برای امروز، فردا و همیشه‌ام

×××
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  کلمات کلیدی: عشق

می بینی؟

اینجا خلوت من است.

من خوب یاد گرفته ام که توی شلوغی، خلوتم را حفظ کنم.

خلوتم، آرامش بخشم است.

و آرامشم، بعد از پدر و مادرم، تنها چیزی است که به هیچ عنوان حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری در این دنیا عوضش کنم.

من اینجا را به هیچ قیمتی از دست نمی دهم.


 
یک سر و یک دنیا آرزو
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠  کلمات کلیدی: علمی ، یک سر و یک دنیا آرزو

خوب شد یادم انداختی.

اول یک سر بود  و یک دنیا آرزو. بعد آرزوهایش کمرنگ شد و خصلتهایش پر رنگ. بعد بعد همه ی آروزها رفتند و یک نیمچه مترجم ماند با چشمه ای از آرزوهای خشکیده. می خواست آهسته برود و آهسته بیاد و به کار کسی کار نداشته باشد. از دنیا هیچ چیز نمی خواست جز این که تا هست، از بودنش آسیبی به کسی نرسد.

ولی الان اوضاع فرق دارد. الان هم کلی آرزو  دارد. هرچند نوع آرزوها فرق کرده است.

گفته بودم که من فقط و فقط یک سر کوچک هستم.

باید به فکر یک متن جدید باشم.


 
به مهمان بی صدای وبلاگم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

امروز از صبح صفحه ی مدیریتم باز بود و همش داشتم سعی می کردم فکر هایم را منسجم کنم و بنویسمشان. ولی نتوانستم. هر کاری کردم نتوانستم. همان مانعی که اجازه نداد پست قبلی را کامل کنم امروز هم اجازه نوشتن نداد.

ولی امشب یک نشانه ی دیگر داشتم. یک فال نیک.

نمی دانم دو سه آشنای مشترکمان چرا می توانند باعث ترسمان بشوند. یا چرا باید از ترس حضورشان ساکت بمانم.

چهار سال حسهای متناقضی به من داشتی. چهار سال از من متنفر بودی. از من بدت می آمد. آرومتر شدی و تصمیم بر فراموش کردنم گرفتی. چهار سال نتوانستی و سایه به سایه دنبالم آمدی و نوشته هایم را خواندی. چهار سال حس بدی که کس دیگری بهت میداد را سر من خالی کردی. نمی دانم آن روز گونه هایم چرا و چطور سرخ بوده که ناخواسته باعث حسادتت شدم. اما  مطمئن حس امشبت با حس تمام این چهار سالت تفاوت داشته. حسی که وسط شام به طرف من کشیدت. نمیدانم امشب دوستم داشتی یا دلت برایم تنگ شده بود.

چهار سال گذشت. باید می گذشت.

اما مهمان بی صدای وبلاگم  تمام این چهار سال مثل قبل دوستت داشتم. هیچ وقت تو این چهار سال به خودم اجازه ندادم در موردت بد فکر کنم. یا حتی به خاطر اشتباه و گناه دیگران ذره ای از آنچه که هستی پایین تر ببینمت. تمام این چهار سال از  دو سه آشنای مشترکمان احوالت را می پرسیدم. تمام این چهار سال وقتی پالتویم را می پوشیدم یادت می افتادم و خاطره ام را با خنده برای دیگران تعریف می کردم. من نتوانستم، همان طور که الان هم نمی توانم، نمی توانم بگویم چرا روزگار خواسته من بیشتر تجربه کرده باشم. و شاید همین است که اذیتت می کند. نمی خواهم نه تو، و نه هیچ دختر دیگری بازیچه بشود. همان طور که نمی خواهم خودم بازیچه بشوم. آن موقع هم نخواستم. من فقط نمی خواستم ...

این دوره باید می گذشت و کاری از دست من بر نمی آمد.

این روزها چیز دیگری بود که مدام من را به یادت می انداخت. چهار سال پیش یک حس را برایم تعریف کرده بودی. در جواب شکایتم از رابطه ها گفته بودی که نمی فهمم. گفته بودی چنین حسی ندارم و نمی فهمم. گفتی آنقدر ناراحت و عصبانی می شوی از دستش و  منتظر تماسش میمانی. با خودت میگویی زنگ که زد  این را می گویم و آن را می گویم و این کار را می کنم و آن کار را می کنم. ولی وقتی زنگ میزند، تا صدایش را می شنوی همه ی عصبانیت و ناراحتیت میرود و جایی برای شکوه نمی ماند. باورت می شود؟ آنقدر عصبانی بودم، تو عصبانیت خودم حرفهایم را آماده می کردم  و ... ولی  تا صدایش را شنیدم همه ی ناراحتیم رفت. یاد تو افتادم. یاد حرفت.

ولی هنوز نمیفهمم مگه شیر را با زردچوبه می خورند؟! آخر شیر با زردچوبه چه کوفتی میشود!


 
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸  کلمات کلیدی: لبخند اجباری

نقطه های روشنی بودند که راست و دروغشان معلوم نبود. همه یک شکل، یک اندازه، یک رنگ... اگر  خوش خیال بودم، فکر می کردم همه ستاره هستند. ولی حقیقت این بود که  منظره ی رو به رویمان شهری پر از چراغ های روشن بود.که اگر حقیقت ستاره هم بودند، حقیقت رویای من نبودند. اگر حقیقت آرامش هم بودند، حقیقت آرامش من نبودند.و اگر هر کدام نماینده ی یک قلب تپده بودند، دل هیچ کدام برای من نمی تپید.

پس واضح است که به چشم من، ذره ای هم زیبا نبودند.

زیبا یعنی علاقه ی من.

 زیبا یعنی اعتماد من.

 و زیبا یعنی دلبستگی من.

.

.

.

********************

همه شدیم مثل بچه هایی که از پدرشان بی خبر هستند. یک بار دیگر هم این شرایط را داشتیم. ولی این بار برای من فرق می کند. خودم را کمی مقصر می دانم. همش می گویم میشد دهنت را باز نکنی و این پیشنهاد مسخره را ندی؟! خدا کند اوضاع بر این قراری که من فکر میکنم نباشد.

خسته م از لبخند اجباری خسته م از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری 

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام گم شدن تو فصل طولانی 

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمی کردیم

همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم 

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست

نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست 

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه

که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه 

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر

تو دریای ترک خورده میون موج خاکستر

 

آن بار می گفت همش رادیو این آهنگ را پخش می کرد و من گریه می کردم.

ترانه های افشین یداللهی و صدای احسان خواجه امیری به خودی خود می توانند اشک هر آدمی را در بیاورند چه برسد که با غم هم آمیخته بشوند.

از همان موقع هر وقت این آهنگ را گوش میدهم، یاد آن حادثه می افتم.

هرکجا هست  خدایا به سلامت دارش

*********************

قسمت اول را کامل ننوشتم. نتوانستم کامل بنویسم.


 
Rebecca
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤  کلمات کلیدی: ادبیات

این روزها همش یاد ربکا می افتم.

 بیچاره دختر جوان مجبور بود با یاد و خاطره ی یک زن دیگر  که توی ذهن شوهرش جا خوش کرده بود زندگی کند. با سایه ی سنگین معشوقه ی قبلی همسرش.  من که دختر هستم سنگینی این سایه را درک می کنم. و تلاشهای دختر را وقتی می خواست این زن مرده را بشناسد و خودش را به او نزدیک کند تا شاید جایی در قلب شوهرش پیدا کند. دلم به حالش می سوزد. مخصوصا وقتی فهمید که این زن فقط یک فاحشه بوده است.

