برای امروز، فردا و همیشه‌ام

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

و چقدر آن گاهها زیاد هستند.

چهار سال است که روز به روز دارم می گویم دریغ از دیروز.

چهار سال است که دائم دارم سعی می کنم همه ی چیزهایی که دیدم را تحمل کنم و ندید بگیرمشان. خیلی چیزهایی که نمی شود گفت. خیلی چیزها که احساس می کنم با اینکه تقصیر من نبوده، ولی گفتنشان باعث کوچک شدن خودم می شود. ولی دیگر چقدر تحمل کنم؟ مگر اعصاب فولادی دارم؟

کی می تواند بفهمد وقتی هرجایی که می روی یک چشم مریض دنبالت هست چه حسی دارد؟ وقتی توی کلاس درس که یک محیط کاملا آموزشی است نشستی و می شنوی که دو تا آقای پشت سرت در مورد اندام تو صحبت می کنند. وقتی توی اتوبوس هستی و کمک راننده چشم ازت بر نمی دارد. وقتی توی یک جمع می روی که کمی ارتباطاتت گسترده بشود و آنجا آدمهایی آنقدر پیله می شوند که به  کل پایت را از آنجا میبرند. وقتی یک مرد آنقدر بهت ابراز علاقه می کند که باورش می کنی و برنامه ی ازدواج می گذارد و بعد آقا متاهل از کار در می آید. وقتی یواش به گوشت می رسانند که فلان دو نفر برای مخ زدنت (چقدر بدم می آید از این اصطلاح) شرط بندی کرده اند. وقتی دوستت توهم می زند که دوست پسرش بهت علاقه دارد و رابطه اش را باهات قطع می کند.وقتی زن یک آقایی که خیلی نمیشناسیش فکر می کند که داری علاقه ی مردش را ازش می گیری و بهت زنگ میزند. وقتی صفحه ی کامنت هایت را باز می کنی و میبینی آدمهایی که نمی شناسیشان هر حرفی از دهنشان در می آمده زدند و حتی نوشتنت را هم به پای نیتهای کثیف خودشان گذاشتند. به کی بگویم آن روز چطور همه ی کوچه ای که تمام نمیشد را دویدم . به کی بگویم آن شب دلم می خواست توی خیابان باشم و توی آن خانه نباشم. به کی بگویم دلم نمی خواهد برای اینکه آرامشم را به هم نزنند توی هر محیط جدیدی که میروم حلقه دستم بکنم. کی میفهمد وقتی باور می کنی که بین این همه آدم کثیف یک نفر را پیدا کردی که واقعا انسان  است و بعد می فهمی او هم یکی از جنس بقیه  و با همان دیدها بوده چه حالی می شوی؟

شاید اینها برای شما یک شیطنت و تفریح و یا هرچیز دیگری باشد ولی نه جیگر، نه زندگی که وجود من را آتش میزند.

به پدر و مادرم هم بگویم که بیشتر از من غصه می خورند.

گاهی فکر می کنم که حالا که شرایطش را می توانم فراهم کنم از ایران بروم. بعد سریع توی ذهنم می آید که اگر آنجا هم همین طوری بود و یک روز دلم گرفت و همین چند دوستی که دارم و می توانم باهاشان درددل کنم و پدرم که وقتی نگاهش می کنم مطمئن می شوم که یک مرد روی زمین هست که واقعا به خاطر خودم  و تا همیشه دوستم دارد هم نبود، چه کار کنم؟

به کی بگویم دلم می خواهد هیچ وقت بزرگ نمیشدم. که دلم میحواهد هیچ وقت تحصیل نمی کردم. هیچ وقت اجتماعی نمی شدم. کاش تا همیشه بچه می ماندم و هیچ وقت از خانه ی پدر و مادرم بیرون نمی آمدم.

نمی دانم چه کار کنم دیگر. تو این محیط کثیفتان فضا برای نفس کشیدن من کم است. اینجا همه خودشان را آن طوری که دوست دارند نشان میدهند و بعد که می شناسیشان می بینی هزار درجه با آن که می گویند فرق دارند. نه انگار که همان آدمی است که فکرهایش را می خواندی.

