برای امروز، فردا و همیشه‌ام

ٰThe Best and Worst of Us
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

There is so much good in the worst of us,

And so much bad in the best of us,

That it ill behoves any of us,

To find fault with the rest of us.

                                     William shakespear


 
حیف...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  کلمات کلیدی: عشق

وقتی به سال دیگه ام فکر می کنم به هیچی نمی رسم. یا شایدم به هیچی می رسم! نمی توانم تصور کنم که سال دیگه این موقع کجا هستم و چه کار دارم می کنم. انگار که خیلی دور است یا اینکه نیست. اصلا احساس خوبی ندارم از اینکه اینقدر زود و به یک چشم به هم زدن گذشت.

چقدر راحت احساس ها برمیگردند. شاید هم موضوع این است که برخلاف این همه تغییری که می بینیم، ذاتمان هیچ وقت عوض نمی شود. باز هم یک دوره ی دیگر از زندگیم دارد میگذرد و من ذاتا همیشه از آینده ترس داشته ام. ذاتا هیچ وقت از خودم راضی نبوده ام. ذاتا همیشه دنبال چیزی فرای آنی که پیش رویم بوده،بوده ام تا خودم را راضی نگه دارم. راهی که همه می روند، راهی است که همه می توانند بروند. راهی که هیچ حرفی برای زدن ندارد.

و باز یاد آلیس می افتم: " اگر نمی دانی که به کجا می خواهی برسی، هر کدام از راههای پیش رویت، می توانند راه تو باشند."

یاد بهروز می افتم. یاد اولین و آخرین کامنتی که ازش داشتم.چشمک

و من باز دلم می خواهد چهار زانو روی تخت بنشینم و به هیچ چیز فکر نکنم یا به هیچ چیز فکر کنم.


 
تمام، آرامش است
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

می بینی؛

کم کم همه ی شک ها و تردیدهایم کنار می روند و به آن آرامشی که می خواهیم، میرسم.


 
به همین سادگی
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦  کلمات کلیدی: عشق

"به همین سادگی" کار جدید کارگردان فیلمهای "زیر نور ماه" و "خیلی دور خیلی نزدیک"

 

خیلی وقت بود که فیلم ایرانی ای که به دلم بشیند را ندیده بودم.شاید آخرینش همان "خیلی دور خیلی نزدیک" بود.

 به همین سادگی قصه ی  روزمرگی زنی است که چیزی بیشتر از این روزمرگی می خواهد.

زنی که به ظاهر زندگی خوبی دارد ولی دردی دارد که خودش هم نمیداند این درد چیست. زنی که هم همسر است و هم مادر دو بچه. زنی که مثل همه ی زنهای دیگر توی جامعه ای سنتی و مذهبی باید غرق خانه و کارهای خانه بشود. زنی که باید ندید گرفته بشود. زنی که به خلوت بچه هایش راهی ندارد ولی به عشق همسری که شب قرار است به خانه برگردد همه ی اینها را با لبخند جواب میدهد.  همسری که جز برای پیدا کردن نقشه هایش  نمی تواند با او مکالمه ی تلفنی ای داشته باشد. زنی که خسته است، زنی که جواب نیازهایش را نمی گیرد و  قصد ترک کردن دارد ولی هنوز دنبال روزنه ای است.

فکر نمی کنم زنی باشد که احساس زن "به همین سادگی" را وقتی دارد خودش را برای شوهرش آرایش می کند، درک نکند. یا وقتی که شعرش را از ترس کودکانه جلوه کردن احساسش از توی کادوی تولد در می آورد. ما همه انتظار زن را می فهمیم. خستگیش را. اشکهایش را. حتی سکوت و لبخندش را وقتی بعد از این انتظار می فهمد به خلوت همسرش هم چندان راهی ندارد. همسری که حتی به ذهنش هم خطور نمی کند که اشتباهی کرده باشد یا مشکلی توی زندگیش باشد. من تصمیم رفتن زن را می فهمم. تردیدش را هم. که این زندگی همه ی ماست.

ولی زن هیچ جا نمیرود. مثل همه ی زنهای دیگر. زن همانجا می ماند چون وابستگی دارد، چون عشق دارد، چون خانه ای هست که باید تمیز و مرتب نگهش دارد، بچه هایی هستند که باید هر روز برایشان غذا درست کند و هر روز به مدرسه ببردشان و همسری که بدون زن نمی تواند کارهای خودش را انجام بدهد.

ما همه ی اینها را می فهمیم چون همه ی اینها را زندگی می کنیم. ولی مردها چطور؟ پیشنهاد می کنم آقایان این فیلم را حتما ببینند.

