برای امروز، فردا و همیشه‌ام

بت
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱  کلمات کلیدی: شکستن

کاش می توانستم همانقدر که نادر ابراهیمی می گوید از بتهای زندگیم دور بمانم. با شکستن هر کدام این من هستم که می شکنم.

حقیقت تلخی است ...

 


 
از ندانستن
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱  کلمات کلیدی: عشق

آخر این قضیه هم، باز من هستم که برنده بیرون می آیم. مثل همه ی بحران های دیگر.

تا حالا  هم دیدی که حریف من نمی شوی.

هر جور که دوست داری بزن ...


 
Learning the ropes
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی: آموزش

از اول که آمده شروع کرده به تعریف کردن از خودش که من فلان و فلان و فلان. یاد نفر قبلی می افتم که یک دختر ساده و گرم بود. هیچ وقت از خودش تعریف نمی کرد، هیچ وقت خودش را نمی گرفت ولی همه میدانستیم که پرفکت هست. ساعتم را نگاه میکنم و می بینم بیست دقیقه از وقتمان گذشته و تمام کاری که کردیم این بوده که جلوی یک مرد نشستیم تا از خودش تعریف کند و رازهای موفقیتی که نیست را برایمان بگوید. تریک خیلی از آدمها، خیلی جاها همین است. وقتی نمی توانند خودشان را بالا ببرند، سعی می کنند بقیه را پایین بیاورند.

یک ربع بعدی به توضیح دادن در مورد سی دی می گذرد. شاید ده بار هی پشت سر هم می گوید که من خودم این فیلم ها را سانسور کردم و جاهایی را انتخاب کردم که بشود توی کلاس دید.که شماها باید حتما این چند تا فیلم را به خاطر انگلیسی خاصشان ببینید.  که شاید بعضی ها به خاطر اعتقاداتشان نخواهند ببینند. که اگر مذهبی هستید و نمی توانید ببینید به من بگویید، هیچ اشکالی ندارد. ولی صحنه هایی را انتخاب کردم که هیچ مشکلی ندارند. آنقدر می گوید که حالمان دیگر بد میشود. که انگار با چندتا بچه طرف است که هیچی نمی دانند و تا حالا حتی فیلمهای امریکایی هم ندیدند. همه اعتراض می کنند که اشکال ندارد بابا فیلمت را بگذار. فیلم را می گذارد.  اولین اولین صحنه از فیلم سانسوری ایشان یک خانم است که با دو تیکه ایستاده. بععععععععععععععععععلهههههههه استاد!


 
سالهای ...
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

یک روز هم پیر میشوم و تمام این روزها را مثل خاطره تعریف میکنم.


 
...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

آدم به احساسش که نمی تواند دروغ بگوید. از دروغ گفتن به دیگران چه سود. یا اینکه شرایط را جور دیگری نشان دادن. حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست. هنوز ناراحت هستم. هنوز غصه می خورم و هنوز دلم می سوزد. که این آخری از همه بدتر است. وقتی میدانی می توانست این جوری نباشد، می توانست همه چیز جور دیگری پیش برود، بد  دل آدم میسوزد. دیشب داشتم تو اتاق گریه می کردم که مامانم چایی برایم آورد. هیچی نگفت. لیوان را گذاشت و رفت. بعد که من چایی را خوردم و رفتم لیوان را بگذارم توی آشپزخانه، دیدم مامانم نشسته تو پذیرایی و گریه میکند. تو خانه ی ما هیچ کس حالش خوب نیست. همه مضطربیم. شاید یک جور فوبیا. حالم بدتر می شود وقتی یادم می افتد که سالهای پیش مامان و بابام را محکوم کرده بودم. بهشان گفته بودم همه چیز تقصیر شما بوده. میترسم هنوز یادشان باشد. میترسم یک جایی گوشه ی ذهنشان این حرف من مانده باشد و شاید ناخودآگاهشان باور کرده باشد. آن زمان من سنم کم بود. از طرفی هم وقتی عصبانی و ناراحت می شوم، دیوانه هم می شوم. عیب های خودم را میدانم. بهتر از هر کس دیگری می دانم. وقتی از روی ناراحتی حرف میزنم، این من نیستم که دارد آن حرفها را میزند. یا حرفهایی که میزنم حرف دل من نیست. اگر آن سال چنین حرفی زده بودم، فکر می کردم که این یک مشکل است. ولی الان دیدم به این قضیه عوض شده. الان فکر می کنم کل این قضیه پخته ترم کرده. الان من کسی را که فکرش اینقدر سطحی باشد، نمی پذیرم. اگر هم بد باشد، همه ی زندگی من از آنهاست. چی می توانم بگویم.

