برای امروز، فردا و همیشه‌ام

از ماست که بر ماست
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی: صبوری ، ناراحتی

خیابان ما یک بلوار نسبتا بزرگ است. و توی کل این بلوار فقط دو تا دوربرگردان هست. کوچه ی ما کمی جلوتر از یکی از این دور برگردان هاست. یعنی از دور برگردان تا سر کوچه ی ما حدود پنج دقیقه پیاده روی است. ماشین هایی که می آیند اگر بخواهند دور بزنند، این آخرین دوربرگردان  است. که اگر ردش کنند باید کلی راه تا آخر بلوار که میدان هست، بروند. امروز سوار تاکسی که شدم، همه ی مسافرها زودتر از من پیاده شدند. آخرین نفر کمی زودتر از دوربرگردان پیاده شد. پیاده که شد، دیدم ماشین خالی است و احتمال دادم که راننده بخواهد از دور برگردان دور بزند، با خودم فکر کردم که کمی پیاده میروم تا این بیچاره هم نخواهد تا میدان برود. شاید کلا یک دقیقه هم نشد که گفتم مرسی آقا من پیاده می شوم اینجا. آقا، راننده عصبانی نشد. نه گذاشت و نه برداشت و شروع کرد با من دعوا کردن که چرا همان جا پیاده نشدی. که میترسید دو قدم پیاده بروید که ما هنوز راه نیافتاده نخواهیم نگه داریم دوباره. منم گفتم نه آقا من جلوتر پیاده می شوم.

همه ی زندگی  همین طور است. حداقل زندگی من این طور است. من آدم خیلی صبوری هستم. همیشه هم خیلی همه چیز را راحت می گیرم. به خصوص در روابطم با دیگران. خیلی وقتها ناراحت میشوم از دستشان، ولی خودم را کنترل می کنم. یا به خنده و شوخی همه چیز را رد میکنم. هیچ وقت به دفعه ی اول ناراحت شدنم عکس العمل نشان نمیدهم. یا همیشه با خودم همه چیز را زیرو رو می کنم که شاید من اشتباه فهمیدم، شاید قضیه چیز دیگریست، شاید منظور دیگری داشته، شاید من خسته و زودرنج شدم. خوب خیلی وقتها واقعا مشکل از طرف خودم بوده، خیلی وقتها هم نه. خوبیش این است که وقتی عکس العمل نشان میدهی، مطمئن هستی که حق با توست. بدیش هم این است که بقیه عادت می کنند. با خودشان فکر نمی کنند که متوجه شده، ناراحت شده، که شاید به خاطر علاقه یا محبت یا احترامی که هست چیزی نمی گوید. که شاید نمیخواهد حرمتها شکسته بشود. میگویند همین است. رسم و قاعده همین است. ما می توانیم هر کاری بکنیم و این آدم هیچ وقت هیچ چیزی نمیگوید. بعد دیگر عادت می شود. تو باید همیشه ساکت باشی، لبخند بزنی، کوتاه بیایی که نکند بحثی بشود، بگذری که نکند ناراحت بشوند. و  اگر یک بار خدایی نکرده در حد کمی ناراحتی نشان بدهی، می گویند ا! قرار بر این نبود که! حق ما بوده هر کاری بکنیم یا هرچیزی بگوییم ولی هیچ وقت قرار نبوده تو ناراحت بشوی. و اینجا باز هم بد قضیه تو هستی که روال را بر هم زدی.

گاهی به بعضی خاطرات گذشته ام که فکر میکنم ناراحت می شوم. می گویم سمیرا فلان جا باید آرام تر می بودی، یا فلان چیز را نمی گفتی و از این جور فکرها. ولی الان می گویم نه. همیشه این تو نیستی که باید خودت را کنترل کنی. تو هم مثل بقیه عصبانی میشوی، ناراحت می شوی، بهت بر می خورد و قطعا باید عکس العمل هم نشان بدهی که دیگران بفهمند تو هم این حس ها را داری. باید به جای اینکه بگویم نباید این طوری رفتار می کردی، بگویم ببین چه کار کردند که تو را مجبور کردند این طوری رفتار کنی!

از  این به بعد رفتارم را تغییر میدهم. نمیگذارم ناراحتی هایم جمع بشوند و بعد ریکشن بدهم. از همان بار اول ناراحتیم را نشان میدهم. به خاطر هیچ کس و هیچ چیز هم کوتاه نمی آیم. اگر قرار بر حفظ چیزی است، میگذارم دیگران هم سهیم باشند! دیگر نمیگذارم این طور از صبوری من سواستفاده کنند.


 
این سهمم از درده
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی: بازی

بخواب مهربان...

بخواب و فراموش کن که تمام سهم ما از هم، خنده های گاه به گاه است.

بخواب نازنین...

بخواب و بگذار شب، آرامش را به تمام وجودت هدیه کند.

بخواب عزیزترین...

بخواب و نگران این نطفه ی هنوز جان نگرفته نباش.

بخواب...

بخواب که من به جای هردویمان تا صبح بیدارم. بخواب که من تا خود صبح همه ی نگرانی هایمان را مزه مزه میکنم.

شاید به یاد نداشته باشی ولی من هنوز همان دختر عشق های نامتعارفم. همان دختر خانه ی های بمب دار ماینسوایپر!


 
آدم و آدمها
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

حالا اول و دومش فرقی ندارد، ولی قربان دستت خدا، نمیشد این آدمت را یک کم آدم تر می آفریدی؟


 
حرف
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸  کلمات کلیدی:

مشکل از حرف نیست، از نوع گفتن است.


 
بگذار ...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: عشق

ترسی ندارم؛ بگذار شکستهایم درست به اندازه ی آرزوهایم، بزرگ باشند.

