برای امروز، فردا و همیشه‌ام

خودم گفتم...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی:

دیگر دوره ی نقاهت هم گذشته و خوشحالم که باز توی نقطه ی کوری گیر نکردم. تازه دارم می فهمم که درس و رفت و آمد و تمام این بدبختی ها تمام شد. تازه دارم می فهمم که حالا می توانم استراحت کنم و کمی نفس بکشم. و تازه دارم می فهمم اطرافم چه خبر است.

گفته بود مشاوره نیاز داری. مشورت کردم. تصمیم گرفتم.بعد از این همه اضطراب و نگرانی و ناراحتی، راه زندگی من هم با مشورت خانواده مشخص شد. راهی که دوستش ندارم ولی از همه ی راههای دیگری که می بینم و پیش رویم هستند بهتر است. اگر راهی بود که دلم هم با آن بود هزار و یک سنگ کوچک و بزرگ جلوی پایم می افتاد. ولی حالا از همین اول کار همه چیز به طرز عجیبی به خوبی و با سرعت دارد پیش می رود. مهم این است که تصمیم گرفتم. مهم این است که پای خوب و بد و سختی و راحتیش هم می مانم. تصمیم گرفتم، گرچه برایم سخت است. به طرف هدفم می روم، گرچه از همین الان با هر قدمی که بر میدارم اشک می ریزم. برایم دعا کنید. همین.

....................................

گاهی بین دو نفر همزبان هم، مترجم نیاز است.

....................................

سالهاست بی قرارم. قرار را به دلم برگردان.

....................................

سمیرا خانم، این یعنی سرنوشت. یعنی خیلی قویتر از این حرفها باید بشوی.

 


 
گریمون هیچ، خندمون هیچ
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

اگر از طرفی اهل تحلیل هستی و منطقی و از طرف دیگر بسیار احساسی، اگر همیشه عقل و احساست با هم در جنگ هستند، اگر تشنه ی آن هستی که یک بار و فقط یک بار عقل و احساست کنار هم قرار بگیرند، نه رو به روی هم، بگذار من بهت بگویم؛ آن موقع می شوی سمیرا.

ما زنها استاد دروغ گفتن به خودمان هستیم. استاد نادیده گرفتن خودمان.

اگر بگوییم که ما  محبت و توجه نمی خواهیم درست مثل این است که مردی بگوید نیازهای جنسی اش برایش مهم نیست.

اگر بگوییم برایمان مهم نیست که به چشم مردی که با او هستیم، بهترین باشیم، درست مثل این است که بگوییم از این که زیبا وخاص باشیم بدمان می آید.

ما زنها همه مثل هم هستیم. همه تشنه ی علاقه و محبت و زیبایی. همه وقتی مردی را دوست داریم، سر تا پا چشم می شویم دنبالش و همه ی حرکات ورفتارش را زیر ذره بین می گذاریم و اگر زنی از چند متری مردمان رد بشود اسم و فامیل و پدر و مادر و همه ی زندگی آن زن را در می آرویم. حسادت ویژگی ذاتی ماست. و قطعا در صورتی نسبت به مردمان حسود نخواهیم بود که دوستش نداشته باشیم. و در صورتی این حسادت کنترل خواهد شد که از علاقه ی مردمان مطمئن باشیم.