ناراحتم و و حال و هوای خانه بدترم می کند. ما همه از این اتفاق می ترسیم. مهم نیست نتیجه چی میشود، ولی مطمئنم باید این اتفاق بیفتد که ترسمان بریزد.


 
یاد باد
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩  کلمات کلیدی: آموزش

اصلا یادم نرفته بود که بخواهد یادم بیاید.  همان روز اول به همکارهایم گفتم دبیرستانی که بودم، باهاش کلاس داشتم. ولی پیش خودم فکر کردم لزومی ندارد این حرف را به خودش بزنم. این آدم معلم من بوده و توی ذهنم مانده ولی برای او، من هم یک شاگرد بودم مثل همه ی این شاگردهایی که تمام این سالها داشته.
داشت از اخلاقش توی کلاسهایش می گفت. که چقدر بداخلاق و  جدی است. و اگر موبایل سر کلاس ببیند پرت می کند توی سطل آشغال. این را که گفت انگار یک لحظه یکی من را برداشت و گذاشت  تو یکی از لحظه های سالهای پیش. یک دفعه سر کلاس داشت درس میداد و همینقدر جدی بود که میگفت. من هم داشتم یادداشت می کردم. یک بار گفت چیزی ننویس فقط من را نگاه کن. من دوباره نوشتم. یک بار دیگر گفت چیزی ننویس. من چند دقیقه ننوشتم و دوباره شروع کردم نوشتن. بار سوم را نفهمیدم. یعنی تا بخواهم بفهمم، یک داد بلند شنیدم و دفترم را دیدم که از پنجره، از دو طبقه پرت شد وسط خیابان. من تا چند جلسه بعد از آن لال و بر بودم. دیروز خیلی جدی داشت برای همه تعریف می کرد که من زدم زیر خنده. خودم سریع خودم را جمع و جور کردم و مجبور شدم این خاطره را تعریف کنم. همه، حتی خودش هم خندیدند.  گفت از این کارها زیاد کردم ولی تو را خوب یادم می آید. این را که گفت من دوباره لال و بر شدم. فقط یادم است که خواستم معذرت خواهی کنم و بگویم که  اگر تا حالا درست سلام تعارف نکردم و آشنایی ندادم قصدم بی احترامی نبوده. فقط با خودم فکر کردم شاید بعد از این همه سال یادشان نباشد. من خواستم این را بگویم ولی واقعا یادم نیست چی گفتم. فقط فکر کنم ده دقیقه ای داشتم معذرت خواهی می کردم. آنقدر ادامه دادم که گفت باشد! باشد! اگر باز هم معذرت خواهی کنی این بار خودت را از پنجره پرت می کنم بیرون!


 
هفته عاشقی
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  کلمات کلیدی: موسیقی

عقل و با دست پس میزنم، اینم یه جور زندگیه!

.

.

.

دلم می خواهد یک سلکشن دو آهنگی از" سلام آخر" احسان خواجه امیری و  "هفته عاشقی" روزبه نعمت اللهی بسازم و تمام روز گوششان بدهم.

.

.

.

عاشق اون میشم که خوب دیوونه بازی بلده ...

.

.

.

یه شاخه گل برات بسه تا بدونی دوست دارم ...


 
شاید بفهمی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  کلمات کلیدی: عشق

شکر...

توکل بر تو ...


