برای امروز، فردا و همیشه‌ام

 
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی:

مرخصی


 
بی شک این نیز...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

وقتی با نسترن بیرون می روم هم فکر می کنند از آن مامان های جوان ناشی بی تجربه هستم. و همه از زن و مرد و پیر و جوان نصیحتم می کنند که بچه ات را این طوری کن و آن طوری. یا چرا این لباس ها را تنش کردی. سردش می شود و گرمش می شود. بعد چون این دختر ما خیلی ریزه است و الان هم راه می رود و به قد و بالاش نمی خورد تو سنی باشد که راه برود همه دنبال یک بهانه برای ریزگیش می گردند.یک خانمی می گفت بسکه لباس تنش می کنی ریزه مانده. یکی می گفت درست بهش نمی رسی. آخرین بار هم رفتیم براش جوراب بخریم. همه  جوراب های بچه های یک ساله برایش بزرگ بودند. من هی می گفتم بزرگ هستند و اقای فروشنده باور نمی کرد. خودش شروع کرد امتحان کردن و آخر سر جوراب بچه ی شش ماهه به دختر یک ساله ی ما خورد. آقای فروشنده شاکی شده بود. می گفت یک کم به این بچه رسیدگی کن. تغذیه اش را درست کن. میوه بهش بده بخورد.  بعد که همه ی حرفهایش را زد گفتم من مادرش نیستم. خاله اش هستم. ولی اینها به تغذیه نیست. من هم خودم بچه که بودم خیلی ریزه بودم. تازه یک خانمی می گفت مامان به این خوشگلی چرا بچه ات به خودت نبرده!

بهترین اتفاقی که این مدت افتاده و من در پوست خودم نمی گنجم این است که دیگر سر کلاس نشستن تا آخر عمرم تعطیل شد!  واقعا دیگر نمی توانستم تحمل کنم. فکر کن دو ساعت یک جا بنشینی و یک نفر مدام حرف بزند! وحشتناک است! ولی خدا را شکر این دوران هم تمام شد. فقط مانده امتحانات. که باید کمی صبور باشم و این یک ماه را تحمل کنم.  این یک ماه بگذرد دیگر زندگی قشنگ می شود. می ماند پایان نامه که خدا را شکر موضوعم را دوست دارم. و فکر می کنم موقعی که دارم روی این موضوع کار می کنم لذت هم می برم. و مهمتر از این کتابهایی که می خواهم بخوانم و تو این چهار سال( بد!) وقت خواندنشان را نداشتم.

این روزها فقط به خودم می گویم که سمیرا این یک ماه هم تحمل کن!

بچه که بودیم پدربزرگم یک باغ داشت. (الان شهرداری کردش پارک) توی این باغ هم یک پیرمردی بود به اسم ملاقاسم که باغبانی می کرد و مواظب باغ بود. ملا قاسم یک جایی برای خودش با آهن و چوب درست کرده بود. یک تخت گذاشته بود و یک نیمکت و دو طرفشان دیوار زده بود و بالای آنها هم یک سقف. دو طرف دیگر را زمستانها پلاستیک ضخیم میزد. و همیشه هم بساط چایی اش به راه بود. ولی به روش خاص خودش. یک استنبلی پر ذغال سرخ داشت و کتری قوری چایی اش همیشه روی آنها بود. دیگر بوی چایی اش را که می توانید حدس بزنید چی بوده. من همیشه دیوانه ی چایی های ملاقاسم بودم. به خصوص زمستانها. الان لیوان چایی ای که کنارم هست همان بو را میدهد. دیوانه شدم!


 
Tell him
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: عشق

I'm scared
So afraid to show I care
Will he think me weak
If I tremble when I speak
Oooh - what if
There's another one he's thinking of
Maybe he's in love
I'd feel like a fool
Life can be so cruel
I don't know what to do

I've been there
With my heart out in my hand
But what you must understand
You can't let the chance
To love him pass you by

Should I

Tell him
Tell him that the sun and moon
Rise in his eyes
Reach out to him
And whisper
Tender words so soft and sweet
Hold him close to feel his heart beat
Love will be the gift you give yourself

Touch him
With the gentleness you feel inside
Your love can't be denied
The truth will set you free
You'll have what's mean to be
All in time you'll see

I love him
Of that much I can be sure
I don't think I could endure
If I let him walk away
When I have so much to say

I'll

Love is light that surely glows
In the hearts of those who know
It's a steady flame that grows
Feed the fire with all the passion you can show
Tonight love will assume its place
This memory time cannot erase
Blind faith will lead love where it has to go

Never let him go

Singers: Celin Dion and Barbra Streisand


 
این صدا...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: آوا

باید آماده بشوم.

باید خودم را آماده کنم.

باید شرایط را آماده کنم.

باید همه چیز را آماده کنم.

 حتی تو را.

افکارم می شوند نفس عمیقی که به اعماق وجودم می فرستمش.

خودم را با کارها مشغول می کنم تا سنگینی لحظه را نفهمم. خوشبختانه آنقدر توی کارهای روزمره پیش پا افتاده دقیق هستم که همه ی تمرکزم را می گیرند.

همانقدر که لازم است، زمان میگذرد.

حالا تو اینجا هستی.درست  پشت سر من. وجودت را حس می کنم. و نزدیک شدنت را.

من بی قرار تر از تو به طرفت می چرخم و قبل از آنکه بتوانم درست ببینمت توی بغلم هستی. بازوهایم را محکم دورت حلقه می کنم و به خودم نزدیکترت می کنم. احساسم  می شود نفس عمیقی که  روی گردنت می نشیند. بینیم را به گردنت می چسبانم و با تمام وجودم استشمامت می کنم.

حرفهایم که مثل همیشه شکوه هستند را فرو می خورم و سعی می کنم آزارت ندهم.

