برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Break the rules
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸  کلمات کلیدی:

به اطرافم که نگاه می کنم، آدمهای تحصیل کرده زیاد می بینم. آدمهای دانشگاه رفته. ولی به جرات می توانم بگویم کمتر کسی را می بینم که فکر کردن را بلد باشد.

همه دنبال چهارچوب هستند. دنبال قانون، حصار، حد، مرز ... همه ی فکرها متحجرانه. دوست داریم برایمان چهارچوب ببندند. دوست داریم همه چیز به ما دیکته بشود. حتی فکرهایمان، نظرهایمان، عقیده هایمان. دوست داریم به جایمان تصمیم بگیرند. می ترسیم شک کنیم. می ترسیم لحظه ای فکر کنیم که شاید راه دیگری هم برای فکر کردن باشد. شاید جور دیگری هم بشود به زندگی نگاه کرد.

خوب البته حق هم داریم. چرا باید مسئولیت زیادی قبول کنیم؟ وقتی خط فکریت از روی یک سرمشق از پیش نوشته شده جلو می رود ،حتی در صورت اشتباه بودن هم هیچ مسئولیتی نداری. ولی اگر بخواهی خودت فکر کنی خودت تصمیم بگیری خودت عمل کنی مسئول تمام اشتباهاتت هم خواهی بود.

و مطمئنا تا جسارت به خرج ندهی نبینی و شک نکنی و مسئول نباشی آزاد فکر کردن را هم مزه مزه نخواهی کرد.


 
Ring my bells
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥  کلمات کلیدی:

اغلب این طوری است که برای انجام کارهایم  وقت  کم نمی آورم. ولی اگر سر به هوا و حواس پرت بشوم این اتفاق می افتد. الان هم این طوری شده است. چند تا کتاب هست که می خواستم بخوانم، کامپیوتر سکته کرده بوده و می خواستم کمی درست راستی اش کنم، اتاقم یک گرد گیری درست حسابی می خواهد، روی اکسنتم می خواهم بیشتر کار کنم(دوست ندارم برم دانشگاه کم بیارمناراحت)، چندتا فیلم هست که باید ببینم ( برای رشته ی ما فیلم انگلیسی دیدن مثل مشق شب است) ،هر هفته طبق عادت دو سه تا مجله می خرم و مدتهاست که هیچ کدام را نمی خوانم و  ...  برای هیچ کدام ازاین کارها وقت ندارم! این یعنی اینکه دختر خانوم! سرت به کارت باشه! داری بیش از حد شیطونی می کنی!

.................................

مامان اینا چهار روزی نبودند. روز اول از توی کولر یک عالمه دود بیرون آمد با بوی فجیع!  و گویا سوخت. روز دوم می خواستم لباس اتو کنم، اتو خاموش شد و دیگه روشن نشد. امروز آب گرم کن نابود شد. خدا کند مامان اینا امشب دیگه واقعا برگردند!

.................................

شاگردهایم را خیلی دوست دام. انگار که همه اشان بچه هایم هستند. وقتی فکر می کنم اینها هم مثل سینا و محمد امین هستند و مادر پدرشان فرستادنشان که یاد بگیرند، دلم نمیاد که باهاشون بداخلاقی کنم یا اینکه بخواهم ساده از کنار درسهایشان بگذرم. این است که کمی کار برای خودم سخت می شود. دیروز یکی از مادرها آمده بود عصبانی که فلان بچه به بچه ی من گفته فلان! و بند ساعتش را پاره کرده است. از قصد این کار را کرده. می خواسته بچه ی من را اذیت کند. شما بهش تذکر بده  که دیگه این کارها را نکند. حالا هم بچه ی خودش بچه ی خوبی است و هم اون بچه ای که ایشان به عنوان دشمن ازش یاد کردند. یک جوری حرف زد که انگار درباره ی یک آدم گنده دارد حرف می زند. من گفتم که سر کلاس خودم حواسم به بچه ها هست که همدیگه را اذیت نکنند ولی پسر بچه هستند دیگه. چه کارشان می شود کرد! خانومه یک کمی دیگر جیغ و ویغ کرد و رفت. بعد که رفتم بیرون دیدم رفته سر کلاس و خودش با بچه دعوا کرده. اون هم ترسیده بود و گریه می کرد. انقدر دلم برایش سوخت. مخصوصا وقتی احساس می کنم حمایتم  را میخواهند بیشتر دلم برایشان می رود. عصبانی رفتم بیرون و جلوی رئیس و همه برایشان خط قرمز کشیدم که از این به بعد غیر از بچه های کلاس هیچ کس حق ندارد پایش را توی کلاس من بگذارد. هر مشکلی هم که مربوط به خارج از کلاس می شود، بیرون از کلاس حلش کنید!


