برای امروز، فردا و همیشه‌ام

دستمو بگیر که عمر رفت
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥  کلمات کلیدی: عشق ، عاشقانه ، موسیقی

نوشتن یادم رفته است.

از دلم نوشتن یادم رفته است.

هوا آن طوری شده که دوباره آهنگت را بگذاری توی گوشت و ساعتها راه بروی، موسیقی گوش بدهی ولی حیف ام پی فورم منفجر شده! دقیقا منفجر شده!

من از آن نوع آدمها هستم که وقتی از چیزی (آهنگی، جایی، هوایی، حتی آدمی) میترسم ازش دوری نمیکنم. مثلا اگر آهنگی یاد خاطره ی خاصی می اندازم، از همان خاطره ها که قلبمان را به درد می آورد، دورش خط نمیکشم و نمیگذارمش کنار. آنقدر گوشش میدهم و هر چند بار که لازم باشد با گوش دادنش گریه می کنم تا برایم عادی بشود. اگر جایی هست که یاد خاطره خاصی می اندازم، بارها همان جا میروم. الان هم جایی هست که باید یک بار بروم. آهنگی هست که باید همانجا گوش بدهم. تا نکنم این کار را آرام نمیشوم.

*****

بعد از این همه سال که گذشته، حالا که فکر می کنم میبینم همه درسهایی که توی کودکی گرفتم را یادم رفته. که این همه بزرگ شدیم و این همه ادعا داریم ولی باز آخر سر خاله سوسکه از ما فهمیده تر است! که تازه دوباره می فهمیم که بهترین و مهمترین سوالی که باید قبل از ازدواج پرسید این است که:

  - اگه یه روز دعوا بشه، تو خونمون غوغا بشه، تو منو با چی میزنی؟

والا به خدا.نیشخند آدمها مگر اینکه دیوانه باشند توی خوشی با هم بد برخورد کنند. زمان خوشی که همه خوب هستند. باید دید تو دعوا و ناراحتی رفتارشان چی هست. آن هم برای من که روی آدمی که باهاش رابطه ی عاطفی دارم، حساس هستم. که به تخی ناراحت میشوم و به پخی  ناراحتیم یادم میرود. خیلی هم سعی کردم این طوری نباشم ولی نمی شود. گاهی حتی به خودم میگوید ناراحت میشوی که میشوی، حداقل به این زودی فراموش نکن! نمی شود!

******

من، خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق، آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و  تنهایی من

 


 
گریه
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  کلمات کلیدی: گریه

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست، نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

گفته بودم که: منم همون قهوه که هرچی شکر بریزی، بازم همون تلخی ناب رو داره.

گریه نمی کنم، غصه هم نمیخورم، حتی فکر هم نمی کنم. فقط اینجا، با زندگی میسازم. تا بخواهم شکایتی بکنم سریع به خودم یادآوری می کنم که: دختر، آرام!

و باز هم خدا را شکر می کنم که: اینجا را برای نوشتن دارم.

میبینی چه راحت اسیر دست خاطرات میشوم و انگار هر سالی که از زندگیم میگذرد بیشتر این حس نوستالژیک سراغم می آید. با هر لبخندی که میزنم، ترس وجودم را بر میدارد که بعدها دلتنگش خواهم شد.

لعنتی تر  از من، زندگیست!


 
عشق
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠  کلمات کلیدی: عشق

باید راهی پیدا می کردم؛ برای خودم.

او که زیبایی مطلق بود. او زیبا بود و نه من و نه هیچ کس دیگر می توانست به این زیبایی شک کند. او که زیبا بود و حتی نابیناترین ها هم زیباییش را به چشم میدیدند. او که زیبا بود و مرکز توجه. و این زیبایی برای من سنگین بود. برای منی که نه دست داشتم که انگشتهای کشیده ای داشته باشد، نه صورتی که چشمهای درشتی داشته باشد، و نه گیسویی که به سان آبشار باشد. منی که فقط یک سر بودم و گاهی حتی همان هم نبودم.

باید راهی پیدا می کردم. او که زیبا بود. برای خودم. باید راهی پیدا می کردم، برای من که هیچ چیز نبود.

نمیدانم از همهمه ی های رودخانه، سکوت کویر، زوزه ی باد یا ... شنیدم. نمی دانم. حتی به یاد ندارم کدام لحظه بود. ولی من، شنیدم که باید به او پیوست. از کدام لحظه، به یاد ندارم ولی بعد از آن روحی شدم بر پیکر زیبای او. گاهی لبخندی شدم که بر لبان ظریفش نقش می بست، گاهی اشکی که از چشمهای مستش می چکید، گاهی شرمی که بر روی گونه اش می نشست، گاهی برقی که در نگاهش می درخشید، گاهی عشقی که از دلش بر می خاست و ...