خیلی از ما زنها وقتی می خواهیم رابطه ای را نگه داریم، کور می شویم و چشمشان را روی همه ی اشتباهات طرف می بندیم. سعی می کنیم صبور باشیم و برای هر چیزی یک دلیل بتراشیم. هر جا مشکلی پیش می آید، از ترس اینکه مبادا حقیقی باشد به کل سعی می کنیم نبینیم که این مشکل هست. اینکه علاقه ی کم مرد را به چشم می بینیم ولی سعی می کنیم  باور کنیم  که این آخرین درجه ی محبت این مرد هست. مثلا وقتی مردمان روز تولدمان را فراموش می کند، شاید به نظر خیلی صبور و باوقار بیاییم که فقط لبخند بزنیم و سعی کنیم این طور فکر کنیم که چیز مهمی نبود. طفلک آنقدر فکرش مشغول است و سرش شلوغ است که یادش نمانده است. در صورتی که ته دلمان ناراحت هستیم. می دانیم که تمام آن روز را منتظر همان یک تبریک خاص بوده ایم. می دانیم که اگر تنها زن زندگی آن مرد بودیم، فقط یک روز را می خواست به یاد بسپارد. می دانیم که دیگر پرت ترین مرد هم می داند که این مناسبتها برای زنها مهم است. در صورتی که وقتی به زبان می آوریم که مهم نیست، در واقع به زبان آوردیم که روز تولد من مهم نیست. خودم هم مهم نیستم. تو هر جور که دوست داری رفتار کن. و تو هم، مثل خودم، هر جور که دوست داری من را نادیده بگیر.  شاید واقعا الان زن دیگری توی زندگی آن مرد نباشد، ولی کدام زنی دوست دارد با سایه ی یک زن که توی گذشته ی مرد بوده زندگی کند. و یا نه؛ کدام زن حاضر می شود بگوید که باشد زندگی و وقت من مهم نیست، وقت و انرژی و احساسم را برای این مردی که الان توی این مقطع خاص به آرامش نیاز دارد، می گذارم و همه ی سختی ها و بی محبتیهایش را تحمل می کنم که بعدا راحتی زندگیش و محبتش مال زن دیگری بشود؟

اینها اشتباهاتی بود که من کردم. ولی خوشحالم که زود به خودم آمدم. و گرچه خیلی سخت بود، و خیلی طول کشید و به سختی توانستم این حقیقتها را بپذیرم، ولی بالاخره پذیرفتم و احمقانه سرم را پایین ننداختم و به این وضعیت ادامه ندادم.

می دانید؛ فکر می کنم باید یک دفترچه برای خودمان درست کنیم و قبل از اینکه وابسته بشویم اشتباهات طرف را بنویسیم. باید با خودمان صادق باشیم و ببینیم تا چند اشتباه می تواند واقعا اتفاقی و عادی باشد. و از کجا به بعد دیگر نشانه است. باید قبل از وابسته شدن مطمئن شد که این آدم ارزش احساس و محبت من را دارد یا نه.


 
Depression
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

همه چیز از آنجا شروع شد که استادمان برگشت گفت آخر دختر چرا این همه غیبت و بی نظمی. من چشمهای سیاه تو را می بینم غصه می خورم. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم زدم زیر گریه. بعد از کلاس رفتیم بیرون و یک گوشه که صحبت کنیم. من گریه می کردم و می گفتم نمره نمی خواهم. استاد بیچاره هم که توی این رشته ریشی سفید کرده و آنهایی که اهل کتاب خواندن و ترجمه خواندن هستند هم حتما اسمش را شنیده اند، با ان موها و ریشهای سفید ایستاده بود جلوی من و می گفت مشکلت را بگو شاید منطقی باشد. منم گریه می کردم و می گفتم مشکل ندارم. گریه نمی کنم که نمره بگیرم. از من اصرار که گریه ام برای نمره نیست و اصلا مشکلی ندارم و از آن که چه اشکالی دارد. که من استادت هستم. هیچ وقت نمی توانم بگویم مشکل تو به من ربط ندارد. که اتفاقا مشکلت تو این وضعیت به من ربط دارد. آخر قبول کرد که مشکل ندارم. ولی گفت چشمهایت توی ذهن من حک شده و تا آخر عمرم هروقت یادشان بیفتم غصه می خورم که چرا با این همه استعداد اینقدر کوتاهی می کنی.

