برای امروز، فردا و همیشه‌ام

قورباغه ام را قورت خواهم داد

فکر کنم یکی از روزهای همین ماه بود. یا اگر هم نبود، هوا مثل روزهای امسال همین ماه بود. برای من راست مغز که اعداد خیلی برایم مهم نیستند، فرقی هم نمیکند که چه سالی بود و چه ماهی و چه روزی. برای من تاریخ ها یا قبل از یک اتفاق مهم توی زندگیم هستند یا بعدش. یا خیلی قبلش یا خیلی بعدش. بگذار این طوری بگویم: یکی از همان روزهایی بود که هوا جان میداد برای پیاده روی. یکی از همان روزهایی که آرام بودم و بعد از مدتها فکر مشغولی، بالاخره تصمیم گرفته بودم. یکی از همان روزهایی که از تصمیمی که گرفته بودم شاد بودم. یکی از همان روزهایی بود که بدون اینکه بفهمم کجا هستم و چه کسانی اطرافم هستند و آیا کسی نگاهم می کند یا نه، از خیابان دولت تا پارک کورش را پیاده آمده بودم. یکی از همان روزهایی بود که غرق فکرها و رویاهای خودم بودم و احتمالا به عادت همیشه ام با سرعت نور تمام مسیر را رفته بودم و لبخندی به وسعت تمام صورتم روی لبم داشتم. از همان لبخند ها که هر کس نگاه کرده بود، میفهمید که از زندگیم راضی هستم. آخر هم تنها چیزی که از فکر و خیال بیرون آوردم و مجبورم کرد چند دقیقه ای بایستم، بوی زندگی ای بود که از پارک به مشامم رسید.

.

.

.

یکی از همان روزهاست.

بعد از مدتها فکر مشغولی، تصمیم گرفته ام.

آرامم و از تصمیمی که گرفته ام، خوشحالم. می توانم با لبخندی به پهنای صورتم همه ی خیابانهای شهر را پیاده بروم.

 

*****

 

گفتم که تصمیمم را گرفته ام. امتحان دکتری اواسط فروردین است. میشینم به خواندن. این ترم، ترم آخریست که با فوق لیسانس تدریس می کنم، هرجایی. دیگر بعد از این هیچ وقت دنبال این کار نمیروم مگر اینکه این امتحان را قبول بشوم. بعد از این اینجا نخواهم نوشت، تا روزی که قبول بشوم. بعد از این هیچ آدمی را به زندگیم راه نخواهم داد، تا روزی که این امتحان را با موفقیت پشت سر بگذارم.

میبینی سمیرا؟

هیچ راهی نداری جز اینکه مصمم تر به کاری که باید، بچسبی.

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
comment نظرات ()

در خود شکستن

انگار وقتی میدانی و میخواهی دانسته هایت را به کار ببری، بیشتر گند میزنی نسبت به زمانی که نمی دانی و فقط خودت هستی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳
comment نظرات ()

...

وقتی که تو دردسر میفتی و کارت لنگ میماند، زمانی است که قبل از هرچیز خود تو میفهمی که کدام یکی از دوستها و آشناهایت را به خودت نزدیک تر میدانی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()

افسوس

ارزشش را نداشت. افسوس دیر فهمیدم...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٧
comment نظرات ()

من یا ما؟

تا وقتی "من" از دهنت نیافتاده، معنی "ما" را نمیفهمی.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٦
comment نظرات ()

حقیقت

گاهی عزای از دست دادن چیزهایی را میگیریم که هیچ وقت نداشتیمشان.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()

اگر...

اگر مسئولیت پذیر نیستی، هیچ وقت محبت نکن.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
comment نظرات ()

از تو، از من، از ما

تو هی بنشین حرف بزن و آرزوهایت را تو بوق و کرنا کن، من کنار آرزوهای خودم، آرزوهای تو را هم زندگی میکنم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٤
comment نظرات ()

آرزو

تو که ابراهیم بودی؛ گله ام از خداست که وقتی به ذبح عشق اسمائیلیم نشستی، تنها نظاره کرد.