نمی بخشم. مدتها است که بخشیدن را فراموش کردم.

این وبلاگ بسته می شود. ایمیل ادرسم عوض می شود. خط موبایلم عوض می شود. من محیطی به اسم وبلاگستان نمی شناسم. هیچ آدمی را هم اینجا نمی شناسم.

شما را به خیر و ما را به سلامت


 
شعر رندانه گفتنم هوس است
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱  کلمات کلیدی: فیلم

امروز بالاخره کارم را تمام کردم و فرصتی شد که بعد از یک مدت طولانی به سینما بروم. کتاب قانون. نیمه ی اول فیلم برایم جالب بود و خوب جذبم کرد. فکر می کنم علت اصلی این بود که ژولیت ، خانم نقش اول فیلم، مترجم بود. و خیلی قشنگ و ملموس فرق بین کسی که به صورت آکادمیک یک زبان بیگانه را خوانده و با ادبیاتش آشناست و کسی که نیتیو آن زبان هست را نشان داده بود. ولی فیلم توی سرپایینی افتاد. موضوع خوب بود. فیلم ، حرف برای گفتن داشت. ولی فضا برای نشان دادن آن حرف کم بود. از آنجایی که اصلا شکی نیست که آدمی که حجاب ندارد نمی تواند خوب باشد، پس باید سر ژولیت چادر می کردند یا به قول حاج آقای فیلم بخچه بندیش می کردند. اسمش باید حتما عوض می شد و حتما هم باید دینش را از مسیحیت به اسلام تغییر میداد. حالا چه جوری این کار را کرد و اصلا چه جوری اینقدر تعلیمات اسلامی دید اصلا به بیننده ربطی ندارد. آن خانم باید به ایران می آمد ولی خیلی محجبه تر و خیلی پوشیده تر و مسلمان تر از عرف جامعه. چون هیچ راهی نیست که یک خانم مسیحی ژولیت نام بی حجاب خوب باشد. و از آن جایی که این طرف ماجرا اینقدر مسلمان است، در شخصیت پردازی طرف دیگر حتما باید اغراق میشد. باید یک خانواده ی بسته ی خرافاتی نشان داده میشد. باز هم  اینکه چطور  توی این خانواده ی متعصب که معتقد هستند هر شبی که پسرشان تنها سر به بالین بگذارد یک گناه به گناهانش اضافه میشود، پسری خیلی دیر ازدواج می کند هم بماند. اینکه چطور عاشق یک خانم بی حجاب می شود بماند. اینکه چه طور  بیخبر میرود توی یک کشور دیگر دست آن خانم را میگیرد و می آورد هم بماند. همه ی اینها بماند. این را داشته باشید که این آقا پسری که از توی چنین خانواده ای اینقدر امروزی بیرون آمده، همین خانم را که می آورد توی کشور خودش و توی خانه ای که مادرش و دو خواهرش و خاله و عمه و هرچی خانم که توی تیم دشمن هست آنجا زندگی می کنند، فوری رنگ عوض می کند. خیلی سریع تحت تاثیر وسوسه های آدمی قرار می گیرد که تا قبل از این اصلا قبولش نداشت. و به جای حمایت از خانمش، خودش می شود شکنجه گرش. جالب اینجاست که در صورتی که آگانه این کارها را می کند می گوید نمی دانم چه مشکلی داشت. چشمهایش غمگین بود. توی خودش بود. با کسی حرف نمیزد.گریه می کرد.  و جالب تر از همه ی اینها اینکه باز هم همین آدم، که زنش را  فراری میدهد، وقتی می بیند خواهرش دارد گریه می کند می گوید قربونت برم توی این شب تاریک زیر این آسمان نمی دانم چی برای چی داری گریه می کنی؟

خوب  حرف اصلی فیلم از زبان یک راننده بیرون می آید. که مهم نیست دینت چی باشد، مهم این است که رفتارت چی باشد. احتیاجی به این همه اغراق نبود. چه در خوب جلوه دادن آمنه و چه در بد جلوه دادن زنهای خاندان رحمان. لازم نبود ژولیت مسلمان بشود و آمنه بشود! لازم نبود خانواده ی رحمان اینقدر عقب افتاده باشند که واقعا خانواده های امروز ایران این طور نیستند. میشد یک زن مسیحی از یک زن مسلمان بهتر باشد و با خوب بودنش نشان بدهد که دین مهم نیست. ولی خوب همان طور که گفتم و از همه ی ضعف های شخصیت پردازی هم که بگذریم، فضایی برای این کار نبوده است. این فیلم همین طوری هم انگار چند سالی اجازه ی پخش نداشته است.