خلاصه بعد از چند روز فکر کردن و صبحها با تپش قلب از خواب بیدار شدن، با خودم کنار آمدم که افسرده شدم حتما.  و امروز عصر رفتم پیش روانپزشک.  آنجا هم بعد از سلام تعارف و این حرفها که اقای دکتر گفت بفرما تازه با خودم فکر کردم که چرا هیچ فکری نکردم که چی می خواهم بگویم. بالاخره باز هم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم من فکر کنم افسرده شدم و نگفته خودم زدم زیر خنده. و دکتر هم به دنبال من. بعد از اینکه حسابی خندیدیم همه چیز را گفتم برایش. هم از رابطه ام. هم از درسم. هم از اینکه فکر می کنم چه اشتباهاتی توی این رابطه کردم. هم از اینکه فکر می کنم دو سال از عمرم را هدر دادم. از اینکه  این دوره ی تحصیلی اصلا به هدفی که داشتم نزدیکم نکرده است.  هم از برنامه هایی که برای اینده ام دارم. از موانعی که می بینم. او هم حسابی از خانواده و شرایط خانواده ام پرسید. و شروع کرد به توضیح دادن در مورد کلمه ی Depression  و معادل فارسیش "افسردگی" که به معنی یخ زدن است. که کسی که  افسرده است بی دلیل یخ زده می شود. و آخر سر گفت که نه دخترم تو دختر خیلی منطقی و عاقلی هستی. اصلا افسردگی نداری. فقط توی دوره ی سنی و مرحله ای از زندگیت هستی که نیاز به همفکری و مشاوره داری. آن هم توی مملکت ما و با این شرایط خیلی عادی است که نگران آینده باشی. در مورد لایه های احساسی برایم توضیح داد. و احساسات مختلفی که همه ی انسانها تجربه اشان می کنند. و ناراحت بودن آن هم با دلیل به معنی افسردگی نیست. گفت تو الان فقط نگرانی و مضطرب. حرف خودم را تائید مرد که فعلا فقط یک مدت استراحت کن و بعد از آن فقط به پایان نامت برس و فکر کن و بعدا در مورد بعدا تصمیم بگیر.

خسته ام. خیلی خسته ام. فقط همین. وقتی جلوی استادم گریه می کردم فقط دلم می خواست بهش بگویم دست از سر من بردار.


 
It takes two to Tango
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی:

و من تنها بودم.

راست می گوید یک جایی توی ممول خودم نوشته بودم که کلیت زندگی همه ی ما مثل هم است. فقط جزئیاتش فرق می کند. و چیزی که  بیشتر از همه روی روابطمان تاثیر می گذارد، این است که کجای زندگیمان همدیگر را می بینیم. و باز هم می گویم توی این روابط انسان بودن از هرچیز دیگری مهم تر است.

من هیچ وقت اهل قصه ساختن و بزرگ کردن رابطه های گذشته ام نبودم. حقیقت این است که آدمی بوده است، رابطه ای بوده، شاید اشتباهاتی بوده و شاید هم نه. فقط دو نفر به درد هم نمی خوردند. و عشق و این جور چیزها هم واقعا وجود ندارد. هیچ کس به خاطر دیگری رابطه ای را شروع نمی کند و هیچ کس هم  به خاطر دیگری توی آن رابطه نمی ماند. همه دنبال خواسته های خودشان و برطرف کردن نیازهایشان هستند. همه نیازهایی داریم. نیازهای جنسی هست و احساسی. نیاز جنسی که قضیه اش مشخص است و بسیار ساده. اما قسمت پیچیده ماجرا نیازهای احساسی است.  مثلا من به تنهایی می توانم بروم گردش. یا اگر بخواهم با دوستهایم یا خانوادم. نمی خواهم یک نفر کنارم باشد که گردش ببرم، سینما ببرم ، با هم غذا بخوریم یا ... وقتی یک رابطه ی عاطفی را شروع می کنم یعنی می خواهم یک نفر کنارم باشد که  دوستم داشته باشد و دوستش داشته باشم. یعنی می خواهم محبت کنم و محبت ببینم. یعنی می خواهم به یک نفر احساس دوست داشتنی بودن را بدهم، و خودم هم احساس کنم که دوست داشتنی هستم. می خواهم یک نفر کنارم باشد که خودم، کارهایم و زندگیم برایش مهم باشد. و قطعا از آن طرف هم  همین را ببیند.