یعنی هیچ گوسفندی نبود؟

>>>

این شهر زیباست. زیباترین شهری که تا به حال دیده ام. ولی ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم واقعا مردها معنی لغات را نمی فهمند. شاید هم لغت ها برای آنها معانی دیگری دارند.

>>>>>

یک مدت نمی توانم بنویسم. ننوشتن به من حس خفگی میدهد. امیدوارم کوتاه باشد این مدتی که باید و یا شاید نباید.

>>>>>

این هم با یاد بچگی و به افتخار پدرم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

Chocolate addict

اااوووووووووه! کتاب دومم هم چاپ شد. تا حالا دوتا کتاب با انتشارات ارشد کار کردم. "ده سال کنکور ارشد زمین شناسی" و "ده سال کنکور ارشد کشاورزی" قرار بود کتاب سومی هم باشد که زبان عمومی ارشد کلیه رشته ها باشد. درست نیست اینجا بگویم ولی آنقدر از شرایط کاریشان ناراضی بودم که گرچه این یکی کار هم برایم وسوسه برانگیز است ولی مطمئن هستم که قبول نمیکنم.

خدا را شکر که اگر از نظر روابط عاطفی ضعیف هستم ولی از نظر کاری از خودم و جایگاهی که هستم راضیم. بهترش هم خواهم کرد. این روزها وقتی با خودم می گویم یک سالم را از دست دادم، سریع به خودم یادآوری می کنم که نه! تو این یک سال دو تا کتاب چاپ کردم، از نظر کار کلی پیشرفت کردم، سطح تدریسم بالاتر رفته و فقط آموزشگاه نیست، کارم برایم راحتتر شده و بهتر میتوانم با شاگردهایم ارتباط برقرار کنم، انگلیسیم بهتر شده. و همه ی اینها یعنی پیشرفت. شاید از بیرون دیده نشود و به چشم دیگران نیاید، ولی خودم آگاهم که همه ی این اتفاقها افتاده. مشکل عاطفیم هم فقط این است که هنوز آدمی که باید را ندیدم.

اصلا فکر نمی کردم که شرایط تحصیل فیلیپین هم از ایران بهتر باشد. ولی خانم تسی می گفت جدیدا دانشجوهای ایرانی زیاد آنجا می آیند. البته آنها دیدشان این است که جوانهای ایران برای فرار از شرایط کشور می روند جاهای دیگر و درس برایشان بهانه است. ولی برای من این طوری نیست. با اینکه دوست دارم ادامه تحصیل بدهم و می دانم به راحتی می توانم جای دیگر بروم و رشته خودم را ادامه بدهم ولی دوست ندارم از ایران بیرون بروم. شاید هنوز درگیر معنی زندگی هستم. هنوز نمیدانم چی می ارزد. واقعا زندگی در شرایط بهتر و با تحصیلات بهتر ارزش این را دارد که آدم از خانواده و دوستانش جدا بشود؟ تا حالا حتی دست و دلم هم نرفته که اقدامی بکنم ولی امسال هم اینجا کنکور میدهم هم برای چند جای دیگر اپلای میکنم. نتیجه هرچی باشد از دودلی بهتر است.

>>>>>

امروز بعد از مدتها به خدوم اجازه دادم که شکلات بخورم. اسنیکرز و ام اند ام خریدم و الان میروم که با چایی بخورم.تو دنیا هیچ چیزی را به اندازه شکلات دوست ندارم!

این هم هدیه این دفعه *****

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()

واسه امروز و فردا و همیشه

وای به حال ما که اگر منفعتی نباشد، روابط انسانی برایمان از هر چیز دیگری بی ارزش تر است.

...

این را امروز از آقای آسا هدیه گرفتم. دستت درد نکند سهیل جان ولی چرا می گوید واسه! باید بگه برای امروز، فردا و همیشه!