 
امروز پنجره برخاستم
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳  کلمات کلیدی: بازی

دنیا خیلی بزرگ است. آنقدر بزرگ که هر کداممان به اندازه ی کافی جا برای زندگی کردن داشته باشیم و البته اکسیژن برای نفس کشیدن.

میگویند هرکس جای خاص خودش را دارد. هر کس مقام خاص خودش را. و شاید هر کس نقش خاص خودش را. نقشی که هیچ کس دیگه ای نمی تواند به جایش بازی کند. این طوری است که یکی سیندرلا می شود و یکی ماه پیشونی. یکی سفید برفی و یکی آناستازیا. یکی میشود کوزت و یکی خانم تناردیه. و یک بیچاره ای هم جایی شاید شرک.

گاهی نقشهامون واقعی تر می شوند. گاهی مجبور میشیم نقش یک شوهر و پدر خوب را بازی کنیم. مردی که هر روز صبح با هزار و یک مشغله از خونه بیرون میرود و به عشق زن و بچه تا شب جون می کند و آخر شب هم خسته و سر به راه به آغوش گرم خانواده اش بر می گردد. یا یک زن خوب وفادار  که برای خوب بودن باید صبح تا شب خر حمالی کند و حتی موقع شستن لباسهای زیر بقیه هم دم نزند. یا شاید یک پسر و دختر خوب. اگر تو سن جوانی باشی، تنها راه برای خوب بودنت پیر بودن است.باید  پیر و دل مرده باشی تا برای خانواده ات خوب باشی.

گاهی کمی احساسی تر. مثلا یکی ستاره می شود و یکی آسمونش. یکی ماهی می شود و یکی آبش. یکی ناز می شود و یکی نیاز. یکی لیلی و یکی مجنون. یکی شیرین و یکی فرهاد. و یکی هم فقط یک ستاره ی کوچیک بی فروغ.

گاهی مجبوریم نقش دلشکسته ها را بازی کنیم. دل خسته. قلب لعنتی جوری می شکند که انگار هیچ وقت دیگر درست بشو نیست که نیست! بعضی حرفها آنقدر تیز و برنده هستند که هر وقت یادشون می افتی، زخمی به عمق بار اول به دلمان می گذارند.( نقش دلشکسته را قبول کن ولی نقش دلشکن را نه!)

یا خیلی نقشها که هر روز و هر روز قبولشون می کنیم ولی الان توی یاد من نیستند.

ببینم تا حالا نقش پنجره را بازی کردی؟


 
انتظار
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱  کلمات کلیدی: عشق

یک قاصدک خیال مرا از تو دور کرد.

شاید به ذهن تو،

یاد آنکس که من نمی شناسمش،

ناگه خطور کرد.

ای کاش قاصدک

از لحظه های بی قراری من باخبر نبود.

یا انتظار شب،

از صدای گامهای تو،

بر سنگفرش کوچه های شهر،

بارور نبود.

...................................

دیروز دور میز نهار، رئیسمان شروع کرد به تعریف کردن از دوران دانشجویی و خندیدن. خودش می گفت و خودش می خندید. اصلا نمیشد فهمید چی دارد می گوید. از چشمهایش اشک می آمد و می خندید. بقیه هم به خندهاش می خندیدند. من که اصلا متوجه نمی شدم چی تعریف می کند نه تنها نمی خندیدم بلکه شاید کمی هم اخم کرده بودم.( وقتی فکر میکنم شبیه اخم کردن می شود.) همه خندیدن و ساکت شدند. من داشتم این جریان را برای خودم تحلیل می کردم. یاد پسر خاله ام افتادم. و یاد تعریفهایش. اون هم همین طوری تعریف می کند و می خندد. توی ذهنم یاد اون بودم که آقای رئیس خیلی جدی شروع کرد به حرف زدن. گفت صبح که از خانه آمدم بیرون... من زدم زیر خنده. این بار همه ساکت بودند و فقط من می خندیدم. قیافه های متعجب بقیه خنده ام را بیشتر کرد. انقدر خندیدم که از چشمهایم اشک می آمد. آقای فلانی ( همان رئیسمان) گفت من فهمیدم  از چه تعریف هایی خوشش می آید. نگاهم کرد و گفت صبح که از خانه آمدم بیرون... من دوباره خنده ام گرفت. باز هم انقدر خندیدم تا ساکت شدم. و دوباره گفت من صبح از خانه آمدم بیرون. و باز هم خنده و باز صبح از خانه آمدم بیرون!  صبح !


