برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ببار
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال

آرام تر از آنچه که فکر کنی، تن میدهم به حکمتت.

کمی چشم به راه رحمت...


 
بهار گندم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  کلمات کلیدی: آموزش ، از زندگی ، موسیقی ، عاشقانه

آمدن و رفتن آدمهای توی زندگی همدیگر، قطعا بی دلیل و بی نتیجه نیست. بگذار این طوری فکر کنیم که وجود و بودن هر کسی توی زندگیمان، هرچند کوتاه مدت، یک نعمت و یک هدیه را برای ما می آورد. گفتم به نشانه ها اعتقاد دارم. چرا و چطوری و هزارها سوال دیگر مهم نیست. مهم این است که من چشم دیدن این نشانه ها را دارم. میخواهم این طوری بگویم:

"هدیه ی تو به من، واقع بینی بود"

****

اوضاع کلاسهایم روز به روز دارد بهتر میشود. هر روز ترسم کمتر میشود و با شاگردهایم صمیمی تر میشوم. این صمیمیت که زمان میخواهد، توی هر رابطه ای، از هر نوعی خیلی مهم است. وقتی با آدمی یا آدمهایی احساس صمیمیت می کنی، دیگر به چشم غریبه بهشان نگاه نمیکنی. دیگر دشمن نیستند که بخواهی جلویشان از خودت دفاع کنی. وقتی برایت غریبه نیستند، یعنی از خودت هستند. یعنی برایت اهمیت دارند. وقتی کنارشان هستی You feel home. این احساس آرامش بخش است.

امروز صبح یکی از شاگردهایم میخواست لکچر بده. آمد دستم را گرفت که بگوید یعنی استرس دارم و دستم سرد شده. ولی من همیشه آنقدر یخ هستم که تا دستش خورد به دستم اون جا خورد و می گفت خانم حالتان خوبه!

هفته ی دیگر  هم دانشگاه چندتا مهمان فیلیپینی دارد. هر دو نفر از این مهمانها را هم به یک نفر سپرده که اگر خواستند بروند بگردند یا خرید کنند یا جایی غذایی خواستند بخورند یا هر کار دیگری که داشتند، آن آدمها همراهشان باشند. من هم نمیدانم بگویم همراه، بگویم گاید یا چی! ولی مسئول یکی از این مهمانها که خانم هست شدم. روزی هشت ساعت از تمام هفته ی دیگرم را خریدند. نیشخند  بوی پول میاد!

****

یک دوربین Canon خریدم و از شانس بدم و بعد از همه ی آن جریان های دزیده شدن لپ تاپ و دوربین و گم شدن پول و آتیش گرفتن ماشینمان ( این یکی را نگفته بودم) دوربینم هم نخریده خراب از آب در آمد. بردم برای گارانتی و گفتند فقط گارانتی تعمیر دارد. ده روز است که رفته برای تعمیر و هنوز هم می گویند قطعه اش برایمان نیامده. من هم ایمیل زدم به شرکت Canon.  ایمیل را که زدم نیم ساعت بعدش جواب آمد که خیلی متاسفیم که این طوری شده و متاسفانه برای ایران نمی توانیم کاری کنیم. اگر کسی را اینجا دارید دوربین را بفرستید برایش تا برای ما بفرستد. ما هم یک دوربین نو برای او بفرستیم که برای تو بفرستد! (فهمیدید چی شد؟) دوباره ایمیل زدم که این که از نظر اقتصادی نمیصرفد و جواب دادند که درست است.  یک ایمیل به نمایندگیهای آسیا بزنید. به مالزی و چین  ایمیل زدم و جواب ندادند. به مالزی زنگ زدم و شاکی گفتم این طوری شده و جواب ایمیل هم ندادند. باز هم کلی معذرت خواهی کردند و گفتند برای ایران کاری نمیشود کرد. مگر اینکه بفرستید اینجا تعمیر کنیم برایتان بفرستیم!  در نهایت هیچ!

****

این هم هدیه ی این پست من به شما. فقط کاش صدای این آقا اینقدر تو بینیش نبود!


