برای امروز، فردا و همیشه‌ام

A new day has come
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩  کلمات کلیدی: زندگی ، و همچنان زندگی

آرام آرام زیر پوستت میخزد. آن موقعی که آگاه آگاهی. آن موقعی که آگاهیت با قیافه ای جدی جلویت می ایستد و بهت نهیب میزند که سمیرا، مواظب باش. و به کسری از ثانیه نکشیده  لبخند شیطنت آمیزی میزند، صورتش را پنهان میکند و میگوید نه! مواظب نباش سمیرا...

انگار یک بچه شیطان است که میخواهد راهی برای فرار پیدا کند.

انگار یک مادر مهربانی که نه دوست داری زمین بخورد و نه دوست داری جلوی شادیش را بگیری...


 
Don't let me be misunderstood
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  کلمات کلیدی: nina simone ، music


Baby do you understand me now
If sometimes you see that I'm mad
Doncha know that no one alive can always be an angel?
When everything goes wrong you see some bad
Well I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
Ya know sometimes baby I'm so carefree
with a joy that's hard to hide
Then sometimes again it seems that all I have is worry
And then you're bound to see my other side
But I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
If I seem edgy
I want you to know
I never meant to take it out on you
Life has its problems
and I get more than my share
but that's me one thing I never mean to do
Cause I love you
Oh baby
I'm just human
Don't you know I have faults like anyone?
Sometimes I find myself alone regretting
some little foolish thing
some simple thing that I've done
I'm just a soul whose intentions are good
Oh Lord, please don't let me be misunderstood
I try so hard
So don't let me be misunderstood

Click  Here to listen


 
شک نکن...
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  کلمات کلیدی: زندگی ، مصاحبه ، شیرزاد ، مهدی رضایی

آب از آب تکان نمیخورد.

قول میدهم.

اینجا نه سری هست که هوایی ازش بیفتد، نه چشمی که کسی ازش...

******

بچه ها اینجا بازی ای برای شیرزاد راه انداخته اند. گرچه من دوستش نداشتم ولی می توانید پیغام هایشان را برای شیرزاد گوش بدهید.

******

خیلی گذشته ولی می توانید مصاحبه ام را اینجا بخوانید.

******

فکر کنم نه تنها اشکال نداشته باشد، بلکه خوب هم هست که کمی تبلیغ کنم. آن هم تبلیغ کتاب دوستمان. حالا که خواندمش با خیال راحت می گویم بروید و این کتاب را بخرید. به همین زودیها همین جا یک نقد هم بر این کتاب خواهم نوشت.

رمان " چه کسی از دیوانه ها نمیترسد؟" نوشته "مهدی رضایی"  نشر افکار.

اگر نمایشگاه میروید می توانید این کتاب را از این غرفه تهیه کنید:

راهروی بیست، غرفه ی سه، نشر نقد افکار

 

 


 
حقیقت
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  کلمات کلیدی: زندگی ، حقیقت ، و همچنان زندگی

بین خواب و بیداری هستم که تلفنم زنگ میزند. اکس رئیس و البته رئیس تو بی ام هست. میگوید یواش یواش پک کن که دیگر باید بیایی این طرفی. بین خواب و بیداری نمی دانم چی میگویم. گوشی را که میخواهم قطع کنم به زور چشم چپم را باز میکنم. چشم راست دلش نمی خواد باز بشود. یاد مربی یوگا میفتم که میگفت از خواب که بیدار میشوید یک دفعه ننشینید. به سمت راست میچرخم. دست راستم را زیر سرم صاف میکنم و به سمت بالا میکشم، پای چپم را به سمت داخل بدنم خم میکنم و زانویم را روی زمین میگذارم. کف دست چپ را روی زمین میگذارم و با تکیه به آن بلند میشوم و مینشینم. پلک راستم را با انگشت به سمت بالا میکشم. چشمم ناراحت است. سعی می کنم آرام باشم ولی مضطربم. من همیشه یک فوبیا داشتم و آن این بوده که از زمان می ترسم. از اینکه زمانم دست خودم نباشد. از اینکه نتوانم زندگیم را آن طوری که میخواهم برنامه ریزی کنم. از اینکه مجبور باشم ساعت خاصی جای خاصی باشم. از این که برای انجام کارهای مورد علاقه ام، زمان کم بیاورم.  شاید بشود اسمش را گذاشت تایموفوبیا...