 
فرقی ندارد...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥  کلمات کلیدی: عشق

انگار آدم وقتی کار زیاد دارد و سرش شلوغ است، بهتر راه به کارش می برد و از وقتهای خالیش استفاده می کند.  یک کمد دارم که  هر وسیله ای که زیاد نمیخواهم ازش استفاده کنم یا چیزهایی که نگه میدارم که شاید روزی خواستم استفاده کنم را تویش میگذارم. از چهار سال پیش تا حالا هم تمیزش نکردم. فکر کنید چهار سال است که فقط کاغذ ها و آشغال هایم را توی این کمد می گذارم. چهار ماه است که برگشتم خانه و همش با خودم فکر می کنم که باید تمیزش کنم. تا وقتی که بیکار بودم تنبلیم می آمد. امروز که یک روز تعطیل داشتم به خودم گفتم امروز دیگر وقتش است. از صبح مشغول این کمد بودم تا همین الان. همه ی کاغذ ها را یکی یکی نگاه کردم. همه ی یادداشت هایم از دوران دبیرستان تا حالا. با خودم گفتم خوب است من معتاد نیستم وگرنه مثل نیما یادداشت هایم را روی زرورق سیگارهایم می نوشتم. سه تا کیسه ی بزرگ آشغال از این کمد بیرون آمد. و کلی گردنبند و گل سر و دستبند و این جور چیزها که از بچگی نگه داشته بودم. همه را گذاشتم توی یک جعبه برای نسترن. دفعه ی بعد نوبت کمد عروسک هایم است. تا حالا دلم نیامده به کسی ببخشمشان. نمی دانم دلم می آید  به نسترن بدهمشان یا نه. انگار آخرین یادگاری های دوران کودکیم هستند.

......................................

قول و قرارهایشان را گذاشتند. قرار برای آخر این هفته شد. دیگر اضطراب هم ندارم. به قول یک دوستی، بال و پر ما را بریدند. دیگر مردها هیچ کدام با هم فرقی ندارند. انگار باید پذیرفت که زندگی  همین است. قاعده همین است. باید مردی باشد. و تنها دلیل برای من، بچه است.

.....................................

هیچ کس از سر دلسوزی برای دیگری کاری نمی کند. انگیزه ها از منافع شخصی تا ارضای حس فضولی فرق می کنند.

من هم چاهی می خواهم...


 
این نیز بگذرد...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

تو خانه ی ما هر کس ماشین میخواهد باید صبح زود از خواب بیدار بشود. یا به عبارت دیگر هرکس زودتر از خواب بیدار بشود، آن روز ماشین مال او هست. هر کس هم یعنی من و پدرم. هرچقدر هم می گویم یک ماشین دیگر بخریم که دعوایمان نشود، میگوید همین ماشین هست. من که جای خاصی نمیروم، تو ازش استفاده کن. باز فردا صبح اگر دیر بجنبم و دیر از خواب پاشم میبینم ماشین را برده. حالا این روزها که از کله ی صبح کلاس دارم و شبها هم نایت آول دیر می خوابم، باید اصلا نخوابم و برم مثل گوریل انگوری بنشینم روی ماشین که امروز من ماشین میخواهم. خیلی اوضاع کلاسها خوب بود، همان شب هم که بیکار بودم یک کلاس دیگر گذاشتند تا ساعت نه و نیم. دیگر استراحت بی استراحت. وسط این شلوغی و خستگی، اعصاب من هم شده شانزه لیزه. هرکس از راه میرسد دلش میخواهد یک قدمی رویش بزند. نتیجه این شد که همین الان که داشتم برمیگشتم خانه، جلوی یک بیمارستان یک بچه گربه را زیر کردم. قبلش داشتم نگاهش میکردم ها! وسط میدان بود. من اصلا نفهمیدم چطوری آمد زیر ماشین. صدای جیغش هم شنیدم. آنقدر حالم بد شد که حتی نتوانستم نگه دارم ببینم چی شد.

هنوز هم حالم بد است. اعصابم به هم ریخته است.


 
نگو
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

وقتی مجبور می شوم حرفهایی که دوست ندارم را به زبان بیاورم،دلم می گیرد، روحم کدر میشود، قلبم میشکند، بغض...

بیشتر از این چیزی نگو ...


 
Trust
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳  کلمات کلیدی: عشق

وقتی اعتماد نباشد، هیچ چیز دیگری معنا ندارد. حتی عشق.