 
نفس نفس
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  کلمات کلیدی: از زندگی

نمی دانم چرا بعد از این همه مدت هنوز نتوانستم خودم را آرام کنم. هنوز نتوانستم به خودم برگردم. یک نفرت فروخورده دارم. یک بغض نشکسته. گاهی فکر میکنم این احساسی است که باید ابراز بشود و تا تو گلویم بماند راحت نخواهم شد. باید بگویم بدیهایی که از تو دیدم، کثیف ترین آدمهای زمین را جلویم رو سفید میکند. یاد بهترین حرفها و بهترین رفتارت که می افتم به خودم حق میدهم نفس به نفس ازت متنفرتر باشم. نم نم خوبیهات هم همیشه فقط یک فریب بوده است. یک دورویی محض. بدون که هیچ وقت به زندگیت نیم نگاهی هم نخواهم انداخت که بخواهم با شکست هایت خوشحال بشوم. زندگیت را، خوبیهایت را، عشقت را، موفقیت هایت را، آینده ات را، آرامشت را و همه ی چیزهای نداشته ی دیگرت را برای خودت نگه دار و فقط سایه ی کثیفت را از همیشه ی زندگی من کم کن.

"دلم برای خودم و زندگیم تنگ شده است"

کاش بدانی آن چیزی که پذیرشش برای من سخت است، اینست که آدمهایی به کثیفی تو روی این زمین هستند و از این هوا نفس می کشند.

........

قابل توجه آنهایی که دوست دارند همه چیز را به خودشان بگیرند:

پست قبلی خطاب به زندگی بود!


 
یکی از همین روزا، روی شب پا میذارم
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  کلمات کلیدی: موسیقی ، عشق ، عاشقانه

مدتهاست که با من سر لج افتاده و انگار از اذیت کردنم لذت میبرد. غافل از اینکه آنقدر از طرفش داشتم که به این راحتی اذیت نشوم. انگار فراموش کرده آنقدر کل کل داشتیم که توانسته باشم یاد بگیرم چطور جلویش بایستم. انگار یادش نمی آید که برایش نوشتم که من و تو دو حریف قدیمی هستیم که همه ی فوت و فن هم را بلدیم. دیگر هیچ کدام فریب دیگری را نخواهیم خورد. مگر اینکه فن جدیدی یاد بگیریم. انگار نمی داند که جنس من با آن فرق دارد و اینجا برد با من است. نمیداند وقتی آن فقط مدام میتواند بازیهای گذشته اش را تکرار کند، من می توانم فن های جدیدتری یاد بگیرم. یادش نمی آید که برایش نوشتم اگر تو لجباز هستی، من از تو لجبازترم. اگر سربالایی داری، سنگین میروم. یادت باشد، آنقدر از تو یاد گرفتم که بدانم اصلا جدی نیستی. تو هم بدان! من به هیچ وجه جدی نمی گیرمت. کل وجودت جدی نیست دیگر چه برسد به بازیها و آدمهایت.

.....

همه دلخوشی و شادی این روزهایم توی فیس بوک با فامیل و دوستهایم و توی کلاسها با شاگردهایم هست.

.....

ناصریا حیف بودی برای مرگ...

 


 
Let me put it another way
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  کلمات کلیدی: عشق ، مینیمال

گاهی آنقدر سعی میکنیم تک تک کلمات گفته و نگفته ی دیگران را برای خودمان معنا کنیم که از معنای تک تک کلماتی که خودمان به زبان می آوریم، غافل میشویم.


 
Which one?
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  کلمات کلیدی: عشق ، مینیمال ، عاشقانه

گاهی هم گوشهایمان برای شنیدن حرفهای دیگران زیادی تیز میشود و برای شنیدن حرفهای خودمان زیادی کر!


 
believe me
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال

تنها آن چیزهایی خراب میشوند که خراب شدنی باشند.

چیزی هم که خراب شدنی باشد، دیر یا زود خراب میشود.


 
از یک ایمیل
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس


 
نفرت
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢  کلمات کلیدی: عشق ، مینیمال ، نفرت

دلم هیچ وقت، هیچ جور، از تو صاف نمیشود.

 


 
زلف بر باد
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠  کلمات کلیدی: نفرت ، موسیقی

موزیک ویدئو ی زلف بر باد نامجو را می بینم و یک بار دیگر دلم از ایرانیهای ناموس پرست غیرتی میگیرد که چه حماسه ای آفریدند...


 
Is it worth it to ...?
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، مینیمال

مواظب باش زندگی تجربه هایش را به بهایی بیشتر از آنچه که باید، بهت نندازد...


 
Don't let me be misunderstood
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، از زندگی

همیشه وقتی تو جاده هستم چند ساعت را خالی دارم که فکر کنم. این ساعتها برای من که کلا خیلی فکر می کنم، مفید هستند. همیشه آهنگم را میگذارم تو گوشم، جوری که راحت باشم می نشیم، بیرون را نگاه می کنم و فکر می کنم. به هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده باشد.

یک سالی می شود که گاها وقتی با اتوبوس میروم یکی از استادهای قدیمیم هم توی اتوبوس هست. حالا من دختر هستم و هیچ وقت بزرگ نمیشوم و همیشه باید برای هر کاری از جمله رانندگی تو جاده از پدرم اجازه بگیرم ولی این آقا را نمیدانم که چرا رانندگی نمیکند. مهم هم نیست. مهم این است که این آدم، استادی بوده که من ازش خوشم نمی آمده. در این حد خوشم نمی آید ازش که گاهی حتی به دوستهایم اس ام اس میدادم که حدس بزن کی توی اتوبوسمان هست! این خوش نیامدن همیشه من را اذیت می کرده. هیچ وقت هم نتوانستم بروم جلو و سلام تعارف کنم. چون نمیدانم چه طوری رفتار خواهد کرد. حتی نمیدانم من را یادش می آید یا نه. هرچند که من از دانشجوهایی بودم که تو چشم استادها بودم. به هر حال هیچ وقت دلم نخواسته که آشنایی بدم به این آقا.

حالا حرفی که می خواهم بزنم به این آقا و دانشگاه و اینها ربطی ندارد. آدمهای این طوری توی زندگیم بوده اند. و این استاد فقط یک نمونه اش بوده. آدمهایی که بی دلیل یا با دلیل (فرقی نمی کند) بدم می آمده ازشان. و حتی آن طرف ماجرا، آنها از من بدشان می آمده. این حسها برای یک مدت خیلی طولانی من را اذیت می کردند. همیشه دلم می خواست که همه را دوست داشته باشم و همه دوستم داشته باشند. دلم می خواست توی ذهنم همه خوب باشند و توی ذهن همه خوب باشم. اگر زمانی این اتفاق نمی افتاد و نمی توانستم چنین رابطه ای با کسی برقرار کنم ناراحت می شدم و حتی غصه می خوردم. همیشه فکر می کردم این مشکل من است که نتوانستم رابطه را حالا هر رابطه ای که بود خوب پیش ببرم. من نتوانستم یک رابطه ی معقول با همکلاسیم، استادم، دوستم، فامیلم، شریک عاطفیم یا هر کس دیگری برقرار کنم. این را یک ضعف توی خودم می دانستم و خودم را مسئول درست کردن شرایط می دانستم. و افسوس که هر زمان که داشتم تلاش می کردم که چنین وضعیتی را بهبود ببخشم فقط مثل همان خر مولانا میشدم که تیغ توی پایش رفته بود و جفتک می انداخت و تیغ بیشتر فرو میرفت.

این مدتی که میگویم این آقا را میدیدم، اکثر اوقات فکرم همین بود. فکر می کردم که مشکل از من می تواند باشد یا ایشان؟ فکر های زیادی توی سرم می آمد و گاهی گره می خورد به یک خاطره که از مادر بزرگم داشتم. همین سالهای اخیر، شاید آخرین سال زندگیش یک بار داشت از آن دعاهایی می کرد که همه ی مادر بزگ ها برای نوه هایشان می کنند. گفت ایشالله یک آدم خوب گیرت بیاد. من خندیدم و جواب دادم مادر جون همه ی آدمها خوب هستند. مهم این است که به هم بخورند. مادر جون هم در جواب گفت مشکلت این است که همه را خوب می بینی.

