برای امروز، فردا و همیشه‌ام

آیلتس
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  کلمات کلیدی: آموزش

بالاخره این امتحان هم تمام شد. کلاسهایم هم تمام شدند. فقط امتحان دو تا از کلاسهایم مانده که یکی پس فردا است و آن یکی هفته ی دیگر. و آن هم یکی از همکارهایم را به جای خودم می فرستم سر جلسه. برای دو هفته راحت نفس میکشم و بعد یک سر می نشینم سر پایان نامه تا از شر این سرطان هم خلاص بشوم.

امتحان آیلتس خوب بود. راضی بودم. از آن چیزی که من فکر میکردم و موسسات اینقدر شلوغ می کنند، راحت تر بود. به خصوص مصاحبه. ولی نسبت به قدیم و نسبت به آن چیزی که توی کتاب ها میخوانیم، سخت تر شده است. که اصلا انگار روالی است که دارد طی می کند. و البته مجبور هم هستند سخت تر کنند امتحان را ،چون سوالها لو می رود. و اگر بخواهند همان سوالهای قبلی را بپرسند، که همه نمره میگیرند. شاید کلمه ی سخت تر درست نباشد. باید بگویم سوالهای جدیدتر می پرسند. که اگر کسی بلد باشد انگلیسی صحبت کند، چه فرقی می کند چه سوالی بپرسند. جواب میدهد دیگر. قبل از امتحان ممکن است اضطراب داشته باشید ولی آدمهایی که برای مصاحبه می فرستند، تعلیم دیده هستند و به قدری کارشان را بلدند که قبل از اینکه وارد اتاق بشوید، اضطرابتان رفع شده. مصاحبه کننده های ما دوتا خانم بودند. اولی ماریا که  سن و سال دار و استرالیایی بود و دومی سارا که هم سن و سال من و انگلیسی بود. خیلی دختر خوش برخود و خوش رویی هم بود. وقتی مصاحبه نفر قبلی تمام شد، با هم بیرون آمدند. خیلی قشنگ با نفر قبلی خداحافظی کرد و چون تنها کسی بودم که آنجا نشسته بودم رو به من کرد و پرسید که تو سمیرا هستی. یعنی قبل از اینکه نوبتت بشود، برای اینکه اضطراب را ازت بگیرند، می آیند بیرون و به اسم کوچک صدات می کنند که بیا داخل. بلند که شدم اول من دست دادم. که شما هم حتمااین کار را بکنید. هم روی خودتان تاثیر خوبی دارد و هم روی مصاحبه کننده. او هم به جواب گفت خانم خوشگل بیا داخل. من قبل از اینکه بروم اضطراب نداشتم. فقط منتظر که نشسته بودم یک کم احساس کردم قلبم تند میزند. با این برخورد، قبل از اینکه بنشینم پشت میز، آرام آرام شده بودم و احساس صمیمیت داشتم. تسک اول اسپیکینگ دیگر مثل قبل و مثل کتابهایی که می خوانیم نیست. دیگر از اسمت چی هست و معنی اسمت چی هست و چند ساله هستی و کجا زندگی می کنی و خونت چه جوری هست خبری نیست! اول که رکوردرش را روشن کرد، گفت درس می خوانی یا کار می کنی. که گفتم هر دو. بعد پرسید که معلمی تو کشورت کار محبوبی هست یا نه. که من جواب دادم اصلا. چون نمیتوانی مخارج زندگیت را از این راه در بیاری و بیشتر به عنوان یک کار برای خانمها و یا یک کار دانشجویی حساب میشود. مگر اینکه بخواهی کلاسهای خصوصی بگذاری که آن هم خیلی بیشتر از آن پولی که در می آوری خستگی دارد. و بعد گفت چه روسری خوشرنگی پوشیدی. شال طلایی پوشیده بودم آن روز.  و پرسید که آیا دوست داری رنگهای شاد بپوشی و اگر آره چه تاثیری رویت میگذارند. و آیا هر روز فکر می کنی که امروز چه رنگی بپوشم یا تو روزهای خاصی رنگ خاصی می پوشی. جواب دادم که  رنگ لباسهایم برایم مهم هستند به خصوص روسریهایم چون فکر می کنم رنگهای شاد بهم بیشتر می آیند و روی روحیه ام هم تاثیر خوبی می گذارند. هم از طرفی احساس می کنم خوشگل شدم که همه ی خانم ها دوست دارند خوشگل باشند و اعتماد به نفسم تا حدی بالا میرود و هم خودم و هم اطرافیانم را شاد میکنند. ولی این طوری نیست که هر روز فکر کنم که امروز چه رنگی می خواهم بپوشم. و قطعا تو روزهای خاص رنگی که فکر می کنم بیشتر بهم می آید را میپوشم. بعد پرسید که رنگ خاصی هست که آرامت کند؟ و بعد اینکه چطوری خودت را آرام می کنی؟ با تلویزین دیدن یا بیرون رفتن با دوستات؟ که گفتم نیدر تلویزیون نور دوستام نیشخند گفتم موسیقی گوش میدهم، فکر می کنم، می نویسم. بعد پرسید که غذای خاصی هم هست که آرامت کند؟ و بعد زد تو کار غذا که اگر بخواهی یک غذای خاص به خودت هدیه بدهی که بخوری و لذت ببری چی هست آن غذا. و بعد اینکه اگر زمانی بچه دار شدی، دوست داری بچه ات چه غذایی بخورد. این تسک یک بود. تسک دو، کارتی که بیرون کشید این بود که آخرین خبری که مدیا شنیدی و احساس خوبی بهت داد و خوشحالت کرد چی بوده است. خوب می دانید که یک دقیقه وقت فکر کردن داریم و می توانیم مداد و کاغذ  داشته باشیم و نت برداریم از فکرهای خودمان. و بعد باید دو تا سه دقیقه در موردش صحبت کنیم که اگر کمتر شود نمره از دست میدهی. برای من که اصلا اهل خبر گوش دادن نیستم یک دقیقه وقت کمی بود که یادم بی آید آخرین خبر چی بوده. این شد که الکی فکر نکردم و نمیدانم از کجا چاخان به این بزرگی در آوردم که قرار است برای پایان نامه هایمان به ما پول بدهند. الکی دو دقیقه خندیدم و چرت گفتم. بعد از دو دقیقه که میشود تسک سه همش چلنجت می کنند. یک سوال می پرسد و وقتی تو فکرت تو جواب دادن آن سوال هست سریع یک سوال دیگر می پرسد که ببیند آیا می توانی تو شرایطی که یک دفعه ازت سوال می پرسند جواب بدهی یا نه. گفت کی قرار است بهت پول بدهد. گفتم سنجش. میدانی چی هست که. میدانست. چون امتحانهای ایران آیلتس از طرف سنجش برگذار می شود. خندید گفت چرا این پول را میدهد. گفتم آنها پول میدهند و ما هم باید یک کاری برایشان بکنیم و وقتی داشتم اینها را می گفتم هنوز نمیدانستم می خواهم بگویم چه کاری که باز الکی گفتم آنها خودشان یک موضوعهای آماده دارند، ما از بین آنها انتخاب می کنیم و بعد دائم از کاری که داریم می کنیم برایشان سامری می فرستیم و آنها در جریان کار ما هستند و نهایتا نتیجه برای آنها می شود. بعد پرسید که اصلا خبر میخوانی؟ خبر ها را از کجا می خوانی؟ که جواب های خودم  کمی سیاسی شد چون لغت سیاسی زیاد می دانم و راحت تر می توانم جواب بدهم. و در نهایت اینجا تمام شد که گفت دولت چقدر می خواهد از طریق رسانه ذهن شما را کنترل کند. آخر سر هم رکوردر را خاموش کرد و گفت وقتمان تمام شده ولی این سوال را برای خودم می پرسم. تو که هم انگلیسی می خوانی و هم درس میدهی، فکر می کنی چرا همه ی ایرانیها مثل هم جواب میدهند؟ گفتم مشکل از آموزشمان هست. چون منابع و مدرسهای مطرحمان محدود هستند و نهایتا همه  به یک جا ختم می شود. و به جای اینکه ماهی گیری یاد بدهند، ماهی می دهند. برایش داستان آن مرد کر را تعریف کردم که میرود عیادت یک مریض. که با خودش میگوید اول میگویم حالت چطوره و جواب میدهد خوبم و من می گویم شکر. همه می دانید چی را می گویم دیگر. گفتم آنهایی که اینجا می آیند هم همه از قبل شنیدن که اینجا چی میپرسند و جوابها آماده است. بعد هم بلند شد ایستاد. گفت خیلی لذت بردم از صحبت با شما. امیدوارم تو امتحانت موفق باشی و شنبه می بینمت.

