برای امروز، فردا و همیشه‌ام

آشنای همیشه
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  کلمات کلیدی: عشق

نمی دانم تو آن شلوغی چطور خودم و خودت را پیدا کردم. ما هر دو بالای یک قله ی بلند، نزدیک ماه لاغر روشنی که چهره ی پنهانش سیاه تر از مرگ بود به هم تکیه داده بودیم و نشسته بودیم. تو کمی لم داده بودی و من کمی خم شده بودم. تو نگاهت به آسمان بود و من نگاهم به زمین. فکرت را ندیدم ولی بی شک فکرم پیش تو بود.

من چهره ی ترسناکش را دیدم که اشک می ریخت  و محو میشد.

نترسیدم.

نمی ترسم.

تا زمانی که تکیه ات به من باشد، از هیچ چیز نخواهم ترسید.


 
تمام دنیا بر این روال است
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤  کلمات کلیدی: انتخابات ، وعده ها

همه ی آنچه که حقیقت پنداشتیمش، دروغی بیش نبود

همه ی آنچه که حق پنداشتیمش، ناحق بود

تمام آن رهبرانی که خداگونه ساختیمشان، دیوانگانی بیش نبودند

قاتلانی که ما نیز در ارتکاب جرم، یاریشان دادیم

 

ما داوطلبان قتل عام مردم شدیم

ساده لوحانی که که اعلامیه های شیطان را پخش کردیم

شیطانی که چهره ی وقیح دیکتاتوری برای او جز زیبایی نبود

و چهره ی دموکراسی ما، جز زشتی

 

ما پایه گذاران فقر بودیم

 به وجود آوردندگان اتحاد و مبارزان عدالت

ما فقط برای خدمت، خودمان را فدا کردیم

ما چیزی نبودیم،

 جز انسانهایی در پی معنا بخشیدن به دو روز زندگی

 

ما در خدمت به هوای نفس خودمان، کور بودیم

ما در خدمت به نیازهای خودمان، کر بودیم

و حال باید حقیقت رادر قلب های خودمان پیش ببریم

که شاید با آنچه که انجام دادیم، در آرامش بمیریم.

................................

 

مبادا تردیدی وجود داشته باشد که تصمیمت را به تاخیر بیندازد

بگذار من مطمئنت کنم

خودم هم به نیمی از آنچه  می گویم اعتقاد ندارم

اول تا آخر مسئله پیروزی است

پس من همان چیزی که را  می گویم

که تو امروز می خواهی از من بشنوی

آه، بله من دیدگاه و دورنمایی از آینده دارم

 در اولین فرصت تولید اشتغال می کنم ، اما و اگر...

اما اگر من باختم، تمام امیدهای واهی

و آرزوهای من به باد فنا خواهند رفت

من این وعده و آن وعده را به شما می دهم

من تمام قبوض و بدهی های شما را پرداخت می کنم

و تمام اینها را با گوشت و خون خودم پرداخت خواهم کرد

هم خر را خواهید داشت و هم خرما را، سوگند می خورم

و باز هم و باز هم و باز هم

تمام دنیا بر این روال است.

 نیست؟!

................

ترجمه: سمیرا


 
مجال بی رحمانه اندک بود و فاجعه سخت نامنتظر
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی: نبرد

فکر می کنم مثل یک خانواده که از درون مسائل و مشکلاتشان را  با هم تحلیل می کنند و دنبال راه حل می گردند ولی از بیرون به کسی اجازه ورود به این خلوت را نمی دهند، ما هم باید به تحلیل مشکلات بنشینیم. که اگر خودمان این کار را نکنیم دیگران روی ایرادهایمان انگشت خواهند گذاشت.

برای یک امتحان کوچک باید مدتها خودمان را آماده کنیم، چه برسد به یک جنگ بزرگ. پرواضح است که پیروز نبرد، کسی است که نیروهای آماده تری دارد. کسی که مدتها به آموزش نیروهایش پرداخته.

متاسفانه رقیب قدر بود و سخت آماده. چه بسا که چهار سال داشت خودش و نیروهایش را برای چنین روزی آماده می کرد.

ما فقط  دستبند و سربندهای سبز بستیم و ناشیانه تفریح کردیم. و الان سیل عظیمی از جوانها که نا امید و دلسرد شدند و زیاد می شنویم که قصد خودکشی یا محمود کشی یا خروج از ایران را دارند.