به نظر من رابطه ی سالم رابطه ای است که همه ی این نیازهای دو طرف را جواب بدهد. رابطه ای که دو طرف به یک اندازه دوست دارند، به یک اندازه اهمیت می دهند، به یک اندازه هم وقت و انرژی می گذارند. وقتی توی رابطه بهانه ها و مشکلات و دعواها شروع می شود یعنی یک طرف یا دو طرف محبت و حمایتی که می خواهند را نمی بینند. ساعتها و هفته ها و ماهها صحبت کردن در مورد آن مشکلات هم فایده ای ندارد. چون این ظاهر قضیه است.  اصل اینجاست که یکی از طرفین یا باز هردو، از مشاجره  دنبال اطمینان از  علاقه ی طرف مقابل هستند. شاید هم اصلا ندانند که چی دارند به زبان می آورند. یکی از زمین بگویند و یکی از زمان.  اگر آن طرف علاقه ای باشد که حل می شود. و اگر نباشد هم هیچ آدم عاقلی توی آن رابطه نمی ماند مگر اینکه خودآزاری داشته باشد. مگر اینکه بخواهد یک عمر خودش را از داشتن یک رابطه ی سالم محروم کند. و واقعا هیچ کس از آسمان نیامده و هیچ کس تافته ی جدا بافته نیست که بخواهیم توی ذهن خودمان بزرگش کنیم، ازش بت بسازیم و یک عمر توی ذهنمان نگهش داریم. حالا بعضی ها مدتها و شاید همیشه بعد از تمام شدن رابطه، یک تصویر خیالی از طرف مقابلشان را توی ذهنشان نگه می دارند  و به عبارتی با همان عشق بازی می کنند.  فکر می کنم این جور مواقع از اول هم مشکلی بوده است. و واقعا عاشق خود طرف نبودیم. بلکه فقط یک ویژگی و خصوصیتی را در آن فرد دیدیم  که جذب آن شدیم. خصوصیتی که دوست داشتیم و داریم که خودمان آن را داشته باشیم. که چرا سعی نکنیم خودمان به دست بیاریمش ؟

قبلا  هم یا همینجا یا توی ممول گفتم که هیچ وقت نمی شود از اول که یک نفر را می بینی دوستش داشته باشی یا عاشقش باشی. درست ترین و بهترین حالت این است که یک بذر سالم پیدا کنی. بکاریش و خودت پرورشش بدهی. یک رابطه هم دو سر دارد. اگر دو نفر ببینند که برای همدیگر جذاب هستند و موقعیت و خصوصیتشان به هم می خورد، آن موقع می توانند شروع کنند به ساختن یک رابطه ی سالم. رابطه ای که تویش عقل و احساست با هم در جنگ نباشند. و رابطه ای که آرامش داشته باشد. این بهترین حالت است. و مطمئنا هر رابطه ای فراز و نشیب دارد. جنگ و دعوا توی هر رابطه ای هست. ولی وقتی رابطه ات را این طوری ساختی، وقتی از علاقه ی طرفت به خودت مطمئن باشی می دانی که درست می شود. وقتی هم که نباشی که باز برمی گردیم به پاراگراف قبلی که مگر دیوانه ایم!

به هرحال اینها فکرها و نظرهای من بود. اگر کسی  که دوستش دارم ، دوستم داشته باشد، از دستم نمیدهد. و اگر دوستم نداشته باشد، بهتر که کنارم نماند. اگر کسی که دوستت دارد را دوست داری، از دستش نده. و اگر دوستش نداری، آزادی را بهش هدیه بده.

و می دانید آخر همه ی این قضیه ها چی می شود؟

وقتی آدم مناسب را پیدا کردی، قدرش را می دانی.


 
آخر قصه همین بود
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی:

بین آهنگ هایت آهنگی پیدا کرده بودم از پویا بیاطی. دوستش داشتم.

باز گوشش دادم و باز همه ی ناآرامیهایم را اشک ریختم، آرام آرام.

و این شد فاصله ی بین دو اشک ریختن من.

برای بار هزارم "باردیگر، شهری که دوست می داشتم" را خواندم و مثل بار اول و مثل هر بار اشک ریختم.