من از شکستهای کوچک بیزارم.


 
زندگی و همچنان زندگی
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥  کلمات کلیدی: شیرینی

زندگی با همه تلخیها و شیرینهایش ادامه دارد و من همچنان درگیر زندگی...


 
تو را میسپارم به رویای فردا
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳  کلمات کلیدی: عشق ، موسیقی

من دیوانه ی موسیقی، دیوانه تر آلبوم سلام آخر احسان خواجه امیری هستم. به نظرم این آلبوم واقعا شاهکار است. هرچقدر هم که گوشش بدهم خسته نمی شوم. منی که وقتی موسیقی گوش میدهم نمیدانم تو کدام آسمان سیر می کنم، این آلبوم را که گوش میدهم واقعا دیگر از خودم بیخود می شوم.

فصل بارونی بیشه، رنگ چشماته همیشه

حس تازه بودن من، بی نگاه تو نمیشه

اگه دیروز اگه فردا، اگه با هم اگه تنها

با توام خود خود تو، اگه حتی توی رویا

وای که چقدر دلم برای این حس ها تنگ شده. برای این که کسی توی زندگیم باشد که صادقانه این احساس را بهش داشته باشم. که صادقانه ارزش این احساس را داشته باشد و صادقانه قدر این احساس را بداند. کسی که روی شخصیتش کار کرده باشد. که مرحله ی هیجانی شدن و جوگیر شدن را پشت سر گذاشته باشد و توانایی کنترل خودش را داشته باشد.

این روزها که همه از عشقهای کثیف زمینی و عشق پاک آسمانی میگویند، باید گفت کسی که قدرت و ظرفیت پذیرش عشق یک آدم دیگر، یا عشق به یک آدم دیگر، که یکی از ساده ترین نیازهایش هست، را ندارد، چطور می خواهد عشق پاک آسمانی (؟) را درک کند! عشق بین آدم ها نیست. توی دل آدمهاست. اگر باشد، بسیار بسیار پاک است. و اگر نباشد هم که عشقی نیست که بخواهد پاک یا ناپاک باشد.  من باز هم فکر می کنم عشق یک بذر سالم میخواهد که باید پیدایش کرد و به بار نشاندش. هیچ وقت از  اول عشقی وجود ندارد.

ولی واقعا اگر دستم به جدایی برسه، اونو از خاطره ها خط نمی زنم! که چه چیزهایی که از همین جدایی ها یاد نگرفتم. که همین موقع ها به بیشترین شناخت از خودم رسیدم. از خواسته هایم. از خواسته هایم از رابطه ها، از دوستها، از زندگی. و باجرات باید بگویم که بیشترین پیشرفتم توی زندگی، به نسبت خودم، در مقایسه با خودم، وقتی بود که مردی نخواستم. وقتی نخواست، به خودم گفتم باید بالاتر بروی دختر. با روحیه ی من، برای من که دوست دارم همیشه انتخاب کنم، نه انتخاب بشوم، من که عاشق این هستم که در همه مورد گزینه های مختلف را جلویم بریزم و بررسی کنم و انتخاب کنم، باید همیشه سعی کنم خودم را در سطحی نگه دارم که همیشه حق انتخاب داشته باشم. وقتی به این مرحله برسم، آدمهایی که در سطح های پایین تر ماندند و نمی توانند چنین چیزی را بپذیرند، کنار میروند و آن تیپ و دسته از آدمهای که من دوست دارم، باقی میمانند.

..............................................

بعد از یک سال، وقتی دیگر دارد از یادم میرود، زنگ زدند که سخن سر آشپز بنویس و سریع بیاور. سرآشپزها اول کتابشان چی می نویسند؟ کمکم کنید!


 
قانون چندم کی؟!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩  کلمات کلیدی:

همیشه وقتی میخواهم بروم تهران، یا هرجای دیگر، کلا توی جاده که می خواهم بروم، قبلش همه ی وسایلم را میریزم وسط اتاق و شروع می کنم به تمیز کردن. همه ی آن چیزهایی که نمی خواهم دیگران ببینند را دور میریزم و بقیه را مرتب میگذارم سر جایشان. دیگر بالاخره کار یک بار میشود. بالاخره شاید یکی از این دفعه هایی که توی جاده بودم، دیگر برنگشتم. نه اینکه بخواهم بگویم دید نا امیدی دارم به زندگی. بالاخره مرگ هر آن ممکن است سراغمان بیاید و پرواضح است که توی جاده احتمالش بیشتر است. و اصلا تا اینجایش مشکلی نیست. من به بعدش فکر می کنم. که برای بعدش آماده باشم. چون بالاخره یک چیزهایی هستند که خیلی خصوصی هستند و آدم دوست ندارد بقیه ببینندشان حتی بعضی اس ام اس ها. که این قبیل چیزها را نابود میکنم. و غیر از این دوست ندارم اگر مردم بعدا بگویند گندش بزنند چه دختر شلخته ی کثیفی بود. که وقتی تمیز می کنم، اگر هم زنده برگردم،حتما بعد از سفر حسابی خسته هستم و وقتی اتاقم را تمیز میبینم و همه چیز سر جای خودش هست کلی خوشحال می شوم.

الان داشتم فکر می کردم اگر همین حساسیت را به رفتارم هم داشتم چی. اگر همین طوری همیشه یک نشانه هایی برای خودم میگذاشتم که یک زمانهایی خودم را به مرگ نزدیک تر ببینم. مثلا بگویم باز هم هر بار که میخواهم سفر بروم، یا نه، هر بار که می خواهم از خانه بیرون بروم، یا باز هم نه، هر بار که می خواهم از اتاقم بیرون بروم، با خودم فکر کنم ممکن است دیگر توی این اتاق برنگردم. این بار دیگر به اشیا فکر نکنم. به صفات فکر کنم. بگویم دوست ندارم چه صفتهایی را بعد از مرگم بهم بدهند. مثلا نگویند دختره ی بی خیال، لجباز، عصبی، بداخلاق، دروغگو و ...