برای خودم یک لیون چای با خرما می آورم. هنوز دارم به این فوبیا و این کار فکر میکنم. پلک سمت راستم میزند. درست که مطمئنم این کار تایپ من نیست ولی مطمئنا فرصت خوبی است برای اینکه برنامه ریزی را بهتر یاد بگیرم. به خودم میگویم باید از همین الان شروع کرد. به جای غصه خوردن باید برنامه ام را روی کاغذ بگذارم. نیم ساعت بیشتر وقتم را نمیگیرد. برنامه ی کاغذیم را روی در کمدم میزنم. حالا همه چیز به نظر بهتر می آید. همین کاغذ بهم یادآوری میکند که اگر تنبلی نکنم، برای همه ی کارهای دلخواهم وقت دارم.

چایی یخ کرده ام را عوض میکنم و این بار با خیال راحت تر مینشینم. پلک سمت راست هنوز میپرد...

...........................

بهتر نگاه کن. من هیچ جا منتظر کسی ننشستم. زندگی من جایی متوقف نشده است.  آدم ناراحتی هم نیستم. خوب نگاه کن! زندگی من جریان دارد. هم زندگی درسی هم کاری هم عاطفی ... ببین اطرافم آدمهای زیادی هستند که دوستشان دارم و دوستم دارند. اگر کمی بالاتر بروی و از آنجا به زندگی من نگاه کنی، همه چیز زندگیم سر جایش است. من نمیتوانم ذهن هفت میلیارد آدم را کنترل کنم. نمی توانم به هفت میلیارد آدم ثابت کنم که خوب هستم. نمی توانم برای هفت میلیارد آدم خوب باشم! 

خودم نوشته بودم که وقتی طرف حسابت خداست، دیگر هیچ کدام از آن هفت میلیارد مهم نیستند. من هیچ کاری را برای کنترل ذهن دیگران انجام نمیدهم. نه! هیچ کاری را برای دیگران انجام نمیدهم. اگر نیکی کنم مطمئن باش توی دجله میندازمش و منتظر جواب آدمها نمیمانم. اگر هم بدی ببینم، ساکت نمینشینم. از خودم دفاع میکنم.

من خودم را یک دختر موفق و شاد میدانم. دیدهای دیگر به من، بسته به هفت میلیارد طرز فکر متفاوت، هفت میلیارد نوع است. و هر کسی فقط یکی از این هفت میلیارد را سهم دارد نه بیشتر!

.............................

حقیقت، یعنی آن چیزی که تو خلوت، وقتی کسی نیست و ترسی از مورد قضاوت قرار گرفتن نیست، من میدانم و تو هم میدانی.

من، تو و اویی که از ابتدا بین ما بوده. 

هر کس و هرچیز غیر از این سه نفر، خارج از این بازیست.


 
به همین نزدیکی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی: زندگی ، شیرزاد طلعتی ، مرگ ، و همچنان زندگی

میگفت خوبی و بدی یک انتخاب است. هر آدمی خودش تصمیم میگیرد برای هر کدام از آدمهای دیگر چه جوری باشد. می گفت خودت انتخاب میکنی برای یک نفر خوب باشی و همین توئی که برای آن آدم اینقدر خوب هستی، تصمیم میگیری برای دیگری به همان اندازه بد باشی و میشوی. 

دروغ میگفت.

خودش برای همه خوب بود. برای همه دل میسوزوند. برای همه برادر بود.