و اما می رسیم به مهمترین قسمت ماجرا!

چرا نمی شود یک فیلم ایرانی را دید و درست همان جایی که دارد از فیلم خوشت می آید یک دفعه یک صحنه ی دیگر از یک جای دیگر خودش را نیاندازد جلو و نگوید که من را قبلا فلان جا دیدی!

آخرین صحنه ی زهیر پائولو کوئلیو این است که مرد پس از مدتها جست و جو، زنش را که ترکش کرده بوده، توی یک گوشه پرت دنیا، یک جای فقیر نشین،جایی که خودش آخر دنیا می خواندش توی ساختمانی بین یک عالمه مخروبه پیدا می کند که توی اتاقی دارد به بچه هایی که روی زمین نشسته اند درس میدهد. زن خیلی خونسر و مهربان از مرد استقبال می کند و به شاگردها معرفیش می کند. و از قضا زن حامله هم هست.

چرا باید این صحنه را توی این فیلم ببینیم؟!


 
.
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  کلمات کلیدی:

دیگر از خسته شدن هم خسته شده ام.


 
محبت است که زنجیر می شود گاهی
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  کلمات کلیدی:

توی این مدت وبلاگ نویسی ام انواع و اقسام آدمها و اخلاقها و رفتارها را دیدم. و چیزی که در کل می توانم بگویم این است که این  محیط روز به روز دارد کثیف تر و چیپ تر می شود. اوایل آدمهایی که به این حوزه رو آوردند، گرچه تازه کار اما واقعا آدمهای فرهنگی و  اهل قلمی بودند. اما امروز هرکسی برای امتحان هم که شده سرکی به اینجا می کشد. و این بین متاسفانه آدمهای عقده ای هم هستند. همانهایی که زمانی  عقده هایشان را روی در توالت ها خالی می کردند یا روی زنگهای خانه های مردم و یا پشت خط های تلفن.  حالا محیطی را می بینند که آنجا خودشان را راحت تر می توانند خالی کنند. حالا این عقده چه از خانواده های بسته اشان بیاد چه از شکستهای گذشته و چه از مشکلات جنسیشان.   یا  حتی نه عقده بلکه نادانی و نفهمیشان.

عده ای هم شخصیت اثیریشان را اینجا به تصویر می کشند و آنقدر به این تصویر خودشان وابسته می شوند که ارتباطاتشان توی دنیای واقعی دچار مشکل می شود و آنقدر این تصویر را باور می کنند که اگر روزی وبلاگشان را از دست بدهند ، انگار هویتشان را از دست داده اند.

آنقدر نگاهها به وبلاگ  مادی شده که به کل فراموش کردیم  وبلاگ یک  ابزار برای انتشار نوشته هایمان. و این بین  ضربه ی اصلی را "قلم"  خورده و اهمیتش را از دست داده است.  من نمی توانم بفهمم چه جوری است که جاهای دیگر هرچقدر کامنتهای روی نوشته ای کمتر باشد، نشان  می دهد آن نوشته بی عیب و نقص تر و یا بهتر بوده ولی اینجا دقیقا کامنتهای روی نوشته هستند که کیفیت بالایش را نشان می دهند. و گاهی واقعا دلم می خواهد بپرسم اصلا کامنت یعنی چی؟!   اینجا یک بحث دیگر باز می شود  و آن اینکه گرچه شنیدن و به زبان آوردنش خوشایند نیست ولی چیزی به اسم عامه هم وجود دارد. که بیشتر مردم کشور ما هم  از همین قشر هستند.   باز هم متاسفانه و متاسفانه ما فرهنگ خواندن نداریم. فرهنگ نوشتن نداریم. فرهنگ فیلم دیدن نداریم. فرهنگ نقد کردن نداریم و ... هدفمان از هرکدام از کارهای بالا فقط لذت بردن است.  و با این هدف فقط می توانیم دنبال چیزهای ساده و سطحی باشیم.  نه چیزی که درکش  به فکر کردن نیاز دارد. که کلا از فکر کردن فراری هستیم.

