برای امروز، فردا و همیشه‌ام

پایان
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: زندگی ، پایان ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

      نمدانم چقدر طول کشید. چقدر دیر شد، چقدر عقب ماندم. حتی دوست ندارم در موردش فکر کنم.

      تمام کردن هر کاری خوشحالی دارد. ولی من دوبرابر آن چیزی که باید خوشحالم. راهی را که با تو شروع کردم، دارم تنهایی تمام میکنم. وقتی تمام تمام بشود، دیگر هیچ چیزی نیست که من را یاد تو بیندازد. دیگر تمام شده. همه ی حس های خوب و همه ی حس های بد، تمام خاطره های خوب و تمام خاطره های بد... وقتی تمام بشود، تو هم تمام میشوی. دیگر حتی هیچ دلیل برای تنفر هم نیست.

      گره ی کوری که تو به زندگی من انداختی، بالاخره دارد باز میشود...


 
عشق
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: زندگی ، عشق ، و همچنان زندگی

     رویای هر شبت را ازت میگیرد و تا بخواهی به خودت بیایی خودش جایگزینش شده.

     بدون اینکه حرفی بزند، بدون اینکه حرفی بزنی، میدانی و میپذیری که این شیرین ترین رویاییست که میتوانی داشته باشی. شیرین تر از همه ی آن چیزی که تا به حال برای خودت بافته ای.

     شیرین و شدنی...

     شیرین و واقعی...

     پس تا میتوانی مزه مزه اش کن. تا میتوانی بچشش. این ناب ترین شیرینی ای که در همه ی دنیایت وجود داشته است و وجود خواهد داشت.

***

روی تو جان جان است از جان نهان مدارش

آنچ از جهان فزون است اندر جهان در آرش


 
نوای جور
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی: زندگی ، ورزش ، عاشقانه ، و همچنان زندگی

     عجله نکن. صبور باش و آرام آرام گام بردار. من تا دلت بخواهد می توانم صبور باشم. بگذار تا وقتی که نیاز دارم زمانم را بگیرم. بگذار آنقدر که نیاز هست، حسش کنم و نفس بکشمش. بگذار باورش کنم و آنقدر که باید، عاشقش بشوم.

.....

     نمیدانم اینجا نوشته بودم یا نه. دارم خودم را برای غریق نجاتی آماده میکنم. منی که خودم معتقد هستم که آدم در این جور مواقع و برای ورزش نباید با خودش مهربان باشد و برای خودش دل بسوزاند، حالا گیر مربی ای افتادم که اصلا رحم و مروت سرش نمیشود. منی که ادعا میکنم بدن قوی ای دارم، روزهایی که میروم تمرین از نفس می افتم. و باز منی که شبها همیشه تا دیروقت بیدار بودم دیگه تا بیشتر از ده نمیتوانم بیدار بمانم. خلاصه که فکر میکردم کارهایم تمام میشود و برای خودم استراحتی میکنم و الان شدید مشغول استراحت هستم!

     فکر که میکنم به خودم می گویم این کارها را من باید سالها پیش انجام میدادم. نباید اینقدر فاصله می افتاد. و بیشتر که فکر میکنم میگویم اشکال ندارد. حالا همه ی اینها برایم درس میشوند. فردایی که خودم مادر میشوم، برای بچه ام دلسوزی الکی نمیکنم. که اگر نخواست و خسته بود و دوست نداشت و حوصله نداشت و ... یک نه بزرگ جلویش میگذارم. یا اصلا نمیگذارم به آن سنی برسد که بخواهد با یادگیری هر چیزی مخالفت کند. دخترم را از بدو تولد آموزشش میدهم. خودم شنا و انگلیسی یادش میدهم و باله و پیانو هم باید حتما قبل از سن مدرسه یاد بگیرد. نمیگذارم به واژه خستگی حتی فکر هم بکند.

آخرش هم حتما باید بنویسم از یادداشتهای یک نفر تازه از تمرین برگشته...

 


 
راز گل سرخ
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی: زندگی ، تنهایی ، و همچنان زندگی

گاهی وقتها حرف یا حرفهایی داریم بزنیم ولی دلایل مختلفی هست که حرف زدن را برایمان سخت و سنگین کند و در نهایت تنها راهی که برایمان می ماند ساکت ماندن است. شاید اگر به حرف زدن و نوشتن این روزهای من نگاه کنی، حال و روز من هم این طور به نظرت برسد. ولی آنهایی که سمیرا را می شناسند، خوب میداند که سمیرایی که سرش را پایین انداخته و تو فکر و خیال خودش هست و آهسته میرود و آهسته می آید و به راحتی حرف نمیزند و کاری به کار کسی ندارد، حالش خیلی خوب است. راستش این همان سمیراست که من هم بیشتر دوستش دارم. سمیرایی که از همیشه اعتماد به نفسش بیشتر است و از همیشه قویتر!

این روزها بارها آمدم بنویسم، ولی همیشه میگفتم چه باید نوشت؟ از چی باید گفت؟ از اینکه مدارکم را برای دانشگاهها فرستادم و دیگر بایدفقط منتظر جواب بنشینم؟ از اینکه بالاخره اولین قدم را برای یاد گرفتن یک موسیقی که مدتها به فکرش بودم برداشتم؟ از اینکه مدتهاست کاملا ناخواسته نتوانستم گوشت قرمز بخورم و حالا وضع معده ام بهتر است و دارم فکر میکنم که اگر به کل دیگر گوشت را کنار بگذارم چه میشود؟ یا از اینکه ورزشم را این روزها بیشتر و سنگین تر کردم و دیگر دقیقا به انگشت آمار ماهیچه های بدنم را دارم؟

واقعا نمیدانم از چه بگویم. همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر هست. در کل اینکه از خودم و این روزهایم راضی هستم. به تعادل و آرامشی که باید در تنهاییم رسیده ام. دیگر نه از تنهایی میترسم و نه اذیتم میکند. همه ی چیزی که این روزها دارم لذت بردن از خودم و لحظه هایم و تنهاییم است.

و در آخر به قول سهراب:

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم که غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود