برای امروز، فردا و همیشه‌ام

بی شک
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، مینیمال ، ادبی

بی شک این هم فقط انعکاس نور است...

 


 
از زندگی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸  کلمات کلیدی: آموزش ، از زندگی

اتفاق مهمی نبود. الان که فکر میکنم، آنقدر مهم نبود که تمام دیروزم را به خاطرش به هم بریزم و عصبانی باشم. ولی اخلاق خودم را هم میشناسم دیگر. من وقتهایی که آرام هستم، ساکت و سر به زیر میشوم. سرم به کار خودم است و کمتر با آدمها صحبت میکنم. دورم را خلوت میکنم و روی یک کار تمرکز میکنم. مهم نیست چه کاری. گاهی یک نقاشی، گاهی یک ترجمه، گاهی ورزش و ... ولی وقتهایی که به هم میریزم یا عصبانی هستم، اگر نخواهم در مورد آن قضیه خاص هم صحبت کنم، ولی نمیتوانم آرام و ساکت باشم. شلوغ میکنم، حرف میزنم، بهانه میگیرم، حتی غر میزنم. کافی است یک چیزی کمی بر خلاف میلم باشد  تا به خاطرش زمین و آسمان را به هم بیاورم. وقتی اطرافیانم کم میشناسنم، ناراحت میشوند. آنها هم ادامه میدهند و اوضاع بدتر میشود. می توانم اینجا بخواهم که اگر در تماس هستید با من، اگر دوست یا آشنا هستید، خواهشا این جور مواقع شما دیگر سر یه سرم نگذارید. فقط کافی است صحبتی نکنید. لبخند پیشکشتان.

ولی واقعا مهم نبود قضیه. اینکه کاملا اتفاقی پشت در کلاسی که اولین بار است میخواهم واردش بشوم بایستم و کاملا اتفاقی بشنوم که صحبت در مورد من است. یکی از شاگردهای کلاس روز قبلم، کلاسی که فقط یک جلسه سرش رفتم، به خاطر اینکه با من نباشد کلاسش را عوض کرده. و کاملا اتفاقی کلاس دومی که برداشته را هم به من داده اند. و جالب تر اینکه همه ی کلاسهایی که به من داده اند را توی برد زده اند: "استاد: نامشخص" !  خوب نامشخص هستم حتما دیگر. و کاملا اتفاقی این خانم داشتند ذکر خیر می کردند که استاد آن کلاس خیلی بد بود. "دختره معلوم نیست چند سالش بود و باباش رئیسی چیزیه که آوردش اینجا" و " اصلا چیزی بارش نیست که بخواهد به ما یاد بدهد" حالا بگذریم که نه تنها پدرم رئیسی چیزی نیست بلکه اصلا برای گرفتن این کار هم با من نیامد. بگذریم که من خودم رفتم چندین جا فرم پر کردم تا اینجا درست شد. از اینها بگذریم ولی نمیدانم چطور تو یک جلسه که اصلا درس هم کار نکردیم و فقط معرفی خودمان و کتاب بود، این خانم فهمیده است که من چیزی بارم نیست! درست است که مهم نبود، ولی فقط باید جای من میبودید با همین شرایط تا بفهمید که چه دردی دارد. ترم اولم هست و هنوز خودم، خودم را آن طور که باید باور نکردم. تازه از هر کلاسی یک جلسه رفتم و هنوز ترس دارم. خودم هنوز چشمم به دهن دیگران است که ببینم کارم را چطور ارزیابی می کنند. آن وقت این اتفاق می افتد. نتوانستم آرام باشم. رفتم نشستم تو یک کلاس دیگر، گریه هایم را کردم و بعد به خودم گفتم این طوری فایده ندارد دختر. باید محکمتر باشی. اگر بخواهم این کار را ادامه بدهم، قطعا این تازه اولش است. باید آمادگی برخوردهای بدتر از این را داشته باشم.

اینجاست که آدم میفهمد استاد یعنی یک آقای قد بلند هیکلی ریش و سیبیل دار. اگر خانم باشد که استاد به حساب نمی آید. ولی خوب اگر خواست پایش را تو کفش مردها بکند، باید حتما هیکلی و سیبیل دار باشد. و اصلا اشتباه نکنید که مهم هست چیزی بلد باشید یا نه.

ببخشید. خیلی سعی کردم آرام باشم و بنویسم ولی میگفت ارتباط برقرار کردن باهاش سخت است.

نه شما بگویید! ارتباط برقرار کردن با من سخت است؟!


 
اعتقاد
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧  کلمات کلیدی: عشق ، مینیمال ، ادبی

دوست دارم به خدا و تقدیرش اعتقاد داشته باشم. وگرنه باید بپذیرم که زندگیم سراسر اشتباه بوده است...


 
نمایشگاه رسانه های دیجیتال
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦  کلمات کلیدی: نمایشگاه رسانه های دیجیتال ، از زندگی

همیشه گفتم من آدم خسیسی هستم. هر وقت آشفته و به هم ریخته ام، تند تند آپ میکنم و ناراحتیم را به گوش همه میرسانم ولی وقتهایی که آرام هستم، دوست دارم آرامشم را برای خودم نگه دارم. آرامم... همین...

***

از خیلی اخلاقهای خودمان بدم می آید. یکیش همین مرده پرستی که من میگویم نوعی از جوگیر شدن است. این خانم مرضیه که هر کس بوده و هر کاری که کرده این همه سال عمر کرده و این همه کار هنری داشته، تا حالا کمتر کسی در موردش مینوشت. حالا که دیگه رفته و نیست، تمام وبلاگستان پر شده از اسمش. در مورد این قضیه بعدا مفصل خواهم نوشت.

***

و اما!

اصل قضیه:

نمایشگاه رسانه های دیجیتال، غرفه ی پرشین بلاگ. چیزی نمی گویم. عکس ها را ببینید. خنثی

 

 

 


 
Maybe the chance for romance is like a train to catch
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  کلمات کلیدی: فاوا ، ترجمه ، عشق ، از زندگی

بعضی وقتها توی زندگی مشکلمان از هدف نداشتن نیست. مشکل این است که هدف داریم، و آنقدر محکم به هدفمان چسبیدیم که موقعیتهای دیگر اطرافمان را نمیبینیم. زندگیمان دارد تند و تند میگذرد و ما فقط داریم در راه هدفی گام برمیداریم که قرار است آینده ای که معلوم نیست کی باشد به آن برسیم. آینده ای که هیچ وقت نمی آید. راحتی ای که هیچ وقت احساسش نمی کنیم. عمری که خیلی راحت تمام میشود. و همه ی اینها کنار شادیهایی قرار می گیرند که خیلی راحت داریم از دستشان میدهیم. بعضی وقتها می بینی لحظه های محدودی که داری را سر کاری گذاشتی و در آخر برخلاف حساب کتاب و دودوتا چهارتاهایت، نتیجه جور دیگری از آب در می آید. میبینی اختیارت برای زندگی خودت، از آن چیزی که فکر میکنی خیلی کمتر است. خوب است هدف داشتن، ولی گاهی فقط باید چشم به دست زندگی بدوزی که چی برایت می آورد. گاهی فقط باید هوشیارانه آماده استفاده از موقعیت هایی باشی که زندگی سر راهت میگذارد. کاش همیشه یادمان باشد که هیچ کسی، هیچ موقعیتی، هیچ چیزی منتظر ما نمیماند! اگر آگاه نباشیم، با گذر لحظه ها همه چیز را از دست میدهیم. شاید دکتر شریعتی بهتر بگوید که:

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، 

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود... 

 کاش همه ی این گاهها حواسمان باشد و لحظه ها را با غفلت یا لجاجت از دست ندهیم.

از طرف دیگر، گفته بودم که اگر دری را ببندد، درهای دیگری از روی رحمتش باز میشود. باز هم  برای من این اتفاق افتاد. ناراحت بودم برای از دست دادن آن کار ولی به طرز خیلی خداخواهانه ای از همین امروز تدریس را به نوع دیگر و جدی تر شروع کردم. در صورتی که اصلا فکر نمیکردم این کار درست بشود. و سر همین کلاس مطمئن شدم تفاوت ارشد با دکتری از زمین تا آسمان است!

این روزها بیشتر ورزش می کنم و کمتر فکر میکنم. تا زمانش برسد.

 

...


همکاریم را با سایت فاوا شروع کرده ام. اگر کسی در زمینه ترجمه فعالیت دارد و ترجیحا با روش گشتاری آشناست و دوست دارد با فاوا همکاری کند، به من خبر بدهد.

این وبلاگ هم برای ترجمه هایی که جاهای مختلف گذاشتم.

البته همکارهایی هم میخواهم برای "از پست و بلند ترجمه" که میخواهیم از پست و بلند ترجمه بنویسیم. فقط امیدوارم پیدا بشوند وبلاگ نویسهایی که مشتاق باشند.


 



 
از سهراب
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥  کلمات کلیدی: ادبی ، شعر ، تولد ، عشق

"مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست."

 

تولدت مبارک مرد همه ی رنگ های ساده.


 
...
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی: عشق ، از زندگی

باور کنید راست می گویم. نوشتن یادم رفته است. از دل نوشتن یادم رفته است. از عصر بارها نشستم پای کامپیوتر که چیزی بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نرفته . نمی دانم چی بنویسم، از چی بنویسم، چی مهم هست که در موردش بنویسم یا اصلا چیزی مهم هست؟ فعلا که زمانه با من سر ناسازگاری دارد و هرچیزی که من  برایش وقت میگذارم و به زحمت میسازمش، داغون می کند. انگار یک زور آزمایی است. غافل از اینکه دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. هر چیزی را می خواهد از من بگیرد. نمیجنگم. وقتی تلاش و خواسته ی من کاری از پیش نمیبره، شاید فقط اشک بریزم و بپذیرم. آن هم جاهایی که من اهمال نکردم. جاهایی که برنامه ریختم و با صبوری طبق برنامم پیش رفتم. جاهایی که واقعا صبوری کردم.

بعد از این یک سالی که این همه اتفاق خوب پشت سر هم برایم ردیف شد، هفته ی گذشته یکی از فامیلهای ما فوت شد. بگذریم از اینکه دختر یک سال از من کوچک تر بود. بگذریم از اینکه تازه ازدواج کرده بود. بگذریم از اینکه  توی تصادف کشته شد، بگذریم از اینکه مقصر آن تصادف شوهرش بوده که توی جاده ی فرعی خلوت باریک داشته با سرعت نور می رفته، بگذریم از اینکه یک طرف صورتش و گردن و شونه اش داغون شده و رفته، از همه اینها بگذریم. بگذریم که من  حال خوبی نداشتم. از اینکه هنوز هم یاد همه ی اینها می افتم حالم بد میشود. برای مراسم خاکسپاری این دختر بیچاره رفته بودیم بهشت زهرا.  چی بگویم؟ لپ تاپ و دوربین و پولهایم و یک کم خرت و پرت را از توی صندوق  ماشین پدرم دزدیدند. همه ی اینها توی سرشان بخورد، تمام پایان نامم توی لپ تاپم بود. تمام مقاله هایی که تو دو سال جمع کرده بودم. از  پایان نامم بگذریم که اصلا این مدرک برایم مهم نیست. که سر این کارشناسی ارشد به اندازه ی یک دکتری اذیت شدم. همه ی اینها را ندیده بگیریم، باعث شدند از کاری که دوستش دارم بگذرم. فکر کنید امروز صبح رفتم قرارداد بستم و فردا عصر با گریه رفتم پسش دادم. ولی تصمیم من برای ادامه دادن این راه خیلی جدی هست.

این راهیست که به هر قیمتی که شده ادامه اش میدهم.


 
اعتراف
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  کلمات کلیدی: عشق ، موسیقی ، شعر ، از زندگی

نوشته بودم مدتی است که هر کدام از آدمهای اطرافم را نگاه می کنم، همه پریشان و سردرگم و ناراحت هستند و هیچ کس حال خوشی ندارد. فکر کنم دوبار نوشته بودم. خدا را شکر اوضاع فرق کرده. هر کدام را که میبینم، یک راهی جلوی پایش باز شده. شاید راهی که مدتها دنبالش بوده است. این، برای منی که به نشانه ها اعتقاد دارم خیلی مهم است. شاید میخواهد یادم نرود که "گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری..."

یادم نمی رود! یادم نمیرود و شکرش می گویم به خاطر همه ی زندگی. به خاطر همه ی اتفاقهای به ظاهر بدی که افتاد و باعث شد شیرینی این روزها بیشتر به دهنم بنشیند. شکر میگویم به خاطر همه ی نشانه هایی که برایم فرستاد تا درست تصمیم بگیرم. شکر می گویمش به خاطر همه ی نشانه هایی که برایم می فرستد.

شکر...

********

اگر خدا بخواهد یک کار دیگر را دارم با یک انتشارات دیگر شروع می کنم. البته این یکی خیلی با قبلی فرق دارد ولی به دلیل مسائل امنیتی (نیشخند)نمی توانم بگویم چی هست تا چاپ بشود. خیلی عجله دارند که کار زودتر تمام بشود و پیشنهاد خودشان بیست روز هست! می خواهند اولین انتشاراتی ای باشند که ترجمه ی این کتاب را چاپ می کند. فردا میروم که اگر به تفاهم رسیدیم قرارداد ببندیم. اگر هم نرسیدیم که هیچ!

********

آلبوم جدید احسان خواجه امیری هم آمد. یک هفته ای نبودم. لپ تاپم را هم مخصوصا با خودم نبردم که یک مدت راحت باشم. هر روز یکی زنگ میزد و میگفت اصلا این آلبوم به درد نمیخود. میدانستم نمی تواند این جوری باشد. آهنگ های این آقا این طوری هستند که هر چی بیشتر گوششان بدهی، بیشتر خوشت می آید. برعکس بعضی اهنگ ها که اول دوستشان داری ولی به بار دوم و سوم نمیکشد که زده می شوی. از صبح دارم گوش میدهمش. دوستش دارم.

********

دو سه روزه که مات و بی ارادم

یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیر هواشم

منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما

چه عشقی سر گرفت تو روزگارم

دو سه روزه که بعد از این همه سال

واسه تو ادعای عشق دارم