اگر واقعا آدم بتواند با زندگی این طوری برخورد کند، چی می شود. تمرین که می شود کرد. نه؟

..........................................

گفته بودم پست بعدی ادامه ی همان پست وبلاگ نویسی خواهد بود. یعنی دوتا پست قبل. حالا می گویم اشتباه کردم. نوشتن به فکر آدم مربوط است. و واقعا نمیشود پیش بینی کرد که فردا توی فکر من چی هست و چی می خواهم بنویسم. گاهی فکرهای زیادی مدتها توی سرم هستند و باز گاهی سعی می کنم به صف و مرتبشان کنم. ولی نمیشود. بعضی فکرها انقدر عجول هستند که از صف بیرون می پرند و می آیند جلو. چه کار می شود کرد؟

.......................................

یک مدت توی وبلاگستان مد بود که همه از اینکه چقدر شکست خورده و دل شکسته هستند بنویسند. از اینکه چقدر ناتوان هستند برای غلبه بر این شکست ها (از دید من تجربه ها، درس ها). و خودشان را عزادار نشان بدهند. بعد مد شد که همه از اینکه چقدر بانمک و بامزه هستند بنویسند. یک مدت مد بود که دخترهای وبلاگ نویس همه یک حیوان خانگی یا گل و گیاه داشته باشند. و خودشان را خیلی آسیب پذیر و شکستنی نشان بدهند. بعد نوشتن جمله هایی با این فرمت:

........................

                        ......................

                                                ......................

مد شد. که مهم نبود چی می نویسی و فقط شکلش مهم بود. یک زمان مد شد که هر جا می خواهی بروی کامنت بگذاری آخرین کلمه ی کامنتت از آخرین جمله ی نویسنده باشد و بعدش سه نقطه. یک زمانی هم مد شد که دختر ها از خصوصی ترین و زنانه ترین مسائلشان بدون سانسور بنویسند که نشان میداد چقدر شجاع و باکلاس و امروزی هستند. خیلی چیزها خیلی زمانها مد بود. الان قانون وضع کردن مد شده. هرجا که میرویم، همه تجربیات خودشان را عمومیت دادند و به شکل قانون نوشتند. حالا از این بگذریم که تو کل این دنیای به این بزرگی فقط سه تا قانون داریم! حداقل قانونهایتان را شماره گذاری کنید که بتوانیم با شماره قانون و اسم خودتان دیگران را به قانون مورد نظرمان ارجاع بدهیم.


 
چه جوری از بهار بگم...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩  کلمات کلیدی: عشق

تو خواب و بیداری بودم. روی صندلی لم داده بودم ، پاهام را خم کرده بودم و چسبونده بودم به صندلی جلویی و سرم را به شیشه تکیه داده بودم. آفتاب داغ سر ظهر یکی از روزهای میانی خرداد از یک طرف روی تمام بدنم نشسته بودم و باد سرد کولر از یک طرف دیگر. نمیدانم کدام بیشتر اثر داشت. فقط میدانم که بدنم جان تکان خوردن نداشت.خاطراتی از لحظه های خوب شاید، توی ذهنم می چرخید. از همان لحظه های نابی که  که توی زندگیم، از تعداد انگشت های یک دستم هم بسیار کمتر بودند. گاهی چشمهایم را باز می کردم و زمین سراسر طلایی را جلویم میدیدم که با تابش آفتاب، زیباترین طلایی ای شده بود که تا به حال دیده بودم. و تا بخواهم دومین نگاه را بیندازم، چشمهایم روی هم رفته بود و به رویاهایم خوشم برگشته بودم. گاهی دوباره به شوق دیدن آن رنگ طلایی ناب چشمهایم را به زور باز می کردم و باز در کمتر از یک لحظه بسته می شدند. نمی دانم چشمهایم باز بود، بسته بود، توی خواب بود یا بیداری، ولی یک جایی دلم خواسته بود که ماشین داشتم و با ماشین خودم بودم، که جایی بین همین طلایی ها، آبی بود. دلم خواسته بود که کنار میزدم و پیاده میشدم. که یک جایی بین همین طلایی ها، کنار آب می نشستم و آبی به دست و صورتم میزدم.

