برای امروز، فردا و همیشه‌ام

!
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

تعجب هایم چنان پررنگ هستند که اگر تمام نوشته های این روزهایم را پاک کنی، باز ! به جای میماند.


 
شبنم بیداری
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  کلمات کلیدی: موسیقی ، عشق

تبسم نقش نیرنگه من از شب شاکی ام ای یار
طلوعم رو تماشا کن منو دست غزل بسپار
منو پاکیزه کن از خواب از این لکنت از این تکرار
رها کن آرزوها رو از این زندان بی دیوار
چه ناباور چه دردآور سکوتم بی نهایت شد
چه غمگینانه عشق ما دچار رنگ عادت شد
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
من از بند نفس جستم حسابم با خودم پاکه
میون گود فریادم سکوتم گرده بر خاکه
یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز
خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز
منو تا گریه یاری کن حریص امن آغوشم
منو بشناس که از یاد همه دنیا فراموشم 

امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری
تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری
امشب به تو رو کردم…

یغما گلرویی


 
تو به من گفتی که هستم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

وقتی امیدی نیست، از دیدار چیزی نگو ...


 
...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

ذهنم نوشته شدن را جواب نمی دهد.

هم چنان مریض هستم.

مصاحبه قبول شدم ولی باز امروز برایم یک امتحان دیگر گذاشته اند!

مامانم عزمش را جزم کرده که به زور جوشانده و شیر عسل حالم را خوب کند.

پوستم روز به روز دارد بدتر می شود.

اعصابم ...


 
Good for you
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

خوش به حالت که تمام آن سالها را زندگی نکرده بودی.

 خوش به حالت که هیچ کدام از آن لحظه ها را حتی زنده هم نبودی.

 خوش به حالت که وقتی بودن، برای من تنها عذاب بود، تنها فکر تو، بودن بود.

آن وقت سالها چرخید و چرخید. بعد من دیگر نقش من را کنار گذاشته بودم و تمام آن لحظه های جدید تو بودی که در نقش من نشسته بودی. نقشی که من از الف تا ی اش را حفظ بودم. من برای تو می گفتم و تکرار می کردم و تو نمی دانستی که همه ی آن لحظه ها تنها حسرتی که داشتم، یک بار نشستن در نقش تو بود.

خوش به حالت که آن نقش را بازی کرده بودی.


 
دنیای این روزای من
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی: عشق

پریشب از درد قفسه ی سینه خوابم نمیبرد، دیشب از درد دندان. دردی که مشکلش نه دندان، بلکه عفونت توی بدنم هست. البته این دوست دندان پزشک من، پویا می گوید ممکن است علتش دندانهای عقل هم باشند. و دعوایم می کند که اگر چهار سال پیش فکر نکرده بودی عقل کل هستی و رفته بودی جراحی کرده بودی الان وضعت این نبود. که اگر این دردها فقط به سرماخوردگیم هم ربط داشته باشد باید یواش یواش به فکر جراحی دندانهای عقلم که هر دو نهفته هستند باشم. وااااای! ترس! یاد همان چهارسال پیش می افتم که فائزه گفت اول با یک چاقو لثه ات را پاره می کند، بعد مین کار میگذاره توی دندانهایت و ریز ریزشان می کند بعد یک پایش را میگذارد روی فکت و با یک انبر بقیه ی دندان را می کشد بیرون و بعد هم با یک آهن داغ لثه را می سوزاند و خون و بوی کباب از دهنت میزند بیرون. من واقعا با چه جراتی بروم برای جراحی!