چقدر دور شده بودم از خودم و از این تنهایی که دوستش دارم.

مدتها درگیر بودم. بلاتکلیف بین رفتن و ماندن. بین ساختن و ویران کردن. حالا دیگر خیالتان راحت. همان چیزی شد که خواستید. هیچ وقت نفهمیدم بودن من چه سنگینی ای برای بقیه داشت. رقیب بودم یا هدف. گاهی خودم را سرزنش می کنم و مقصر میدانم که به خواسته ی دیگرانی که نمی شناسمشان تن دادم و این رابطه را خراب کردم. ولی بیشتر که فکر می کنم پیش از همه ی اینها مشکل دیگری بود.

مشکل این بود که من هم آدم بودم. من هم زن بودم. مشکل این بود که من هم احساس داشتم. من هم گاهی خوشحال میشدم، گاهی ناراحت میشدم، گاهی عصبانی ،گاهی دلتنگ ، گاهی لبریز عشق، گاهی متنفر، گاهی نیازمند محبت. مثل هر زن دیگری. مسئله این بود که من هم نیاز احساسی داشتم. من هم نیاز به توجه داشتم و نمی توانستم ونتوانستم بیشتر از این نقش یک ماشین را بازی کنم  که همیشه راضی بود . همیشه لبخند به لب داشت و هیچ وقت هیچ خواسته ای نداشت.  واقعیت این است که من نه محبتی را از دست دادم، نه علاقه ای را، نه همدلی، نه هم زبانی و نه همفکری را.

قضیه ریلیشن شیپ خیلی پیچیده است. خیلی. من هنوز درک درستی ازش ندارم. ولی مهم انسان بودن است. هر آدمی، چه دختر و چه پسر، آدمهایی را دوست دارد و آدمهایی را دوست ندارد. نمی شود به زور کسی را عاشق خودمان بکنیم. یا به زور کسی را دوست داشته باشیم. و خیلی طبیعی است که هیچ مسئولیتی در قبال احساسات دیگران نداریم. اما تا زمانی که به احساساتشان دامن نزنیم. یعنی من  نمی توانم، و واقعا غیر ممکن است که بخواهم دل همه ی آنهایی که دوستم دارند را نشکنم. ولی اگر کاری بکنم ،حرفی بزنم یا حتی نگاهی بکنم که طرف را امیدوار کنم، یا بیشتر از این، برای دو روز خوش بودن خودم رابطه ای باهاش برقرار کنم و باعث بشوم احساسش تشدید بشود و وابسته بشود، آن زمان دیگر من مسئول هستم. مسئول وابستگیش، ناراحتیش، دلشکستگیش. و به نظر من این یکی از بزرگ ترین گناههایی ایت که هر انسانی می تواند مرتکب بشود.   گناهی که خدا هم نمی بخشدش.  

به قول نادر ابراهیمی " برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز.

 و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را.

و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را."

و باز هم :

"من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم- کودکانه وساده و روستایی.

من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه ی رنگین زنان چای چین.

لحظه ی فروتن چای خانه های گرم، در گذرگاه شب.

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو.

لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون.

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز.

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین!

مرگ، سخن دیگریست.

مرگ، سخن ساده ایست.

و من دیگر برای تو از نهایت، سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها."

آخ که چقدر دوست دارم این مرد و احساسات و انسانیتش را.

گاهی فکر می کنم واقعا مردی با این احساسات پیدا می شود؟!

و در آخر می خواهم دعوتتان کنم به ظهیر الدوله.  جایی که دوست دارم. برای خواندن کتابی که دوست دارم. هر کس که دوست دارد به یک طریقی به من خبر بده تا روز و ساعتش را بگویم.

 

 

 


 
من هنوز یک انسانم...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

1195422200939964173johnny_automatic_girl_and_boy_svg_med

                     اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور 

مداد سیاه  

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم … بدوزمش به سق

… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر … تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم 


 از غاده السمان ( شاعر سوری )

از وبلاگ یاپراک

ما همه درد مشترکیم.