میگفت آدمی که بد دهنی میکند، این دیگر انتخابش نیست. بد دهن است. آدمی که عصبی میشود هم دیگر انتخابی ندارد. شخصیتش این است. بهم می گفت دختری تو چرا اینقدر از حرف ها و فکر های آدمهای دیگر ناراحت میشوی. میگفت مگر عقل آدمها کامل است! می گفت توقعت را از آدمها پایین بیاور و این طوری نگاه کن که همه محدودیت های خودشان را دارند. هر کس به اندازه شعور و درک خودش می فهمد. نمیگفت بد هستند ولی می گفت آدمها به حکم آدم بودنشان کامل نیستند. می گفت یک دیوانه هر چی هم که بگوید و هرچقدر هم که توهین کند ناراحت نمیشویم و فقط میگوییم بیچاره نمیفهمد! می گفت همه ی آدمها همین طور هستند. 

راست میگفت.

ما همه به اندازه درک خودمان میفهمیم و نه بیشتر! این طوری دیگر از دست هیچ کس آدم ناراحت نمیشود.

...............................

سر خاکت گریه و زاری نکردم. آدم وقتی به دیدن دوستش میرود که گریه نمیکند! آرام بودم چون میدانستم تو هم آنجا هستی. دو ساعت سر خاکت حرف زدیم و تعریف کردیم و حتی خندیدیم. مطمئن بودم هستی، میشنوی و حتی میخندی! نگو خرافاتی هستم یا احساساتی! حضورت را با رقص قاصدک ها روی خاکت نشانم میدادی! اگر گاهی هم اشکی جاری میشد به خاطر خودم بود. به خاطر اینکه ما دیگر حضور فیزیکی تو را نداریم. دلم می خواست بگم ببین این هم همان حامدرضایی است که همیشه دوست داشتی ببینیش. بگم ببین! این بار با خودم آوردمش! گفتم. دلم میخواست جوابت را بشنوم...

..............................

گاهی دختری صدایم میکرد، گاهی خاله سوسکه، گاهی می گفت خانم نکویی ها، و این اواخر خانم مدیر....

یک بار که دید نمیتوانم با شرایط کنار بیایم، گفت فکر کن یک مرد خوب تو زندگیت بود. مردی که دوستش داشتی و دوستت داشت. مردی که هیچ ایرادی نداشت و همه جوره بهت احترام میگذاشت و آرومت می کرد. گفت فکر کن بهترین زندگی ممکن را داشتی. زندگی ایده آلت. و خدا آن مرد را ازت میگرفت. با مرگ. چه کار می کردی؟

جوابی نداشتم بدهم. به نظر شرایط وحشتناکی بود.  حتی فکرش هم وحشتناک بود. همین شرایطی که الان برای مریم خودش پیش آمده. می گفت مریم را از بچگی دوست داشتم. همیشه میدانستم که میخواهم باهاش ازدواج کنم. می گفت کمتر از گل بهش نمیگم. میدانستم راست میگوید. شخصیتش همین طوری بود. میگفت ولی اگر روزی مریم جواب مثبت نمیداد و مجبور میشدم با زن دیگری ازدواج می کردم، هیچ وقت به روی زنم نمی آوردم. هیچ وقت باهاش بدرفتاری نمیکردم یا عذابش نمیدادم. میگفت رفتارم با آن زن هم مثل مریم میبود. مطمئن بودم راست میگوید.

حالا بیشتر فکر کردم. حالا کسی همین نزدیکیهای ما این شرایط را دارد. حالا بهش میگویم اگر آن مرد را داشتم، به همان خوبی، اگر خدا ازم می گرفتش، بقیه ی عمرم را به یاد خودش و خوبیهایش زندگی میکردم. با یادش زندگی می کردم!

............................

خوب بود، مرد بود، مرد...

این هم قاصدک هایت

.........................

Z O lf baArR baA_A_ d madeH
Ta nAdaHy BaAR baA aaa AAA da EE mMM

بخوان شیرزاد، بخوان ...