اینکه می گویند کارد بهش بزنی خونش در نمی آید وضعیت الان من هست. بیش از اندازه روی وسایلم حساس هستم و دوست ندارم کسی بهشان دست بزند یا جا به جایشان کند. حالا چون کتابخانه ام پر شده بوده و هیچ جایی برای کتابهای جدیدم نبوده، مامانم لطف کرده و طبقه ی بالای کتابخانه که جای وسایل تزئینی هست را خالی کرده و یک سری از کتابهایم را گذاشته آن بالا که بتوانم جدیدها را پایین بگذارم. عصبانی نیستم، کلافه ام! قبلا جای همه ی کتابها را حدودا می دانستم، حالا به هم ریخته هستند. از دیروز دارم می گردم دنبال یک کتاب و پیدایش نمی کنم. کسی اینجا میداند ١١٠٠ جلدش چه رنگی هست؟!

.........................................

هنوز هم وقتی ساکتی، وقتی اینقدر آزرده و دلخور هستی، دلم به درد می آید. من عادت ندارم تو را اینقدر پکر ببینم. جدی نگیر. راحت باش. شاد باش. گرچه ...

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست


 
من چه کنم؟!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧  کلمات کلیدی:

دیروز لحظه های آخر که می خواستم برای مصاحبه بروم دیدم بعد از یک مدت مریضی و تب آنقدر پوستم خراب شده که رویم نمی شود با این قیافه بیرون بروم. یک کم کرم پودر و پنکک زدم به صورتم. خانمها می دانند که وقتی این آشغالها را آدم به پوستش میزند خیلی مسخره و رنگ پریده می شود. و بعدش باید حتما رژ گونه هم زد. بعد از رژ گونه آنقدر سرخ و سفید می شود آدم که باید یک دستی به چشمها هم کشید و بعد از آن ابروها و ... دیگه خلاصه کاریست که یا نباید بکنی یا کردی باید تا آخر خط بروی. آخر سر آنقدر آرایش کرده بودم که وقتی رو به روی آقای مصاحبه گر نشستم رویم نمیشد مستقیم نگاهش کنم. همش سرم را پایین انداخته بودم. مصاحبه ی ما ماراتن بود. همه ی مصاحبه های قبلی تا حالا یک ربع یا بیست دقیقه بودند ولی این بار دو ساعت بود با دو نفر مختلف. نفر دوم  ساعت دوم خانم بود. و دیدم با این اوضاع احوال نمی شود ادامه داد. تا آمد شروع کردم برایش تعریف کردن که مریض بودم و همینهایی که بالا گفتم. این طوری هم یخ مصاحبه شکسته شد و هم می خواست انگلیسی حرف زدن من را ببیند که دید.

یاد اولین باری که آرایش کردم افتادم. کلاس دوم دبیرستان بودم و یک دوست صمیمی داشتم و هنوز هم دارم به اسم مریم. زمستان بود و پدر مادر و خواهر مریم می خواستند بروند عروسی یک نفر که خارج از شهر بود. ما امتحان داشتیم. زنگ زدند خانه ی ما که مریم تنهاست، سمیرا بیاد اینجا و با هم درس بخوانند. خلاصه ما رفتیم آنجا که اتم بشکافیم با هم. آنها که خودشان را خوشگل کردند و رفتند ما  هم وسوسه شدیم که خودمان را خوشگل کنیم. موسیقی گذاشتیم با صدای بلند، لوازم آرایش و لباس های مامان مریم را ریختیم وسط و هرکداممان یک لباسی پوشیدیم و شروع کردیم به آرایش کردن. بلد هم که نبودیم درست آرایش کنیم. فقط من انقدر رنگ و آشغال دور چشمم مالیده بودم که چشمهایم می سوخت و قرمز شده بود و آنقدر ریمل زده بودم که همه ی مژه هایم چسبیده بودند به هم. یک ساعت نگذشته بود و ما که حسابی خوشگل شده بودیم داشتیم می رقصیدیم که به به ! خانواده ی مریم برگشتند. برف می بارید و ترسیده بودند تو جاده بروند. یادم است هر دو رویمان نمیشد نگاهشان کنیم. رفته بودیم تو اتاق و مامان مریم آمده بود رو به رویمان نشسته بود. بیچاره هیچی هم نمی گفت. فقط داشت از جاده و برگشتنشان تعریف می کرد ولی ما  هردو سرمان را انداخته بودیم پایین و نگاهش نمی کردیم. انگار که ما صورت مامانش را نگاه نکنیم او هم صورت ما را نمی بیند! دیگر آخرش زد زیر خنده و گفت می خواستیم برویم عروسی خبر نداشتم اینجا هم عروسی هست!