 
گیاه عشق
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸  کلمات کلیدی: عشق

وقتی دستهایم تشنه ی بخشیدن می شوند،

 وقتی بدنم پر از حرارت عشق،

وقتی نگرانی هایم را پشت سکوتم پنهان میکنم،

وقتی خورد می شوم  و  فقط لبخند می زنم،

وقتی وجود وابسته ای به قوی ترین موجود جهان تبدیلم می کند،

وقتی قلبم را آماده ی بخشیدن از سینه بیرون می آورم،

وقتی نگاهم  عمیق ترین گودال های جهان را پشت سر می گذارد،

وقتی یک لبخند و تنها یک لبخند برایم با ارزش ترین هدیه ی دنیا می شود،

وقتی زنانه هایم به اوج خودشان می رسند،

وقتی ...

همین موقع است که احساس زن بودن می کنم.

 همین احساس است که مغرورم می کند.

و همین غرور است که می گوید دنیا همچنان به وجود من نیاز دارد.

 


 
این است روزگار من
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳  کلمات کلیدی: علمی

این روزها خیلی خسته می شم. از سر کار که بر می گردم دلم می خواهد بقیه ی وقتم کامل برای خودم باشد.همین که بخوابم، کتابی بخوانم، فیلمی ببینم، آهنگی گوش بدهم یا حتی هیچ کاری نکنم. اگر کسی زیادی اطرافم بچرخد ، یک کمی بد اخلاقی می کنم. بابا امروز می گفت خوب اگر توانش را نداری نرو سر کار. مگه مجبوری! آخه واقعا توانش را نداری یعنی چی! مگه ناتوانم! فقط دلم کمی استراحت می خواهد.

خیلی دلم می خواهداز آدمهایی که هر روز باهاشون سر و کار دارم بنویسم. ولی کمی سخت است. حجمش زیاد می شود. ( حجم آدمها نه ها!  حجم نوشته ها) و من هم درست نمی دانم چه جوری سر و تهش را به هم بیارم. این جور مواقع بهترین کار این است که آدم چشمهایش را ببندد و بنویسد.( با چشم بسته تایپ که می شود کرد!)

از آنجایی که دوست دارم قبل از بیرون رفتن از خانه به اصطلاح کم که نه، خیلی زیاد فس فس کنم ساعت ۵:٣٠ از خواب بیدار میشم. و بیدار شده و نشده کامپیوتر را روشن می کنم تا همراه فس فس کردن کمی هم آهنگ گوش بدهم. و اینقدر این فس فس کردن کار مهمی است که هیچ وقت به صبحانه خوردن نمی رسم. اولین کسیکه می بینم آقای راننده ی آژانس است. که اوایل خیلی بداخلاق و اخمو بود. ولی من فهمیدم که این آقا فقط ظاهرش این طور است و قلبا مهربان است. و سعی کردم این را به بقیه هم ثابت کنم . موفق هم شدم. روزهای زوج یک خانم و یک آقای دیگه هم همراهمان هستند. آقای محترم که جلو می نشیند و هدفون توی گوششان است و سرشان به کار خودشان. خانم همسفر ( محل کارم خارج از شهر است و حدود ٣٠، ٣۵ کیلومتر راه هست) کنار من می نشیند ولی تمام مسیر را می خوابد. اگر هم بیدار باشد همش از من می پرسد سمیرا فلان چیز به انگلیسی چی می شود؟ این چی می شود؟ آن چی می شود؟ من اوایل جواب می دادم ولی یواش یواش خسته شدم. کلا از این کار بدم می آید. یک دفعه تمام راهها و مسیرها و جاده ها را با توضیحاتشان و تفاوتهایشان برایش گفتم که حوصله اش سر برود و دیگر نپرسد. اوایل این طوری بود که من هم همش از پنجره بیرون را نگاه می کردم. و واقعا هم از این کار لذت می برم. اینکه تو ماشین باشم، یک موسیقی باب دلم هم پخش بشود و من هم فقط بیرون را نگاه کنم و فکر کنم یا فکر نکنم. ولی الان که ثابت شده آقای راننده قلب مهربانی دارد اوضاع فرق کرده است. همیشه رادیو روشن می کند. و صبح زود هم برنامه ای پخش می شود که مردم زنگ می زنند مشکلاتشان را می گویند، اینها هم زنگ می زنند به مسئولان مشکل مردم را به گوششان می رسانند و ازشان توضیح می خواهند. آقای راننده از این برنامه خیلی لذت می برد. بعد فکر کنید من تو حال و هوای خودم هستم غرق فکر یهو می گوید خانم نکوئیان! و یهو مود من هم عوض می شود! و ادامه می دهد مثلا فلان کس نمی دانم سوله پنجاه میلیون تومان بعد چیز کی سر کی را کلاه گذاشته و فلان اینها و بالا کشیده. حالا من باید کلی فکر کنم تا یادم بیاد سوله چی بود دیگه. یادم بیاد یا نیاد هم اصلا این حرفها برایم جالب نیست. بالاجبار هی سرم را تکان می دهم و لبخند می زنم و می گویم بله بله. بعد دوباره ساکت می شود و من دوباره به حال خودم برمی گردم. بعد دوباره یهو می گوید خانم نکوییان! دوباره همان اوضاع و دوباه می گوید پایه پل و اینها و فلان و چیز بتون باید یکباره می ریختن بعد شده دو تیکه. من هم دوباره همان حرکات را تکرار می کنم. خانم و آقای محترم هم که به حال خودشان هستند.