 
دل نوشت
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢  کلمات کلیدی: عشق

قبل از اینکه درست بخواهم بفهمم زندگی چی هست، آن زمانی که سن رویاپردازی و خوش گذرانی هم سن و سالهایم بود، می خواهم بگویم هنوز چشمهایم را درست باز هم نکرده بودم که خودم را وسط  حقیقت دیدم. حقیقتی که تلخ هم بود. حقیقتی که می گفت برای منی که تا قبل از آن از دنیا فقط کتابهایش را می شناختم، دنیا میرفت که دیگر حتی همان کتابها را هم نداشته باشد. سنم کم بود، هیچ تجربه ای نداشتم، از خواستن چیزی نمی دانستم، ولی میدانستم دنیا پر از آرزوهایی است که می توانم دنبالشان کنم. می دانستم که اگر آن روال را ادامه بدهم، همان جا برای من آخر دنیا میشد. من هم یک دختر واقعا تنها توی همین جامعه و توی یکی از همین خانواده هایی که همه اطرافمان میبینیم بودم که تصمیم گرفته بود مسیر زندگیش را عوض کند. تصمیم خودم را گرفته بودم با اینکه می دانستم هیچ کس حمایتم نخواهد کرد. می دانستم و مطمئن بودم مسیری که دارم انتخاب می کنم از مسیری که تویش هستم به مراتب سخت تر است. یک ماه با هیچ کس صحبت نکردم. قبلا هم گفته بودم، یک ماه روزه ی سکوت داشتم  تا خواسته ام را به خانواده ام اثبات کنم. بعد از آن یک ماه فقط پدرم بود که حمایتم کرد. و فقط همین حمایت بود که همه ی زندگیم را کافی بود. که اگر فکر کنم این مرد  پدرم هم نبود و حتی هیچ رابطه ی خونی بینمان نبود، همین یک حمایتش توجیه کننده ی همه ی احساسی است که به او دارم. کاری که می خواستم را کردم. امروز، بعد از گذشت سالها، واقعا خوشحال هستم از تصمیمی که گرفتم. خوشحالم که خودم را از چاه بیرون کشیدم گرچه مسیر بیرون سختی های زیادی برایم داشت. گرچه مدتها طول کشید تا به زندگی عادی برگشتم. گرچه من همه ی آن سالهایی که زمان بی دغدغه شاد بودنم بودند را از دست دادم.

در ازای این اتفاق و بهایی که پرداختم، من تجربه ی خیلی خوبی گرفتم از زندگی. و آن هم این است که خیلی به احساسم و ادامه دار بودن این احساسها اطمینان نکنم. اینکه می توانم به زندگی و جریاناتش دورتر نگاه کنم. نه اینکه فقط الان چی دوست دارم. اگر چیزی را دوست داری، اگر آن چیز از زندگی می  اندازدت، اگر به رویا فرو می بردت، مطمئن باش آیندت را ازت می گیرد. هرچقدر سختی داشته باشد، تحمل می کنم. هرچقدر لازم باشد جلوی احساسم می ایستم. من اگر آدمی بودم که می خواستم برای یک اتفاق خودم را ببازم و توی همان لحظه بمانم، توی همان سالهای پیشم مانده بودم و الان اینجا نبودم. نمی گویم جای خاصی هستم. نمی گویم آدم خاصی هستم و شرایط خاصی دارم. اصلا خودم را با کسی مقایسه نمی کنم. به نسبت خودم میگوم. شاید چنین شرایطی برای دخترهای دیگر در سن و سال من کاملا عادی باشد. خیلی عادی تر از آنکه بخواهند فکر کنند که می توانست این طوری هم نباشد. ولی من برای داشتن همین ساده ها جنگیدم. به راحتی هم از دستشان نمیدهم. راهم سخت بوده، روز به روز هم سخت تر می شود ولی من به سعادت آخر راه ایمان دارم. به اینکه به جایی که ارزشش را دارد، میرسم.

نمیگذارم بعضی آدمها با بازیها و فکر ها و حرفها و کارهای احمقانه اشان، من را هم بازی بدهند.