چه باید کرد؟


 
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی: سیاست

سینا و محمد امین بعد از شرطی که بستیم خوشحال می آیند و می گویند دیدی اشتباه کردی موسوی رئیس جمهور نشد و تخم مرغ شانسی هایشان را می خواهند. می خندم و می گویم اشتباه کردم که این جوری با شما شرط بستم. باید می گفتم اگر موسوی رئیس جمهور شد برایتان تخم مرغ شانسی به عنوان شیرینی می خرم. ( آخه دعای فرشته ها همیشه برآورده می شود)

بین این همه آدم با این همه عقیده، خوش سیاست ترین آدمی که دیدم پسر خاله ام بود. که آن هم تنهایمان گذاشت و رفت. آرامش، پیش بینی درستش و تحلیل هایش... واقعا جای بعضی از آدمها را هیچ کس دیگری پر نمی کند. رای بعدی من پسر خاله جان!

یک حرف جالب هم این روزها شنیدم:

اگر جوانها واقعا اینقدر از وضع موجود ناراضی هستند چرا انقلاب نمی کنند؟


 
زنده باد ایران
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی: انتخابات

به نظرم حالا باید فشار آورد که تمام این فسادها  پیگیری بشوند. باید حق مردم را از تمام آنهایی که به ناحق پولی به دست آوردند، مدرکی گرفتند یا به جایگاهی رسیدند بگیرد!


 
هرچی آرزوی خوبه مال تو
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳  کلمات کلیدی: عشق

داغی که از تو به دلم نشست، هیچ وقت با هیچ دستی برداشته نشد. که حتی خودت هم  دیگر التیام بخشم نخواهی بود...

هرچی که خاطره داریم هم مال تو.


 
The girl with April in her eyes
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

هیچ مشکلی نیست؛

فقط من کمی دیر آمده ام.


 
ترسم از این است...
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱  کلمات کلیدی: سیاست

وقتی حماقت بین خودمان ریشه دوانده، اگر خود خدا هم زمین بیاد و به ما حکومت کند وضعمان به هیچ وجه عوض نخواهد شد.

که هیچ چیزمان آن طور که باید، نیست.

...........

اعصابم از دست پخمگی خودم خورد می شود. چرا همیشه فکر می کنم سکوت، نجابت است! دلم می خواهد برگردم عقب و یکی بخوابانم زیر گوشش!


 
به امید آینده ای روشن تر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩  کلمات کلیدی: انتخابات

ساعت ده شب و ما رسالت هستیم. مردم گروه گروه ازدحام کردند و حرف میزنند. خالم با دستهایش دورم گارد میگیرد می گوید اینجا مثل بالا نیست و سریع از بین جمعیت رد میشویم.

ساعت هفت صبح و بعد از سه شب کم خوابی شدید عازم دانشگاه هستم که لکچر بدهم. راننده تاکسی با لهجه ترکی ازم می پرسد سریال دیشب را دیدی؟ تو ذهنم که قفل کرده دنبال این میگردم که دیشب چه سریالی داشته و به نتیجه ای نمیرسم. میگویم نه. آقای راننده ادامه میدهد  احمدی نژاد  خیلی ... و من می فهمم منظورش از سریال مناظره است. ایشان شیفت می کند روی ترکی و منم که چیزی نمی فهمم به این فکر می کنم که آیا می توانم تا بعد از لکچر چشمهایم را باز نگه دارم یا نه.

باد و باران و گرد خاک  شدید است و من خسته، عجله دارم که سریع تر به خانه برسم.  توی شریعتی  جوانها جلوی ستاد موسوی و احمدی نژاد شلوغ کردند و  مجبوریم توی ترافیک بمانیم. چشمهایم از کم خوابی قرمز شده و گرد و خاک هم بدترش کرده و مدام عطسه می کنم. جوانها را که می بینم یاد دوره های قبل می افتم. یاد خاتمی و مردی که در باران آمد، یار دبستانی ای که برای معین خواندیم و ... با خودم فکر می کنم چی توی سر این جوانها می گذرد؟ خواسته هایشان چیه؟ و دوره ی بعد چند درصدشان را در همین وضع و با همین فکر می بینیم؟ کمی ناراحت می شوم. به خانه که میرسم همه طوری نگاهم می کنند که انگار یک آدم مصیبت دیده جلویشان است.