شنبه امتحان کتبی بود. معده ی من خیلی ضعیف هست. وقتی مسافرت میروم معده ام به هم میریزد. دو بار پشت سر هم اگر بیرون غذا بخورم، معده ام به هم می ریزد. اگر امتحان هم داشته باشم معده ام به هم میریزد. این بار هر سه با هم بودند. روز قبل از امتحان از عصر احساس کردم معده ام دارد اذیت می شود. ولی شب که برگشتیم خانه، وقتی همه خوابیدند دیگر وحشتناک شد. ترش کرده بودم، معدم می سوخت و درد می کرد. اول سعی کردم بخوابم و جدی نگیرم ولی نشد. نشستم به گریه کردن و همه بیدار شدند. دیگر انواع و اقسام قرص و جوشیدنی بود که برای من آوردند و خوردم. آن شب نخوابیدم. فرداش هم هنوز حالم خوب نشده بود. ولی خوب بود امتحان. باز شانسم جلوی  ورودی ای که میخواستم ازش داخل بشوم، سارا نشسته بود. مدارکم را دید و  تیک زد و باز گفت رنگ این شالت هم دوست دارم و باز خوشگل شدی. و باز هم من شاد و خوشحال رفتم داخل. هشت تا ورودی بود. هفت تایشان ایرانی بودند و این یکی انگلیسی. و باز می خواهم برگردم به پست قبلم که ایرانیها مثل بیل و کلنگ خشک نشسته بودن و مدارک شناسایی داوطلب ها ر ا میدیدند و می فرستادندشان داخل ولی سارا با هر کدام یک خوش و بش و بگو بخندی می کرد. امتحان ما تو هتل عباسی بود. نور خوب بود. صدا عالی بود. ولی من یک بخش کامل لیسنینگ را از دست دادم. قشنگ کر شدم چون وسط امتحان یک لحظه و فقط یک لحظه حواسم به بغل دستیم پرت شد که داشت من را نگاه میکرد. یعنی ده ثانیه هم نشد که نگاهش کردم و برگشتم ولی تا بخواهم فکرم را جمع کنم یک تسک کامل لیسنینگ را از دست دادم که خیلی راحت هم بود. دیرکشن ها بود. شیش تا سوال را الکی و شانسی جواب دادم.

به هر حال تجربه خوبی بود و نتیجش هر چی باشد، می دانم یک بار دیگر به همین زودیها امتحان خواهم داد چون عاشق این هستم که رکوردهای خودم را بزنم.

راستی قبل از هرچیز بگویم این پست طولانی را فقط آنهایی بخوانند که میخواهند آیلتس بدهند!

 


 
به امید فردا II
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦  کلمات کلیدی: زبان ، ادبیات