 
دروغ نیست...
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  کلمات کلیدی: ازدواج ، ورزش

نمی دانم چرا پست قبلی را همه بد برداشت کردند.  تنها دلیلی که به ذهنم میرسد این است که درست ننوشتم. منظورم خودم نبود. گورم کجا بود که کفنم باشد. دوست پسری در کار نیست که بگویم این قضیه در مورد الان خودم هست. من کلا در عمرم یک بار این اتفاق برایم افتاده که خیلی مطمئن باشم که میخواهم با یک نفر ازدواج کنم که آن بار هم خیلی پروانه ای شده بودم. و بعدها، مثلا الان که احساسم به قبل برگشته و طبیعی شده، هروقت به آن قضیه فکر میکنم، میگویم عجب خطری از بیخ گوشم گذشت. پست قبلیم خیلی کلی بود. من نوعی را گفته بودم. من و هر دختر دیگری که میتواند جای من باشد. چیزی که خیلی شایع است این روزها. از قدیم هم بوده. قسمت ناراحت کننده این است که امروزه پسرها خیلی ادعای مدرن بودن و آزاد اندیش بودند می کنند. در حرف این طوری هستند ولی در عمل مثل مردهای دهه های پیش متحجر. پسرهای ما بین زمین و آسمان گیر کرده اند. هنوز خودشان را در دنیای پست مدرن پیدا نکرده اند. چه میشود گفت جز اینکه متاسفم!

از این حرفها گذشته می بینم که همه آنهایی که طرفدار آرژانتین و برزیل بودند و سرخورده شدند به اسپانیا رو آورده اند! خوب حق هم دارند از آلمان و هلند متنفر باشند. ولی به نظر من کمی دیگر صبر می کردید، تورنمنت امشب هم برگزار میشد بعد تصمیم می گرفتید طرفدار کدام تیم هستید! ما که از اول گفتیم آلمان و هلند. که حتی اگر واقعا احتمال پنجاه پنجاه امشب هلند هم ببازد، باز دو تا تیم های من دوم و سوم می شوند. که ایشالله اول و سوم بشوند. اگر هم آلمان باخت، به اسپانیا باخت. اگر هم باخت، خودش را که نباخت. تا لحظه ی آخر مثل شیر بازی کردند! ها ها هاااااا!

اینجا را هم نگاه کنید. به نظر میرسد دلایل حمید بسیار قانع کننده هستند.

.................................

غرور و دروغ بزرگترین آفتهای هر رابطه ای هستند. افسوس که او خدای هر دو بود.


 
مهم نیست-
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩  کلمات کلیدی: ازدواج

بالاخره این بار من کوتاه آمدم. گرچه هنوز هم نمی توانم با این قضیه کنار بیایم، ولی به خواسته ی مادرم تن میدهم. گفت یک بار امتحان کن، ببین چه جوری است و چی میشود اصلا. یک بار امتحان می کنم. گرچه هنوز نمیفهمم. هرچقدر هم سعی کنم منطقی باشم، منطق این قضیه را نمی فهمم. یک نفر که مادرش سالها پیش با مادر من دوست بوده، و باز هم مادرش سالها پیش، و شاید کلا دو یا سه بار من را دیده، می خواهد بیاید خواستگاری. حتما مهم نیست که خودش اصلا من را ندیده. مهم این است که مادرش این اطمینان را بهش میدهد که آدم مناسبی هستم. اصلا مهم نیست که من یک آدم مستقل از مادرم هستم و شاید کلا افکارم متفاوت باشد. مهم این است که خانواده انتخاب کرده و حتما انتخابشان صد در صد درست هست که می خواهد خواستگاری کند. و حتی ظاهرم هم مهم نیست. چون الان ممکن است هر قیافه ای داشته باشم.