شب است و موقع خواب. بعد از این همه مدت که منتظر این لحظه بودم و فکر می کردم تا سرم را روی بالش بگذارم چشمهایم می روند، بی خوابی میزند به سرم. همچنان به مردم فکر می کنم. به خودم. به طرز فکرها. شاید اگر توی یک کشور پیشرفته که مسیر خودش را پیدا کرده زندگی می کردم، رای نمیدادم. ولی چه از این اسم خوشمان بیاد و چه نیاد ما در یک کشور در حال توسعه (؟) زندگی می کنیم. و کوچکترین تغییرها، بزرگترین تاثیرها را روی زندگیمان می گذارد. پس رای می دهم اما...

شور و شوق مردم را دوست دارم ولی فکرهایشان را نه. آگاهی کمشان را، خواسته های نا به جایشان را، توقعشان برای هرچه زودتر برآورده شدن این خواسته ها، تعصب و پیش داوریشان را و ... که همین مسائل است که بعدها موجب سرخوردگی می شوند.

رئیس جمهور آینده ی ما نه قرار است سوپرمن باشد و نه زورو. نمی تواند ثروت و خوشبختی را سرازیر کند روی زندگی مردم. رئیس جمهور هم، هرکسی که باشد، یکی است مثل همه ی ما.  من به عنوان یک شهروند رئیس جمهوری را می خواهم که با یک برنامه ی بلند مدت و مدبرانه به آینده ای روشن تر امیدوارم کند.

نکته ی بعدی که توی ذهنم می آید مناظره هایی که همه از رسانه ی ملی شاهدشان بودیم. واقعا این مناظره ها چقدر اثر داشتند؟ هیچ کدام  از ما بدون  تعصب و پیش داوری نشستیم پای تلویزیون و بدون دخالت احساساتمان به حرفهای نامزدها گوش بدهیم، بررسیشان کنیم، سبک سنگین کنیم و مناسب ترین آدم را انتخاب کنیم؟ یا همه امان با هیجان و برای تفریح و سرگرمی نشستیم تا حرفهای کاندید مورد نظرمان را توجیه کنیم و حرفهای کاندید مخالف را مسخره؟

و در آخر سیل اس ام اس هایی که این روزها به گوشیهایمان جاری می شود...

همیشه وقتی کاری را خوب انجام میدادم،  و آدمهای دیگری را میدیدم که نمی توانند همان کار را انجام بدهند، تعجب می کردم. درکشان نمی کردم. که این مشکل را با کمک پدرم حل کردم. حالا آدمهای زیادی را می بینم که همین مشکل گذشته ی من رادارند. تعجب نمی کنم. حل این مشکل، نیاز به کمی تمرین دارد. یا به قول پدرم نشانه این است که هنوز مغزت خیلی کوچک است و باید بگیری بکشیش.

همه ی آدمها مثل هم نیستند، مثل هم فکر نمی کنند، نیازها و خواسته های مشابه هم ندارند. ما توی شرایطی هستیم که هر کدام چهار گزینه داریم. گزینه هایی که همه از یک صافی رد شدند و همه در یک چهارچوب باید عمل کنند. هرکس حق دارد هرکدام از این گزینه ها  که بهتر به خواسته هایش جواب میدهد را انتخاب کند و هیچ کس دیگری حق توهین به او را ندارد. ( چقدر خوشحالم که مجبور نیستم این جمله را به انگلیسی بنویسم)

من آن شب تصمیمم را گرفتم ولی تا خود صبح بیدار بودم! از مناظره ی دیشب هم بسیار لذت بردم. به نظرم بهترین مناظره ها بود. آقای رضایی آدم بسیار متشخص و فهمیده ای هستند. اگر کمی عقاید سیاسی ام فرق می کرد،شاید کاندیدای مورد نظر من می بودند.

به هر حال ...

تا حالا به  چند رئیس جمهور گذشتمان فکر کردید؟ که با چه وضعی کنار رفتند؟ وضعی که ما برایشان درست کردیم. پس خوب است بگویم: آقای رئیس جمهور آینده، مواظب خودت باش!

به امید آینده ای روشن تر


 
گوش کن...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧  کلمات کلیدی: عشق

یک روز نه چندان دور، صدای قلب تو می شود تمام زندگی من...


 
بر باد رفته
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤  کلمات کلیدی: انتخابات

از دید من بزرگ ترین ایراد وارده به این آقا این است که اگر واقعا این همه فساد بود و هست و شما هم آگاه بوده و هستید، چرا در این مدت چهار سال که قدرت داشتید هیچ اقدامی نکردید و حالا که منافعتان به خطر افتاده فقط دهن باز کردید؟!