آره، حقیقت نگاه من به محیط وبلاگ نویسی امروز این است. 

من اگر وبلاگ می نویسم، همان طور که قبلا هم  گقتم به خاطر خودم است. به خاطر اینکه  نوشتن را تمرین کنم و کمی از استرس های روزمره ام کم کنم. من نگفتم که فرشته و بی گناه هستم و گاهی حتی به خوب بودن خودم شک می کنم. هیچ وقت دنبال کامنت و محبوبیت نبودم که گفتم محبوبیت توی این محیط  نشانه ی بهتر بودن نیست و فقط نشانه ی عامه پسند بودن است. خوشحالم که وبلاگم خواننده های کم اما خوبی دارد. راه زیاد شدن بازدید کننده را همه خوب بلدیم.  کمی بازتر که نمی شود گفت، کمی بی حیاتر از شخصی ترین و خصوصی ترین مسائلمان می نویسیم و کمی هم وقت میگذاریم برای تبلیغ. دنبال جلب توجه جنس مخالفم هم نبودم که اگر این را هم بخواهم فکر میکنم توی کوچه و خیابان بهتر می توانم جواب بگیرم.  روابطم با دیگران را خودم خوب بلدم تنظیم کنم. فکر می کنم دوستهایم شخصیت من را نشان می دهند و این حق من است از بین این همه آدم تنها عده ی معدودی را لایق دوستی بدانم و این زمین تا آسمان با خودخواهی فرق می کند.

بعضی آدمها که حتی جرات معرفی کردن  خودشان را ندارند و بعضی حرفها خیلی بی ارزش هستند. بی ارزش تر از آن که بخواهم  برایشان پستی بزنم دیگه چه برسد به اینکه وبلاگم را کنار بگذارم.  و حتی فکر احمقانه تر از این، اینکه به خاطرشان احساسم را زیر پا بگذارم. ولی شخصیت من این ارزش را دارد که قبل از این که کاری بکنم هشدار بدهم. اگر عصبانیت من را ندید به این معنی نیست که عصبانی شدن را بلد نیستم. که اتفاقا از آدمهایی مثل من باید ترسید که خدا نیاورد روزی را که عصبانی بشوم.  دفعه بعد ساکت نمی شینم  و گوش کنم که چطور به  من و زندگیم و شخصیتم و آن کسی که دوستش دارم توهین می کنید. اگر هم حرفی هست خیلی راحت و رودر رو می  تواند زده بشود.

والسلام!

 


 
هم درد
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥  کلمات کلیدی: عشق ، شعر

با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل


خانه ات جاوید آباد

از تو سامان یافت این دل


ای سراپا عاطفه

جز یاریت یاری ندارم


ای کلامت شعر بوسه

بی تو غمخواری ندارم


آسمان خانه ات

یک کهکشان رنگین کمان است


وآن نگاهت

روشنی چون نو عروس آسمان است


زندگانی ات ترانه

گریه هایت عاشقانه


واژه هایت ساده گویی

گفتگوی کودکانه


دیدگانت بامدادان

اشکهایت چشمه ساران


چهره ات رنگ سپیده

گونه هایت لاله زاران

گیسوانت آبشاران

زلف جنگل زیر باران

پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران


با تو ای همدرد ای عشق

با تو باران در بهاران


مثل یک قطره تو دریا

گم شدن در جمع یاران


با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم

سر نپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم


ای سراپا بی نیازی

در کنارت بی نیازم


با تو رودم با تو ابرم

هم نشیبم هم فرازم


آب و خاک و باد وآتش

خانه در تو جمله در تو


مهر و کین و خشم و بخشش

جمع در تو سربه سر تو


آفتاب و آسمانی

بی نهایت بی کرانی


دشمن سردی و ظلمت

روشنی بخش جهانی

آفتاب و آسمانی
بی نهایت بی کرانی


دشمن سردی و ظلمت

روشنی بخش جهانی


 
می شود .... آیا؟
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  کلمات کلیدی: عشق