تو خودت را از بغلم بیرون می کشی و انگار  چیزهایی می گویی که من نمی شنوم.

یاد کارهای تلنبار شده روی میزم می افتم. و بدون اینکه دوباره نگاهت کنم  به سمت میز می روم.  نرسیده به میز، جلوی پایم، پیرهنی افتاده است.  خم می شوم و از روی زمین برش میدارم. ناخودآگاه چشمهایم را میبندم و پیرهن را روی لبم می گذارم. ثانیه ای نمی گذرد که  متوجه حضورت می شوم.  چشمهایم را باز می کنم. نگاهت نمی کنم و نگاه نکرده نگاه متعجبت را لمس می کنم. مطمئن هستم که نمی دانی این بوسه ایست که باید روی لبش می گذاشتم.

 


 
...
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی: عشق ، مرد گی

برگردیم کمی عقب.

توی فیلم سنگساز ثریا می گوید:

وقتی مردی به زنی اتهام می زند، زن باید بی گناهی خودش را ثابت کند. وقتی زنی به مردی اتهامی می زند، باز هم زن باید ثابت کند که مرد گناهکار است. این یک قانون است.


 
ببار باران
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

این هم یک نشانه ی خوب...


 
آسمان هم بارانش را دریغ کرده
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی

حالا من هستم و آب سردی که روی احساسم ریخته اند. من و انرژی ای که دیگر برای ساختن ندارم. من و اعصابی که برای گذشتن ندارم. من و هرچه پیش آید. من و مهم نیست... مهم نیست... بی خیال...

قبلا هم گفته بودم چرا دوستش دارم. چون تنهای چیزی است که تا همیشه به من تعلق دارد.

جواب سوال چند پست قبلم را  هم گرفتم. نمی شود. نمی شود کسی به غیر از اعضای خانوادت بی آید و از دوست داشتنش مطمئن باشی.


 
آن زمان گفتن
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩  کلمات کلیدی: انرژی

دو ماه دغدغه اش را داشتم. یک ماه استرسش را. دو هفته برایش سرچ کردم. یک روز خواندم. نیم ساعت هم نشد که نوشتم.

 همه ی کارهایمان همین طور است. بیشتر از آنچه که لازم باشد و بدون اینکه کاری کنیم برایشان انرژی میگذاریم.

..............................

باورم نمیشود که دلم برای تدریس تنگ شده است. توی یک سال و نیم گذشته از همه ی کارها و علایقم افتادم. خوشحالم که این دوران دارد تمام می شود به زودی دوباره می توانم به زندگی ای که دوست دارم برگردم.

.............................

وقتهایی که بی قرار می شوم فقط شنا می تواند قرار را بهم برگرداند. دیروز هم بی قرار بودم. با کارتی که من دارم هر استخر دولتی که برم می توانم برای خودم و یک همراه بلیط نصف قیمت بخرم. شانس ما دیروز آن ساعتی که ما می خواستیم بریم فقط یک استخر سانس داشت. اول که هر کاری کردیم قبول نکردند که به دوستم بلیط نصف قیمت بدهند. بعد هم که رفتیم تو خانم ناجی گیر داد که با این لباس می خواهی بری تو آب! آنقدر عصبانی شدم که دیگر بحث نکردم. گفتم نه میرم با چادر می آیم و با دوستم برگشتیم بیرون. خلاصه این شد جریان با قرار شدن ما. ولی به جاش پشت فرمان تا دلم خواست ذکر صفت اقایان را کردم و دلم خنک شد.


 
سنگسار ثریا
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  کلمات کلیدی: شام غریبان

راست می گوید؛

خوبی زندگی به این است که همه چیزش زود می گذرد و هیچ چیزی جلوی گذرش را نمی گیرد.

....

دیشب بعد از سالها زندگی به پیشنهاد پسرخاله رفتیم مراسم مذهبی به جا بیاوریم. یک شمع داد دستم و گفت این شوهر است. منم روشن کردم و گذاشتم توی لیوان. ولی یک دقیقه هم نگذشت که آمدند و متفرقمان کردند. من هم شوهرم را توی لیوان انداختم توی جوب آب و رفتم توی ماشین!

....

فیلم سنگسار ثریا را دیدم. می گویند واقعی است.  بعید هم نیست. ولی اشاره داستان به همین یک موضوع خاص نیست. ماجرا، ماجرای زنهایی است که توی این جامعه ی هنوز مرد سالار، هر روز و هر روز به دست این مردهای خودخواه متعصب کور که بد توی ذهنشان حک شده که همیشه و همه جا حق با آنهاست،  سنگسار می شوند.


 
تا مه راهو نپوشونده نگام کن
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

فهمیدی چی شد؟

ما ناخواسته به یک بازی کشیده شدیم.

شروعش را این طوری فرض کردیم: من ناخواسته تو را به یک بازی کشاندم.

تو ناخواسته فقط زمزمه می کردی و من ناخواسته نمی شنیدم.

من و تو ناخواسته بازی خوردیم.

و ناخواسته بازی ادامه پیدا کرد.

ما دیگر ناخواسته حتی رو به روی هم هم ننشستیم.

تو همیشه ناخواسته ساکت ماندی و من ناخواسته همیشه حسرت خوردم.

ما ناخواسته هیچ راهی برای حرف زدن پیدا نکردیم. 

تو ناخواسته هیچ وقت نفهمیدی که با تو بودم و من ناخواسته نفهمیدم که با من هستی.

فردایمان این شد:

ما ناخواسته گذشتیم.

هیچ وقت هم نمی فهمیم که کی خواست و کی نخواست و یا اصلا کسی خواست آیا؟!

تو آخرش را این طوری فرض کن :

من ناخواسته به این بازی پایان دادم.