 
آقای رئیس جمهور...؟!! یا خاله زری؟!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤  کلمات کلیدی:

دانشجوهای ستاره دار ...

 


 
مسخ شده
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  کلمات کلیدی: انتخابات ، عشق

دیشب و امشب کاملا اتفاقی حدودا بین ساعت نه و ده از خانه بیرون بودم. حال و هوای شهر خیلی عجیب و در عین حال دوست داشتنی است. اصلا مهم نیست که مردم، هر گروهشان طرفدار کی هستند یا برای کی دارند فعالیت می کنند، مهم این است که کلی که نگاه بکنیم، همه توی یک فاز هستند و آن طوری که من می توانم بگویم چیزی هست که همه را به هم نزدیکتر کرده است درست مثل عید. حالا این حرفها را آدمی دارد میزند که اصولا هیجان زده نمی شود یا معدود دفعاتی پیش میاد که از روی هیجان تصمیمی بگیرد یا کاری بکند. آدمی که از سنتها حتی عید نوروز، خوشش نمیاد. و آدمی که نمی خواهد عقیده اش را، از روی تب، با یک روبان رنگی به دستش نشان بدهد.

حق من به اندازه ی یک رای هست و ازش استفاده می کنم. ولی به عقیده و رای هیچ کس دیگری هم توهین نمی کنم. یا حتی سعی نمی کنم دیگران را به خاطر نظری که دارند مسخره کنم.

امشب جلوی ستاد انتخاباتی میرحسین، زیر پل صدر وقتی جوانها را دیدم که با چه ذوق و شوقی جلوی ماشینها را می گرفتند و برگه ها را پخش می کردند، بعد از یک لبخند کوتاه ناراحتی سراغم آمد.ناراحتی از امیدی که چشم بسته، بسته اند. امید به اینکه کسی که فقط یک نقش سمبلیک دارد بیاد و تغییری که شاید در دراز مدت ممکن باشد را در طول چهارسال برایشان ایجاد کند.

ولی به هر حال هر مسیر طولانی ای را با گامهای کوتاه پیوسته باید پیمود. و امیدوارم مردم هم خوب و واقع بینانه و به دور از هیجان فکر کنند و تصمیم بگیرند و فراموش نکنند که دولت ما دست یک نفر نیست.

 من هم خیلی بیکار ننشستم.  روسری هایم را ریختم وسط اتاق و یک شال فیروزه ای که هدیه تولد پارسالم بود و به صورتم هم می آید  را پیدا کردم و پوشیدم.

......................................

حال و روز خوبی نداشتم. وقتی وارد کلاس شد، با خودم فکر کردم که طاقت دوری از من را نداشته و حالا به شکل این کوچولو آمده بین شاگردهایم و سر کلاسم نشسته تا نزدیکم باشد. کوچولوی بیچاره نمی دانست وجودش چه آرامشی به من میدهد.

امروز توی اتوبوس رو به رویم نشسته بود. باز هم ظاهرش عوض شده بود. ولی من دیگر حضورش را باور نکردم و به سمیرای یک سال پیش خندیدم.


 
...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠  کلمات کلیدی:

فکر که می کنم آدم بسیار خودخواهی هستم. همیشه ترس، اضطراب و نگرانی هایم را با همه قسمت می کنم ولی آرامشم را تمام برای خودم نگه میدارم.

این نیز از خصوصیات قلم است...


 
سرنوشت
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩  کلمات کلیدی:

به دلخواه خودم ورق میزنم، تمام صفحه هایی که خودم نچیده ام را...


 
رفیق های روزهای خوب من
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  کلمات کلیدی:

یک عالمه بچه خورده بودیم و داییم که ما را برده بود یک پارک نزدیک خونه ی ما. ما دخترها همه شلوارک پوشیده بودیم به جز پریسا که آن هم طرح پاچه های شلوارش با هم فرق داشت. مادوتا حیاط بزرگ داشتیم و توی یکی از این حیاط ها که مخصوص من بود، یک تاب خیلی بزرگ داشتیم. من متخصص تاب بودم. روی تاب می ایستادم و تکونش میدادم. آنقدر بالا میرفتم که حیاطهای همه ی همسایه ها را می توانستم ببینم. بچه های همسایه ها هم ذوق می کردند. من ژانگولر اجرا می کردم و آنها همه احساس می کردند که دارند یک قهرمان را نگاه می کنند. توی پارک هم تاب بود. با سیما سوار تاب شدیم و هی تکونش دادیم. آنقدر سرعت گرفت که نمی توانستیم نگهش داریم. از یک دختر هم سن و سال خودمان که آنجا بود خواستیم نگهمان دارد که از شانس بد تاب آهنی خورد توی سرش و پرت شد آن وسط. پیشانیش هم مثل کارتون ها که نشان میدهد کبود شد و یک متری آمد جلو. از دور تا دور پارک یک عالمه پدر و مادر  بود که برای این دختر پیدا شد. همه سر ما داد می زدند و ما هم که بین آن همه آدم بزرگ کاری نمی توانستیم بکنیم مظلوم ایستاده بودیم. تا داییم آمد و نجاتمان داد. کلی با آدمهای دیگر بحث کرد. یک نفر از آن وسط بهش می گفت مگه اینها بچه های تو هستند و داییم  جواب داد که آره. و همان یک نفر دوباره گفت چه خبرت بوده! چقدر بچه داری! بالاخره با قیل و قال زیاد ما را از وسط معرکه کشیدن بیرون و رفتیم خانه. تو خانه بودیم که زنگ زدند و چشمتان روز بد نبیند. مادر واقعی بچه بود. ما را شناسایی کرده بودند. من، سیما ، آزاده و پریسا پشت پنجره نگاهشان می کردیم. خانمه می گفت آزاده و پریسا زدند سر بچه ی من را شکستند. ( چون ما صدایشان می کردیم، اسم آنها را فقط یاد گرفته بودند.)حالا پریسای بیچاره آن موقع خیلی کوچیک بود. مامان من گفت پریسا که یک ذره است، چه جوری زده سر دختر تو را شکسته! خانمه می گفت نمی دانم، آن دختره که شلوارش تا به تا است، نبود آن دختر شرتی ها بودند. و ما چهارتایی فرار کردیم تو یک اتاق و پشت رختخواب ها قایم شدیم. دیگه از بقیه جر و بحث چیزی نشنیدیم. فقط آنها که رفتند داییم آمد تو اتاق گفت دختر شرتی ها بیایید بیرون، رفتند.

دیشب داییم خونه ی ما بود. سیما هم بود. من و سیما توی اتاق من نشسته بودیم که داییم آمد گفت دختر شرتی ها بیایید بیرون بشینید پیش ما. در کمتر از یک ثانیه همه برگشتیم به بیشتر از ١٨ سال پیش.


 
پر کردن
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥  کلمات کلیدی:

بالاخره بعد از فکر زیاد در مورد یک جایزه یا پاداش، سمیرا را اینطوری گول زدم:

اگر خوب درس بخوانی دختر و امتحاناتت را به خوبی پشت سر بگذاری، برایت پازل چهارفصل را می خرم.

 

 


 
من، هیچ، هیچ ندارم
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤  کلمات کلیدی: عشق

گفتم سمیرا دیدی که زندگی می چرخد و می چرخد و هیچ وقت نفهمیدی کی بر وفق مرادت بوده و کی نبوده و کی چی خواستی و کی نخواستی و کی به چیزی که خواستی رسیدی و کی نرسیدی  و کی رسیدن بهش به نفعت بود و کی نبود و کی برای خنده های قبلت گریه کردی و کی به گریه های قبلت خندیدی و کی خواستی بالاتر بری که پایین تر آمدی و کی پایین رفتی و فکر کردی که بالا میری و  کی آرامش داشتی و کی نداشتی و کی آرامش، آرامش بوده برایت و کی مسکن بوده و کی حتی مسکنی هم نبوده و کی آرزو کردی و کی خسته شدی از آرزوها و کی فکر کردی که زندگی را شناختی و کی فکر کردی که هیچ چیز ازش نمی دانی و در آخر چیزی که لمس کردی و هیچ وقت نفهمیدی که هیچ وقت فهمیدی آیا یا نه ...

فقط صادقانه بازی کن...

فقط ساده باش...

فقط فریب نده...

فقط افتخار کن به صداقت و سادگیت...

حتی اگر همه ی اینها، یا یکی از اینها، چیزی، عزیزترین چیزی، خواستنی ترین چیزی، که الان به درک خودت داری را ازت بگیرد.