کاش یک نفر دیگر خوانده بودش. صدای گوگوش همیشه حوصله ام را سر میبرد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

از خواستن

وقتی داری سعی می کنی جوری باشی که نیستی و کسی را کنار خودت نگه داری، فقط کمی با خودت منصف باش و ببین خودت تو میتوانی تا آخرت عمرت به این روش ادامه بدهی یا نه.

فقط باید کمی صبور بود وگرنه مطمئنا همه پیدا می کنیم کسی را که خودمان را با همه ی خوبیها و بدیهایمان دوست داشته باشد.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

از زندگی و وبلاگ نویسی

امروز عجیب آرام هستم. با اینکه دلتنگ هستم ولی آرامم. شاید بگویم بعد از یک سال است که چنین آرامشی را تجربه میکنم. که از صبح تا حالا یک بار هم تپش قلب نگرفتم. با اینکه غروب جمعه است و دلم گرفته، ولی دلم بعد از مدتها آرام است. انگار تازه میتوانی راحت نفس بکشی. شاید به خاطر همین آرامش بود که دلم خواست کمی آرشیوم را دوره کنم. خوبی وبلاگ نویسی برایم این بوده که از زمان شروع همه ی زندگیم را روی این صفحه ها دارم و هر وقت بخواهم جلوی چشمم هستند. احساس عجیبیه. احساس قشنگیه که هر پست را که میخوانی دقیق برمیگردی به همان حس همان زمان. شاید فقط برای چند ثانیه و یا دقیقه ولی دوباره همان حس ها را تجربه میکنی. وقتی از ممول شروع میکنم یادم می آید که چقدر این دختر با انرژی و خوش بین بود. همه ی پستهایی که از دوره ی کارشناسی نوشتم را دوست دارم. از شیطنتهایی که کردیم و همه جلوی چشمم هستند. با خواندن نوشته هات دوره میکنی.  همه چیز را. اینجا بود که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. دوران کوهنوردی و گلهای بهاریم ، شعرهای آتنا که عالم خودش را داشت ، اعتقادات عجیب غریبم و قصه ی بهارنارنج ، واقعا یک زمانی فکر میکردم اگر آدم زن درخت توت دانشگاه بشود بهتر از این است که زن یک پسر بشود! ، حس عجیب بین بزرگ شدن و نشدن ، همیشه ی زندگی من بودی و هستی ، شروع بیست و دومین سال زندگی ،  چند روز پیشا! ، ممول پارتی ها ، به قهرمان همیشه ام،  بابا پرشین بلاگ ، اینم یک شوخی با پسری با کفشهای کتانی،  ... ، اینجا تدریس را شروع کردم ، اینجا عاشق شدم، اینجا شکستم و ... ، این هم یک حس بسیار ناب بود. همه ی لحظه هایش را دوست دارم. اینقدر راحت مرور کردن این لحظه ها را دوست دارم.

زندگی را دوست دارم.

..........

امتحان دکتری دارد نزدیک میشود و باید این چند ماه را بنشینم به درست درس خواندن. نمیدانم چرا این یک سال را برای زندگیم از دست دادم و عملا در این یک سال جز جا زدن کاری نکردم. ولی حالا که شروع کردم برایم دعا کنید.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

Hope

خوب چه کار کنم؟ گاهی هم دوست دارم بی بهانه و بی حرف بنویسم. گاهی هم خوشحالم، بی دلیل. گاهی هم وقتی صبح از خواب بیدار میشوم میبینم که یک روز جدید هست و کلی امید. گاهی هم دوست دارم بی بهانه زیبا لباس بپوشم، موهایم را درست کنم و کمی آرایش داشته باشم. گاهی هم دوست دارم بدون دلیل اتاقم را تمیز کنم و همه ی آن چیزی که از آینده ام میخواهم را روی کاغذ بنویسم. گاهی هم دوست دارم خودم را در آینه نگاه کنم و لبخند بزنم.