قضیه ی  مرغ و تخم و مرغ را همه میدانیم دیگر. خیلی چیزهای دیگر هم همین ماجرا را دارند. اینکه جوانهای ایرانی افسرده هستند _که نه فقط جوانها، نسل پدر مادرهای ما هم _  درش شکی نیست. اینکه فرهنگ ما فرهنگ افسرده ای هست را همه میدانیم. فرهنگی که خندیدن و شاد بودن در آن نشانه ی سبک سری است. حالا من میخواهم حرف دیگری بزنم که رگهای گردن خیلیها بیرون بزند. که تعصب کور هم بخشی از فرهنگ ماست. و تا زمانی که تعصب داریم هم  مشکل هایمان را نمی بینیم و حتی یک قدم جلو نخواهیم رفت. زبان ما هم زبان بسته، راکد و افسرده ایست.  فارسی زبانی است که درست جاهایی که نباید تسلیم می شود و جاهایی که باید کمی باز باشد، با لجبازی ایستادگی می کند.  ناراحت بشوید، بهتان بر بخورد، ولی به عنوان کسی هم با زبان و هم ادبیات  فارسی و انگلیسی آشنا است می گویم که  آن کجا و این کجا. آهنگ کلام انگلیسی کجا و فارسی کجا. اینکه فرهنگ ما آدمها را افسرده می کند را مطمئن هستم ولی اینکه رابطه ی بین فرهنگ افسرده و زبان افسرده کدام طرفی هست را شک دارم. بیشتر فکر می کنم باز هم فرهنگ هست که زبانمان را افسرده کرده.  فکر کن حال و هوا و روحیه ات چقدر فرق می کند وقتی صبح از خانه بیرون می روی، همسایه ات را می بینی، سر و سینه ات را بالا می گیری، لبخند میزنی و با صدایی که جان دارد می گویی Nice to see you  ، So happy to see you  یا وقتی تو همین شرایط دستت را میگذاری روی سینت، تا کمر خم می شوی و به زور می گویی مخلصیم، چاکریم و نوکریم و  بیشتر ادامه بدهی بدبختیم!  فکر کن چقدر روی روحیه تاثیر دارد که تلویزیون را روشن کنی شوهای ایرانی را ببینی که مهمان و مصاحبه کننده مثل بیل و کلنگ، یا جارو و خاکنداز که به دیوار تکیه دادی، نشستند و حرف میزنند یا  برنامه Daily Show  را ببینی که Jon Stewart   به طرز عجیبی دیوانه کننده و جاندار حرف میزند! حالا این خصوصیت زبان  بدون شک روی ادبیات و  موسیقی ما هم تاثیر دارد. و هر دو باعث میشوند بعضی مفاهیم برای جوانها اشتباه تعریف بشوند. موسیقی و ادبیات ما دارد جوانها را پیر میکند. چرا که اولین مشکلی که به ذهن من می اید، این است که تعریف بدی از عشق و دوست داشتن ارائه میدهد. تعریفی که توی آن  عزت نفس جایی ندارد. اعتماد به نفس هست، گاهی بیش از اندازه هم هست ولی عزت نفس نیست. عزت نفس نیست که خودت را، لحظه هات را، زندگیت را به پای کسی میگذاری که هیچ احساسی به تو نداشته و ندارد. اعتماد به نفس هست، گفتم گاهی بیش از اندازه هم هست. چون خودت را لایق این میدانی که همه دوستت داشته باشند. و ازاین که یک نفر دوستت نداشته باشد ناراحت و کلافه می شوی. چون می خواهی به زور احساس یک نفر را نسبت به خودت عوض کنی. حتی ممکن است دیگه قضیه دوست داشتن هم نباشد، فقط می خواهی راهی پیدا کنی که به بقیه و خودت ثابت کنی که دوست داشتنی هستی. اعتماد به نفس هست چون گاهی میخواهی خودت را به کسی تحمیل کنی. ولی عزت نفس نیست. چون فکر نمی کنی که ارزش تو بیشتر از این است که برای نتیجه ی به این بی ارزشی خودت را توی این بازی بندازی و از زندگیت غافل بشوی. اعتماد به نفس خوب است ولی حواستان به عزت نفس هم باشد.

به اینی که من نوشتم می گویند پست سرسری. توی حساب کتابهایم یک روز اشتباه کرده بودم. یک روز کم آوردم. فردا مسافرم و فکر میکردم پس فردا باشد. نوشتم که فاصله زیاد نشود و اگر نتوانستم خوب توضیح بدهم شرمنده. دعا کنید امتحانم خوب بشود.


 
به امید فردا
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥  کلمات کلیدی: موسیقی