بله این هم از خاطره ی اولین باری که من میک آپ کردم. فقط الان که فکر می کنم میبینم دخترهای دبیرستانی الان دیگر همه جور قر و فر و آرایش و همه چیز بلد هستند. و از در مدرسه ها که بیرون می آیند انگار آرایشگاه بوده اند. ما که آن طوری بودیم این شدیم. اینها دیگر چی می خواهند بشوند!


 
Would you come to me
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی: عشق

If I needed you
Would you come to me
Would you come to me
For to ease my pain

If you needed me
I would come to you
I would swim the seas
For to ease your pain
Well the night`s forlorn
And the morning`s born
And the morning shines
With the lights of love
And you`ll miss sunrise
If you close your eyes
And that would break
My heart in two

If I needed you
Would you come to me
Would you come to me
For to ease my pain

If you needed me
I would come to you
I would swim the seas
For to ease your pain

 

ذهنم هزار پاره است. قلبم نیز...


 
تو کجایی
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

بسته تافی میوه ایش را در آورد و یکی یکی شروع به خوردن کرد. یک پرتقالی را خورد و گفت مامانم این طمعش را خیلی دوست دارد. دومی را با یک طعم دیگر خورد و گفت بابام این را خیلی دوست دارد. سومی و گفت فلانی و چهارمی و پنجمی  و ششمی و ... آنقدر به این کارش ادامه داد تا من هم که از تافی بدم می آید وسوسه شدم که امتحان کنم. دوتایی روی نیمکت پارک نشستیم به خوردن تافی و امتحان مزه های مختلف. آنقدر  تافی خوردیم که هردو حالت تهوع گرفتیم.

...........................

همین طوری که همه ایستادیم من یهو میزنم زیر آواز که " اگه تو بری ز پییییییییییییشم"  اون هم هم صدا می شود که "من همون قناری میشم" و هم را نگاه می کنیم و میزنیم زیر خنده و هیچ کس دیگر جز ما دو نفر نمی فهمد که همین صحنه سه سال پیش با همین آهنگ اتفاق افتاده بوده.

...........................

باز هم فردا مصاحبه دارم. میتوانم شرط ببندم که کمتر کسی توی عمرش به اندازه ی من مصاحبه داده باشد!

..........................

زنگ زده و از نشریه اشان می گوید. و می گوید بهرنگ گفته ترجمه ی ادبی سمیرا خوب است و ازش بخواهید همکاری کند با ما. بهشان قول همکاری میدهم ولی از صبح دارم فکر می کنم که بهرنگ کی می تواند باشد. من توی کل عمرم یک نفر را دیده بودم که اسمش بهرنگ باشد. آن هم از هم دانشگاهیهای سابقم که اصلا رشته اش هم چیز دیگری بود. و تازه هیچ وقت هم نفهمیدم بهرنگ کدامشان بود. آن که قدش بلند بود یا آن که سبزه بود یا آن یکی! که هر کدامشان هم که باشد قطعا این بهرنگ نمی تواند باشد!

.......................

اولین کتابی که اسم من به عنوان مترجم رویش می خورد رفته برای صفحه بندی. بعدی هم به فاصله ی کمی نوبتش می شود. ولی دعا کنید برایم که برای بعدی ها مترجم نباشم!

..................... 