...............................................

به همین سادگی، نه از جانم، که به جانم دارد عزیزتر می شود.


 
The answer is simple
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  کلمات کلیدی: دعا

من جواب دعایی شدم که هیچ دستی برای اجابتش به آسمان بلند نشده بود.


 
نمکی
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢  کلمات کلیدی: نمکی

نمکی!

کدام در بود؟!

..................

میبینی سمیرا؛

خودت را مریض کردی...


 
...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  کلمات کلیدی:

آمریکایی ها یک اصطلاح دارند که: living out of a suitcase

این دقیقا کاری است که من ماههاست دارم انجام میدهم. حالا دارم به خودم می گویم که اگر همین الان بلند نشم و وسایلم را جا به جا نکنم فکر کنم برای دو ماه آینده هم    I will live out of a suitcase

.........................................

خورده خورده و کم کم جمع می شوند و بعد یک دفعه مثل یک سطل آب یخ ریخته می شوند روی احساست. بعد شکوه و گلایه ها شروع میشود که طرف این طوری بود و طرف آن طوری بود و من ...

........................................

حوصله ی عنوان زدن ندارم.


 
خاطرات مدرسه
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  کلمات کلیدی: خنده

خاطرات پرت دوران مدرسه ام هی توی سرم رژه می روند. تصمیم گرفتم هرکدام را هروقت یادم می آید اینجا بنویسم. حالا اگر توانستم به نظم خاصی. که اولین نظمی که به ذهن آدم میرسد ترتیب سالهاست. احتمالا چند پست بر همین روال خواهد بود.

 

سال اول دبستان که تازه مشق نوشتن را شروع کرده بودیم، بابابزرگ و مامان بزرگم چند روزی آمده بودند خانه ی ما. مامانم هی به من می گفت بنشین مشقت را بنویس بنشین مشقت را بنویس. بابابزرگم خدابیامرز گفت چرا هی به بچه ام می گویید مشق بنویس، دستش درد می گیرد. و اینجا اولین بار بود که فهمیدم این طوری هم میشود فکر کرد و این جمله، یکی از تاثیرگذارترین جمله های زندگی من شد.

سال سوم امتحان ثلث داشتیم. نمیدانم چه ثلثی. صبح که پاشدم بروم مدرسه، دیدم جوجه ام مرده است. قید مدرسه و امتحان و همه را زدم و رفتم برایش مراسم تدفین گرفتم. مامان بیچاره هر کاری کرد که بروم مدرسه فایده نداشت که نداشت. تا جوجه را خاک کردم و برایش گل گذاشتم روی قبرش  و ... بعد راضی شدم بروم مدرسه. با مامان تیلیک تیلیک رفتیم مدرسه. من رفتم سر کلاس و مامان رفت تو دفتر. ساعت دوم رسیده بودم و بچه ها امتحانشان را داده بودند. معلممان سر کلاس راهم نداد و با هم رفتیم دفتر. بعد از جیغ و ویغ و داد و بیداد من را فرستادند بیرون تا خودشان با هم تصمیم بگیرند. تصمیمشان براین قرار بود که بگویند تجدید میشوی و امتحانت میماند برای شهریور، تا من ناراحت بشوم و معذرت خواهی کنم و دو سه نفر پادرمیانی کنند و از من قول بگیرند که دیگر هیچ وقت از این قبیل کارها انجام ندهم و بعد ازم امتحان بگیرند. من همان روز علاقه عجیبم به درس و مدرسه را نشان دادم.وقتی رفتم داخل دفتر ناظممان گفت خوب ما صحبت کردیم دیگر نمی توانی الان امتحان بدهی، امتحانت میماند برای شهریور. من سرم را تکان دادم و گفتم باشد. ناظممان ادامه داد یعنی اینکه تجدید میشوی. منم دوباره گفتم باشد. مامانم خندید گفت  نمی داند تجدید میشوی یعنی چی. میدانستم یعنی چی. ولی تو فکرم این بود که چه فرقی می کند. یک بار قرار است امتحان بدهم حالا چه الان چه یک ماه دیگر چه دو ماه دیگر چه شهریور. الان هم فکرم همین است. آن روز معلم و مدیر و ناظم و مامان هی سعی کردند شلوغ کنند و من را بترسانند تا معذرت خواهی کنم. هی از آنها که امتحان میماند برای شهریور و هی از من که باشد. فایده نداشت. آخرش هم همان روز ازم امتحان گرفتند. الان که فکر می کنم مامانم اگر باهوش بود همان روز باید می فهمید که من طبیعی نیستم و به فکر دوا درمانم می افتاد.