برای امروز، فردا و همیشه‌ام

حرمت نگه دار...
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

خیلی راحت دیگران را به اسم کوچک صدا می کنیم. که این کار از روی بی حرمتی است نه صمیمیت.

خیلی راحت به شخصی ترین بخش زندگی آدمها سرک می کشیم. که این نیز به نوع خودش از روی بی حرمتی است.

و خیلی خیلی راحت حرمت آدمها را زیر پا می گذاریم بدون اینکه بدانیم کجا ایستاده ایم.

پس به نام کوچک صدایم نکن مگر اینکه خیلی رسمی این اجازه را از من گرفته باشی.


 
بازی وبلاگی
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩  کلمات کلیدی: بازی وبلاگی

توسط نم نم عزیز،به یک بازی وبلاگی دعوت شدم. فکر کنم آخرین بار سه سال پیش بود که این کار را کردم. یاد جوانیهایم افتادم و کلی شاد شدم.

و اما بازی!

باید جواب شش سوال را بدم.

سوال ها:

١- سه تصویر ماندگاری که در فوتبال،فیلم دیده‌اید و در ذهنتان مانده است،کدامند؟
٢- سه تصویر ماندگار زندگی شما چیست؟
٣- سه آهنگ ماندگار و خاطره‌انگیز زندگی‌تان را نام ببرید...
۴- مارادونا و ماتئوس ،کاپیتانهای تیم‌ملی فوتبال آرژانتین و آلمان در اواخر دهه ٨٠ و ابتدای ٩٠ میلادی بودند...دو فینال جام‌جهانی ٨۶ و ٩٠ بین این دو تیم برگزار شد...٨۶،آرژانتین قهرمان شد و ٩٠ آلمان...اگر شما یک بازیگر سینما بودید،دوست داشتید نقش مارادونا را بازی کنید یا ماتئوس؟...دوست دارید در زندگیتان مارادونا باشید یا ماتئوس؟
۵- (به این سوال،آقایان حتما جواب دهند):هر چند وقت یک بار در دلتان خطاب به یک راننده زن می‌گویید که چه کسی بهت گواهینامه داده است؟
۶-(به این سوال،خانمها حتما جواب دهند):چقدر اعتقاد دارید که آقایان کمتر از سنشان می‌فهمند و هیچ‌وقت عقلشان به پای خانمها نمی‌رسد؟!

جواب های من:

١- سه تصویر ماندگار فوتبال: (پیشاپیش معذرت می خواهم چون فوتبال نمی بینم واین صحنه ها را گذری دیدم پس واضح است که خیلی یادم نمیاد.)

تصویر اول: خیلی سال پیش بازی ایران و نمی دانم کجا که عابدزاده دروازه بان بود و کار به پنالتی داشت می کشید. عابدزاده ی بیچاره تو دروازه افتاده بود و به خاک و خون کشیده شده بود ولی فقط به این خاطر که برای ضربات پنالتی باشد، بیرون نمی بردنش. خیلی دردناک بود که حتی من هم گریه ام گرفته بود.

تصویر دوم:جام جهانی قبلی. باز هم بازی ایران با نمی دانم کجا.(شاید منگلستانی جایی) من و دوستم آتنا امتحان داده بودیم و رفته بودیم واکسن نویت سوم هپاتیتمان را زده بودیم. دخترهای گنده دستهایمان که درد می کرد را گفته بودیم و با ناراحتی نشسته بودیم توی مطب دکتر.منشی هم داشت این مسابقه را نگاه میکرد. فقط یک صحنه اش را یادم هست و آن هم اینکه یکی از بازیکنان تیم حریف که خیلی سیاه و بی ریخت بود افتاده بود روی زمین و یکی از ایرانیها آمد خیلی دوستانه بلندش کرد.

تصویر سوم: باز هم خیلی سال پیش، خیلی خیلی سال پیش، یکی از بازیکنان ایتالیایی گل زد و دور زمین ژانگولرهای خیلی قشنگی اجرا کرد و با پرچم ها ژست های قشنگی گرفت.

سه تصویر فیلم:

تصویر اول: توی فیلم Dirty dance  دختر شخصیت اول فیلم بلد نیست برقصد. با یک پسر کوبایی آشنا می شود و حالا بعد از اتفاقاتی یاد می گیرد. الحق که رقصی که آنها توی مسابقه کردند را هیچ جا ندیدم و یکی از لذت بخش ترین تصویرهایی است که همیشه دوست دارم ببینمش.