تو ای یار  عشق تو درمون این جونه

تو ای یار  بی تو دل آروم نمیمونه

باز اومدی با من و دل سر آشتی نذاری

بار غم و غصه را باز توی دلم بکاری

چه شبهایی تا به سحر این دل برات تپیده

دل خونم بدون تو یه روز خوش ندیده

وای تو کجایی تنها شده دل دوباره

بارون خون از چشمام جای اشک میباره

فریییییییییااااااااااااد

تووووو کجاییییییییییییییی

.

.

.

این ترانه هیچ ربطی به حال و هوای نویسنده ندارد.یول

فقط عجیب هست برایم که یک پسر چقدر می تواند خوش تیپ باشد!


 
شک دیروز، یقین امروز
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  کلمات کلیدی: شک

همه ی آن چیزهایی که تا دیروز برایم شک و تردید بودند، امروز به یقین تبدیل شده اند.

................................................

وقتی پسری بیش از حد ادعای پاکی و روراستی کرد، کنار همه ی صفتهای خوبش یک دروغگو را هم اضافه کنید.


 
...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی:

" در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست "


 
فریاد
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢  کلمات کلیدی: قربانی

همه چیز خوب و رو به راه است تا وقتی که یاد تو نیفتم. تا وقتی تصویر دستهای ظریف و لبهای کوچک تو توی ذهنم ننشیند. دلم می سوزد. تو خیلی حیف بودی. تو برای قربانی شدن و به هیچ کشیده شدن حیف بودی. و من حتی آنقدر مجالت ندادم تا رشد کنی و خودت برای زندگی خودت تصمیم بگیری. سرزنشم نکن. تو همه چیز و تنها چیزی بودی که برای قربانی کردن داشتم.


 
دوست پسر یا کفش؟
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

دوست پسر مثل کفش می ماند. بعد از یک مدت طولانی که داریش و میدانی که دیگر قابل استفاده نیست، آنقدر بهش عادت کردی و باهاش راحتی که دل کندن ازش سختت است. وقتی یک دانه جدیدش را میگیری، گرچه نو هست و وسوسه برانگیز ولی آنقدر اذیتت می کند  که  روزی نمیشود که یاد قبلی نیفتی و نگویی کاش همان بود. وقتی هم یه مدت می گذرد و دوباره بهش عادت می کنی دیگر یواش یواش وقتش است که کنار بگذاریش و به فکر یکی جدید باشی.


 
دوباره زیسی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸  کلمات کلیدی:

من اینجا همه ی لحظه های زندگیم را دوباره زیسی می کنم.

.................................

دوست داشتم لغت بیافرینم. مردش را می خواهم که بگوید این لغت اشتباه است!


 
Me
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧  کلمات کلیدی: مذهبی ، عشق

این خدا هم با این آدم آفریدنش. آن همه گل را حتی به من هم میداد میتوانستم یک آدم درست حسابی از تویش در بیاورم.


 
چاره این است...
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  کلمات کلیدی: شعر

بی نام و نشان، جوری از زندگی آدم می روند که انگار آن مدت عمر خودشان را زندگی نکرده اند.


 
گذشت هم گذشت
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  کلمات کلیدی: گذشت

خیلی وقت است که هر جا می رویم، همه چیز به گذشته تعلق دارد.


 
من، هیچ
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤  کلمات کلیدی: عشق

این را توی آرشیوم پیدا کردم.

من صادقانه بازی کردم.

من ساده بودم.

من فریب ندادم.

افتخار میکنم به صداقت و سادگیم...

حتی حالا که همینها خواستنی ترین چیزی که داشتم را از من گرفتند.

 

 


 
مبارک بود...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤  کلمات کلیدی: شرط بندی

آنقدر با آهنگ احساس نزدیکی میکنم که با همه شرط میبندم که ترانه سرای این آهنگ خانم هست. بعد که سرچ می کنیم و میبینیم ترانه سرا مرد بوده، شرط میبندم که احساسات من مردانه است.