روزهای فرد هم همین خانم همکار با ما هستند و یک حانم دیگر. فکر کنید که من ساعت ۵:٣٠ بیدار م شوم و به هیچ کاری نمی رسم. بعد که می رویم دنبال این خانم می بینم که نه! یک کسی هم زودتر از من از خواب بیدار شده! آرایش آرایش آرایش! اگر آخرش هفت قلم است، این خانم ٩ قلم آرایش می کند. و تمام این مدتی که می شناسمش یک بار هم فرم آرایشش تغییر نکرده. حتی خط هایش هم جا به جا نشده اند. انگار که صبحها که بیدار می شود یک ماسک می زند به صورتش. و سوار ماشین هم که می شود تا مقصد نه تکان می خورد نه حرف می زند. فکر کنم یکی از این کارها را بکند آرایشش به هم می خورد.

پانزده دقیقه ی آخر راه مراسم امضا گیران است. فکر کنید که سه تا برگه هست. یکی برای پتروشیمی، یکی برای آژانس و یکی هم راننده. کاربنی هم در کار  نیست. همسفرها هم که همه دلیل موجه دارند. فقط می ماند من بیچاره. باید روی این برگه ها جدا جدا اسم خودمان و مسیرمان را بنویسم و سه جای مختلف هر برگه را امضا کنم. تازه امضا کردن ها فقط به همین جا محدود نمی شود. غذا هم که تحویل می گیری باید امضا کنی. حتی کیک و ساندیس هم که می خوری باید امضا کنی. و راه برگشتن هم هست.  و این را هم تصور کنید که توی جمع همکارهایم من دست و پادارترینشان هستم! و همه ی کارها سر من خراب می شود. ( خدا به داد بقیه برسد) هیچ وقت توی عمرم اینقدر امضا نکرده بودم. دیگه حام از امضا کردن به هم می خورد.

آنجا یک آقای بداخلاق دیگر هم هست. ولی اصلا خوش قلب نیست. و الان رابطه اش با من درست مثل رابطه ی تام و جری می ماند. این آقا، سرایه دار ما هستند. خیلی برایش سخت است که مثلا برای من چایی بیارد.  و اینکه یک بار اول کارم آمدم پنجره را باز کنم، یک گوشه ی پرده یک کمی پاره شد. دیگر بعد از آن گیر داده بود که پنجره را باز نکنید. نمی شود که! هوا گرم است و  بچه ها گرمشان می شود. من هم جوابش را دادم. ( خوب بود مثل آنکه پتروس و اینا را با هم قاطی کرده بود من هم قاط بزنم مثلا تیریپ نیما یوشیج   بگیرم میزها را بشکنم که باز هم مثلا بندازمشان توی کولر) با هر دعوا و مرافعه ای که بود قبول کرد که پنجره ی کلاس من باز می شود. ولی هنوز هم که هنوز است می آید سرش را می کند توی کلاس و می گوید  پرده را پاره نکنید! به رئیسمان شکایت کردم. گفتم زشت است جلوی بچه ها. انگار که می آید بهشان می گوید معلمتان دست و پا چلفتیه! این آقا یک کار دیگر هم میکند. چایی ها که می مانند نگهشان می دارد. گرمشان می کند و به خوردمان میدهد. من بهش اعتراض کردم. رفته بود به رئیسمان شکایت کرده بود. آن هم به من گفت آقای رضایی گفته بهش گفتید چرا چایی مانده می آوری. جوابش رادادم که نه! این را که نگفتم. گفتم آقای رضایی این چایی مال چند سال پیش هست آوردی ما بخوریمش!