تصویر دوم: فیلم Talk to her  پسری که خودش به تئاتر علاقه ای ندارد میرود تئاتر و می آید برای دختری که دوستش دارد و  توی کما هست، و می داند که  تئاتر دوست دارد، تعریف می کند. با اینکه می دانی ولی باور نمی کنی که دختره به هوش نیست.

تصویر سوم: فیلم میوه ی ممنوعه. آنجایی که حاج آقا دلش لرزید. برایم جالب بود چون اولین باری بود که توی تلویزیون ما جرات کردند که این سوژه را به تصویر بکشند که آقا، بعد از ازدواج هم می شود عاشق شد.(هرچند امیدوارم این اتفاق برای کسی نیفتد.) و این موقع است که می گویند: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

٢- سه تصویر ماندگار زندگیم:

خیلی فکر کردم و سعی کردم از جاهای متفاوت باشد. ولی خوب مهمترین ها خواسته شده بود که متاسفانه یا خوشبختانه ریشه همه اشان یک جاست.

تصویر اول: لحظه ای بود که باید تصمیم می گرفتم. جایی که یک آره یا نه کل مسیر زندگی را عوض می کند. جایی که گفتن آره تحمل می خواهد و گفتن نه جسارت. من بودم و یک نگاه ملتمس. مسیر نگاهم را عوض کردم. و اینجا نگاه پدرم بود که تصمیمم را تائید می کرد. و نه تنها برای آن لحظه، که برای تمام زندگیم بهم اطمینان و امنیت داد.

تصویر دوم: پدر من در کمتر از دو سال پدر، مادر و دو خواهرش را از دست داد. و فکر کنم این بزرگترین مصیبتی است که می تواند به هرکسی وارد بشود. دوازده سال پیش بود. همه برای مراسم هفت عمه ام رفته بودند. فقط پدرم برگشته بود تا من را هم ببرد. شب بین خواب و بیداری بودم که صدای گریه پدرم را شنیدم. فکر کردم که خواب است و توی خواب گریه می کند. رفتم که بیدارش کنم ولی بیدار بود. شاید تو آن لحظه وجودم ناراحتش می کرد، شاید هم نه. من که لال شده بودم ولی بابا گفت فاطمه هم رفت. و من فقط توانستم بغلش کنم. آن موقع سنی نداشتم ولی همان جا با خودم گفت پدرم آنقدر دلشکسته است که ما باید همه جوره هوایش را داشته باشیم و حتی یک ذره دیگر باعث ناراحتیش نشویم. تا این لحظه هم فکر نکنم زیر حرفم زده باشم مگر ناخواسته.

تصویر سوم:

چهارسال پیش پدرم عمل قلب داشت. دو روز تمام گریه می کردم با اینکه می دانستم عمل روتینی هست. روز دوم آنقدر گریه کردم که گذاشتند پنج دقیقه بروم پیشش. روز عمل پدرم و همان ساعتها سه نفر دیگه هم عمل داشتند که همه پیش هم بودند. و هنوز کامل به هوش نیامده بودند. پدرم شناختم  و انگار شرایط را کامل فهمید (هرچند که الان اصلا یادش نمیاد) خیلی رنگ پریده بود. به زور، شل و بریده حرف میزد. سیم های خونی ای که از گلوش و سینه اش آویزون بود و بخیه های سینه اش و پایش و ...

من زدم زیر گریه و نه تنها پدرم، که سه نفر دیگر هم با گریه من گریه می کردند.

٣- سه آهنگ ماندگار و خاطره انگیز زندگیم:

اهنگ اول: جزیره سیاوش قمیشی. یاد تمام شبهای امتحان دوره ی دبیرستانم می اندازم.

آهنگ دوم: Push It انریکه. باد آرامترین تابستان زندگیم می افتم. رانندگیهای شبانه و دستی کشیدن و ماشینی که نصف شب چرخ جلوی سمت راستش بین بلوک های کنار خیابان گیر کرده بود و خانمهایی که کنار خیابان منتظر آژانس ایستاده بودند.