چقدر طرح روی جلد را دوست داشتم. چقدر زیبا این مرد، دخترک را توی آغوش خودش پناه داده بود. ولی نمی دانم هیچ وقت فهمید یا نه که چه جوری ذهنش را تحلیل می برده است.

و باز نمی دانم چرا به اینجا که میرسم سریع یاد آناکارنینا می افتم...

 


 
...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳  کلمات کلیدی:

هرچقدر اینجا سرم توی کار خودم بود و آهسته میرفتم و می آمدم و کاری به کار کسی نداشتم و هیچ وقت توی کار کسی کوچکترین فضولی و دخالتی نکردم، برای من این طور نبود.

اینجا همه به کار من کار داشتند. و بدتر از آن حرفهای بی ربطی بود که از گوشه و کنار می شنیدم. آن هم از زبان آدمهایی که اصلا برخوردی با هم نداشتیم و همدیگر را نمی شناختیم.

هرچقدر صبوری کردم فایده ای نداشت.

 آنقدر هستم که بگویم همه ی این کارهایتان از سر حسادت است. اگر فکر می کنید با این کارها چیزی از من کم می کنید، پس ادامه بدهید. من هم راه خودم را خواهم رفت.

متاسفم برایتان با این محیط کثیفی که برای خودتان ساخته اید.


 
قرار بر این نبوده است
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩  کلمات کلیدی: عشق

گاهی سالها طول می کشد برای اینکه تصمیمی بگیریم. گاهی ماهها. گاهی ساعتها و گاهی حتی یک لحظه هم برای تصمیم گیری زیاد است. باید تمرین کنم سریعتر و در کمترین زمان ممکن تصمیم هایم را بگیرم.

......................................

این چهار پنج روز شدیدا مورد انتقاد مامان قرار گرفتم. می گوید عادتهای غذا خوردنت که عوض شده هیچ آداب معاشرت هم یادت رفته است.

.....................................

فکر می کنم آنقدر سرد و گرم روزگار را چشیدم که دیگر هیچ وقت زیاد داغ یا زیاد یخ نشوم. ولرم بودن را ترجیح میدهم.

....................................

از وبلاگ و وبلاگ نویسی خسته شدم. می خواهم مدتی خلوتم خودم را داشته باشم.


 
شک نمی کنم
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸  کلمات کلیدی: مرده

بهش گفته بودم این راهی که داری میروی به قهقرا هم نمی رود. گفته بودم خوب میشناسمشان و این طوری و آن طوری.گریه کرده بود. گفته بودم برای خودت میگویم. تشکر کرده بود. حرف ما تمام شده بود ولی دیگرانی بودند که همه چیز را آن طور که ما می خواستیم، نمی خواستند.دوباره برگشته بود و با عصبانیت گفته بود چرا همه چیز را کامل و آن طور که باید، نمی گویی. گفته بودم همه چیز را در همان حد که لازم هست، و درست همان طور که باید، گفتم. عصبانی تر شده بود و گفته بود نه! مشکل تو این است که به زور می خواهی خاص باشی. جوابش را نداده بودم. حتی نگاهش هم نکرده بودم. وقتی جلوی یک جمعیت نه خیلی کم، داد زد و بد و بیراه گفت هم نگاهش نکردم. می دانستم نمی داند، یا کم می داند. خیلی کم. و چطور باید به آن کسی که کم می دانست، زیاد می گفتم؟! درست که هم سن بودیم ولی شرایط خاص زندگی من خواسته بود که بیشتر تجربه کرده باشم، نه لزوما که بیشتر بدانم.  آخر من هنوز پایم را به این دنیا  نگذاشته بودم. هنوز حتی تصمیم به آمدن هم نگرفته بودم.