قبلا گفته بودم که مثل خیلی آدم های دیگر عاشق موسیقی هستم. صبح ها که از خواب بیدار میشوم قبل از هرچیزی کامپیوتر را روشن می کنم و اول یک موسیقی میگذارم  و بعد میرم دست و صورتم را میشورم و چایی میریزم و می آیم میشینم کمی نت سرفینگ و بعد کارهای دیگر. که کارهای دیگر یعنی آماده شدن و بیرون رفتن از خانه. قسمت اول یک ربع طول میکشد و قسمت دوم کمتر از دو دقیقه. همیشه به خاطر همین پنج دقیقه دیر میرسم سر کار. و هر روز به خودم می گویم لعنتی یا پنج دقیقه زودتر بیدار شو یا دیگر کامپیوتر را بیخیال. ولی دوباره فردا همین آش و همین کاسه است. همان ساعت همیشگی بیدار میشوم، باز بیدار نشده میرم سراغ کامپیوتر وباز همان موقع که میدانم دارد دیرم میشود، نشستم پای نت و دارم چایی میخورم و یک دفعه به خودم می آیم که ای وای دیر شد و نهایتا دو دقیقه ای حاضر می شوم و از خانه میزنم بیرون. و باز مثل همیشه پنج دقیقه دیر میرسم و از در آموزشگاه که داخل میروم باید نگاههای معنی دار همه را تحمل کنم. آنجا اوج پشیمانی من است که دیگر به خودم قول میدهم فردا پنج دقیقه زودتر بیدار شوم. تازه گاهی وقت ها حتی میگویم زودتر هم بیدار میشوم که کمی هم آرایش کنم ولی نمیدانم آن فردا چرا هیچ وقت نمی آید و من همیشه عجله دارم و همیشه دیر میرسم. اینها را گفتم که بگویم با همه ی این اوصاف، آن یک ربع صبح به قدری شیرین است و به قدری ازش لذت میبرم که حاضر نیستم با چیزی عوضش کنم. و میدانم اگر پانزده دقیقه، بشود نیم ساعت دیگر این مزه را برایم نخواهدداشت. و چقدر خوب است که آدم حال خودش را در زمانهای مختلف بداند و مناسب حال خودش یک سلکشن داشته باشد. فکر کن این سلکشن موسیقی  صبح من است. این سلکشن موسیقی بعد از ظهر. این برای زمان شاد بودنم و این برای ناراحت بودنم یا حتی فکری و هر حال و هوای دیگر که هر کس خودش بهتر میداند. و یکی دیگر از بزرگترین تفریح ها و لذت های من گوش دادن به سلکشن های آدم های مختلف است. که توی کامپیوتر به اسم خودشان سیوشان می کنم. هر وقت دلم برای کسی تنگ میشود، یا یاد آدم به خصوصی می افتم میروم و آهنگ های انتخابیش را گوش میدهم. که چقدر هم خوب میشود شخصیت آدم ها را با آهنگ های گلچین شده اشان شناخت. بعضی آدمها را که نگاه می کنی، نمی خواهم بگویم درد کشیده، ولی اصلا درد را نمیشناسند. اصلا نمی دانند درد چی هست.  از بیرون که نگاه میکنی میبینی زندگیشان پر از مشکل هست ولی خودشان انگار نه انگار. بشکن میزنند و راه میروند و اصلا فکر نمی کنند فردا چی می خواهد بشود. بعضی آدمها هم که از آن طرف بام افتاده اند. همیشه افسرده، همیشه غمگین و اصلا داشته هایشان را نمی بینند. بعضی ها هم همیشه در نقش عاشقهای شکست خورده هستند. اصلا مهم نیست آدم مقابلشان کی هست، آنها همیشه نقش خودشان را دارند. و هزار و یک نوع آدم دیگر. این بین آدم های متعادل انگشت شمار هستند. آدم های درد شناس  آینده نگر امیدوار.

خوب تا اینجا که گفتم همش مقدمه بود. اگر بخواهم ادامه بدهم خیلی طولانی میشود و شاید از حوصله ی شما خارج باشد. تا اینجا را داشته باشید، بقیش را فردا یا پس فردا می نویسم.  یک دلیلی که شاید از بین هزار و یک دلیل دیگر به ذهن من آمده است.


 
بغض یک دنیا را از دلم کم کردی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی: گذر عمر ، عشق

لحظه ها تند و تند، بدون اینکه اجازه ای از من بخواهند، میگذرند. و من فارغ از حقیقی یا قراردادی بودن این اعداد، آخرین روزهای بیست و ششمین سال زندگیم را می گذرانم. نمی دانم اعداد یا اضطراب های آرزوهای ناکامم یا چه حس ناشناخته ایست که دور انگشتهای دستهایم میپیچد و آنها را یکی یکی جلوی چشمهایم، می خواباند. فرقی هم نمی کند. نتیجه، دو مشت گره شده ی من هست که تا آخر بیست و شش بسته نگه داشته میشود. میخواهم وقتی بازشان می کنم، حاصل عمرم را، هرچند که باشد، توی دستهایم ببینم.

......................................

حس خوبی دارم

به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت

توی این تاریکی


 
برای امروز، فردا و همیشه‌ام
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  کلمات کلیدی: عشق

دوران وبلاگ نویسی من هم به پایان رسید.

بعد از این همه سال انس، خلا بزرگی در زندگیم احساس خواهم کرد.

می خواهم حقیقی تر زندگی کنم.