این دو روز  همش یاد نسترن می افتم. به خصوص که سارا گفت همش دنبالت می گردد و صدایت می کند، دیگر دلم برایش می رود. و همش برای مامان تعریف می کنم که اگر الان اینجا بود این کار را می کرد و آن کار را می کرد. تا میام بنشینم سر درسم هم هی دلم تنگ می شود.

امروز با خودم گفتم حالا وسط این ترم آخر و امتحان و پروژه و پروپوزال و اینا منم دوز احساسات و وابستگیم زده بالا ها! بلافاصله پشیمان شدم از این ناشکری ای که کردم.

خدایا شکرت از اینکه آدمهایی توی زندگیم هستند که از دوریشان دلتنگ می شوم و وقتی پیششان هستم دیگر از زندگی هیچ چیزی نمی خواهم. شکر به خاطر همین احساس وابستگی و دلتنگی این دوست داشتن ها که با همین هاست که آدم احساس زنده بودن می کند.

............................

خانه خیلی خوب است.  و واقعا هیچ جای دنیا خانه پدری آدم نمی شود. احساس آرامش و امنیتی که خانه به آدم میدهد را هم هیچ جای دیگر نمی شود پیدا کرد. اینکه میدانی جایی هست که همیشه مال تو بوده و هست. آدمهایی آنجا هستند که همیشه پشتت بوند وهستند. پدر و مادری که همیشه دوستت داشتند و همیشه دوستت خواهند داشت. اینها را همه می دانیم و هیچ وقت به  صحتشان شک نمی کنیم. و همین اطمینان یعنی آرامش، یعنی امنیت...

یک هفته ام دارد تند و تند می گذرد. هنوز نیامده باید آماده برگشتن بشوم. دلم می خواهد گریه کنم. آنقدر گریه کنم تا یک نفر که نمی دانم کی باید باشد دلش بسوزد و بهم بگوید نمی خواهد بری. همین جا بمان.  این دو روز اصلا درس نخواندم.به جایش دلی از عزای نت و وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و کامنت گذاشتن در آوردم! کارم را آخر این ماه باید تحویل بدهم و تازه فقط نصفش را انجام دادم. کارهای دانشگاه هم که ...

خدایا به دادم برس. یک انرژی بده که بنشینم سرش و تا تمام نشده بلند نشم.

............................

اگر همیشه گواهینامه توی کیفت باشد، هیچ وقت لازم نمی شود. ولی وای به روزی که گواهینامت همراهت نباشد یا مثل مال من باطل شده باشد. دیروز دور میدان تصادف الکی کردیم. من مقصر نبودم ولی گواهینامه نداشتم. مامان گفت برو. منم فرار کردم. فکر کنم آن طرف هم خوشحال شد.

همسایه هایمان را اصلا نمیشناسم. فقط داماد همسایه بغلیمان را می شناسم. آن هم به خاطر اینکه همیشه من که می خواهم ماشین را بیاورم تو شانس آن هم میرسد. و در پارکینگ ما خیلی باریک است. فقط اندازه ی اینکه ماشین به زور رد بشود. و من همیشه مشکل دارم. و می گویم که اکثر اوقات این بنده خدا میرسد و فرمان میدهد. دیروز دیگر عصبانی شده بود. می گفت شما هنوز یاد نگرفتی بدون فرمان ماشین را از در رد کنی!

............................

یک سوال

...؟!


 
...
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  کلمات کلیدی:

هرازچندگاهی هم کارم این است. تمام شب را بیدار می نشینم، همه ی انگشتهایم را جمع می کنم و تا جایی که بتوانم خودم را می شمارم.

..........................

آنقدر گرسنه هستم که حالت تهوع گرفتم. نمیدانم باید شام بخورم یا صبحانه؟!