خوشحالم که امیدی در زندگیم هست.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

مرد

آزار دهنده ترین مردها، مردهایی هستند که نه آنقدر قوی بودند که دختری که می خواهند را به دست بیاورند و نه آنقدر قوی که فراموشش کنند.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٤
comment نظرات ()

افسوس

کاش بدانی همه ی آرامش این روزهایم گاه به گاه سر خاک تو آمدن است. کاش بدانی برای همیشه یک تیکه ی بزرگ از قلب من را داری. تیکه ای که با نبودت هیچ وقت به من بر نمیگردد. کاش میفهمیدی انصاف نبود این طوری تنهایم بگذاری.

کاش بودی ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٤
comment نظرات ()

شبانه

دلم میخواهد دو میلی را که مدتهاست دستم گرفتم به بافتن افکارم و دوباره شکافتن و باز از نو بافتنشان، بشکنم و دور بندازم. خسته شدم از بس که بارها و بارها فکر کردم و به هیچ جواب قابل قبولی نرسیدم. گرچه به خودم حق میدهم این فکرها را داشته باشم ولی می دانم این طوری دیگر نمیشود ادامه داد.

سینه ی من پر است از حرفهای تلنبار شده. دلم کسی را می خواهد که ساعتها به پای حرفهایم بنشیند. کسی که خسته نشود، نصیحت نکند، غر نزند. کسی که کنارش برای گفتن به هیچ خط قرمزی نرسم. کسی که بدون هیچ پیش فرض و قضاوتی فقط گوش بدهد.

دیگر نوشتن جواب نمیدهد. باید یک کاری بکنی سمیرا.

***

امروز اولین روزیست که میخواهم با آن خانم بیرون بروم. الحمدالله انگار خیلی اهل گشتن نیست. تا حالا که سه روز اینجا بوده کاری به من نداشته. حالا خدا از این به بعدش را به خیر بگذراند.

***

پشت سر بن بست و دلتنگی

پیش رو دیوارها سنگی

در گریز از کوچه های بسته ی باریک

پیش پایم جاده های مبهم و تاریک

در پی یک پاسخ کوتاه

میروم هر سو، هر راه، هر بیراه

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢
comment نظرات ()

زن، مرد، برابری

خیلی وقت است که میخواهم در مورد یک موضوعی بنویسم ولی هر بار به خودم می گویم الان نه سمیرا. الان ناراحتی، عصبانی ای یا هرچیز دیگری. ولی هرچقدر که می گذرد بیشتر مطمئن میشوم که فکرم درست هست. انگار این عصبانیت من سالیان سال ریشه دارد و روز به روز بیشتر میشود. عصبانیتم از جایگاهی است که به عنوان یک زن در جامعه دارم. عصبانیتم از مردهای به ظاهر روشنفکری است که هنوز بر افکار پوسیده ی اجدادشان غلبه نکردند. از زنهایی که هنوز ارزش خودشان را نمی دانند. و بیشتر از اینها از مادرهایی که این طرز فکرها را به فرزندانشان انتقال میدهند. انگار جامعه ی الان ما هنوز هم سنگ جامعه ی قرن هجده انگلستان است. هنوز برای محیط های کاری زن یک نیروی کار ارزان است. برای خانواده یک موجود فداکار از خود گذشته ی کم توقع. همه جا زن را یک موجود رام و سر به زیر می خواهند. کسی که هیچ وقت شکایتی نکند، هیچ وقت اعتراضی نداشته باشد، هیچ وقت خواسته ای نداشته باشد و همیشه به ظاهر یک عروسک زیبا و خندان باشد و در عمل معذرت میخواهم، خیلی معذرت می خواهم، مثل خر کار کند.

عصبانیتم نمیگذارد جمله هایم را درست مرتب کنم ولی خواهش می کنم بیایید کمی فکر کنیم و به خودمان بیاییم. دخترها ارزش ما این نیست که برای ورود به دانشگاه سهمیه بیشتر از پسرها داشته باشیم و بعد از فارغ التحصیلی کار برایمان پیدا نشود. لیاقتمان این نیست که کاری که به پسرهای دیپلمه میدهند را ما بدهند. لیاقت ما این نیست که هم پای پسرها کار کنیم و نصف آنها حقوق بگیریم. لیاقتمان این نیست که در محیط کار، کنار مردهایی که از نظر علمی و کاری هم پایه امان هستند، به خاطر زن بودن کمتر دیده بشویم. لیاقت ما این نیست که از صبح تا شب بیرون از خانه پا به پای مردها کار کنیم و عصر که خانه می آییم یک کوه از کارهای خانه روی سرمان خراب بشود.