وقتی فکر می کنم ناراحت می شوم. هر کسی که باشد، یک پسر ایرانی است با فکرهایی که به عمق چندین نسل توی ذهنش فرو رفته اند و هرچقدر هم که سعی کند امروزی باشد، نمی تواند. اگر من دوست دخترش بودم، اگر علاقمندش بودم، اگر وابسته اش می شدم اگر به خاطر علاقه ام میگذاشتم بهم نزدیک بشود، هیچ وقت خواستگاریم نمی آمد. چون بالاخره من دختری بودم که این جور رابطه را باهاش داشتم و یک منطقی هست که می گوید چون با این پسر این طوری بودم، پس حتما با پسرهای دیگر هم بوده ام. منطقی که می گوید احساس و علاقه هیچ نقشی این وسط  نمی توانند داشته باشند. حالا نتیجه چی می شود؟ این آدم خواستگاری من می آید. منی که دوست دختر و علاقمند پسر دیگری بوده ام. و اینها اصلا مهم نیست چون ازدواج قرار سنتی باشد و اصلا قرار نیست از این قضایا با خبر باشد. دوست پسر من چی؟ خوب او هم میرود خواستگاری یک دختر دیگر که خانوادش معرفی و تائید کرده اند. دختری که یا از اقوام است یا دوستان یا دوستهای دوستان و اقوام. کسی که پدرش و به احتمال زیادتر مادرش یکی دو بار عروسی ای جایی دیده اش. دختری که قبلا دوست دختر و علاقمند پسر دیگری بوده است. این میشود که هرکس دوست دختر خودش را رها میکند و میرود و دوست دختر یک پسر دیگر را می گیرد. و تنها چیزی که اینجا هست بی خبری و بی اطلاعی است. یک بار تو گوگل ریدر یک پست خواندم که توی ذهنم مانده است. یادم نیست کی، ولی یک آقا نوشته بود. هرکس که هست معذرت میخواهم که بدون ذکر منبع نوشته اش را اینجا می آورم. پست این بود:

" هرکدام از ما در عمرمان حداقل یک بار دختری را می کشیم. و بعد مرد دیگری پیدا میشود که جنازه ی آن دختر را با خودش می برد."

شاید کلمات و جمله بندی دقیق نباشد ولی تقریبا همین بود.

حالا من هم قبول کردم که بیایند. فقط یک ماه وقت خواستم از مادرم تا امتحان آیلتس را بدهم. ولی الان میبینم که اینقدر فکرم درگیر است که بدتر نمی توانم درس بخوانم. وقتی میدانم قرار است اتفاقی بیفتد و گذشت زمان هیچ تاثیری نخواهد داست جز اینکه اضطرابم را بیشتر کند، دلم می خواهد آن اتفاق زودتر بیفتد. شاید بگویند این دختر هول است ولی صبح که شد باید به مامانم بگویم زودتر قرار بگذارد.


 
THE EAGLE
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳  کلمات کلیدی: شعر

با پنجه های خمیده، چنگ در انداخته بر پرتگاه؛

همجوار خورشید، در سرزمین تنهایی،

 محصور دنیای لاجوردی ، او، ایستاده است ؛

دریای مواج زیر پایش میخزد،

او از ورای دیوار کوهستانیش نظاره می کند؛

و همچون صاعقه ای سقوط میکند.

   Alfred, Lord Tennyson

ترجمه: سمیرا نکوئیان

AYP0604463 - Bald eagle with wings spread

 

 

بالاخره یک راهی برای ترجمه ی (Iambic) هست. پیدایش میکنم.


 
Me, Pooh
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  کلمات کلیدی: ورزش

داشتم بین قالبهای آماده دنبال یک قالب خوب و مناسب می گشتم، تقریبا همه را یک بار امتحان کردم، ولی هیچ کدام به دلم ننشست. به نظرم هیچ کدام متناسب با سن و شخصیتم نبود. همین ابر و باد اینها از همه بهتر بود. هم ساده هم سبک هم سنگین! و بین همین قالبها بودم که تو ذهن خودم داشتم فکر می کردم که واقعا شخصیت من چی هست. و به فکر شخصیتم بودم که یاد فیس بوک افتادم. آن اوایل یک کوئیز دادم که شخصیتم به کدام شخصیت کارتونی میخوره و جواب داد که پوه! و فکر می کنم که واقعا درست میگوید. مهربان هستم، همیشه لبخند دارم و البته تنبل! کارهایم را درست انجام میدهم ولی قبلش به یک نفر نیاز دارم که برای شروع کار هلم بدهد.

حالا من پوه همچنان مشکل صبحانه دارم و هنوز هم افسوس میخورم که چرا نمیتوانم نسکافه بخورم!