دوستهای جدیدی بودند که نمی دانم از کجا پایشان را به زندگی من گذاشته بودند. ولی بی شک حادثه دوستی اینها به حادثه محبت او ربط داشت. و بی شک دوست نبودند. با بهترین عنوان ها صدایم می کردند. گاه و بیگاه محبت می کردند و توجه نشان می دادند. ولی می شنیدم که پشت سرم هم زیادی محبت می کنند. آرام بودم، نگاهشان می کردم ، خودم را ازشان دور نگه می داشتم و لبخند میزدم. دوستیشان را هیچ وقت باور نکرده بودم. آنها هم نمی دانستند. یا خیلی کم می دانستند. چطور باید آرامشم را برایشان معنا می کردم. گفته بودند فقط می خواستیم بدانیم بعد چهار سال چطور به این آدم سرد دل داده. نگاهم کرده بود و معذرت خواهی کرده بود. گفته بود که تو (هم) بیگناه، به خاطر علاقه من تو این بازی افتادی. نگاهش کرده بودم و بهشان حق داده بودم. من هم دختر بودم و می دانستم چنین پسری برای هر دختری می تواند وسوسه برانگیز باشد گرچه به من تعلق نداشت. ولی من توی هیچ بازی ای نیافتاده بودم. همان طور که هیچ وقت توی هیچ نقطه ای گیر نکرده بودم.

آخر نمی دانستند. نمی دانستند که من هنوز تصمیم به آمدن هم نگرفته بودم. دستهایم هنوز گرم هم نشده بودند که یک دست سرد، محکم گرفتشان و من را به دنبال خودش کشید. و من با پایی که شاید بود و شاید نبود دنبالش رفتم.در آخر همه ی توانی که نداشتم را برای مقاومت جمع کردم.  مقاومت کردم. مدتها مقاومت  و تقلا کردم تا دستهایم را از آن دستهای سرد بیرون کشیدم. من همه ی جونم را همان جا گذاشتم و بعد پیکری که بود و نبودش معلوم نبود را توی خاک سرد زمینی که بود، خواباندم. و بعد از آن نه تنها دستها، که تمام بدن من هیچ وقت گرم نشد.


 
I like it
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

برای به دست آوردنت، ذره ای عشوه گری نکردم. برای نگه داشتنت، سرانگشتی اطوار نخواهم ریخت. که اینها همه حیله های زنانه است و من از فریب، به هر نوعش، متنفرم.

سعی می کنم در برابر تو از آنچه که هستم هم قوی تر باشم.

 می خواهم مطمئن باشم اگر خواستنی هست، حقیقی است و اگر ماندنی هست، همیشگی است.

اگر زمانی احساس کنم که قرار بر رفتن است، خودم مقدمات رفتنت را فراهم می کنم.

........................

وقتی نمی توانی مسواکت را از بین مسواکهای دیگر توی جامسواکی تشخیص بدهی، مجبوری صبر کنی تا همه مسواک بزنند و بعد مسواکی که خشک مانده را برداری.

.......................

گاهی با کم صبری و بی طاقتی و حماقت یک لحظه امان را خراب می کنیم، گاهی یک روز، گاهی یک سال و گاهی یک عمر. چه خوب است که وقتی برای فکر کردن بگذاریم و رفتار خودمان را بررسی کنیم.

.......................

چند ماه پیش شوهر عمه ام را برای سه روز دزدیده بودند و به حد مرگ کتکش زده بودند. گفته بودند یک نفر به ما دویست میلیون داده که بکشیمت. صدمیلیون ازش پول گرفته بودند و بعد تو صندوق عقب ماشینش گذاشته بودند و ولش کرده بودند توی جاده.

امروز که مامان گفت دزدها را گرفتند خیلی خوشحال شدم. ( دزد یا آدم ربا؟)

بیچاره آنقدر ترسیده بود که می گفت خیلی آدمهای خوبی بودند که نکشتنم. قرار بود دویست میلیون بهشان بدم که نشد و به صد میلیون راضی شدند.

......................

از خیر قالب قشنگ ممولم گذشتم و یک قالب جدید گذاشتم رویش. این طوری حداقل دیگر باز می شود.