اگر بخشیش به دولت ربط دارد، بخش بزرگتریش به خودمان ربط دارد. به خودمان ربط دارد که در جایگاه زن و شریک عاطفی خودمان را صبور و کم توقع نشان میدهیم. وقتی مردی را دوست داریم، که شاید واقعا بالاتر از ماهم نباشد، برای اینکه همیشه خودمان را مسئول گرم کردن رابطه میدانیم، در احساسمان اغراق میکنیم. آن مرد را بالاتر از آن چیزی که هست می بریم و خودمان را پایین تر می آوریم. با همه ی حرفها و کارهایمان این حس را در مرد به وجود می آوریم که تو می توانی هر حرفی به من بزنی، هر بی توجهی ای بکنی یا حتی گاهی توهین. من تحمل می کنم چون زن هستم. بهت پشت نمیکنم چون خوب هستم. من یک زن خوب هستم پس هیچ وقت ناراحت نخواهم شد و سریع می بخشم. ولی تو مرد هستی و غرور داری. باز هم من که زن خوبی هستم سعی میکنم هیچ وقت کاری نکنم که غرور تو بشکند. ولی واقعا احساس من چی؟ هیچ وقت به مردتان گفتید اگر تو مرد هستی و غرور داری من هم زن هستم و احساس دارم. هیچ وقت گفتید من زودتر از تو ناراحت می شوم و زودتر از تو می شکنم؟ هیچ وقت خواستید که زمانی که شما مواظب غرورش هستید او هم مواظب احساس شما باشد؟

نمی خواهم تند بروم ولی هیچ وقت فکر کردید که لیاقت شما یک مرد خوش تیپ خوش قیافه تحصیل کرده پولدار موقعیت دار نیست؟ برابری این است! اگر من هرکدام از اینها را بخواهم خودم میروم دنبالش. تواناییهایم از مردها کمتر نیست که نتوانم به اینها دست پیدا کنم. اگر مردی بخواهم، کسی را نمی خواهم که فقط یک عکس زیبا برای نشان دادن به دیگران باشد و در خلوت با عصبانی شدن و بد صحبت کردنش هر روز دلم را بشکند. هیچ وقت فکر کردید لیاقت شما بودن با مردیست که ارزشت را بداند. دست کمت نگیرد. مردی که بداند همانقدر که از یک رابطه دریافت می کند، همانقدر هم باید در یک رابطه ببخشد. مردی که شما را آخر برنامه ی کار و تفریح و دوستان و ... نگذارد و فقط وقتهایی که بیکار بود سراغت نیاید. ارزش تو این نیست که تمام روز چشم به راه یک مرد باشی و وقتی آمد تنها جوابش برایت سردی باشد. هیچ وقت فکر کردی لیاقت تو مردی است که توی برنامه ی روزانه اش کنار کارهای دیگرش یک جای ثابت هم برای تو بگذارد و به هیچ وجه ازش نگذرد؟ مردی که از نظر احساسی حمایتت کند و پشتت باشد تا تو هم بتوانی با خیال راحت توی جامعه حضور داشته باشی و فعالیت کنی. مردی که بداند گاهی فقط باید برایت گوش باشد و با صبوری به حرفهایت گوش بدهد تا آرام شوی. مردی که بداند و درک کند که گاهی به دنبال ضعیف شدن بدنت، اعصابت هم ضعیف میشود. مردی که گاه به گاه بهانه گیر شدنت را درک کند و فقط چند روز در ماه او صبورتر و مهربانتر باشد.

میبینی؟ هنوز راه زیادی داریم تا به خواسته هایمان برسیم.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱
comment نظرات ()