فکر کنم خیلی نوشتم. از رئیسمان هم که گفتم. از همکارهایم دست و پا چلفتی تر از خودم هم. و بچه ها! چی بگویم ازشان! دارم دیوانه می شوم!


 
ْْGirl Intrrupted
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

Susanna: Borderline personality disorder

An instability of self image,relationships and mood. uncertainty about goals. impulsive in activities that are self damaging such az casual sex

Lisa: I like that

Susanna: Social contrariness and generally pessimistic attitude are often observed

Susanna:  That's me

Lisa: THAT'S EVERYBODY


 
شادم که می گذرند
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: جنگ

این روزها که می گذرند
شادم
این روزها که می گذرند
شادم
که می گذرند
این روزها
شادم
که می گذرند.....
قیصر امین پور

بالاخره یک فرصت پیدا شد و به بهانه ی انگلیسی صحبت کردن، نشستم پای درد دل آقای رئیس. واقعا گاهی زندگی می تواند تا حدی اجبار باشد. ولی من قبول نمی کنم که تماما همین طور است. گاهی خودمان کوتاهی می کنیم و کم می گذاریم. و باز هم فکر می کنم زندگی گاهی فقط یک میدان جنگ است. پس باید یک جنگجوی خوب بود با یک روحیه ی قوی. باز هم زندگی اگر تو لجبازی، اگر یک دنده ای و سرسخت، من هزار مرتبه از تو بدتر. جلویت زانو نمی زنم.

............................................

خوشحال بودم که چهارشنبه تعطیل است و قراره که دو سه روز درست حسابی بخوابم. و سه شنبه سر کار به همه اعلام کردم که من می خواهم فردا صبح تا ساعت ١٠ بخوابم. هنوز پایم را توی خانه نگذاشته مامان گفت برای فردا صبح ساعت ٨ برایت نوبت تعلیم رانندگی گرفتم.  انگار که یک پارچ آب یخ ریختن روی سرم! و البته ترجمه ای که بهم تحمیل شد هم مزید بر علت شد!

.........................................

یکی از همکارهایمان نمایشگاه خطاطی زده است. امروز افتتاحیه اش بود. همه با هم رفتیم. تا اینجایش را داشته باشید...

مدتهاست که دنبال یک کاغذ فیروزه ای می گردم که طرح خیلی ساده و محوی هم داشته باشد تا بدهم برایم یک عبارت را رویش بنویسند. هیچ جا پیدا نکردم. تااینجا هم داشته باشید ...

امروز توی نمایشگاه این همکارمان یک تابلوی بسیار زیبا با یک زمینه ی فیروزه ای زیبا و طرح محو دیدم. ولی متاسفانه کار دست خودشان بود. یعنی اینکه هیچ جای دیگه چنین کاغذی را پیدا نمی کنم. مگر اینکه خودم بخواهم درستش کنم. اگر لازم بشود یاد می گیرم!


 
کمتراز جانم را بر آن راه نیست
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸  کلمات کلیدی: ازدواج

رئیسمان به نظر من یک آدم موفق است. یک آدم هدفدار. آدم شوخ و خوش اخلاقی هم هست. ولی این یک هفته ی اخیر خیلی تو خودش بود و ناراحت. و گاهی هم حرفهایی می زد که خوب من چون زیاد نمی شناسمش نمی توانستم بفهمم دقیق چی دارد می گوید. مثلا یک دفعه آمد و با ناراحتی تمام گفت زندگی همش اجباره. حداقل برای من یکی که این طور بوده. یاحرفهایی از این قبیل که باعث تعجب من می شد. چون تمام این مدت یک آدم شاد را دیده بودم. و از آنجایی که خبرها خیلی زود می پیچد، فهمیدم که این آقا با خانمش  با اینکه حدود ١٢، ١٣ سال  با هم زندگی می کنند و دوتا بچه هم دارند، مشکل دارند. و این اواخر کار ایشان درست شده که بروند ایرلند و خانمش نمی خواهد همراهش برود و ...

