برای امروز، فردا و همیشه‌ام

سال سفره امسال
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: عید

اول از همه سلام!

دوم از همه ببخشید که دوبار پست عید میگذارم. امسال می خواهم تلافی همه ی سالهای پیش را بکنم. :))

بالاخره بعد از ماهها به هم ریختگی و شلختگی و سر درگمی همه ی وسایلم یک جا جمع شد و همه را مرتب کردم. بدترین قسمت لباسهایم بودند! که تقریبا نصفشان را گذاشتم ببخشم.با یک شمارش دقیق چهل و هشت تا شلوار لی داشتم که هیچ دوتایی مثل هم نبودند. شصت و سه تا شال و روسری. تی شرت هایم را نشمردم ولی همه را بخشیدم فقط ده تا را نگه داشتم. از جوراب هایم هم دیگه نمیگم :)) فکر می کردم کار سختی باشد ولی خیلی خوب بود. به خصوص الان که اطرافم خلوت شده است. شاید باید یاد بگیرم با آدمها هم همین کار را بکنم.

ولی حالا میرسیم به قسمت اصلی ماجرا!

باید آپ می کردم چون حرفهایی بود که قبل از تحویل سال جدید باید میگفتم. من دیروز حالم بد بود. به شدت افسرده بودم. گاهی این حال سراغم میاد و به هم میریزم ولی در نهایت همیشه راه برگشت را بلدم. گاهی یادم میرود ولی میدانم که اگر حتی فقط یکی از این شما بگویید شکست ها _ من می گویم تجربه ها_ نبود، من الان اینجایی که هستم نبودم. نه از نظر موقعیتی بلکه از نظر فکری. و کمی بی انصافی کردم. من خیلی چیزها دارم. از جمله دوستهای خوبی که توی بدترین شرایط زندگیم و با بدترین اخلاق من کنارم بودند، تحملم کردند، محبت کردند و دوستم داشتند. دوستهایی که اگر یکی از آنها هم نبود زندگی من چیزی کم داشت.

من برای خودم لیستی از کارهایی که تا آخر سال ٨٩ باید انجام بدم نوشتم. و اینجا می خواهم لیستی از دوستهایی بگذارم که از خدا می خواهم تا آخر سال ٨٩ برایم نگهشان دارد.

اول از همه دوست بیست سال زندگی من، آتنای گلم. که همیشه یادم میاد که:

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگومگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

ولی هیچ وقت قرار نیست که یکی از این دریچه ها بسته بشود.

بعد دختر خاله و دوست و همفکر همیشه ام، سیما.

یاپراک نازنین که همیشه همزبانم بوده است.

شایسته ی عزیزم که فاصله هم رابطه ی ما را کم رنگ نکرده است.

فائزه، گلدخت، الهام ، سمانه که می دانم گهگداری سری هم به  اینجامی زنند.

حامد رضا ی فهمیده و دوست قدیمی من.

محمد که دیگر برادرم به حساب می آید.

حمید که ایشالله زودتر سه نقطه را پیدا کند.  خاطرات مالزی و کنسرت شادمهر هیچ وقت یادم نمیرود.

مرضیه مهربانم.

رضا و بهروز آقایان دهل که دیگر یک هل هم نیستند. فیلتر هم هستند :))

داداش کیا و اولین دوست وبلاگی من.

جناب اقای خورشید نامه.

آقای طلعتی نازنین و خوش فکر.

کامیار عزیز، آقا داماد.

این آقا که قلب پاکش از تمام معابد جهان زیباتر است.

نفیسه تو چرا جا ماندی آمدی اینجا :))

هم کلاسی گلم کاملیا.

این پنج تا دختر جوان و خوشگل و خوش قلم که من شدیدا به آنها حسادت می کنم:

رژانو ، گیلدا، فروغ، غزال، الهه.

روح الله خوش اخلاق و شاد.

آرش بابایی نازنین.

آقا بهنام گل.

آزاده ی عزیز که هردو همسن هستیم و شباهتها فراوان است.

ویدای دوست داشتنی.

آمد عزیز.

برادر کوچکتر و شوخ من آقا پیمان.

آقا فرهاد.

نگار خوشگل.

آقای محمد از هفت دولت آزاد.

دکتر بیضایی عزیز که دوستی ایشان افتخار من هست.

آقای مداحی عزیز.

این استاد عزیز من که همیشه برای درس همون مزاحم همیشگی بودم برایشان.

گفتم همون! همون عزیزم.

 همکلاسی قدیمی محترم من و اقای دکتر الان، آقا محسن.

زانتین نازنین.

محسن نظارت ایگناسیو.

آقای کدخدای این دهکده ی اینترنتی.

آقای صالح و کاریکاتورهای خاصش.

