامه بدهم. هیچوقت این را فراموش نکن، بااینکه ممکن است بدترین اتفاقات و سخت‌ترین شرایط برایت پیش بیاید، اما تو شگفت‌انگیزی. واقعاً هستی.

پس بیشتر لبخند بزن. دلایل زیادی برای اینکار داری.

هیچوقت کامل نخواهی بود. من هم همینطور. چون هیچکس کامل نیست و هیچکس لیاقت کامل بودن را ندارد. برای هیچکس همه چیز آسان نیست، همه برای خود مشکلاتی دارند. تو هیچوقت نمی‌فهمی که بقیه چه می‌کشند. آنها هم نمی‌فهمند که تو چه مشکلاتی داری. همه ما جنگ‌های خاص خودمان را داریم.

اما این جنگ‌ها برای ما همزمان اتفاق افتاده است.

وقتی کسی به شما بی‌احترامی می‌کند و می‌گوید کاری را نمی‌توانی انجام دهی، به خاطر داشته باش که آنها از درون محدودیت‌های داخل مرز خود صحبت می‌کنند. توجهی به آنها نکن. دلسرد نشو. در این دنیای دیوانه که سعی دارد تو را شبیه بقیه آدم‌ها بکند، جرات داشته باش که خودت را نشان دهی. و وقتی برای اینکه با بقیه فرق داری به تو خندیند، تو هم دقیقاً همانطور به آنها بخند.

یادت باشد، جرات ما همیشه هم شیر غران نیست، گاهی آن زمزمه آرامی است که آخر شب می‌شنویم، "فردا دوباره امتحان می‌کنم." پس قوی بایست. برای آنهایی که بهترین استفاده‌ها را از اتفاقاتی که برایشان می‌افتد می‌کنند، همیشه بهترین اتفاقات می‌افتد.

تلاش من هم همین خواهد بود.

لینک منبع


 
از سادگی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱  کلمات کلیدی: زندگی ، سادگی ، و همچنان زندگی

آخر همه ی قسمت های سوال برانگیز تمام ماجراها، همان هایی که گیجمان میکنند، همان هایی که فهمیدنشان اشکمان را در می آورد، سادگی خودمان است...