آهنگ سوم: سلام آخر احسان خواجه امیری. نمیدانم یاد چی می اندازم. حتی نمی دانم خوب یا بد. لذت می برم و غصه می خورم. یا شاید برعکس. فقط می دانم دیگه به حال خودم نیستم.

۴- متاسفانه اهل فوتبال نیستم. و ترجیح میدهم آن را کامل به آقایان واگذار کنم. و زمانی که آنها با فوتبال سرگرم هستند، را برای خودم بگیرم و به کارهایی که دوست دارم بپردازم.

اگر بازیگر بودم سعی می کردم هرکدام از  این دو نقشی که بهم دادند را به خوبی بازی کنم. و اما توی زندگی...

آدم الگوبرداری نیستم. دنبال قهرمان شدن هم نیستم. تمام چیزی که از زندگی می خواهم این است که ساده، خودم باشم؛ ساده، انسان باشم و ساده موفق باشم.  خوب و بد تعیین کردن برای دیگران و امر و نهی کردن به آنها خیلی ساده است. مشکل جایی است که با خودت طرف باشی. فکر می کنم سخت ترین کاری که آدم توی زندگیش باید بکند، مدیریت زندگی خودش است. و البته درست مدیریت کردن. وقتی خودت باشی، وقتی تو قالب فکری خودت فکر کنی، وفتی خودت تصمیم بگیری، منشا همه ی شکست ها و پیروزیهایت را میدانی. و در نتیجه مسئولیت همه را میپذیری. تمام سعیم این است که با فراهم کردن چنین شرایطی، پایه های درستی برای تربیت بچه هایم بگذارم. نمی خواهم توی زندگیم مارادونا یا ماتئوس نشناخته یا هرکس دیگری باشم. می خواهم سمیرا باشم. یک سمیرای موفق.

۵- هروقت خانمی را می بینم که بد رانندگی می کند، با خودم فکر میکنم درست است که رانندگیمان مثل آقایان نیست ولی اگر آنها هم به اندازه ی ما گذشت داشتند و به اندازه ی ما به دیگران احترام میگذاشتند، هنگام رانندگیمان هیچ اتفاق بدی نمی افتاد.

۶- هیچ وقت فکر نکردم که آقایان کمتر از سنشان می فهمند و عقلشان به پای خانمها نمی رسد. به نظرم مسئله اینجاست که مردها بر خلاف ظاهرشان، برای خانمهایشان کمی لوس هستند و و باز برخلاف ظاهرشان وابسته و نیازمند تائید هستند و بدشان نمیاد که خانمها مثل بچه تر و خشکشان کنند. و این است که شاید گاهی کمی بچه می زنند.

نه واقعا فکر نمی کنم که کمتر از سنشان می فهمند به شرطی که خودشان هم وانمود نکنند که بیشتر از سنشان می فهمند.

 

 


 
اگه سقفمون شکسته می تونیم از نو بسازیم...
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

بعضی وقتها آنقدر خسته می شوم که دلم می خواهد ذهنم را درگیر هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم آنقدر خسته  تر می شوم که دلم می خواهد ذهنم را  تا جایی که ممکن است درگیر کارهای متفاوت بکنم.


 
راز من
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥  کلمات کلیدی: عشق

گفت: تو واقعا یه پرنده ی کوچولویی .میدونی؟!

 

گفتم: پرنده دیر یا زود بالاخره می پره . می دونی؟!

 

گفت : نه! من بالای پرنده ام رو می بندم تا به خونه ی تازش عادت کنه.بعد دیگه

 

خودش دلش نمی خواد که بپره.

 

گفتم: پرنده رو اگه بالاش رو ببندی می میره .می دونی؟!

 

گفت : پرنده مردش هم برای من پرنده است. مهم اینه که توی دستای من باشه.

 

بازوش رو دورم حلقه کرد و گفت : احمق کوچولو نمی دونی چقدر دوست داشتنی

 

هستی.

 

این حرفش منو توی فکر برد.

 

با حالت سمی عاشقانه کنارم نشست و گفت:دوباره تو مخ کوچیکت چی داره

 

میگذره؟

 

نگاهش نکردم. خودش فهمید که ذهنم درگیر واژه هاست. گفت بخون برام. وقتی

 

شعر می خونی آروم میشم. بخون . همونی که تو ذهنت هست رو بخون .