 
Daddy's Little Girl
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥  کلمات کلیدی: پدر

خدا،

 استقامت کوه را،

شکوه درخت را،

گرمای خورشید تابستان را،

آرامش دریای آرام را،

روح بخشنده ی طبیعت را،

آسایش آغوش شب را،

خرد سالها را،

قدرت پرواز عقاب را،

لذت صبح بهاری را،

ایمان دانه ی زیتون را،

صبر ابدیت را،

عمق نیاز خانواده را،

گرفت و  کنار هم گذاشت.

زمانی که چیز دیگری برای اضافه کردن نبود،

فهمید که شاهکارش کامل شده است.

و در همان هنگام،

آن را پدر نامید...

........................................

از زمانی که به یاد دارم

تو تنها کسی بوده ای

که هنگام افتادن، دستم را می گرفت

هنگام  زمین خوردن، بلندم می کرد

تو تنها کسی هستی

که اشکهایم را پاک میکرد

و به طرز حیرت آوری لبخند را روی لبانم می نشاند

تو تنها کسی هستی

که مرا دوست میداشت، فارغ از آنچه که انجام میدادم

و تو تنها کسی هستی

که یاریم دادی

تا آن کسی که امروز هستم، بشوم

چگونه می توانم به لب بیاورم

که چه دیوانه وار دوستت میدارم...

ترجمه: سمیرا نکوئیان

....................................

جان جان جان پدر جانم، روزت مبارک.

 گرچه  هر روز من، روز توست!

 


 
مسافر، وقت رفتن خداحافظ بگو
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

انگار همیشه روال دنیا بر این بوده که هر زمان سعی بر  فرار از تنهایی داری، تنهاییت بیشتر بشود.

متنفرم از اعتراف ولی ناتوانم از شناخت درست آدمها و نیت هایشان.

متنفرم از اعتراف ولی توان غلبه بر این حس بد خودم را ندارم.

متنفرم از اعتراف ولی I am master of giving up

انگار انگار انگار قراری جز مرگ بر بی قراری ام نیست که هیچ چیز این دنیا ذره ای جذبم نمی کند.

 


 
باخته و برندمون هیچ
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

من خیلی ساده هستم. خیلی ساده. ساده نگاه می کنم، ساده می خندم، ساده گریه می کنم، ساده باور می کنم  و ساده گول می خورم.

قلم من خیلی ساده روان می شود. ساده از نگاه کردنم، ساده از خندیدنم، ساده از گریه کردنم ولی فقط هراز چند گاهی بین راه گره می خورد و فقط  البته فقط گاهی!


 
شط رنج
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  کلمات کلیدی:

بچه که بودم به نسبت سنم خوب شطرنج بازی می کردم. و همیشه تو مهمانی ها و اینور آنور چون کوچک بودم آدم بزرگها خوششان می آمد و باهام بازی می کردند. روحیه خوبی که برای برد و باخت دارم را از بچگی داشتم. مدرسه که رفتم، توی مدرسه بازی می کردم و کانون شطرنج میرفتم. هرسال برای مسابقات بین مدرسه ها هم انتخاب میشدم. دوستها و هم کلاسهایی که برای چندین سال با هم بودیم این را می دانستند. کاری بود که خوب انجام میدادم  و احساس خوبی بهم میداد. این جریان ادامه داشت تا سال دوم دبیرستان. همه ی مسابقات بین چند کلاس که یک معلم داشتند را برده بودم. غیر از معلم ما، یک معلم دیگر هم بود. و توی یکی از بقیه ی کلاسهایی که با ایشان بود دخترشان هم بود. منتخب ایشان دخترشان بود. ولی فقط یک نفر باید از مدرسه انتخاب میشد. و آن خانم اصرار داشت دخترش برای مسابقه برود. مشکلی نبود که چاره نداشته باشد و البته چاره اش هم بسیار ساده بود. مسابقه دادیم. من برنده شدم. بقیه اش هم واضح بود. من برای مسابقات میرفتم. ولی معلم من نمی توانست بیاد و من باید برای هر مسابقه با این خانم می رفتم. هر روز قبل از اینکه به کانون برسیم کلی عقده هایش را سر من خالی می کرد که اگر دختر من ( که اسمش را یادم نمیاد و فامیلیش را و حتی فامیلی مادرش را! فقط قدهای بلند و چشمهای سبزشان را یادم است!) بود حتما مقام می آوردیم. اگر ببازی فلان و بهمان. تمام یک هفته ای که درگیر بودیم همین آش و همین کاسه را داشتیم. خیلی خودم را کنترل می کردم. از بین تمام مسابقاتی که دادم فقط دوتا مساوی کیش دائم و پات داشتم. تا آخرین روز مسابقات.