حالا که دوباره و واقعا برای دوم به سنی رسیدم که یک بار دیگر در همه ی فکرها و عقیده هایم دارد یک انقلاب صورت می گیرد، می خواهم بگویم که اشتباه می کردم. اشتباه می کردم که همه ی آدمها خوب هستند. اشتباه می کردم که می خواستم همه را دوست داشته باشم. اشتباه می کردم که می خواستم همه دوستم داشته باشند.  اشتباه می کردم که می خواستم دلیل پیدا کنم برای اینکه چرا بعضی ها دوستم ندارند و چرا بعضی ها را دوست ندارم. مثل خیلی جاهای دیگر اینجا هم اشتباه می کردم. اینها همه شرایطی هستند که از اختیار و کنترل من خارجند. من نمی توانم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم. نمی توانم مسئولیت همه ی اینها را بپذیرم و نمیتوانم هر شرایط نادرستی را درست کنم. از بیرون نمی توانم کاری کنم. پس فکر خودم را عوض می کنم.

همه ی کاری که باید بکنم این است که حق بدهم. به خودم حق بدهم که بعضی ها را بی دلیل دوست داشته باشم و از بعضی ها بی دلیل بدم بی آید. به زندگی حق بدهم که گاهی آدمهای بد هم داشته باشد. به آدمها حق بدهم که گاهی بی دلیل هم بد بشوند. به دیگران حق بدهم که گاهی بی دلیل دوستم نداشته باشند. و حتی گاهی به خود بدی هم حق بدهم تا خوبی را بشناسم. این طوری همه حق دارند و لازم نیست من کاری بکنم. نمی دانید، یک بار سنگین از دوش آدم برداشته می شود. شاید این موقع است که می توانم از اتوبوس پیاده بشوم و کنار استادی که ازش بدم می آید، و شاید او هم از من، بروم و بدون اینکه حس بدی داشته باشم سلام و تعارف کنم و بفهمم که من را میشناسد. به امتحانش می ارزد!

..............

اگر بر می گشتم به گذشته و دوباره می خواستم جواب مادرجون را بدهم، می گفتم:

یک آدم خوب، مهم نیست اگر خیلی خوش قیافه نباشد، اگر پولدار نباشد، اگر خیلی تحصیل کرده نباشد، خوب باشد و آنقدر سرد و گرم چشیده که دیگر هیچ وقت نه آنقدر گرم بشود که بسوزد و نه آنقدر سرد که یخ بزند.


 
...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال

کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و باور کنم لبخندی که سهم من بوده، حداقل می تواند روی لب دیگری بنشیند...


 
...
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال

چشمهایت را ببند و بگذار چراغی که برای روشن کردن خانه ی تو بوده، جای دیگر بتابد.


 
دوستی
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه

کوچکتر که بودیم، وقتی مهدکودک میرفتیم و بعد دبستان و بعد راهنمایی و بعد دبیرستان و در آخر دانشگاه، هر دوره ای تعدادی دوست داشتیم. می خواهم بگویم دوست های زیادی داشتیم. دوستیهایی که مقطعی بودند. و هر دوره ای که تمام میشد، میدیدیم که دوره ی بعدی دوستهای بیشتری پیدا می کنیم و شاید حتی بهتر. چندین سال از زندگیمان این طوری گذشت و به مرور زمان یاد گرفتیم که چیزی که زیاد هست دوست! این همه آدم بالاخره با یکی دوست میشوم، بالاخره یکی برای دوستی هست! حالا استفاده کنم از آهنگ "/No woman, No cry" باب مارلی که تو این مسیر چه دوستهایی که پیدا کردیم و چه دوستهایی که از دست دادیم. و شاید اهمیتی هم برایمان نداشت یا شاید اهمیتی که باید را نداشت.