 

می دونستم از شعری که تو ذهنم می گذره خوشش نمیاد. و از طرفی می دونستم

 

که کل کل کردن فایده ای نداره. یه شعر از فروغ براش خوندم:

 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 آرشیو ممول اسفند ١٣٨۴


 
این تمامی وجود من است
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳  کلمات کلیدی:

آرامش، هدیه خداوند است به من.

و این همان چیزی است که من ،بی دریغ، در دستان مرد خواهم گذاشت.


 
من کدامینم؟
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠  کلمات کلیدی: عشق

می گویند آنقدر وایسا تا علف زیر پایت سبز بشود.

شنیده بودم که علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.

آنقدر ایستادم تا زیر پایم علفی سبز بشود و بزی ای بیاد که این علف به دهنش شیرین باشد. آنقدر ایستادم و ایستادم... ولی نه از علف خبری شد و نه از بزی ای که علفهایی که زیر پای من سبز نشده بود، به دهنش شیرین بیاد...

به اصطلاح آنقدر ایستادم که زیر پایم  علف سبز شد!


 
کوههای ما!
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  کلمات کلیدی:

می آیند به سنگینی با ادعای کوه!

می مانند به سختی مانند تپه... که نه کُپه خاکی شاید...

می روند به سادگی چون غبار!

جای خالی تصویری از کوه

و پَری از غبار می ماند و بس!

......

دوستش داشتم، کشش رفتم بی اجازه.


 
و این همان گاه است...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧  کلمات کلیدی: گاه

گاهی احساس می کنم باید روی خودم کنترل شدیدی داشته باشم. گاهی ساعتها می نشینم و فکر می کنم و نتیجه ی فکرهایم قانون های متفاوتی می شود که که برای سمیرای بیچاره می چینم. که دختر حواست باشد این کار را نباید بکنی و آن کار را باید و این حرف را نباید زد و آن حرف را باید و هزار و یک باید نباید دیگر. همیشه سعی می کنم طبق این مقررات عمل کنم. ولی گاهی و اکثر گاهها و درست گاههایی که نباید، از این قانونها خسته می شوم و کاری که نباید را می کنم.

گاهی احساس می کنم نمی خواهم از هیچ قانون خاصی پیروی کنم. گاهی احساس می کنم باید همان حرفی را بزنم که می خواهم و همان کاری را بکنم که دوست دارم.

گاهی احساس می کنم داشتن حس های متفاوت حق من است. گاهی بی خیال بودن، گاهی شاد بودن، گاهی غمگین، گاهی خسته، گاهی پرانرژی و حتی گاهی مضطرب...


 
...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤  کلمات کلیدی:

و این  بار بزرگی بود که بالاخره زمین گذاشته شد...


 
I picture you and me all alone
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳  کلمات کلیدی:

کاش میشد این خلوت را تنگ تر کرد...

محدود تر...

درست به اندازه ی خودمان سه نفر.

کاش تویی بود،

کاش منی،

کاش من و تو یی برای حرف زدن...

افسوس...

افسوس که هرچه هست اوست...


 
Make me believe you want it
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳  کلمات کلیدی:

ببین عزیزم؛

دوست دارم تا ابد همین طور ادامه بدهم. دوست دارم تا ابد چشمهایم را ببندم، حدس بزنم و حس کنم و لذت ببرم. میدانی این طوری همه چیز خوبی است و خوبی.

ولی من حتی مسئول احساس تو هم هستم.

و با این حساب، گرچه این بازی برایم شیرین و لذت بخش است ولی مجبورم ادامه ندهم.

مجبورم آن چیزی را بشنوم که بهم گفته می شود، آن چیزی را ببینم که نشانم داده می شود و آن چیزی را باور کنم که بهم ثابت می شود.

درکم کن نازنینم...


 
ُEven though I don't really know you
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢  کلمات کلیدی:

این روزها نه تنها سرم نمی شود که دلم هم نمی شود.

احساس می کنم بیش از اندازه دارم خودم را درگیر می کنم و انرژیم به حد وحشتناکی دارد تحلیل می رود.

یادت باشد سمیرا؛

 یک بار این بحث را با خودت بسته بودی. زندگی تو چهار ستون دارد. پس به ستون های دیگر برس و محکم نگهشان دار. نفس عمیق بکش و آرام باش.

هرچی که صلاح باشد، همان می شود.

*