چشمهایم را که باز کردم، اول نمی دانستم خواب است یا بیداری. یک حوض نه خیلی کوچک بود با یک آب گردان که به اندازه ی سه برابر قد من بود. بالایش دوتا کبوتر سنگی نشسته بودند. به طرفی که ماشین داشت می پیچید، رو به رویم حوض بود و کنارم زمین سراسر طلایی. انقدر دیدن این صحنه برایم لذت بخش بود که خواب کامل از سرم پرید.  با خودم گفتم ببین سمیرا، این هم یک نشانه است. بدون مکث از ماشین پیاده شدم. کنارمان یک رستوران بود. گفتم خوب کمی اینجا مینشینم و بعد میرم داخل رستوران غذا میخورم. اول رفتم کنار مزرعه. زمین تیکه تیکه خاکی و پر از خوار و علف و ... از نزدیک دیدنش هیچ زیبایی ای نداشت. بین آن همه مسافر نمیشد از جاده دور شد و رفت داخل مزرعه. که اگرمیشد هم این کار را نمیکردم.  به ذوق اینکه دستم را توی آب بکنم کنار حوض رفتم. چشمتان روز بد نبیند. آنقدر کثیف بود که دلم نخواست دیگر نگاهش بکنم. آفتاب هم به لباس سیاهم می تابید و داشت حالم را بد میکرد. از اینها بریدم. گفتم بروم داخل رستوران. هم خنک تر است، هم غذا میخورم. از در که پایم را تو گذاشتم چنان بوی گند سرخ کردنی توی صورتم زد که حالت تهوع گرفتم و برگشتم بیرون. همه ی  اینها حتی سه دقیقه زمان هم نگرفته بود و من باید هفده دقیقه دیگر این شرایط را تحمل می کردم.هیچ جا سایه نبود. به جز کنار ساختمان که کمی سایه ی دیوار افتاده بود ولی باز هم هوا به شدت گرم بود.دو تا آقا کنارم ایستاده بودند و یک خانم تقریبا رو به رویم. این همه جا برای نگاه کردن نمیدانم چه جوری چشمم به دست پانسمان شده ی یکی از آن آقاها افتاد. تمام دستش پانسمان بود. فقط شستش بیرون بود. این انگشت انقدر بزرگ و عجیب بود که دیدنش حالم را بد می کرد. پوستش یک جور بدی بود. نمیتوانم بگویم چه جوری ولی کلا اینکه عادی نبود. از طرفی بدم می آمد و از طرف دیگر هی دوست داشتم نگاه کنم. هی نگاه می کردم و هی توی ذهن خودم فکر می کردم که ممکن است چه اتفاقی برای دستش افتاده باشد. سوختگی و بریدگی و شکستگی و باز این وسط نمیدانم چه جوری به ذهنم رسید که ممکن است انگشتهایش به هم چسبیده بوده و جراحی کرده که بازشان کند. یک بار این فکر را کردم و به دستش نگاه کردم. یک بار دیگر با جزئیات بیشتر فکر کردم و بیشتر به دستش نگاه کردم و دستش بدون پانسمان توی ذهنم آمد. به اینجا که رسیدم دیگر جلوی چشمهایم سیاه  شد و دیگر هیچی ندیدم به جز شبح خانمی که جلویم ایستاده بود و فقط سریع با دستم بهش تکیه دادم.

من را از رویاهایم بیرون کشیده بودند.

همیشه همین طور است.

بگذارید سریع و دورادور از کنارش رد بشوم و با خودم فکر کنم که چه زیباست زندگی!


 
محمدصالح رزم حسینی،تنها فینالیست دومین جشنواره بین المللی کارتون و طنز ترازیمنو
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸  کلمات کلیدی: هنر

محمدصالح رزم حسینی، تنها فینالیست دومین جشنواره بین المللی کارتون و طنز ترازیمنو - ایتالیا   

موضوع: موسیقی Blues - آلات موسیقی Blues (معمولا یک ساز دهنی 10 سوراخه می باشد)

محمدصالح رزم حسینی، یکی از سی فینالیست دومین جشنواره بین المللی کارتون و طنز ترازیمنو - ایتالیا انتخاب شده اند که تبریزکارتون این موفقیت را خدمت ایشان تبریک می گوید. برای مشاهده گالری آثار 30 فینالیست مسابقه و رای به اثر منتخب خود، کلیک کنید. بعد از کلیک بر روی Vote، صفحه ای به همراه یک فرم ظاهر می شود که نیازی به پر کردن آن نیست و تنها برای اطلاع رسانی به دوستان خود کاربرد دارد.

سی فینالیست نهایی این مسابقه عبارتند از:

Albena Nikolova (Bulgaria)
Ares (Cuba)
Ba Bilig (China)
Bira Dantas (Brazil)
Carlos Fuentes Hierrezuelo (Cuba)
 Chito (Italy)
 Darko Drljevic (Montenegro)
Eleonora Caldirola (Italy)
Gianni Audisio (Italy)
Huey Nguyenhuu (Vietnamese – American)
Ivan Prado (Peru)
 Jaroslaw Wojtasinski (Poland)
 Jose Alberto Martinez (Colombia)
Leonardo Zaza (Italy)
Manoj Chopra (India)
Marcio Roberto Marchini (Brazil)
Marino Tarizzo (Italy)
Makus Grolik (Germany)
Martina Tauro (Italy)
Mauro Calandi  (Italy)
Pia Crippa (Italy)
Radek Steska (Czech Republic)
Rene' Bouschet (France)
Ricardo Contreras Cortes (Colombia)
Rumen Dragostinov (Bulgary)
Saleh Razm Hosseini (Iran)
Tekin Gureken (Turkey)
Xue Hong (China)
Valeria Pupilli (Italy)
Yuriy Kosobukin (Russian Fed

...

محمد صالح رزم حسینی و افتخاری دیگر

کارتون آنلاین:

کارتونیست کرمانی برای چندین بار پیاپی در سال جاری خوش درخشید.

محمد صالح رزم حسینی به عنوان تنها فینالیست ایرانی جشنواره بین المللی کاریکاتور ایتالیا انتخاب شد.

جشنواره بین المللی ایتالیا هرساله با موضوع یکی از حوزه های موسیقی برگزار میشود موضوع این دور از مسابقه : (معمولا یک ساز دهنی 10 سوراخه می باشد) بود. Blues - آلات موسیقی Blues موسیقی

132هنرمند از 41 کشور دراین دوره از جشنواره حضور داشتند که بسیار از هنرمندان ایرانی هم شرکت داشتند.

جیوکس کارتونیست مطرح ایتالیایی و مدیر وب سایت فانوفانی که در دوسالانه هفتم کاریکاتور تهران به عنوان داور در ایران حضور داشت.یکی از داوران این مسابقه بود.

30 اثر فینالیست در حاضر برای رای گیری آنلاین بر روی وب سایت جشنواره قرار گرفته تا آثار منتخب مردمی هم به صورت اینترنتی انتخاب شوند.

