برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ببینم آسمان هرکجا ...
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠  کلمات کلیدی:

صبح زود که از خانه بیرون می آیم برخلاف همیشه اولین تاکسی  مسیرش به مسیر من میخورد. تا سوار میشوم اول کرایه ام را که همش پول خورد است جمع می کنم و به راننده میدهم. پولها را نگاه می کند، خوشحال می شود، می خندد و می گوید مرسی بابت پول خورد اول صبح. لبخند میزنم و با خودم فکر می کنم آدمها از چه چیزهایی  خوشحال می شوند. توی فکرهای خودم هستم نمی دانم یا شاید توی خانه ای برای شب نادر ابراهیمی  که راننده می  گوید هیچ علمی نمی تواند  ثابت کند ولی من اعتقاد دارم که خانمها بعضی هایشان فرشته هستند. خوشحال می شوم و میخندم و با خودم فکر می  کنم  واقعا  آدمها از چه چیزهایی خوشحال می شوند. راننده ادامه میدهد که همیشه توی ماشین پول خورد دارد که بقیه پول مسافرها را پس بدهد ولی امروز هیچ پولی توی ماشین نداشته و قبل از سوار شدن من  داشته فکر می کرده که چه کار کند.

سر وقت و خندان وارد کلاس میشوم. امروز، روز خوبی است. هرچی نباشد امروز یک  نفر فهمید که من فرشته هستم. اینکه می خواهم بروم خانه به کنار.

.

.

.

بعد از این همه کلاسهای پشت سر هم  و غذای بیرون که همیشه حالم را بد می کند و ترافیک بعد از ظهرهای تهران  حالا باید چهار ساعت  مثل مجسمه  توی اتوبوس  بنشینم  تا برسم خانه. به لطف باتری لپ تاپم فقط  برای دو ساعت می توانم خودم را سرگرم کنم.  دو ساعت بعدی  سعی می کنم بخوابم  که صدای آهنگ  راننده یا کمک راننده بلند می شود. واقعیت را  نمی دانم، شاید فقط من روی این صدا حساس می شوم. سعی می کنم توجه نکنم.  جای سرم را درست می کنم و چشمهایم را می بندم. ولی صدای سنتور که توی گوشم می پیچد انگار دارند مضراب ها را روی اعصاب من می زنند. باز هم سعی می کنم آرام باشم و روی فکرهای خودم تمرکز کنم. کمی هم  موفق می شوم که عربده ی خواننده میرود بالا که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .دلم می خواهد من هم همراهش جیغ بزنم. با خودم فکر می کنم کمک راننده را صدا  کنم  و ازش بخواهم آهنگ را قطع کند.  قطعا فکر خوبی است ولی مشکل اینجاست  که چه جوری صدایش کنم که صدایم را بشنود.  یاد سفارش کاوه که سوغاتی یک سوت گلی خواسته می افتم و فکر می کنم خوب است یکی هم برای خودم بخرم و هروقت با کسی کار داشتم سوت بزنم. توی همین حال و هوا هستم که بابا زنگ میزد. صدایش با صدای خواننده به اصطلاح سنتی قاطی می شود  و منم وقتی نمی توانم بفهمم چی می گوید قاطی می شوم  و نمی فهمم چه جوری میشود که  داد میزنم که آقا میشود آن را خاموش کنید! 

بالاخره با سردرد و خستگی به خانه میرسم. در اتاقم را که باز می کنم روحم تازه می شود. امروز، روز خوبی بود. هرچی نباشد بعد از مدتها  الان توی اتاق خودم هستم. اینکه امروز یک نفر فهمید که من فرشته هستم به کنار.

 

…………………………………

برای آرام کردن خودم، همه ی دلتنگیم را توی  پیامکی که نمی دانم دلیور می شود یا نه می گذارم و می فرستم. به محض فرستاده شدن پیامک، یاد قول و قرارم با خودم می افتم و پشیمان میشوم.

 دختر، نباید بگذاری خودخواهی  با احساست گره بخورد.  یادم باشد، یادم بماند که توی این شرایط حق ندارم بی قراریهایم را انتقال بدهم.

برخلاف هرشب که تا دیر وقت  منتظر دلیور شدن پیامکم  می ماندم ، تمام دیشب را بیدار بودم  تا  خیالم راحت بشود که این پیامک دلیور نمی شود.

بزرگی خدا را شکر.

...................................

از توضیح دادن متنفر هستم ولی این بار برایم خیلی مهم بود. توی پست قبلی، من در مورد بچه ی خواهرم حرف نزدم. بچه ی خواهرم نبود. اصلا بچه نبود. گرچه کودک بود. به خط اول دقت می کردید می فهمیدید که احساسم بود.

.......................................

به پیشنهاد این دوست عزیز دستی به سر و صورت لینکستان کشیدم. وبلاگهایی که دیگر نمی نوشتند و آنهایی که ناشناخته بودند را حذف کردم. لینکها از صد و پنجاه به شست و هشت رسیدند. کار سختی بود. بیشترشان دوستهای قدیمی وبلاگیم بودند که به رسم یادگاری اسمشان را نگه داشته بودم. ولی حقیقت این است که خودشان وبلاگهایشان را نگه نداشتند. چرا من باید اسمشان را نگه میداشتم؟!