اقای میلاد عکاس باشی.

ابراهیم! ابراهیم کجایی؟ هرجا هستی بیا بالا که باید از حالا تمرین کنی :))

و در آخر دکتربوترابی نازنین و دوست داشتنی که امیدوارم خیلی زود به جمع ما برگردد.

اگر کسی را جا گذاشتم معذرت می خواهم. اگر جا گذاشتم و یادم بیاد اضافه می کنم.

امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت باشد برای همگی.

همه را می بوسمشیطان

 


 
بذار این قصه این جوری نباشه
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:

به رسم هر سال خیلی از بچه های وبلاگ نویس و برای اولین بار خودم می خواهم پست آخر سال بگذارم. اگه گریه بذاره...

 می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. من هم میخواهم از سالی بنویسم که بهارش خبر از یک سال پربار و پر موفقیت و شاد میداد. سالی که قرار بود زحمت های سه سال زندگی من نتیجه بدهد. سالی که قرار بود دیگر هیچ سختی ای نداشته باشد. سالی که خبر از یک رابطه عاطفی موفق میداد.

من از دو سال خانه نشینی مطلق می آمدم. از دو سال سختی. از دو سال بی عاطفگی. سال اولی که فقط درس خواندم و سال دومی که فقط کار کردم.  دو سال زندگی نکردن. دو سال  کامل بریدن از همه چیز و همه کس. دو سالی که تمام دلخوشی و لذت و تفریحم فکر کردن به آینده بود. با خودم می گفتم این شبها و روزها می گذرند سمیرا و روزی میرسد که فرق بین تو و آن کسی که زحمت نکشیده مشخص می شود. با خودم دو دوتا چهارتا می کردم و می گفتم این طوری بیست و شش سالم که بشود این را دارم و آن را دارم. من از بین تمام پیشنهادهایی که میشد و راههایی که پدرم جلویم گذاشته بود، راهی را که خودم می خواستم انتخاب کرده بودم. شاید خیلی خوش بین بودم. مطمئن بودم که دارم تمام انرژیم را می گذارم و خدایی بود و قطعا زحمت های من بدون جواب نمی ماند.

ولی سال ٨٨ سال افسردگی بود. یک افسردگی جمعی. سالی که همه چیز مثل یک زلزله به هم ریخت. سالی که همه شوک زده شدیم. همه میخکوب جلوی تلویزیون ها. نمی دانستیم خواب میبینیم، فیلم می بینیم یا حقیقت را. سال ٨٨ برای کشورم شد سال بغض هایی که از حد خورده شدن افزون بودند.

 ٨٨ برای من سال افسردگی شخصی هم بود. سال سرخوردگی. بارها نوشته بودم که زندگی هرکس باید چهار ستون داشته باشد. زندگی من هم داشت. ستون محکم خانوادم که همیشه داشتمش. درسم. کاری که رویش سرمایه گذاری کرده بودم و منتظر به ثمر رسیدنش بودم. و رابطه ی عاطفی که اوایل ٨٨ شعله هایش را در خودم میدیدم.  قرار بود همه چیز خوب پیش برود. قرار بود جواب همه ی سختی هایی که کشیدم را بگیرم.

 من به خاطر مدرک نمی خواستم درس بخوانم. می خواستم این دوره و این محیط به هدفی که دارم نزدیکم کند. می خواستم راه و چاه رسیدن به هدفم را یاد بگیرم. ولی متاسفانه از همان ابتدا متوجه شدم که این طور نیست و  اینجا این اتفاق نخواهد افتاد. به جرات می گویم ارشد مترجمی را فقط برای اینکه بگویند این مقطع این رشته هم هست، گذاشتند. و فارغ التحصیل های مترجمی هیچ کدام از دانشگاه باری نگرفتند. سرخوردگی از درس آنقدر شدید بود که بعد از سه ترم تا حد انصراف از تحصیل هم رفتم. فکرم این بود که اشکال ندارد. به جایش قسمت این بود که اینجا بیای و رابطه ای را شروع کنی که ارزش همه ی این دردسرها را دارد. همه چیز خوب بود. همه چیز رو به راه بود. از همه چیز راضی بودم. انرژی میگذاشتم و انرژی می گرفتم. محبت میکردم و محبت میدیدم. به ظاهر یک رابطه ی عاطفی ساده ی دو طرفه و آرام بود. همه چیز خوب بود تا دخالتهای آدمهای ندیده و نشناخته شروع شد. آدمهایی که هیچ وقت نفهمیدم کی بودند. حرفهایی که بدنم را می لرزوند. نوشته هایی که عرق سرد روی بدنم می نشاندند. من خیلی خودم را کنترل کردم. ولی اعتراف می کنم که توی رابطه های عاطفی به شدت حسود هستم. برای دو ماه شبی نبود که مسنجر را باز کنم و آف های نامربوط نداشته باشم. صفحه ی کامنت هایم را باز کنم و کامنتهای مزخرف نبینم. شبی نبود که پای کامپیوتر بنشینم و اشک نریزم. دلم می خواست جواب همه ی اینها را با یک جمله ی محبت آمیز بگیرم و آرام شوم. ولی جواب من یک مکالمه ی تلفنی بود که همه ی دنیا را روی سرم خراب کرد. حرفهایی که دل، دل دادن دوباره به رابطه را برایم نگذاشت و علاقه ای که دل، دل بریدن.