ولی این روال همیشگی نیست. کم کم به یک جایی میرسی که می بینی تو زندگی زمان از هر چیز دیگری مهم تر است. می بینی که نمی توانی برای هر کس و هر چیزی زمان بگذاری. به یک جایی میرسی که مسئولیت هایت زیاد می شوند. و همه ی امور زندگیت الویت بندی. این اتفاق تنها برای تو نمی افتد، بلکه برای همه ی آدمهای اطرافت هم همین طور است. دیگر هر کس درگیر زندگی خودش است و هرکس مسئولیت های خودش را دارد. دیگر آنقدر وقت برای آشنایی و دوستی نداری. اگر هم وقتی باشد، دلت میخواد با کسی بگذرانی که زیر و بم زندگیت را میداند و کامل آشنایی دارد با روحیات و اخلاقت. اگر وقتی باشد، می خواهی برای آرامش باشد. دیگر به جایی رسیدی که به اندازه ی کافی اضطراب و تنش داری و ترجیح میدهی وقتت را برای آرامش بگذاری تا هیجان. دیگر مشتاق هیجان های اول آشناییها نیستی. دیگر نمیخواهی خودت را برای کسی تعریف کنی. دیگر آرامش کنار دوستهای قدیمی را می خواهی. شاید دوستی را می خواهی که حتی لازم نباشد برای آرام کردن خودت حرفی به زبان بیاری. دوستی میخواهی که کنارش بشینی و خودش بداند توی دل و ذهن تو چه می گذرد.

باید این مسیر را طی کنی تا به اینجا برسی که دوستیها ارزشمند هستند. دوستها کمیاب هستند. دقیقا همین جاست که ارزش دوستهایت را میفهمی. اینجاست که میفهمی برای حفظ دوستیها باید تلاش کرد.

حداقل برای من که این طور بوده است. نوشتم تا بگویم مدتی است که دوستیهایم برایم با ارزشتر شده اند. تا بگویم کنارتان آرامش دارم و قدرتان را میدانم دوستهای خوبم...


 
A Toi
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩  کلمات کلیدی: موسیقی ، از زندگی

امروز همش داشتم این را گوش میکردم و سعی میکردم کلمه هایی که جسته گریخته میشنوم را سر هم کنم تا بفهمم چی دارد می گوید. یک چیزهایی کلی دستگیرم شد. ولی مهمتر از آن، این بود که یک کم بردم به خاطرات نه خیلی دور. به پنج سال پیش. یک دفعه سر کلاس فرانسه با دوستم نشسته بودیم، من آستینم را تا بالای آرنجم داده بودم بالا و دوستم انواع و اقسام خودکارهای رنگی را ریخته بود جلویش و روی دست من نقش و نگار می کشید. استاد فرانسه ی ما هم خیلی آدم کولی بود. همیشه خندان بود و شاد و آسان گیر و ببخشید ولی رله! ما هم انگار یک کم سواستفاده کردیم. اینکه خودمان حواسمان نبود به کنار، اینکه بلند بلند حرف میزدیم و می خندیدیم به کنار، اینکه حواس همه را هم پرت کرده بودیم به کنار! رنگ کم آورده بودیم و داشتیم تو کلاس می گشتیم ببینیم کی رنگ مورد نظر ما را دارد. همین استاد کول و خوش اخلاق هم نه گذاشت و نه برداشت ما دوتا خانم محترم را از کلاس بیرون کرد. خوب حالا فرض هم کنیم که آن موقع محترم نبودیم، نیمه محترم که بودیم! یا حداقل الان که محترم هستیم!

حالا الهام برای خودش استادی شده و درس میدهد. یادم باشد باهاش تماس بگیرم و حتما بپرسم شاگرهایش هم این کارها را می کنند یا نه!


 
The Last ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال

فهمیدی؟

گریه ی خداحافظی بود.

خدانگهدار خوب و بد...


 
والا
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، مینیمال

آمدم بنویسم نشد یک ساعت با یک مرد حرف بزنی و همش از خودش تعریف نکند، یاد یک نفر افتادم و دلم نیامد بنویسم!


 
خدا را چه دیدی ...
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳  کلمات کلیدی: ادبی ، عشق ، مینیمال

ما که چیزی ندیدیم...

تو خودت بگو چه دیدی؛ خدا!


 
...
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال ، ادبی

نمیدونم چرا امشب همه ی بغض تو، روی گونه های من جاری شد...