این پوه گرسنه، صبح که چه عرض کنم، ظهر یک عینک آفتابی گنده زده بود و داشت با تاکسی میرفت کلاس که کنارش یک مادر با بچه حدودا دو ساله اش نشسته بودند. این بچه هی نگاهم کرد و هی خندید! هی خندی و یک چیزی هم یواش میگفت که من نمیفهمیدم. مامان بچه هم آرام خندید. بچه همچنان داشت حرفش را تکرار می کرد، من را نشان میداد و می خندید. بیشتر که دقت کردم دیدم دارد می گوید این تس ( چشم) ندارد! بعد از آنجا که من یک پوه مهربان گرسنه هستم خوشم آمد که بچه ها چقدر راحت و بی تعارف حرفشان را میزنند. همان سالی که آن کلاس پیش دبستانی را داشتم، یک بار میخواستم رنگ ها را به بچه ها یاد بدهم، گفتم جلسه ی بعد مداد رنگی بیاورند. جلسه ی بعد شد و یکی از بچه ها نیاورده بود. بهش گفتم چرا نیاوردی گفت به مامانم گفتم خانممان گفته مداد رنگی بیاورید، مامانم گفت خانمتان غلط کرده!

میبینید چقدر خوب مطالب را به هم لینک می کنم؟ جرات دارد کسی بگوید متنم Cohesion  ندارد!

و دیدید که دیروز تیمم برزیلتان را سوسک کرد. بویش می آید که امروز هم آرژانتین میخواهد سوسک بشود!


 
یک آن شد این عاشق شدن
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠  کلمات کلیدی: آموزش ، فیلم

سالها پیش، وقتی هنوز مدرسه نرفته بودم، یک معلم انگلیسی داشتم. خوب چون اولین معلم بوده، اسم و ظاهرش همیشه یادم هست. ولی این روزها بیشتر یادش می افتم. مثلا هروقت می خواهم بروم Facebook و با خودم /buk/ را /bu:k/ تلفظ می کنم. با اینکه سالها است به خودم تلفظ درست را یاد آوری می کنم. یا وقتی به جای It is هنوز ناخودآگاه می گویم eat ease  یا وقتی میشمارم که یک، دو، درخت! همه ی این مواقع یادش می افتم. گرچه من از این آدم در انگلیسی اشتباههای زیادی یاد گرفتم ولی برای تدریس، درس خیلی خوبی به من داده. هر وقت می خواهم سر کلاس هایم بروم، می گویم من نباید آن معلم باشم. من نباید این اشتباهها را به شاگردهایم منتقل کنم. باشد که مورد قبول واقع شود و اینها! نیشخند

خردسالهایم خیلی هم خردسال نبودند. دوازده سیزده ساله از آب در آمدند. و فقط باید یک خانم باشی که بفهمی وقتی سر کلاس شاگردت بهت می گوید خانم بزنم به تخته You are so beautiful  چه حالی میدهد! آن هم برای من که هم جسم و هم روحم مدتهاست خسته اند. میبینید، برای این روزهای من حتی اتفاقات در این حد هم خوشحال کننده اند. یا حتی اتفاقی دیدن یک قسمت "مدار صفر درجه". آن زمانی که این سریال را تلویزیون پخش می کرد من ندیدمش. ولی بعدها که ماهواره پخشش کرد، دیدم. آن موقع از صبح می رفتم کتابخانه تا غروب. که وقتی این سریال را پخش کردند هر روز ساعت شش با ذوق و شوق خودم را میرساندم خانه برای دیدنش. الان هم قسمت های اولش هست. باید دوباره جوری برنامه ریزی کنم که این ساعتها وقتم آزاد باشد.

کسی میداند آدم باید چه کار کند که بتواند صبحانه بخورد؟
صبح ها که میروم سر کلاس تا ظهر بارها دلم ضعف میرود ولی هنوز هم هرکاری می کنم نمی توانم صبحانه بخورم.

خوب من بروم یک لیوان چایی با بیسکوئیت بخورم و مدار صفر درجه ام را ببینم!

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

حواست هست خدا!