به خودم گفتم صبر کن دختر  وقتی جواب  همه ی خستگیهای دو سالت را گرفتی آنوقت انرژی ای میگری که خودت هم باور نکنی. کلی برای خودم برنامه ریزی کرده بودم که چه جوری این موفقیتم را با بقیه در میان بگذارم. بارها با خودم فکر کرده بودم که اول به کی باید بگویم. یا حتی به کی با چه لحنی بگویم.زلزله ی اوضاع سیاسی کشور به غیر از اعصاب، به کارم هم سید. بدون اینکه جواب درستی بشنوم کارم را رد کردند. و باز هم دو سال سخت و یک سال امید روی سر من خراب شد. حالا نگاه می کنم می بینم موفقیت هیچ ربطی به تلاش ندارد. به اطرافم که نگاه می کنم میبینم خیلی از دوستهایم هیچ تلاشی نکردند، یا حداقل به اندازه ی من، و تمام آن مدتی که من توی خانه نشسته بودم و به خودم وعده ی آینده میدادم آنها داشتند زندگی می کردند و الان هم زندگیشان بسیار بهتر از من است.

من الان آن دختر بچه ای نیستم که عروسکش را ازش گرفته باشند. من آن آدم بزرگی هستم که سه ستون اصلی زندگیش فرو ریخته. آن آدمی که به یک ستون باقی مانده تکیه داده و به آوارهای زندگیش نگاه می کند. آن آدمی که توان ساختن دوباره ندارد. انگیزه ای هم برای بلند شدن. هر بار با خودم عهد می کنم که سمیرا باید یک یاعلی بگویی و از این حال بیرون بیایی. به زور نصف روزی خودم را خوب نگه میدارم یا با صحبت کردن با دوستها و گردش سرم را گرم می کنم و هر بار این فکرها توی سرم می آیند به خودم استاپ میدهم ولی دوباره شبی در راه است و وقت خوابی میرسد. توی خواب هم این افکار راحتم نمیگذارند، اگر خوابی برایم بگذارند.

و این همه ی یک سال گذشته ی من بود. سال مبارک گاو. وای به حال این سالی که بهارش این طوری دارد شروع می شود.


 
فصل پاییزی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: عشق

فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سرمیرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالیه این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

..................................

دیگر تمیز و مرتب کردن لباس ها که گریه ندارد لعنتی!


 
هاهاها
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: گیتار برقی

با این که همه ی زمین و زمان شکایت کردند و دست به دست هم دادند و من را تا توی ارایشگاه هم بردند، راضی نشدم موهایم را کوتاه کنم.

سمیرا امسال خود خودش هست. حتی اگر شلخته ترین و پف کرده ترین موهای دنیا را داشته باشد.

می خواهم از موهای وز و انگشتهای درازی که خدا بهم داده استفاده بکنم. نظرتان در مورد گیتار برقی چیست؟


 
ساربان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: موسیقی

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

در بستن، پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان برپا بود
این عشق ما بماند به جا
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری

تمامی دینم به دنیای فانی
شراره‌ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دل‌ها،
 به دل‌ها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود،
حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی‌خوانی
از این غم چه حالم، نمی‌دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه‌ی غم
گل هستی‌ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی،
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش،
ز خشم طبیعت شکسته

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی
لیلای من چرا می‌بری


 
دختر چل گیس بهار
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: و همیشه زندگی

مطمئنم هیچ وقت حتی به فکرشان هم نمیرسید که با آن همه اختلاف، یک روز سمیرایی پیدا بشود و کنار هم بگذاردشان. آخه کله ی قرمز این را چه به دم مشکی آن!

.....................

هوا چقدر بهاری است. یاد همه ی بهارهای زندگیم می افتم. یاد بهاری که نداشتمت و فکرم از تو پر بود. می بینی، چقدر روزگار زود می گذرد. باز هم بهار است، باز هم ندارمت، باز هم از تو پرم.

