برای امروز، فردا و همیشه‌ام

گذری بر زمان
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی: زندگی ، زمان ، آینده ، و همچنان زندگی

نمی خواهم بگویم معتادش شدم و توی خونم رفته. نه، اصلا این طوری نیست. از اول توی خونم بوده. اصلا همیشه همین طوریست. ناف هر آدمی را با یک چیزی می برند. از اول بوده، معتادش نشدی که بخواهی ترکش کنی. برای من هم صادق است. وقتی به هم ریخته ام، هر چقدر هم که حرف بزنم و شنا کنم و نقاشی بکشم نمی تواند به اندازه ی آن آرامم کند.  نوشتن را می گویم.

گاهی به خودم می گویم وقتی زندگی اینقدر سنگدل است و همه ی آن چیزهایی که دوستشان داری را ازت میگیرد، تو دیگر این کار را با خودت نکن.وقتی آدمها اینقدر نامهربان هستند و همه ی آن رفتارهایی که نباید را با دلت می کنند، تو دیگه خودت با دلت مهربان باش. سخت نمیگیرم به خودم. که اگر وقت بشود، همین الان آنقدر سوژه توی ذهنم دارم که می توانم روزها بنشینم و بنویسم. ولی مهم ترین چیزی که هست و باید در موردش صحبت کرد، تمام شدن دهه ی هشتاد و شروع یک دهه ی جدید بود. خرافاتی نیستم ولی این تقسیم بندی های زمان، شانس خوبی میدهند که بنشینیم پیش خودمان و کلاهمان را قاضی کنیم که چه کارهایی کردیم و چه کوتاهیهایی کردیم و زندگیمان چه جوری گذشته. فرصت خوبی هستند که بتوانیم تجربه هایی که داشتیم را روی کاغذ بیاوریم و تا بهتر بتوانیم قضاوتشان کنیم و بهتر ازشان استفاده کنیم.

دهه ی هشتاد برای من، شاید برای تمام همه ی هم سن و سالهایم، با یک بیخیالی شروع شد. شاید بهتر باشد بگویم فراغت خاطر. هیچ دغدغه و ناراحتی ای نبود. هیچ ترس از آینده ای نبود. زندگی هیچ چیزی جز خوش گذرانی و خنده نداشت. و هیچ تصوری هم نداشتیم که در آینده خودمان قرار هست چی بشویم. بعد از آن که سالهای دانشگاه بود و  شاید بتوان گفت بهترین دوران زندگیم. سالهایی که از نظر کاری مسیر زندگی هر کداممان را تا حدی روشن کرد. سال هشتاد و سه سالی بود که درگیریهای عاطفی برای من شروع شد. ذهنی که قبل از آن از این مفهوم خالی بود و مفهومی که تا سالها بعد از آن و حتی تا همین روز دائما در حال تغییر بوده است. 

نمی خواهم زیاد کبری صغری بچینم. ولی دهه ی هشتاد برای ما دهه ی تردید و دودلی و آزمون خطا بود. هیچ چیزی معنی ثابتی نداشت. هر چیزی می توانست جدید و جالب باشد. هر چیزی می توانست وسوسه برانگیز باشد. هر راهی می توانست  مسیر آینده ی ما باشد و باز هم می توان گفت هر آدمی می توانست همراه ما باشد. دهه ی هشتاد دهه ای بود که زیاد شکست خوردیم و پیروز ماجرا آنهایی بودند که تسلیم نشدند. دهه ی هشتاد دهه ای بود که سرمان پر از خیالهای رنگارنگ بود و چشممان به آینده ای بسیار روشن. دهه ای بود که همیشه این فکر را داشتیم که این بار هم سختی بکشم تا بعد زندگی راحت تر بشود. این آدم کنارم باشد تا زندگی راحت بشود و هیچ مشکلی نباشد. دهه ای بود که از شکست هایمان افسانه می ساختیم.

گذشت. حالا دهه ی نود را شروع کردیم. من بیست و شش ساله از تردید ها و دودلی ها و آزمون خطاها گذشتم. در مسیر زندگیم افتادم. زندگی به چشمم سیاه سیاه یا سفید سفید نیست. میدانم زندگی مجموعه ای از شادی ها و ناراحتی های به هم چسبیده ای است که همه میگذرند. آدمها هم همین طور. همه خوبیهایی دارند و بدیهایی و هیچ کدام بهتر از دیگری نیست. فقط من باید آنهایی را کنار خودم نگه دارم که هم نوعم هستند. حالا من میدانم آینده نقطه ی دوری نیست که من همه ی امروزها را تحمل کنم تا به آن نقطه برسم. میدانم زندگی قرار نیست هیچ وقت راحت بشود. بلکه من سختیهایی را تحمل میکنم، کاری را انتخاب می کنم، آدمی را انتخاب می کنم که زندگی را با همه ی سختیهایش برایم دوست داشتنی بکنند. می دانم که سختیهایی که کشیدم همه مختص من نبودند. که کلیت زندگی من هم شبیه همه ی آدمهای دیگر بوده. تنها تفاوت این است که من توی شهر دیگری به دنیا آمدم، من جای دیگری زمین خوردم،  عشق یک طرفه ی من به کس دیگری بوده، کاری که من از دستش دادم فقط نوعش با کار آدمهای دیگر فرق می کرده. هیچ کدام هم ارزش افسانه سازی ندارند مگر اینکه از یک درد مشترک بنویسیم. حالا من بیست و شش ساله راهی که برای ادامه زندگیم می خواهم بروم را کامل میشناسم. آن چیزی که از شریک زندگیم می خواهم را میدانم. و مطمئنم دیگر انتخاب اشتباهی نخواهم داشت.

من هنوز همان آدم کله شق احساساتی بهانه گیر زود رنج و البته سرسخت هستم. فقط زمان عوض شده، تجربه ها بیشتر شده اند. من هنوز همان آدم هستم تنها تفاوت در گامهایی است که محکمتر برداشته میشوند.


 
یارا گاهی ...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧  کلمات کلیدی: زندگی ، دلنوشته

نمی دانم دلم می خواهد بنویسم یا نه. این روزها نوشتن را مثل خیلی کارهای دیگر، شاید مثل موسیقی ای که مدتهاست دلم می خواهد دنبالش بروم، پاس میدهم به فرداها. بگذار این امتحان را بدهم، بگذار این بخش پایان نامه تمام بشود، بگذار این ترجمه را تمام کنم، بگذار امتحان دکتری را بدهم، بگذار این مسافرت را بروم و برگردم، بگذار این مریضی خوب بشود و ... در نهایت همیشه یک کار یا هدفی هست که تنبلی خودم را گردنش بندازم. ولی از طرف دیگر هم باز نمیدانم دوست دارم بنویسم یا نه. این دیگر به تنبلی ربطی ندارد. این قسمت به خاطر این است که مثل قدیم دلم نمی خواهد نوشته هایم انعکاسی از زندگی خصوصیم باشد. اول به خودم گفتم ننویس سمیرا. همین جا تمامش کن. بعد تصمیم گرفتم که بنویسم ولی با یک تغییر در شیوه نوشتنم. نمی دانم من که فقط برای دلم می نویسم میتوانم دلنوشته ها یا عاشقانه هایم را کنار بگذارم و فقط ادبی بنویسم یا نه. 

به هر حال هنوز تصمیم نگرفتم. شاید این پست نقطه ای باشد که بتوانم از اول شروع کنم شاید هم برعکس، نقطه ای باشد که مطمئن بشوم دیگر میلی به نوشتن در اینجا ندارم.