 

 


 
از دوستمان
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳  کلمات کلیدی: زندگی ، دوست ، مرگ ، و همچنان زندگی

 

بنام خدا
از سمیرا خواهش کردم این پست را اینجا بگذارد چرا که در باره دوستمان است.
تلخ بود خبر مثل طعم هفتمین سیگار پشت سرهم تلخ تر از ان قهوه ای که با هم آن عصر توی چایخانه سنتی بولینگ عبدل خورده بودیم اولین بار که دیدمش توی یک جلسه وبلاگی بود وقتی هم را پیدا کردیم گفت : داود خودتی؟!   می خندید و هیجان داشت گفتم: به نظرم ! گفت: خیلی با حالی....
با سه کلمه ساده رفیق شدیم . می رفتیم و می امدیم هر هفته به عشق اینکه هم را ببینیم و دوستانمان را فارغ از هر چیزی که انجا گفته می شد یا ناگفته می ماند همیشه در برخورد هایش محبتش را اشکار می کرد چه حضوری و چه در کامنتهایش – این را حالا نمی گویم برای اینکه عادت داریم بعد از رفتن هر کسی در باره اش اینطور حرف بزنیم او واقعا همینطور بود کامنتهایش هنوز هست و موید این مدعا – ندیدم و نخواندم که کسی را از خود رنجانده باشد که هیچ همواره یک نوع محبت ساده و خالی از اغراق در کلامش بود پستهایش را اگر بخوانی انجا که از دوستانش حرف میزند همیشه با محبت و احترام سرشاری است .
ساده و معمولی بود معمولی بودن یک ویژگی منحصر بفرد است آنهم در دنیایی که همه می خواهیم خود را یک پخی نشان دهیم  در نوشتن ایده داشت اما ادعایی نداشت دوستی را ارج می نهاد . وقتی چندین ماه به دلیل دلتنگی و خفقان این  زندگی  دیگر نمی نوشتم فراموشم نکرد یادم می آید عصری بود توی پیاده روی جلوی حسینیه ارشاد تلفنم زنگ خورد دیدم شیرزاد است حال واحوال کردیم گفت : رفیق بهت نزدیک تر شدم سری به ما بزن _ توی یکی از این ایستگاههای مترو مشغول بود _یک وقتی بی دلیل وبلاگش را فیلتر کردند دوستانش گفته بودند چرا از پرشن بلاگ نمیری  از قول گوزنهای کیمیایی نوشته بود : خونمه بابا کجا برم!   وقتی آخرین پستش را در پرشن بلاگ می خوانی نوشته است که از خانه اش می رود فقط به خاطر اینکه دوستان عزیزش برای کامنت گذاشتن اذیت نشوند.
دوستی برایش حرمت داشت.
امروز توی مراسم ختمش در آن موسسه خیریه نشسته بودم و به عکس بزرگش که لبخند غمگینی داشت و چشم از چشمم بر نمی داشت خیره بودم خطیب می گفت : با دوستانش کوه بوده اند دوستانش سقوط می کنند می رود که به آنها کمک کند...سرش به سنگ می خورد ....جانش را نیز پای دوستی داده بود خیلی از ماها سرمان به سنگ می خورد از روی نا آگاهی تا به خود آییم اما سنگ شیرزاد گویا خود آگاهی بوده است.  یادم می آید روزی با هم این جمله دکتر شریعتی را بحث می کردیم : "خدایا تو خوب زیستن را به من بیاموز من خوب مردن راخود خواهم آموخت " شیرزاد گویا خوب آموخته بود کلمه مرگ را درباره دوستانم به کار نمی برم در باره او که هرگز...
ما از دنیای مجازی آمدیم و در عالم واقع هم را یافتیم و اینک می بینم که حقیقت دوستی را چه زیبا زندگی کرده است.
این را نوشتم نه برای تسلیت برای اینکه می دانم خواهد خواند مطمئنا...
داود پورامینی

 


 
مرگ پایان کبوتر نیست
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢  کلمات کلیدی: زندگی ، شیرزاد ، و همچنان زندگی

نمیدانم بنویسم، ننویسم، بگویم تو، بگویم او ...

نمیدانم اصلا باور کنم یا نه.

تو یکی که دیگر میدانی من دلم میخواهد چیزهایی که دوست دارم را باور کنم. رفتن تو هم چیزی است که هیچ وقت دوست ندارم باورش کنم. آخر چه جوری باور کنم کسی که تو اوج ناراحتیم برادرانه کنارم بود و به حرفهایم گوش میداد و نصیحتم می کرد دیگر نیست. چه جوری باور کنم همان گردشی که با ذوق و شوق برایم ازش گفتی بلای جونت شده. 