پنج نفر مانده بودیم که همه از بچه های کانون بودیم و هم را می شناختیم. بازیشان خیلی خوب بود. ما خودمان از اول می دانستیم کی اول میشود. من دیر رسیده بودم. همین دیر رسیدن را کرد پتک و هی کوبید تو سر من. بازی اول را بردم. بازی دوم با کسی بود که همیشه اول بود. باختم. نوبت سوم من بازی نداشتم. این خانم شروع کرد به قرقر کردن که دیدی بدبختمان کردی. هم خودت را بدبخت کردی و هم ما را و فلان و فلان و فلان و فلان و فلان و فلان. هم ناراحت بودم و هم عصبانی. سرم درد گرفته بود. هرکاری کردم نتوانستنم خودم را کنترل کنم. وسایلم را جمع کردم, انصراف دادم و رفتم.

به همین راحتی. بعد از آن هم هیچ وقت دیگر با آن خانم چشم تو چشم نشدم. بعد از آن هم هیچ وقت دیگر شطرنج بازی نکردم.

خواهرم هرازگاهی با شوهرش شطرنج بازی می کند. همیشه میبازد. چند روز پیش عصبانی شده بود می گفت اگر راست میگی با سمیرا باز ی کن. دو دقیقه ای میبرد. صفحه شطرنج را نگاه کردم. سرم درد گرفت.

..................................

یاد دوتا از دوستهای دبیرستانم افتادم. آتنا و گلاره. مدتهاست که دلم می خواهد ببینمشان و یا خبری ازشان داشته باشم. هرچی سرچ می کنم تو نت اثری ازشان نمی بینم که نمی بینم! آخر لعتنی شماها که آن موقع اهل نت بودید یعنی حالا دیگر نیستید؟!


 
بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸  کلمات کلیدی:

لنگهای تو خیلی دراز هستند. آنقدر دراز که آدم میترسد موقع راه رفتن به هم گره بخورند. دستهایت بی قواره  کنار بدنت آویزانند و موقع خواب آنقدر اذیتت می کنند که دلت می خواهد ببریشان و کنارت بگذاریشان. یک سر گرد گنده سنگین داری که به یک گردن نازک کج و کل چسبیده. بیچاره گردن. خدا می داند روزی چند بار آرزو می کند که  یکی این سر سنگین را ازش جدا کند. دو تا چشم قلمبه که هر آن ممکن است از حدقه بیرون بزند. زبونت که خدا را قربان جز به چرند گفتن باز نمی شود. گوشهای پهنت حتی قدرت شنیدن خزعبلات خودت را هم ندارند.  

تو را هیچ کس دوست ندارد ولی به زور خودت را به همه می چسبونی. تو هیچ جا جا نداری ولی به زور خودت را جا می کنی. تو هیچ وقت عاشق نمیشی ولی این ادعا را می کنی. بدتر از اینها این است که موجود نیازمندی هستی. و باز بدتر از آن اینکه این نیاز را با عشق اشتباه میگیری.