از این خلوت تر هم خواهد شد. آنهایی را نگه میدارم که بتوانم توی قسمت توضیحات، اسم کوچک و فامیلشان را بنویسم.

.........................................

توی آهنگهایت، یک آهنگ پیدا کردم از پویا بیاتی به اسم اگه گریه بذاره...

چقدر دوستش دارم.

 


 
دلتنگ
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤  کلمات کلیدی: عشق

و قتی به فکر فرو می رود  و یک گوشه کز می کند، شبیه دلتنگیهای سمیرا می شود.

وقتی غصه می خورد و بغض می کند، به فکر فرو میروم.

وقتی چشمهایم به دستهای ضعیف و نحیفش می افتد، یادم می آید که جز من پناهی ندارد.

وقتی بدن کوچکش را توی بازوهایم پناه میدهم،  انگار که من هم مادر هستم.

وقتی  با انگشتهایم گره ی موهایش را باز میکنم، صدایی توی گوشم زمزمه می کند که مادر باید صبور باشد.

وقتی با خودم عهد می کنم که صبور باشم، نفس عمیق می کشد.

روی پاهایم می نشانمش  وهر دو  با هم برای فرار از دلتنگیهایمان  به موسیقی مورد علاقه ی تو گوش میدهیم - نا آرام نا آرام ...

نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم باید راهی باشد.

.

.

.

دستم را توی دستهایش می گیرد و نگاهم می کند.

بدون کلامی، خاطرات خوشی از گذشته را به یادم می آورد و امیدهای روشنی به آینده.

هر دو لبخند می زنیم - آرام آرام ...

 

 


 
کودکی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  کلمات کلیدی:

با بزرگتر شدنمان آرزوهای جدید و بزرگتر پیدا می کنیم. هر روز و هر روز داریم بزرگتر می شویم و هر روز و هر روز میبینیم که یک آرزوی بزرگتر داریم. اما با این همه تغییر و رشد آخر سر میبینیم که باز هم از ته دل آرزوی کودکیمان را می خواهیم و فقط همان است که به آرامش می رساندمان.

نمی خواهم آرزوهای جدید داشته باشم. نمی خواهم آرزوی بزرگ داشته باشم. می خواهم رویاهای کودکیم را دنبال کنم. می خواهم با آدمهایی در تماس باشم و زندگی کنم که در کودکی تجسمشان کردم.

شاید به خاطر این احساس است که این روزها همش با دوستهای دوران کودکیم تماس می گیرم.

 میبینی؛

حتی این روزها می خواهم کوچک باشم. آنقدر کوچک که بتوانم با خیال راحت هر بار پشت سر پدر و مادرم گریه کنم.

.............

یک راهنمایی برای  خانم ها و آقایانی که می خواهند ارشد شرکت کنند:

همه ی سوالهای زبان عمومی ارشد دقیقا مثالهای دیکشنری کمبریج هستند.


 
...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  کلمات کلیدی: علمی

لالایی نخوانده بود که آن را هم خواندم.
اول خوشش می آید ولی وقتی چشمهایش سنگین میشود و می فهمد که دارد خوابش می گیرد میزند زیر گریه و شروع می کند چنگ انداختن توی صورت من و خودش. صبحها هم که هی توی خونه راه می روم پاهای من را میگیرد و می ایستد و با هم این طرف آن طرف میرویم.

خوشبختانه خانمهای شاغل اطرافم زیاد هستند و این فرصتی است برای اینکه زندگیهایشان را نگاه کنم و ببینم که آیا واقعا دوست دارم زندگی من هم این طوری باشد یا نه. توی این زندگیها باید نفر سومی هم باشد که برای آن زندگی دل بسوزاند. که عموما این نفر سوم یا مادر خانم خانه است یا مادر اقای خانه. و خیلی راحت تر بخواهم بگویم بدون کمک این نفر سوم خودشان نمی توانند از پس زندگیشان بر بیایند. و بدترین قسمت وقتی است که بچه دار هم بشوند. که در مورد این قسمت هم الان توی بهترین شرایط هستم که خوبیها و بدیهایش را بفهمم. من خاله ی این بچه هستم. و برایم خیلی مهم است که چه جوری با بچه رفتار کنم، چه جوری صحبت کنم و چی بخورد و چی نخورد. ولی باز هم روشی که من دارم و می پسندم با روش مادرش فرق دارد. یعنی این بچه نصف روز که با من است به یک رفتار و برنامه ی غذایی عادت می کند و نصف دیگر روز که با مادرش است، به یک برنامه ی دیگر. چیزی که می خواهم بگویم این است که فقط مهم نیست که یک نفر بچه را نگه دارد، بلکه توی این زمان این بچه دارد تربیت می شود. و برای من این تربیت خیلی مهم  ست. فکر نمی کنم هیچ وقت دلم بخواهد بچه ام را پیش کس دیگری، حتی مادرم بگذارم که برایم نگهش دارد.

خلاصه اینکه در مورد کار و زندگی به نتایجی رسیدم. رشته ام این اجازه را به من میدهد که توی خانه بنشینم و کار کنم. و البته روحیه ام.

در آخر:

شک ندارم، شک نمی کنم، نگران نیستم، نگران نمی شوم، چرا که باورت دارم.