مشکلات از این قبیل زیاد دیدم اطرافم. اینکه زن و شوهرها بعداز گذشت مدتی از هم زده می شوند و پشیمان می شوند. و فقط ترسها کنار هم نگهشان می دارند. زوج جوان اطرافم زیاد هست و زیاد به رفتارشان دقت می کنم.  می توانم بگویم رفتار اکثرشان را نمی پسندم. و راه و رسمشان را قبول ندارم. با خودم فکر می کنم انتخاب همسر مهم ترین و پیچیده ترین انتخاب زندگی آدم است. ازدواج باید پایه و اساس خیلی درستی داشته باشد. و اولین شرطش هم این است که خود آدم به شناخت دقیقی از خودش برسد و دقیقا بداند برای چی می خواهد ازدواج کند. و باز هم بر می گردم به اینجا که ازدواج اصلا شانس نیست. یک هندوانه ی در بسته نیست. بلکه دقیقا یک بذر است که خود آدم به عمل می آورش. اولین کاری که باید بکنی این است که یک دانه ی سالم پیدا کنی. و بعد از آن تازه اول کار و سختیها است. باید مثل پروانه دورش گشت و ازش مراقبت کرد. باید از دل و جان برایش مایه بگذاری. این را بربارا دی انجلیس خیلی قشنگ توصیف می کند. می گوید مثل آتش می ماند. باید برایش هیزم بشکنی و مرتب و منظم روی هم بچینیشان و بعد بهشان کبریت بزنی. و حواست باشد که خوب گر بگیرد. حالا می توانی برای مدتی کنارش بشینی، پایت را روی پایت بندازی و لذت گرمایش را ببری. ولی حواست باشد! اگر سوخت آتشت را تجدید نکنی رو به خاموشی میره!

من هم توی کلاس ها با بچه ها جریاناتی دارم که هر کدام به نوع خودش برایم شیرین است. خیلی زیاد دوست دارم به صورتهایشان نگاه کنم. همشان معصومیت قشنگی توی چهره اشان دارند که حداقل من را جذب می کند.

یکی از پسر بچه ها می خواست ساندیس بخوره و نمی توانست نی را توی ساندیس بزند. من ازش گرفتم که این کار را برایش بکنم. نی اول را زدم هر دو طرفش کج شد. نی و پوستش را دادم دستش که برود بندازش توی سطل آشغال. نی دوم را زدم کج شد. دوباره رفت انداختش توی سطل. نی سوم را آمدم بزنم ساندسش از دستم افتاد زیر میز. بچه عصبانی شده بود می گفت اه! خانم!

 

حدود دوماه می شود که یک پازل ۱۵۰۰ تیکه ای را  روی یک تیکه چوب درست کردم و گذاشتم گوشه ی اتاق تا یک روز فرصت بشود و بروم قابش کنم. امروز دختر خاله ی عزیز از در آمد تو گفت وای! چه پازل قشنگی! و لطف کرد چوب را برداشت و به صورت عمودی نگهش داشت!  همه ی دانه های پازل بیچاره ام پخش شدند روی زمین! من هم که نمی توانم ناراحتی ام را پنهان کنم، دستبندی که برایش خریده بودم را پرت کردم توی دلش!


 
Such Are Thy Words
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  کلمات کلیدی:

Sweet as refreshing dews of summer showers

To the long paching thirst of drooping flowers

Graceful as fainting swains

And soft as trickling balm to bleeding pains

Such are thy words

                   John Gay

خوبی و بدی مفاهیم ثابت خودشان را دارند. به هیچ دین و مذهبی هم وابسته نیستند. مطمئنا هر کجای دنیا که بریم خوبی، خوبی است و بدی،بدی. و حتی آدمهای بد هم خوبی را می شناسند وگرنه هیچ وقت ادای خوب بودن را در نمی آوردند.