راهی یافته بودم. برای او که هیچ نبود...


 
بی تو امشب
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸  کلمات کلیدی: روز جهانی وبلاگ

روزها به سرعت دارند میگذرند و همه مشغول خانواده و کار و زندگیشان هستند. انگار فقط من هستم که در شک و تردید به یک نقطه چسبیدم. نه آنقدر ضعیف هستم که کمی عقب بروم و آنقدر قوی که جلوتر بروم. تو این طوری فکر کن: یک رودخانه است. من نصف این رودخانه را شنا کردم. رودخانه همان است. مسیر همان است و سخت تر نشده. شنا هم بلدم.  فقط دیگر توان شنا کردن ندارم. یا شاید بهتر باشد بگویم انگیزه. انگشتهایم را که جلویم میگذارم، میبینم شش ماه است که فقط نشستم و تصمیم گیری را به روز بعد پاس دادم. شش ماه است که هیچ کاری نکردم با این فکر که میخواهم درست تصمیم بگیرم. غافل از اینکه این زندگی لعنتی منتظر ما و تصمیمهایمان نمی ماند. غافل از اینکه لحظه هایمان میگذرند و آن هم تو این سالها که می توانند سازنده ترین سالهای زندگیمان باشند. تمام این شش ماه کارهایی کردم که دوستشان نداشتم و هدفهای زندگیم نبودند. در واقع فقط خودم را سرگرم کردم که یادم نیاید که باید تصمیم بگیرم.

لعنتی! به خودت بیا!

.......................................

حدودا یک ماه پیش، سوار ماشین دوست و همکار خوشگلم مهکیا شدم. این مدت (خیلی مدت است!) هر کس را میبینم بی حال و حوصله است. مهکیا هم مثل من و مثل همه ی ما. یک آهنگ ملایم غمگین گذاشته بود. دعوایش کردم که با این حال و احوالی که داری چرا این آهنگ ها را گوش میدهی!

چند روز پیش دو تا سی دی خریدم. اولی همه اقوام من از گروه رستاک که احتمالا شنیدید در موردش. فوق العاده است. اولین بار توی اتوبوس شنیدمش. با یاپراک بودیم. قبل از فیلم تبلیغ این گروه بود. صبح زود بود، همه تو اتوبوس خواب بودند. ما هم ته اتوبوس نشسته بودیم و با تبلیغ این سی دی می رقصیدیم. و اما دومی! "عشق من باش" از بهنام صفوی. آهنگهایش قشنگ هستند به خصوص ترک پنج و شش. "رفیق نیمه راه" و "بی تو امشب"

چند روزه همش دارم گوش میدهم:

بی تو امشب، دارم آتیش میگیرم

تو نباشی، تک و تنها میمیرم

دل تنگم، دیگه طاقت نداره

با خیالت، دوباره جون میگیرم

همان آهنگی است که توی ماشین مهکیا شنیده بودم.

......................................

مراسم روز جهانی وبلاگ هم برگزار شد.

روز جهانی وبلاگ از زبان آزاده

روز جهانی وبلاگ به نقل از دکتر بوترابی

روز جهانی وبلاگ به نقل از نیوز

این یکی را باید بگویم:

روز جهانی وبلاگ به تصویر آقای مسعود ساکی

دیگر جای توضیحی نمیماند. تقدیر و تشکر کردیم از خانم پولادزاده. که آزاده کامل گفته است. شب خوبی بود. دیدن دوستهای قدیمی همیشه خوب است.

و

و


 
تو یادت رفته اون روزا
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  کلمات کلیدی: عشق

فکرهایم همچون بندهایی دور سرم کشیده می شوند و حتی اجازه ی دیدن به من نمیدهند. تا بخواهم تلاشی برای باز کردنشان بکنم، پشت پلکهای بسته ام، خودم را در خیابانی میبینم که انتها ندارد. تمام دنیا این خیابان میشود و تمام آدمهای آن، من. تمام مقصدهای دنیا، انتهای این خیابان است، تمام انرژی دنیا در پاهای من و تمام عشق دنیا در قلبم.

من با تمام زندگی، که تنها به عشق تو در کوله بارم گذاشته ام، تمام دنیا را با پای پیاده می پیمایم.

****عشق تنها برای زدودن تیرگیهای قلب تو، در دستان من جاری شد...****

.............................................

