برای امروز، فردا و همیشه‌ام

عبور
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: زندگی ، سفر ، و همچنان زندگی

دلم بیشتر از هر وقت دیگری، بریدن و رفتن میخواهد...


 
Sunset_Sunrise
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: زندگی ، دفاع ، و همچنان زندگی

     مثل آبی بود که روی آتش بریزی.

     تمام شد و به همین راحتی دفترچه تمام خاطراتش را با خودش بست. همه ی امیدهایی که بهش بسته بودم، همه ی دلخوشیهایی که ازش داشتم، همه ی دلبستگی هایی که با خودش برایم آورد، همه ی سختیهایی که برایم داشت، همه ی خوشحالیها، ناراحتیها، اضطرابها، دل بریدن ها و ...

     عجیب ترین دوران زندگی من بود. دورانی که انواع و اقسام حس های پیچیده را تجربه کردم. اتفاقهایی در زندگیم افتاد که هیچ وقت فکرشان را هم نمیکردم. آدمهایی در زندگیم آمدند و رفتند که فکر میکردم فقط میتوانند شخصیت های فیلم های چیپ تلوزیونی باشند. شاید حالا بتوانم بگویم بیشترین و مفید ترین تجربه های زندگیم، متعلق به همین دوره بوده است. دوره ای که دیگر تمام شد و با تمام شدنش به هرچیزی که متعلق به خودش بود، یک مهر خاطره زد. خوشحالم از این پایان و ناراحتم از اینکه گذشت یک دوره از زندگیم را با دل و جانم حس کردم.

     جلسه دفاعم، دفاع نبود. ماراتن بود. طولانی ترین و سخت ترین جلسه دفاعی که خودم تا به حال دیده بودم. از یک جلسه یک ساعت و پانزده دقیقه ای که مشاور خودم کمر به کوبیدنم بسته بود، با نمره ی A جان سالم به در بردم.

     تمام شد...

     تمام شدی...

     حالا دیگر میتوانم با خیال راحت فعل تمام شدن را صرف کنم.


 
...
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: زندگی ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

بی همگان به سر شود...

.

.

.

به سر شود


 
نهیب
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی: زندگی ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

    به جای دنبال کردن نوشته هایم، فکر هایم را دنبال کن. ببین هر لحظه چه جاهایی که نمیروند و چه جاهایی که من را دنبال خودشان نمی کشند. من که من هستم هر لحظه هزار بار میخواهم که ترکشان کنم و خودم را برای همیشه خلاص کنم. ببین تو که تو هستی تا کی میتوانی تحملشان کنی...


 
خانه تکانی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  کلمات کلیدی: زندگی ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

     تا میخواهم کاری کنم،  ترس همه ی وجودم را میگیرد. تا می آیم قدمی بردارم، لرز به همه ی بدنم می افتد. تا میخواهم به چیزی فکر کنم، سریع به خودم می گم نه سمیرا! زندگیت را نگاه کن، ببین همه چیز خوب است. برای خودت دردسر درست نکن!

     تا می خواهم آرام بگیرم، به خودم میگویم نکند داری اشتباه میکنی! تا میخواهم تسلیم ترس هایم بشوم، سریع تو ذهنم می آید که این طوری همیشه یک بازنده خواهم بود.

     کنار هم گذاشتن حقیقت و احساس و منطق و ترس ها، کار واقعا سختی هست. کدام پیروز میشود؟ نمیدانم!

     چیزی که مبرهن است این است که یک بار و برای همیشه باید ترس های کهنه ام را دور بریزم. اما چطور؟