خودم را شناختم. هر زمانی که سعی کردم از تو متنفر بشوم، بیشتر آسیب دیدم. این بهار هم، مثل همه ی بهارهای خالی از سمیرا، برایت مبارک باشد سرو بلند بالای من.

...................

همیشه از این رسم و رسومات بدم می آمده. امسال هفت سینی می چینم که همه تا همیشه یادشان بماند.


 
I will survive
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: عشق

من _ سمیرا خانم جون _ بیست و پنج ساله، دو روزه که پاک پاک هستم!

تبریک بگویید!

I will survive
Oh, as long as I know how to love
I know I'll stay alive
I've got all my life to live
I've got all my love to give
And I'll survive
I will survive
I will survive...


 
It's a chance
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: سرنوشت

برایم نوشته بود سرنوشت نیست. خودت می نویسیش. باید اسمش را گذاشت هم زمان نوشت. خیلی فکر کردم. همان سرنوشت هست. ولی نه سرنوشتی که خدا نوشته باشد. سرنوشتی که خودمان وقتی کودک بودیم و آرزو می کردیم می نوشتیم. توی سرنوشته های من هم چنین روزی بود. روزی که باید خودم را برایش آماده می کردم. نمی دانم خوب یا بد ولی هیچ وقت توی کودکیم برای خودم ننوشته بودم که آویزان مردی بشوم و به خاطر او از رویاهای خودم بگذرم. توی سرنوشتم، نوشته بودم که راه خودم را میروم. نوشته بودم هیچ وقت و به هیچ دلیلی از رویاهایت دست نمی کشی. نوشته بودم مردی را پیدا می کنی که همراهت باشد.

خوب این سرنوشت من بود دیگر. باید همین طور میشد و بشود! حتی اگر جایی بین راه از ترس، سعی به فراموش کردنش بکنم و بخواهم جور دیگری بشود، خدا نوشته هایم را فراموش نمیکند.

این روزها شدم مثل آن جانورها توی سرندیپیتی. الکی زار زار گریه می کنم . اشک هایم هم مثل اینکه شیر آب باز کرده باشم می آیند. گریه هم توانایی و نعمتی هست که خدا به من داده است. وگرنه چه جوری خودم را تخلیه می کردم. این حالی که الان دارم، حالی است که هر چند وقت یک بار و زمان هایی که باید تصمیم مهمی بگیرم و تغییری قرار هست توی زندگیم اتفاق بیفتد، سراغم می آید. آنهایی که برای مدت زیادی من را می شناسند، این حال را هم می شناسند. ولی بی شک مثل همیشه از پسش بر می آیم. دوباره یاد بهروز افتادم. بیا دعوایم کنشیطان


 
بعد از همه ی نداشته هایم
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: نداشتن

ببینم از این نداشتن چه به دست می آید.


 
چرخ بر هم زنم ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: لجاجت

ببین سمیرا؛

اگر تو لجبازی، نشانت میدهم که من از تو قوی تر هستم!

هرچقدر پافشاری کنی، من پایداری می کنم.

 


 
بی گمان
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

وقتی خوشحال و مطمئنی که چقدر همه چیز خوب و رو به راه است، شک نکن که از یک قسمت خیلی مهم غافل هستی.


 
قمار
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

الان من آن بازنده ای هستم که همه ی زندگیش را باخته و هیچ چیز _ هیچ چیز برای از دست دادن ندارد.

آخرین چیزی که برای قمار دارم، نفسم است. آن هم به بازی می گذارم.


 
همیشه بازنده
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  کلمات کلیدی: عشق

وقتی می خواهی مطمئن بشی که هنوز هم زنده هستی، دست روی آرزویی بگذار که همیشه میترسیدی طرفش بری. حتی اگر ترس بازنده شدن داری.


 
...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  کلمات کلیدی: عشق

برگ دیگری از کتاب زندگی من بود؛

 باید ورق میخورد تا به امروز برسم.


 
سزاوار
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  کلمات کلیدی: موسیقی

سزاواری اگه با تو توی این قصه بد کردم

چقد خوشحالم از اینکه  گل عشقو لگد کردم

 تو از اون لحظۀ اول  فقط فکر خطا بودی

همیشه اشتباه کردی همیشه بی وفا بودی

 دروغایی که می گفتی  تن دنیارو می لرزوند

فقط آیینه بود هر شب تو چشمام قصه رو می خوند

 دل زود باور عاشق  نباید از تو بت می ساخت

نباید باورت می کرد  نباید عمرشو می باخت

 سزاواری اگه امروز تو غمگینی و من شادم

حالا تو بندۀ عشقی ولی من دیگه آزادم

 

 آلبوم : هفته ی عاشقی 

ترانه سرا : مریم اسدی 

خواننده و آهنگساز: روزبه نعمت اللهی

تنظیم کننده : پیام قربانی