ولی من فقط یک سر کوچک هستم. دست و پایی ندارم که اذیتم بکنند. زبانی ندارم که کسی را آزار بدهم. گوشی ندارم که باهاش نشنوم. من همش احساسم و فکر. هرچی دارم را تو خودم جا دادم. من به زور دیده میشم. هر جا بخواهم میرم. هرکاری بخواهم می کنم. اگر دوستم نداشته باشند محو میشم. زیاد جا نمیگیرم و مشکل جا ندارم که حتی اگر جایی هم پیدا نکنم تو هوا معلق می مانم.

آره،

گاهی  حتی معلق می مانم...

....

بیکار نیم اگرچه در کار نیم


 
ب ی ق ر ا ر
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦  کلمات کلیدی:

انگار همه ی آدمهای بیقرار را، قراری جز مرگ نیست.

آدمهایی که این دنیای کوچک خاکی برای یک نفسشان هم تنگی می کند.

و عجیب اینکه دیگرانی که نمی شناسندشان و نمی شناسندشان این رحیل را اشک میریزند. گویی که جدایی از خاک کثیف زشتشان فاجعه ایست و نه انگار که آرامش در ذره ذره وجودشان جاری گشته.

گاهی چند قطره اشک جا مانده، جای دیگر راه خودش را پیدا می کند و جاری میشود.

فکر می کنند که چه خوشبختند که این دنیای پست زمینی را سفت چسبیده و چه زنده که از زشتی روزگار باخبر.

فکر می کند که چه بی قدرند که این دنیای پست زمینی را سفت چسبیده و چه مرده که ازبلندای آسمان بی خبر.

معصومیت اشک را حسرت میبرم که چه بی ریا راه رهایی را پیش می گیرد.

انگار قراری جز مرگ بر بی قراری ام نیست.


 
من در شروع شب، جایی، جا مانده ام
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤  کلمات کلیدی: شب ، سکوت

مامان میگوید عصر هم راه بیفتی شب میرسی و با بابا می آییم سراغت. به ظاهر برنامه خوبی است ولی مامان که دیگر باید بداند من تاریکی جاده را دوست ندارم.

همین طوری هم دل خوشی ازش نداشتم چه برسد به اینکه بخواهم دعوت به بستنی اش را هم جواب بدهم. به اصرار، مجبور شدم همراهیش کنم. میدانستم به بستنی قانع نمی شود و هر بهانه ای زمان را بیشتر می کند. مشکلی نبود. تحمل می کردم تا حرفی باقی نماند. من که تصمیمم را گرفته بودم.

مدت زیادی توی ماشین بودیم و همه ی حرفهایی که برای نگفتن به هم داشتیم را با عصبانیت می خوردیم. تا راه را عوض کرد و رفت توی جاده. غروب بود و همه ی دلتنگیهای دنیا با هم هجوم آوردند به دل من. تاریکی و خلوتی جاده ترس را هم به دلتنگیم اضافه کرد.

کنار این آدم نه آرامش داشتم و نه امنیت.

گفتم برگردیم شهر. گفت نترس اگر می خواستم بکشمت تا حالا صدباره این کار را کرده بودم.

به عادت گند همیشه  ام سکوت کردم.

بغض داشتم. 

بلندتر گفتم برگرد می خواهم برم خانه.

بلندتر جواب داد فرمان دست من است. برنگردم  می خواهی چه کار کنی؟

این بار فریاد زدم برگرد!

فریاد زد و گفت بابات آنقدر لوس و ازخودراضی بارت آورده که نه فقط با من، با هیچ کس دیگر، هیچ جای دیگر دو دقیقه هم دور از خونه دوام نمیاری!

آرام شدم و گفتم مامانت آنقدر احمق بارت آورده که نه فقط الان، هیچ وقت دیگر و با هیچ کس دیگر هم نمی توانی هیچ کاری را درست انجام بدهی.

اولین بار بود که حرف دلمان را به میزدیم. هرچند آخرین بار هم بود.