ببین من یک سمیرا ی کمیابم که تنهایی به اندازه ده نفر می نویسم، حرف میزنم، کار میکنم ولی تو چی؟ چه جوری باید باور کرد که تو دیگر نایاب شدی!

تو راست میگی. چشمهای من غمگین هستند. پس تو دیگر غمگین ترشان نکن!

بمیرم برایت برادرم چه عمر کوتاهی داشتی

 


 
سین
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠  کلمات کلیدی: زندگی ، سین ، سمیرا ، و همچنان زندگی

دست چپم را بین برگه های دو صفحه ی رو به روی کتاب میگذارم تا ورق نخورد. دست راستم بدون اینکه منتظر فرمانی از طرف من باشد، تند و تند مینویسد. نگاهم به دست چپ است. مثل یک ستاره ی دریایی روی برگه ی کتابم. انگشت هایم را از هم بازتر میکنم. حالا بیشتر ستاره ی دریایی را شبیه است.

دست راستم به "است" میرسد. مثل همیشه قلمم روی "س" دیگری گره میخورد.  نگاهم را از دست چپم برمیدارم و نوشته ام را نگاه میکنم. نه! درست ننوشتم. این "ات" هست نه "است" .

انگشت های دست چپم را روی برگه ی کتاب تکان میدهم. 

دست راست دندانه های "س" را درست میکند. 

ستاره ی دریایی جان پیدا کرده است.

نگاهم را ازش بر میدارم و دوباره "س" را نگاه میکنم و دندانه هایش را میشمارم. درست نمیشود. الان بیشتر شبیه "الست" است تا "است".

ستاره ی دریایی هنوز تکان میخورد.

با روان نویسم یک خط ضخیم تر روی "س" میکشم تا صاف بشود. و با سه خط عمودی ضخیم دندانه ها را درست میکنم.

نوشته های روی کاغذ کتاب، پاهای ستاره ی دریایی ام را قلقلک میدهند.

هرچی نگاهش می کنم این "س" برای من "س" بشو نیست. نه انگار که اولین حرف اسمم هست. نه انگار که اولین حرفیست که نوشتنش را یاد گرفته ام.

ستاره ی دریایی ام بین آن زمین ناهموار، یک منطقه ی صاف را پیدا کرده که پاهایش را اذیت نکند. نگاهش میکنم. اشتباه نکرده. آن قسمت هیچ نوشته ای نیست.

دست راست هنوز دنبال درست کردن "س" است.  "س" مثل اول همه ی "سمیرا" هایی که هیچ وقت به دست من درست نوشته نمیشوند. مثل همه ی "سمیرا" هایی که بعد از نوشتنشان باید برگردم و درستشان کنم.  کاغذ زیر دستم تکان میخورد. ستاره ی دریایی کلافه میشود. از روی کاغذ کتاب به روی کاغذ دست نوشته ام سر میخورد تا به دست راست کمک کند. ستاره ی دریایی محکم روی کاغذم مینشیند تا تکان نخورد.  دست راست "است" را خط میزند. راهش همین است. همیشه همین طوراست. من خط زدن را خوب بلدم. همه ی "است" را خط میزنم و به جایش می نویسم "میباشد" ...


 
9603
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٠  کلمات کلیدی: زندگی ، حماقت ، غرور

اگر نه بیشتر، مطمئنم حماقت هر آدمی به اندازه ی غرورش هست.


 
از تجربه
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥  کلمات کلیدی: زندگی ، تجربه ، و همچنان زندگی

تجربه می گوید:

" زندگی هیچ وقت چیزی را ازت نمیگیرد، مگر اینکه چیز بهتری در ازایش بدهد"

زندگی میگوید:

"فردایت هیچ وقت بدتر از دیروز نخواهد بود"


 
و همچنان زندگی
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤  کلمات کلیدی: زندگی ، گذشته ، و همچنان زندگی