آدرس اینترنتی گالری آتار به شرح زیر است:

http://www.trasimenobluescartoonfest.com/trasimenobluescartoonfest_finalist_gallery.htm

گفتنی است که آثار رزم حسینی طی هفته گذشته به نمایشگاه و کاتالوگ جشنواره معتبر آیدین دوغان ترکیه و دوسالانه کاریکاتور پرتغال راه یافت.

با آرزوی موفقیت های روز افزون برای محمد صالح رزم حیسنی و دیگر هنرمندان کشورمان.


 
Family Guy
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤  کلمات کلیدی: فمیلی گای ، دکتر بوترابی

It seems today
that all you see
is violence in movies and sex on tv
But Where are those good ol' fashion values ...
on which we used to rely
Lucky there's a Family Guy!
Lucky there's a man who,
positively can do
all the thing that make us
Laugh and cry!
He's our Family Guuuuuuuuy!

برای من بی حوصله دیدن این یک سریال جالب بوده است. و طوری است که هرچی جلوتر می رود بیشتر جذبش می شوم. شاید یکی از دلایلش، بیست دقیقه ای بودن هر قسمت است. که واقعا حتی اگر بهترین فیلم دنیا هم باشد حوصله ام نمی آید یک ساعت یک جا بنشینم و زل بزنم به صفحه تلویزیون یا کامپیوتر. یکی دیگر هم این است که در عین فان بودن خیلی هم انتقادی است به شرایط جامعه متاسفانه فقط امریکا. و متاسفانه امریکا کجا و ما کجا. بعضی وقتها که یک کم خوش بین میشوم که فکرمان دارد عوض می شود، متاسفانه متاسفانه یک حرفهایی می شنوم و یک طرز فکرهایی از بعضی آدمها میبینم که فکر نمی کردم حتی تو پرت ترین روستاهای ایران هم هنوز وجودداشته باشند! متاسفانه متاسفانه متاسفانه و ...  (چندین خط هم متاسفانه بخوانید باز کم است) بعضی اعتقادات طوری توی مغزهای ما حک شده اند که شاید حتی به چندین نسل بعد از ما هم منتقل بشوند.

Family Guy ام مدتهاست تمام شده. زود باش کاوه بقیش را برسان. خنده این یک درخواست رسمی بود که زودتر به دستم برسد.

.........................................

آدم تا یک مدت کوتاهی از کتاب فروشی ها غافل می شود آنقدر کتاب های جدیدی می آیند که یک دفعه میبینی چقدر عقب ماندی و چقدر مدل قدیمی هستی. چندتا کتاب از سری کتابهای In use را داشتم. رفتم و بقیه را هم خریدم و کاملش کردم. اینقدر کتابهای ماهی هستند و اینقدر دسته بندی تمیزی دارد که فکر می کنم هر کس توی هر سطحی که دارد انگلیسی یاد می گیرد، باید کتابهای In Use مختلف مربوط به سطح خودش را بگیرد. واقعا کمک می کند. من اگر زمانی موسسه بزنم، هر کتابی که بخواهم کار کنم، کنارش این کتاب ها را هم اجباری می کنم.

.......................................

مرسی از نظرهایتان برای پست قبل. نظرهای جالبی داشتید. پست بعدی هم  ادامه ی همان خواهد بود. خیلی حرفها دارم برای گفتن.

.......................................

خوشحالیم از برگشتنت پدر وبلاگستان.


 
وبلاگ نویسی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢  کلمات کلیدی: وبلاگ نویسی

چند سال پیش یکی از دوستهایم که به زمان خودش وبلاگ نویس معروفی هم بود، حرفی زد که شش سال توی ذهن من مانده است. که شش سال است گهگداری جلو می آید و توی ذهن من حلاجی می شود. توی یک قرار وبلاگی دوستانه گفت که آن طوری که من تا حالا دیده ام وبلاگ نویس ها همه توی زندگیشان یک مشکلی دارند یا داشته اند که به خاطر آن مشکل به نوشتن رو آورده اند. توی تمام این سالها گاهی مخالف این حرف بودم، گاهی موافق، گاهی شدید مخالف و گاهی هم شدید موافق.

پریشب شایسته اس ام اس داد که سمیرا الان دوست صمیمیت کی هست. فکر داشت سوالش.  جوابم این بود که با خیلیها در تماس هستم ولی در حقیقت دوست صمیمی ای ندارم. دوباره پرسید که پس حرفهایت را به کی میزنی. این بیشتر فکر داشت. جوابم و حقیقت این است که حرفهایم را دست و پا شکسته اینجا می نویسم. کل این قضیه خیلی فکر داشت. و کل این قضیه آن حرف شش سال پیش دوست قدیمی ام را توی ذهنم آورد.

حالا من می خواهم حرفش را با دریافت هایی که خودم از این محیط داشتم تصحیح کنم. نمی گویم همه؛ می گویم بیشتر؛ بیشتر وبلاگ نویس ها یک درد و مشکل مشترک دارند. آن هم تنهایی است. نمی گویم این خوب است یا بد. که اصلا نمی شود چنین حرفی زد. چون این تنهایی می تواند ریشه های مختلفی داشته باشد. ممکن است کسی ذاتا شخصیت تنهایی داشته باشد. ممکن است به دلایلی منزوی شده باشد. ممکن واقعا تنها مانده باشد و هزار و یک چیز دیگر. و حتی نمی توانم جهت این رابطه را مشخص کنم. که تنهایی باعث روی آوردن به وبلاگ نویسی می شود یا وبلاگ نویسی به تنهایی آدم دامن می زند. از طرفی می تواند وبلاگ نویسی خوب باشد، چون دارد یک خلا را پر می کند. چون دارد یک نیاز را جواب میدهد. چون می شد از تنهایی به خیلی چیزهای دیگر پناه برد. که چه بسا ناسالم و مضر هم بودند. و  از طرف دیگر می تواند مضر هم باشد. می تواند توانایی ارتباط برقرار کردن را از آدم بگیرد. نمی خواهم بگویم توی محیط واقعی چون اصلا این تقسیم بندی مجازی و واقعی را قبول ندارم. ولی می شود این طوری گفت که توانایی و حتی زمان ارتباط برقرار کردن با اعضای خانواده، دوستهای محیط های دیگر، و حتی شریک عاطفی را از آدم بگیرد.