دست سنگینی محکم به سینه ام میخورد و من زشت ترین صورتی که تا به حال دیده ام را در مقابلم می بینم.هوا در ریه هایم حبس میشود. زمان می ایستد و تمام دنیا را به تماشای هزار تکه شدن قلب من می نشاند.

من هستم و یک خیابان کوتاه، شلوغ ، پر سر و صدا و تمام دیوارها و پنجره ها و درختهایی که به بغض من زل زده اند. سردی بدنم فضا را پر میکند. راه برگشت چند قدم بیشتر نیست. اما من، توان برداشتن یک گام را هم ندارم. به سختی دستم را بالا میگیرم و به لب آورده و نیاورده می گویم: مستقیم!

****تیرگی پشت پنجره ات، بغض را در هنجره ام شکاند...****

 

................................................

ناخنهای بلندم را همچون خنجری در افکارم فرو میبرم و آنها را انگار که تارهای عنکبوتی باشند، می شکافم و دور میریزم. نفس عمیق می کشم و چشمهایم را باز میکنم.

****فکرم از تو خالیست. همچون تمام دنیا که از عشق تو...****


 
بوی گندم مال من...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸  کلمات کلیدی: تولد ، شعر

با گیسوانی که مثل آبشار روی شانه ی چپش ریخته و دسته ای از خوشه های گندم در دست راستش، روی صفحه ی تقویمم نشسته است. می گویند خدای عشق و پاکیست. بعد از آنکه پای شیطان به زمین باز شد، زمین را ترک کرد و به آسمانها رفت و صورت فلکی سنبله را به خودش گرفت.

بدون اینکه مجالی به من بدهد تا در مورد شخصیتم فکر کنم، می گوید که مهربان هستم و عاشق عشق حقیقی. که اهل تحلیلم و تیزبین. که حتی خودم نیز، از شمشیر تیز انتقادم در امان نمی مانم.

تا بخواهم فکر کنم که اعتقاد دارم یا نه، به یادم می آورد زمانی به دنیا آمدم که او، خورشید را همچون خوشه ای گندم در دستش گرفته بود. که عنصر وجودی ام خاک شد و نامم دختر گندم گون.

می گویند به زمین باز می گردد. آترا را می گویم. اما همان زمان پاکی ای که همه در انتظارش هستند.

..................................................

نمی دانم چی نوشتم. فقط اینکه:

صفحه ی کهنه ی یادداشتای من،

گفت دوشنبه روز میلاد منه...

فکر می کردم توی تابستان امکان ندارد ولی؛

آخ که دو روزه اینجا داره بارون میزنه!

آخ که داره بارون میزنه...

همیشه بارانت برایم نشانه ی خوبی بوده. این بار، شب تولدم، شب قدر ...

حتما خیلی نزدیکی. دعایم را بی جواب نگذار.


 
عاشق گل گفتناتم...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥  کلمات کلیدی: و همیشه زندگی

تو، بی ریا لبخند میزنی و من، بی هوا از عطر عشق تو مست می شوم...


 
دلم از خیلی روزا با کسی نیست ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢  کلمات کلیدی:

خیلی وقت است که فکرم درگیر مساله ی تنهایی است. این روزها هرکس را که میبینم از تنهایی شکایت می کند. هر کس با هر شرایطی که دارد، از وضع خودش ناراضی است. دوستهای متاهلم را که میبینم از تنهایی می گویند. من به آنها می گویم بابا شما که دیگر ازدواج کردید. شما دیگر چرا تنها هستید.مجردها هم از تنهایی گله می کنند و جوابشان این است که بابا از زندگیت لذت ببر. فکر من خیلی هم درگیر مسئله ی ازدواج هست. اینکه اصلا برای چی باید ازدواج کرد.با چه کسی باید ازدواج کرد. نکند به این جواب رد بدهم و بعدا پشیمان بشوم. نکند جواب مثبت بدهم و بعدا باز پشیمان بشوم. این است که به این مسائل و حواشی ازدواج خیلی فکر میکنم و تا جایی که بتوانم کتاب روانشناسی می خوانم. چیزی که من فهمیدم، قبل از اینکه به آدمش برسی، باید اول مطمئن بشوی که می خواهی ازدواج کنی و بعد فکر کنی که چه آدمی باید باشد. به اینکه هیچ کس کامل نیست. ما همه سراپا عیب و نقص هستیم و مطمئن آدم کامل هیچ وقت پیدا نمی شود.ازدواج دو تا آدم میخواهد که بخواهند با هم باشند. که بخواهند و تصمیم بگیرند که با هم خوشبخت بشوند. برای ازدواج به جای آدم کامل باید دنبال شناخت کامل از طرف مقابل باشیم. که این خودش بیشتر مشکل ها را حل می کند.که باز هم نه! که خود این نمیگذارد مشکل به وجود بی آید. وقتی کسی که می خواهد با تو باشد را کامل بشناسی، همه ی رفتار و حرکات و حرفهایش را درست برداشت میکنی و سوء تفاهم به وجود نمی آید. البته دو آدمی که به بلوغ جسمی و فکری و عاطفی رسیده باشند. بلوغ جسمی که کاملا مشخص است. بلوغ فکری وقتی است که کسی می تواند درست و منطقی فکر کند و تصمیم بگیرد. بلوغ عاطفی هم یعنی اینکه بتوانی روابط عاطفی حال و گذشته ات را سامان دهی کنی. یعنی بعد از تمام شدن یک رابطه بتوانی خودت را بیرون بکشی. یعنی وقتی یک رابطه ی عاطفی جدید را شروع می کنی یک کوله بار از احساسهای منفی گذشته ات با خودت به آن رابطه ی جدید نیاوری. که این آخری خیلی سخت است. این وابستگی و درگیری از یک احساس نیاز بزرگ می آید. از یک خلا بزرگ. از اینکه نیاز داری که کسی باشد تا آن خلاء را پر کند. چون نیاز تو زیاد است، آن آدم هم باید بزرگ باشد تا بتواند آن خلاء بزرگ را پر کند. ولی چطور یک آدم دیگر که درست مثل خودمان همین خلاء و همین نیاز را دارد، می تواند آنقدر بزرگ باشد؟ مطمئن که نمی تواند. فقط ما هستیم که برای فرار از تنهایی آن آدم را توی ذهن خودمان بزرگ می کنیم. سه مرحله ی رابطه های عاطفی را هم که دیگر همه می دانیم. مرحله اول علاقه و شور و شوق و کشش زیاد است که خیلیها به اشتباه فکر می کنند عشق است. اگر رابطه ای تو این مرحله تمام بشود، فکر می کنند عشق حقیقی ای بوده که از دست دادند و دیگر هیچ جایگزینی برایش پیدا نمیشود. مرحله ی بعدی وقتی که هورمون ها کمی کم کار می شوند و یواش یواش چشمهای دو طرف باز میشود و بدیهای طرف مقابل را می بینند. بیشتر رابطه ها تو این مرحله تمام می شوند و وای به حال کسی که اینجا از زندگیمان بیرون برود. چه نفرتی ازش به دل میماند. ولی اگر دو طرف این مرحله را هم دوام بیاورند، میرسند به بهترین قسمت ماجرا. به آرامش در رابطه. به تعهد و امنیت. اینجاست که میدانی طرفت نه سراپا خوبی است و نه بدی. اینجاست که دیگر اضطراب و استرس نداری که با یک حرفت ناراحت بشود و با یک دعوا ترکت کند. اینجاست که میدانی کسی کنارت هست که با همه ی خوبی ها و بدیهایت تو را پذیرفته است و دوستت دارد.

 و درست همین جا من می خواهم آرزو کنم کسی سر راهم قرار بگیرد که با آگاهی تا این مرحله پا به پایم بی آید.

ولی به اینجا هم که رسیدی باز آن خلاء و تنهایی به سراغت می آید.و تازه می فهمی که آن خلاء ، ناشی از نبود یک آدم یا پول یا تحصیلات نیست. اینجا است که می فهمی این یک نیاز درونی است که باید از درون با آن کنار آمد و جوابش را داد. که شاید نباید از تنهایی ترسید و باید بهش گوش سپرد و فهمید که چی از تو می خواهد. آن چیز برای آدمهای مختلف، متفاوت است. هر کس باید خودش پیدایش کند. شاید مذهب باشد، شاید موسیقی، شاید ورزش شاید ... ولی قطعا دل هست! آن چیزی که ریلکست می کند و وابستگیت را به آدمهای سراپا عیب و نقص کم می کند. باشد که پیدایش کنیم. و چه احمق است آدمی که فکر می کند کامل است یا حتی بهتر از دیگران.

مرتبط با همین موضوع، دیروز داشتیم با این آقای محترم صحبت می کردیم. نتیجه این شد که هر دو در مورد این موضوع بنویسیم.و نتیجه ی نهایی و قطعی این که یک بازی وبلاگی در همین مورد راه بینندازیم. سوالها را تا فردا آماده می کنیم. فردا آپدیت می کنیم. منتظر باشید.