 
I Can
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۳  کلمات کلیدی: دانستن

تعداد آدمهایی که می دانند، و حتی زیاد می دانند، بسیار زیاد است. ولی تعداد کمی هستند که می توانند از دانسته هایشان استفاده کنند.

پس از این به بعد به توانستن آدمها ارزش میدهم، نه دانستنشان.


 
...
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢  کلمات کلیدی:

فقط نیم ساعت وقت دارم که به خودم خوش بگذرانم...


 
Halo
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩  کلمات کلیدی: موسیقی ، نفرین

Remember those walls I built
Well, baby they're tumbling down
And they didn't even put up a fight
They didn't even make up a sound

I found a way to let you in
But I never really had a doubt
Standing in the light of your halo
I got my angel now

It's like I've been awakened
Every rule I had you breakin'
It's the risk that I'm takin'
I ain't never gonna shut you out

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby I can see your halo
You know you're my saving grace

You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby I can feel your halo
Pray it won't fade away

I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo

Hit me like a ray of sun
Burning through my darkest night
You're the only one that I want
Think I'm addicted to your light

I swore I'd never fall again
But this don't even feel like falling
Gravity can't forget
To pull me back to the ground again

Feels like I've been awakened
Every rule I had you breakin'
The risk that I'm takin'
I'm never gonna shut you out

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby I can see your halo
You know you're my saving grace

You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby I can feel your halo
Pray it won't fade away

I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo

I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
Halo, halo

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby I can see your halo
You know you're my saving grace

You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby I can feel your halo
Pray it won't fade away

I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo

I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo
I can feel your halo halo halo
I can see your halo halo halo

..................................................................................................

"بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد؛ زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگیست."


 
اما مثل یک بیگانه
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦  کلمات کلیدی: عشق

بعد از بررسی های بیشتر معلوم شد که غیر از لباس چیزهای دیگری هم هستند که تعدادشان زیاد است و استفاده ای هم ندارند. نظر من این است که حراجی کیف و لباس و گوشواره بزنم. کلی پول می توانم در بیارم!

................................

من لایه های احساسی خشم، رنجش و ترس را پشت سر گذاشتم. الان در مرحله ی احساس گناه هستم. دیگر بعد از این دوباره عشق است! دعا کنید برایم.

من مثل تو همه احساسم را توی یک نقطه جا نمیگذارم. به زنده بودنم ایست نمیدهم. نمیگذارم دلم با کینه سیاه بشود. می بخشمت. سمیرا را هم میبخشم. می بخشم تا این بار سنگین از روی شانه هایم برداشته بشود. تا باز هم بتوانم نفس عمیق بکشم. باز هم بتوانم عاشق بشوم.

ببخش سمیرا را برای همه ی زود رنجی ها و کم طاقتیهایش. برای همه ی حرفهای نابه جایی که زد.

تو نبخشیدی و همه ی آرزوهایت را توی سالهای پیشت جا گذاشتی. ولی من می بخشم و همه ی آرزوهایم را از تو پس می گیرم.

................................

وقتی سه تا خانم خوشگل تو این هوای بهاری با هم می روند ماشین سواری و هوایی می خورند چرا احساس خوش صدایی نکنند!

...............................

بعد از این همه فکر و خیال و درگیری و عملا هیچ کاری نکردن، بالاخره دلم برای درس و کتاب تنگ شد. استراحتم را کردم. حالم هم خوب شد. از فردا دیگر به امید خدا یک سر درس و کار تا تمام شدن پایان نامه. احتمالا صبح تا ظهر کتابخانه، عصرها هم یک روز در میان استخر و تدریس. تا شهریور باید چند کار را به صورت موازی انجام بدهم. و اگر تنها یکی از آنها جا به جا بشود یک ترم از برنامه ام عقب میفتم.

سلام زندگی!

............................

هر آدمی یک قلقی دارد. بعضی ها خوش قلق هستند ولی بعضی دیگر مثل من بدقلق.