این موضوع به نظرم شدید جای فکر کردن و نوشتن را دارد. دلم می خواهد نظرهایتان را بدانم. خودم هم بیشتر فکر خواهم کرد، بیشتر خواهم نوشت.

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من ...


 
سکوت سرشار از ناگفته هاست
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی: شعر ، ادبی

دلتنگیهای آدمی را باد، ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده، اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

...

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را  در بیهوشیمان بشنود

برای تو و خویش روحی که  این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

...

گاه آن که ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است که رها نمی بخشد

...

از بخت یاری ماست شاید

  که آنچه میخواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد

...

می خواهم اب شوم در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هرآنچه مرا در برگرفته یکی شوم

حس می کنم میدانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

می خواهم اب شوم بر گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود

...

چند بار امید بستی و دام برنهادی تا دست یاری دهنده ، کلامی مهر آمیز، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین  آماده شو تا دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری

...

پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود  امواج این دریای طوفان خیز

بر آنم که کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را بازیابم

استواری امن زمین را زیر پای خویش

...

پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن

سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

...

سپیده دمان از پس شبی دراز

در جان خویش آواز خروسی میشنوم از دوردست

و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام

...

زخم زننده،  مقاومت ناپذیر، شگفت انگیز و پر راز و رمز است

آفرینش و همه آن چیزها که شدن را امکان میدهد

...

هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر ...

...

این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت

و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم، خودم، هدفم و به تو ...

وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید

...

جویای راه خویش باش از این سان که منم

در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را، آزادی را، خود را

در میان راه می بالد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان میدهد که برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من ...

...

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است

داستانی، راهی، بیراهه ای

طرح افکندن این راز، راز من و راز تو، راز زندگی

پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

...

بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیزی رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوت ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

...

به تو نگاه می کنم و میدانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت تا به در آیی

من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود

...

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم

از دیگران شکوه آغاز می کنم

فریاد می کشم که ترکم گفتند

چرا از خود نمی پرسم

کسی را دارم که احساسم را، اندیشه و رویایم را، زندگیم را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

...

حلقه های مداوم پیاپی تا دوردست

تصمیم درست صادقانه

با خود وفادار میمانم آیا؟

یا راهی سهل تر اختیار می کنم؟

...

بی اعتمادی دریست

خودستایی و بیم چفت و بست غرور است

و تهی دستی دیوارست و لولاست

زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم

دلتنگیمان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه  هایش تنفس می کنیم

تو و من توان آن را یافتیم که برگشاییم

که خود را بگشاییم

...

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم

خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر بر آنم که دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خاست

راهی به جز اینم نیست...

                              از اشعار و ترجمه های احمد شاملو 

شاملویی دگر میخواهم که شاید آیدایی دگر شوم ...


 
ابرا همه پیش منن
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  کلمات کلیدی: لذت

وقتی هدفون ام پی فورم را توی گوشم میگذارم، یادم میرود گوشیم را سایلنت کنم. حالا فکر کن همین طوری دارم توی خیابان راه می روم ، آهنگ گوش میدهم، توی حال و هوای خودم هستم و اصلا متوجه اطرافم نیستم و از آن طرف هم گوشیم دارد زنگ میخورد. تا حالا بارها این اتفاق برایم افتاده. چند بار که توی تاکسی بودم کسی که کنارم نشسته بودم بهم زده که متوجه بشوم. خیلیها هم که نمیگویند ولی مطمئن با خودشان فکر می کنند این دختره دیوانه است.

آهنگ گوش دادن یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم است. و ترانه ی آهنگ از هرچیز دیگری برایم مهم تر است. خیلی شده است که از آهنگی خوشم بیاد ولی اگر ترانه اش را نفهمم، برای بارهای بعدی زیاد طرفش نخواهم رفت. پیاده روی هم یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم است. آدامس خوردن هم یکی دیگر از بزرگترین لذتهای زندگیم است. امتحان کردن مزه های مختلف و شوک پشت سر هم، هم یک لذت دیگر. حالا فکر کن یک مسیر طولانی را پیاده بروم، آهنگم توی گوشم و جیبم پر از آدامس با طعم های مختلف. امروز این کار را کردم.  فقط وقتی رسیدم خانه، کف پایم به خاطر کفش نامناسب درد گرفته بود. که مجبور شدم ده دقیقه توی آب گرم بگذارمشان.

.....................................

دبیرستانی که بودم یک همکلاسی داشتم به اسم مریم حیدرزاده. یک روز یک کتاب دستش گرفته بود و آمد سر کلاس و گفت ببینید شعرهایم را چاپ کردم. من ساده ام. هنوز هم هرکس هرچیزی میگوید باور میکنم. باور کرده بودم. بعدها هم که کاستش بیرون آمد، هنوز فکر می کردم این مریم حیدرزاده همان همکلاسی من است. تا بعدها خودش کلی خندید و گفت که این طوری نیست.