مدتهاست که هیچ خبر خوبی نداشتی برایم!


 
Fatigue
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی:

دنیای این روزهای من هم دو قسمت شده. تا وقتی بیدارم، همش به خودم می گویم سمیرا، باید سعی کنی بیشتر بخوابی تا حال و روزت بهتر بشود. وقتی هم می خوابم، از آن طرف هی به خودم می گویم خجالت نمی کشی! این همه کار داری و گرفتی خوابیدی! این میشود که تا میخوابم با تپش قلب از خواب میپرم و در نهایت نه شب ها خواب درست دارم و نه روزها بیداری درست! از طرف دیگر اگر هفته ای دو تا لیوان نسکافه بخورم تمام آن هفته معده ام می سوزد و تا یک مدت هم معده بشو نیست. حالا وقتی که اضطراب دارم، نسکافه نخورده وضعم این است. باز هم این حال و هوای این روزهای من.

حالا وقتی اوضاعت این جوریست، وقتی میدانی باید ورزش کنی تا بهتر بشوی، ولی بدنت جان ورزش کردن هم ندارد، چه کار می کنی؟

خسته ام. مدتهاست خسته ام. شاید سالهاست...


 
مرا ببوس
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  کلمات کلیدی: شعر ، آموزش

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدا نگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

هروقت این آهنگ را گوش میدهم، ناخودآگاه یاد دیوید کاپرفیلد می افتم. آن قسمت که رفته بود از آن دختر که از بچگی دوستش داشت و چشمهایش آبی بود خواستگاری کند. فکر کنم اسمش امیلی بود. نمی دانم یادتان می آید یا نه. با دوستش رفته بودند. آن خانه های ساحلی که مردمش نسبتا فقیر هم بودند را به یاد دارید؟ باز هم نمی دانم یادتان می آید یا نه، شبی که رفتند آنجا مهمانی بود و همه خیلی خوشحال بودند. یاد توصیفی که از حال و احوال چشمهای غریب امیلی در آن شب به خصوص کرد، می افتم. یادتان هست؟ دور میز شام نشسته بودند که نامزد امیلی را به همه معرفی کردند. و باز و باز هم نمیدانم یادتان می آید یا نه! شب با دوستش، همانی که بعدها رفت و خبر مرگش را به مادرش داد، کنار دریا پیاده می رفتند و دوستش با صدایی که دیوید می گفت غم تویش موج میزد، برایش آهنگ ملوان ها را میخواند.

در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن

شاید این قسمتش هست که من را یاد این صحنه می اندازد. انگار توی ناخود آگاه ذهن من، وقتی این رمان را می خواندم، این ترانه جایگزین ترانه اصلی شده است.

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

عجب! چقدر دلم برای همه چیز تنگ است! چقدر همه ی کتاب هایم را گم کرده ام. فرصتی میخواهم تا دوباره این کتاب را بخوانم!

...................................

یاد چند سال پیش افتادم. توی یک پیش دبستانی انگلیسی درس میدادم. بعد از من بچه ها کلاس نقاشی داشتند. معلم نقاشی ازشان میخواست که داستان های قرآنی را نقاشی کنند. یک دفعه یکی از بچه ها پرسید اصحاب فیل کدام ها هستند و من هم گفتم همان است که از آسمان فیل بارید روی سرشان. و آن بچه هم برای جلسه ی بعد نقاشی کشیده بود که فیل داشت از آسمان میبارید. یک جایی توی آرشیوم هست. باید بگردم پیدایش کنم.

زنگ زدند و ساعت کلاسهای تابستانم را دادند. صبحها روزهای فرد ساعت هشت و نیم صبح کلاس خردسالان دارم! به خودم گفتم بیچاره سمیرا!‌ خدا به داد تابستانت برسد!


 
آه
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤  کلمات کلیدی: علمی

فکر راحت، نفسی خوش ...

دل من هم می طلبد!


 
؟
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی: نوازش

اگر نوازشی نباشد، دست را می خواهم چه کار؟


 
Verdict
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی:

خوبیهایش که بیشمار است ولی میترسم آنقدر فاصله بگیرم که از این هم که هست، تنهاییهایم بیشتر بشوند.