سال هشتاد و نه را دوست داشتم. از سالهای قبلش بیشتر. سال هشتاد و نه آدمهایی کنارم بودند که دوستشان داشتم و دوستم داشتند و افکار و رفتارشان را می پسندیدم. آدمهایی که وجودشان بهم آرامش میداد و همین آرامش باعث میشد که بتوانم با خیال راحت تر و تمرکز بیشتر به خواسته هایی که از زندگی داشتم برسم. شاید مزه بیشتر این آرامش به این خاطر بود که قبل از آن سال بدی را گذرانده بودم. سال رخوت. سالی که زندگیم هیچ پیشرفتی نداشت. و هیچ وقت یادم نمیرود که یک بعد از ظهر نیمه سرد یکی از روزهای ماه آخر پاییز بود که با اعصاب خرد و پاهایی که میلرزید رفتم پارک نیاوران و نشستم تنها با خودم فکر کردم. هیچ وقت یادم نمیرود که به خودم گفتم ببین سمیرا تو این یک سال نه با دوستهایت ارتباطی داشتی نه فامیلت. نه به درست رسیدی و نه کاری کردی. به خودم گفتم دستهایت را باز کن و ببین هیچ چیزی نداری. گفتم یک شکست خورده ای! حتی خوش هم نگذروندی که به خودت بگویی حداقل این مدت به خوش گذرونی گذشته است. به خودم گفتم ببین دختر دل به مردی دادی که به هیچ جا باهاش نمیرسی. اگر هم برسی جای خوبی نیست. اگر آینده ای هم داشته باشد زندگی با یک مرد به ظاهر تحصیل کرده اما خودخواه لجباز کوتاه فکر بد دهن است. مردی که احترامی برای دیگران و به خصوص زنها قائل نیست. مردی که زنی را می خواهد که تنها کلمه ای که بلد است چشم باشد. زنی که توسری بخورد و دم بر نیارد. که فحش بشنود و لبخند بزند. زنی که فقط باشد و همه ی بودنش برای آرامش آن مرد باشد و خودش نه خواسته ای داشته باشد نه هدفی. مردی که در نهایت بهترین زن برایش فقط میتواند یک سیب سرخ شیرین آب دار باشد نه یک انسان! هیچ وقت یادم نمیرود چقدر ناراحت بودم و در همان ناراحتی به خودم گفتم آسان نیست. از این به بعد هم ناراحت خواهی بود و گاهی احساساتی خواهی شد ولی تحمل کن که با تحمل کردنش هر چقدر هم که طول بکشد، یک عمر زندگی خودت را نجات دادی. آن روز تصمیم گرفتم که دیگر برایش خوب نباشم. و هنوز هم یادم نرفته است که همان روز، همان جا، جایی که برای اولین بار باهاش پیمان بسته بودیم نشستم و تا دلم خواست گریه کردم. هنوز یادم است ولی دیگر این خاطره ناراحتم نمی کند. بلکه تنها حسی که دارد حس غرور است. خوشحالم که توانستم توی آن شرایط، و با وجود اینکه بسیار احساساتی هستم، این تصمیم را بگیرم و با همه ی سختی ها و زمانی که برایم طول کشید عملیش کنم.

از همان روز تا الان دوستهای بسیار خوبی داشتم که کنارم بوده اند. دوستهایی که هر کدام یک دنیا برایم ارزش دارند. دوستهایی که برایم برکت آوردند. از همان روز تا همین الان هر روز زندگیم بهتر شده است. زندگی کاریم آن طور که میخواستم جلو رفته است و الان در آغاز راهی هستم که همیشه آرزویش را داشتم. باز هم نمیخواهم زیاد طول و تفسیر بدهم. فقط خطاب به یک دوست:

همیشه دوستم خواهی بود، همیشه جای خاصی در دلم خواهی داشت، همیشه آرزوی خوشبختیت را خواهم داشت، همیشه خوشحالیت، خوشحالم خواهد کرد حتی اگر بنا به جبر زندگی دیگر نبینمت. تمام آرامش و پیشرفت یک سال گذشته ام را مدیون تو هستم.


 
دلبستگی
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱  کلمات کلیدی: زندگی ، دلبستگی ، و همچنان زندگی

اگر قرار بر دل بستن باشد، ترجیح میدهم به آرزوهایم دل ببندم تا خاطراتم...