من به شدت از این که روی وبلاگهایشان آهنگ میگذارند، بدم می آید. به نظرم کار آماتور هاست. فکر کن وقتی می خواهیم فیلم ببینیم تلویزیون روشن می کنیم، وقتی میخواهیم کتاب بخوانیم کتاب دستمان می گیریم، وقتی میخواهیم آهنگ گوش بدهیم ضبط روشن می کنیم. وقتی وبلاگی را باز می کنیم یعنی آمدیم که چیزی بخوانیم نه اینکه گوش بدهیم! و فکر نکنم کسی دوست داشته باشد با سرعت دایال آپ مدتها منتظر بنشیند تا آهنگ وبلاگی لود بشود یا اکانت ای دی اس الش را برای آهنگ مورد علاقه ی نویسنده ی وبلاگی که تویش رفته بگذارد. حالا عمق فاجعه وقتی مشخص می شود که چندتا وبلاگ را با هم باز کنی. فکر کن هرکدام هم یک آهنگ داشته باشند. و حالا فکر کن تو محیط کارت هم باشی.

حالا ربط این دوتا پاراگراف: از همه ی غرهایی که زدم بگذریم. امروز یک وبلاگ باز کردم و سریع شروع کرد به خواندن:

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

آره، بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

دلم تنگ شد. دلم برای سالهای دور تنگ شد. وقتی که فکر می کردم واقعا میشود این حس را به یک مرد داشت. این حس را داشت و واقعی باشد. این حس را داشت و قدرش دانسته بشود. مدتهاست که فهمیدم اگر زمانی کوتاه هم این احساس سراغم آمده، فقط توهم بوده است. اگر زمانی سراغم آمده، بعد از مدت کوتاهی از اینکه احساسم را برای یک مرد گذاشتم، پشیمان شدم.

راستش دلم میخواهد مامان بشوم. دلم میخواهد یک موجود کوچک ساده توی زندگیم باشد. کسی که بی ترس، احساسم را برایش بگذارم. کسی که نیازمند وجود و محبتم باشد. کسی که خنده اش، همیشه برایم تمام شادی زندگی باشد و گریه اش تمام غم دنیا. کسی که مطمئن باشم به خودم تعلق دارد. کسی که هیچ وقت ترکم نمی کند حتی اگر پیشم نباشد.

دیشب دلم گرفته بود، رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا، یا منو پیشت برسون


 
حرف زن
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧  کلمات کلیدی: شعر

نمیدانم حال و هوای مقطعی این روزهایم باعث شد با کلمه کلمه ی این آهنگ گریه کنم یا واقعا دردی که سالهاست توی سینه داریم.

تقدیم به همه ی شیر آهن کوه مردهای کشورم . تقدیم به همه اشان که به برکت عرف و شرع کشورمان هرآنچه می خواهند را انجام میدهند و اگر فقط به حرف بگویی که امکان تکرار همین شرایط برای خواهر، مادر و یا دخترهایشان هم هست، غیرتشان گل می کند و رگهای گردنشان بیرون می زند.

نزن به اون کسی که باور داری نزن 
تو دستت قویه ظریفه صورت این زن
به خدا همه ‌ی تنم اینجا داره میلرزه  
کی گفته پسرامون اوباشن دخترامون هرزه؟
آره این درد مثل یه غده تو سینمه
گمون نکن هرچی میگم از روی کینمه
این یه شعر نیست این یه بغض خفه شده‌ اس 
ترانه نیست این یه فریاده تو بن بست
این یه زخمه که تو خلوت منو میخوره 
تو عمق فاجعه ی صورت خونینت میبره
تو چشات از حادثه سیاهه میدونم
میگن نفس بودنت گناهه میدونم
تو مثل مرواریدی اما نه واسه زینت 
ظریفی زیبایی گرونی اینه صحبت
آدما مریضن تو بودنت سلامت داره
آره تو گناهی گناهی که برکت داره
آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه 
اسلحه ام صدامه بلند میشه این حق زنه
نمیخوام برام نقش یه دلسوزو بیای
بیخود میگی ضعیفم من شیرم تو کجایی؟
دیگه نمیخوام واسم مرثیه سر کنی
همین شعرم میشه واسه تو یه تو دهنی
نگاه نکن روسری رو سرمه این جبره 
من معتقد نیستم که راه حلش صبره
این یعنی حقمه زندگی من یه آدمم
بگو میخوام ببینم بگو تو چی از تو کمم
بذار دو دقیقه بگم مثل یه زن حرفمو  
آدم آدمه تو باید بفهمی دردمو
قد یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن      
نوبتی هم نوبتمه قدیمی ها مردن
تو حق داری هرچی میگی قانون طرفته   
قانون به تو میگه بزن زدن فقط حرفته
این سر واسه شکستن آره درد میکنه 
بزن منم حرف میزنم ببین کی جون میکنه
نمیخوام مثل همیشه بشنوی گریمو  
تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن 
آدما امروز دوجنسن یا نامردن یا که زن
آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه      
اسلحه ام صدامه بلند میشه این حق زنه
من واست چی هستم تو این دنیای وحشی؟  
یه چیز میگم زانو بزنی کم بیاری تا شی
این آدمیت نیست مغزتون تو کمرتونه   
بهتره بچرین هرزگی آب و نونتونه
عشق براتون یه حرفه مضحکه توخالیه 
بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه
اما من گرونم قیمتم بالا خونمه   
آسون به دست نمیاد این بسته به جونمه
هر وقت که اراده کردی برات مادر شدم 
اگه جنگ بود پا به پات جنگیدم خواهر شدم
آره این زن خرد و شکسته همسرته
آره این زن که حالا نمیشناسی تو زنته
تجاوز یعنی همین هر کاری که خواستی کردی
با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟
یه روز میشه که تو نمیتونی بگی چی بپوشم
من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم
من پوششم عوض میشه تو سطح قضیه اینه
تو با مغزت چه میکنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگ هیچ دستی سرمو نمیشکونه 
کسی دیگه تو گوشم آیه ی وحشت نمیخونه
تنم لگدمال نگاه هرزگی ها نمیشه 
این یه عزم جزمه طوفان و خاک و آتیش

                                         شاهین نجفی


 
 
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧  کلمات کلیدی:

میترسم. از دردهایی که نمیشود با دیگران شریکشان شد میترسم. میترسم. از کم آوردن میترسم.


