برای امروز، فردا و همیشه‌ام

تا مه راهو نپوشونده نگام کن
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی: گذشتن

فهمیدی چی شد؟

ما ناخواسته به یک بازی کشیده شدیم.

شاید من ناخواسته تو را به یک بازی کشاندم و شاید تو ناخواسته من را به یک بازی کشاندی.

خیلی فرق نمی کند. تو شروعش را این طوری فرض کن:

من ناخواسته تو را به یک بازی کشاندم.

تو ناخواسته چیزی زمزمه کردی و من ناخواسته نشنیدم.

من و تو ناخواسته بازی خوردیم.

و بازی ادامه پیدا کرد.

ما ناخواسته رو به روی هم نشستیم و ناخواسته نگاه کردیم.

تو ناخواسته ساکت ماندی و من ناخواسته حسرت خوردم.

ما ناخواسته راهی برای حرف زدن پیدا کردیم.

تو ناخواسته نفهمیدی که من با تو بودم و من ناخواسته نمی فهمم که با منی.

بیشتر نمی دانم.

شاید فردا این باشد:

 ما ناخواسته میگذریم.

و ناخواسته هیچ وقت نمی فهمییم که کی خواست و کی نخواست و یا اصلا کسی خواست آیا؟!


 
Don't want you to be a hero
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی: عشق

مشکلی نیست اگر ذره ای زیبایی در وجودم نباشد.

مشکلی نیست اگر معصوم نباشم یا دوست داشتنی.

اهمیتی ندارد اگر چشمهایم وجودت را لبریز ماتم می کند.

مهم نیست...

که اگر باشد هم ، وقتی سراسر صداقتم، تمامی اهمیتش رنگ می بازد.

 

 

نمی خواهم قهرمان باشی.

نمی خواهم خاص باشی.

نمی خواهم برای شناختم حتی ذره ای تلاش بکنی.

فقط صداقت را بشناس...


 
...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸  کلمات کلیدی: عشق

ببین...

درست است که مردهای بد زیاد هستند ولی بی شک مردهای خوب هم کم نیستند...


 
من آرومم تو تنهایی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦  کلمات کلیدی: بازی

صدای بومب بومب minesweeper را وقتی روی بمبها میری دوست دارم.

زندگیم هم مثل minesweeper بازی کردنم است. نمی دانم شانس است یا بی دقتی یا چی. ولی از بین این همه خانه درست دست روی خانه هایی میگذارم که بمب دارند و حتی پوچ هم نیستند!

فکر کن اگر توی زندگی هم قرار بود با هر اشتباه بومب بومب کنیم همه ی زندگی من با صدای بک گراند بومب بومب بود!


 
برای امروز، فردا و همیشه ام
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥  کلمات کلیدی: مای لایف

پرسیده بودی چرا اینقدر دوستش دارم.

جوابش ساده نبود. خودم هم نمی دانستم. ولی الان می دانم.

تنها چیزی است که تنها به من تعلق دارد. تنها چیزی است که هیچ کس نمی تواند ازم بگیرش. تنها چیزی که همیشه آرامم می کند.


 
دیر و زود ؟! سوخت و سوز؟!
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤  کلمات کلیدی: زود

تا حالا این طوری فکر نکرده بودی. نه؟

احساس گیجی داری؟

شاید اصلا نفهمی چی میگم.

ولی خوب نگاه کن. خیلی خوب.

این سمیرایی که می بینی به خودش هم رحم نمی کند. مهم نیست چی می خواهم. مهم نیست تو چی می خواهی. مهم این است که نه از تو کمک می گیرم نه از هیچ کس دیگر. مهم این است که من کاری که فکر می کنم باید، را می کنم. حالا چه امروز چه فردا چه ...


 
Who am I? Who Are you
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳  کلمات کلیدی: سمیرا

شدی مثل یک مجسمه. آن دور نشستی و هیچ تلاشی نمی کنی.

من اینجا دارم می جنگم، داد میزنم و خفه میشم. ولی تو صدایم را هم نمی شنوی.

شاید تقصیری نداری. اصلا به فکرت  خطور هم نمی کند که تنها کسی هستی که می تواند کمکم کند.

ولی خوب  گوش کن. دوست دارم این را بدانی:

تو از دید من یک بازنده هستی که با باخت خودت داری من را هم به بازی نفرت انگیز شکست می کشانی.


 
I need that girl
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

عاشق بشید، ازدواج کنید.

به دنیا بیایید، تولد بگیرید.

شاد باشید، مهمانمان کنید.

می خواهم آبی ترین  پیرهن حریر دنیا را بپوشم.


 
گوش کن؛ همچنان شکر می گویم
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸  کلمات کلیدی: عشق

وقتی روی کمک همه اشان حساب کرده بودم، درست زمانی که نباید همه پشتم را خالی کردند.

فکر کن چه حالی داشتم...

حالا که دیگر روی کمک هیچ کدامشان حساب باز نمی کنم همه می گویند اِ سمیرا! چرا این طوری شدی!

فکر کن!


 
سفارش سمیرا از خورشید نامه
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸  کلمات کلیدی: خورشیدنامه

دوباره بازارم داره گرم میشه سمیرا هم سفارش شعر داده بعضی ها همینطور که به خیاط سفارش میدن سفارش شعر میدن با جزییات و خرده فرمایشات... اما سمیرا فقط نوشته :*من هم شعر می خوام واسه دل بی قرارش...*

قرار  نبود   دلم  را  سر قرار بدم

اگر بدم  قرار بود  بی شمار   بدم

نیامدی وچه بد شد رفت از کف تو

قرار بود خودم را در این قمار بدم

نوشته ای که دو صد دل بدم یا که هزار

هزار بار نه  صد بار فقط  یه بار  بدم

من عاشقانه ترینم گر اعتراضی هست:

جواب  همه  را  من  همین  کنار   بدم

نیا !   با  دل  بیما ر من  کنار نیا!

بیا ! که  از تب  باغ  لبم  انار بدم

دلم پر است زدستت و جیب من خالی

و سیم و زر که ندارم شاید دلار بدم!

قرار بود بیایی که دلبری باشی

قرار نبود که باز هم تو را فرار بدم

اگرکه باز قراری بین ما باشد

گمان کنم که نیایم و افتخار بدم.

..........................................

دستش طلا


 
دور سرت بگردم
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦  کلمات کلیدی: پدر

توی پذیرایی نشستم و کتاب می خوانم.

شوهر عمه ای که به خاطر پول زیاد تازگی بلایی سرش آمده و کلی پول از دست داده  با پدر مشغول صحبت هستند.

بابا می گوید پول فدای سرت. همین که بلایی سر خودت نیاورده اند خدا را شکر کن.

شوهر عمه می گوید مسئله این است  که کلی زحمت می کشی که ثروت داشته باشی و خیلی راحت می شود همه را از دست داد.

بابا می گوید ثروت که فقط پول نیست.

سوالی که توی ذهن همه ایجاد می شود و روی زبان شوهر عمه جاری:

- پس چیه؟

سرم را بالا می گیرم و بابا را نگاه می کنم. یک لحظه نگاههایمان به هم گره می خورد.

بابا جوابش را می دهد:

- بچه هایمان.

دوباره نگاهم می کند و می گوید صورت ماهش را که نگاه می کنم انگار تمام دنیا را دارم.

و من در کمتر از یک ثانیه از عشق تمام مردهای دیگه ی دنیا بی نیاز می شوم.