 
 
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧  کلمات کلیدی:

هر روز که میگذرد، به دیروز خودم که نگاه میکنم، میگویم چه ساده بودم!


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧  کلمات کلیدی:

دردی که امشب توی سینه دارم با مشت مشت قرص و روزها روزها نوشتن و گریه کردن هم خوب نمیشود.

امشب انزجار از کشورم و تمام مردهایش را همراه با خونی که توی دهنم بود بلعیدم.

این دنیا آنقدر کثیف است که هیچ چیزی ازش نمی خواهم. 

احساس میکنم آنقدر ضعیفم که دلم میخواهد تمام دنیا فقط خانه ی پدرم باشد و تمام آدمهایش فقط پدر و مادرم. دلم می خواهد مثل یک بچه  از جسم و روح و احساسم مراقبت کنند.


 
مسافرم...
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳  کلمات کلیدی:

دلم میخواهد فقط یک هدیه برایش بفرستم.

روزشمار سال گذشته ام را ...


 
گریه نکن که بغض تو به من سرایت می کنه
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱  کلمات کلیدی: علمی ، موسیقی

گاهی با خودم فکر می کنم حیف لحظه هایی که به کینه و ناراحتی می گذرند. حیف روح آدم که بخواهد با عصبانیت کدر بشود. حیف زندگیمان که به خاطر بعضی احساسها بخواهیم ازش غافل بمانیم. حتی از یک لبخند کوتاه. حیف، حیف دوستی که بگذاریم دیگران ذره ای ناراحت باشند از ما. و باز هم حیف و افسوس که همه چیز دست ما نیست. وقتی جایی اصطکاک به وجود می آید تنها کاری که باید بکنی این است که از آن شرایط دوری کنی.

.........................................

نتیجه های ارشد امسال هم آمد. حال و هوای بچه هایی که شرکت کرده بودند را که می بینم، دلم تنگ می شد. کمی هم حسودیم می شود. یاد حال و هوای آن موقع خودم می افتم. درگیری خیلی قشنگیست. این که در زمان کوتاهی، شاید کمتر از یک سال، خیلی بیشتر از چهار سال دوران کارشناسی یاد می گیری. این که احساس می کنی کار مهمی داری انجام میدهی. احساس مفید بودن می کنی. این که درگیر یک چلنج جالب هستی. هیجانی که برای گرفتن نتیجه داری. و از همه ی اینها قشنگ تر، امیدی که به آینده داری. اینکه فکر می کنی چقدر آینده ات را با یک سال تلاش بهتر میکنی. ولی متاسفانه بیشتر بچه هایی که قبول می شوند از همان ترم اول کمی افسرده هم می شوند. چون آن طرف اصلا آن طوری که فکر می کردی نیست. و باز بدتر وقتی وارد بازار کار می شوی و میبینی بیرون اصلا برای فوق، تره هم خرد نمی کنند. اینجاست که می شود به عنوان کسی که یک بار این راه را رفته، گفت که بحث کار و درس را اصلا با هم قاطی نکنید. اگر به فکر کار هستید، با همان لیسانس دنبال کار بروید و وقتی که جایگاهتان در محل کار محکم شد، آن موقع برای ارتقا شغلی دنبال کارشناسی ارشد باشید. اگر می خواهید درس بخوانید، و واقعا درس بخوانید، کارشناسی ارشد فقط یک پل هست و نه چیزی بیشتر.

اگر هم که قبول نشدید، ناراحتی ندارد. حداقل قضیه این است که سطح سوادتان را به اندازه ی یک کارشناس بالا بردید. آن هم توی جامعه ی ما که پر است از آدمهای تحصیل کرده ی بی سواد.

ولی من اگر  سه سال پیش همین اطلاعاتی که الان دارم را داشتم، عمرم را هدر نمیدادم. و اصلا برای فوق هم ایران نمی ماندم.

....................................................

آرامشت را دوست دارم. لبخندت را. این که زندگی را سخت نمی گیری. این که تو شرایطی که معلوم است خودت هم درگیری فکری داری، باز لبخند میزنی. این که آرامش را درون خودت داری و بیرون دنبالش نمی گردی. این که وقتی تصویرت توی ذهنم می آید ( و مطمئن هستم برای دیگران هم همین طور است) لبخند روی لبهایم می نشیند. این که صدایت از حد مشخصی بالاتر نمیرود. اینکه سعی نمی کنی با سر و صدا و منم منم خودت را به دیگران ثابت کنی. و به جایش، روی خودت کار کردی و با آرامشت در چشم دیگران باوقاری. میبینی، خیلی چیزها هست که باید ازت یاد بگیرم. برای همین است که دوست دارم با تو در ارتباط باشم.

باز هم افسوس میخورم... کاش همه ی آدمها مثل تو بودند...

.................................................

چقدر این روزها آهنگ های سعید مدرس را دوست دارم. از خواننده هایی که سواد موسیقی دارند، و به کارهایی که می کنند آگاهی دارند خوشم می آید. همان طور که از نویسنده هایی که با آگاهی می نویسند.