امروز جلوی چشمهای یک عالمه خانم  آقای محترم گفتم من که اصلا به استعداد اعتقاد ندارم. به نظرم آدمهای موفق، آدمهایی هستند که به کاری که بهشان واگذار می شود احساس تعهد می کنند و سخت کوش هستند. توی هر رشته ای هم که بروند موفق هستند. مثلا یک مهندس موفق مطمئنا اگر دنبال هنر هم می رفت  موفق می شد. اگر آشپز هم می شد همین طور. و حتی اگر توی خانه می نشاندنش هم یک خانه دار موفق می شد. به مدت پنج دقیقه همه ساکت شدند و اگر صدا از دیوار در آمد از آنها هم در آمد. بعد از پنج دقیقه یک آقای مسنی که استاد خط هستند گفت ولی استعداد نقش خیلی مهمی دارد. و در یک لحظه بیست نفر با هم تائید کردند که بله استعداد خیلی مهمه!  من هم آن وسط کی بود کی بود! من نبودم! جوجو بود!

از ظهر دارم فکر می کنم. به کارهایی که استعدادشان را دارم و کارهایی که استعدادشان را ندارم. مثلا استعداد چایی خوردن خیلی زیاد دارم. یا این استعداد را دارم که اگر سیب زمینی هم جلویم بگذارید بهتون می گویم قیافش شبیه کی هست. یا آنقدر استعداد آشپزی دارم که می توانم ازش به عنوان اسلحه استفاده کنم. مخصوصا سوپ! مثلا هرکس اذیتم کرد می توانم به صرف سوپ دعوتش کنم. یا خیاطی! فقط یک بار طرفش رفتم و آن هم یک مقنعه را کوتاه کردم. انگار برعکس بریده بودم که وقتی پوشیدمش پشتش تا بالای گردنم هم نمی رسید.

ولی از شوخی گذشته هرچی فکر می کنم می بینم دنبال این کارها نبودم. که اگر تمرین کرده بودم مطمئنا الان به خوبی بلد بودمشان. و باز هم به این نتیجه می رسم که هوش و استعداد آدمها با همدیگر چندان فرق نمی کند. محیطی که تویش بزرگ شدیم، عادتهایمان و ارزشهایی که بهمان تحمیل شده مهم هستند و صد البته که تمرین و ممارست.

شما چی فکر می کنید؟

فکر کنم قرار است یک نویسنده ی خوب به جامعه ی  وبلاگ نویسها معرفی کنم.چشمک  من که بی صبرانه منتظر هستم.

 


 
تازه باران
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦  کلمات کلیدی: سرشت

 

همیشه مشکلات پیش رویمان هستند. خیلی سخت است ولی نباید بگذاریم  به صورت یک گره در بیایند. یا به عبارتی گرهی توی زندگیمان بیافتد. چرا که با روند زندگی و طبیعت هم خوانی ندارد. اصلا قشنگ نیست که چشمهایت را باز کنی و ببینی که مدتهاست یکجا گیر کردی و جلو نرفتی. به عبارتی زندگیت جریان نداشته است.

گاهی احساس می کنم فقط یک دختر بچه ی بی پناه هستم که توی تاریکی رهایش کردند. دختر بچه ای که دوست دارد کسی از بیرون دستش را به طرفش دراز کند و کمکش کند. نمیشود گفت این نوع کمک را دوست ندارم که محتاجش هم هستم. ولی می خواهم آنقدر روی خودم کار کنم تا این توانایی را به دست بیارم که خودم به تنهایی بتوانم از این دختر بچه مواظبت کنم.

امروز برگ تازه ای زدم. تازه باران خواندمش.

 و به زودی تقدیمت خواهم کرد تازه باران را...


 
از ماست که بر ماست
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥  کلمات کلیدی:

همیشه سعی کردم به جای مقصر شناختن این و اون کمی بیشتر به کارهایم فکر کنم و ببینم کجا اشتباه کردم. سعی کردم بپذیرم که اشتباه کردم و بدانم که دقیقا چوب چه اشتباهی را دارم می خورم. من مسئول کارهای دیگران نیستم. به چرخه ی انرژی معتقدم و مطمئنم که هر کس جواب خوبی و بدیهایش را می گیرد. و چیزی که خیلی مهم هست اینه که از اشتباهاتمان درس بگیریم.

زندگی هر روز بیشتر از روز قبل زیباییهایش را نشانم می دهد.

دوستهای جدیدی پیدا کردم که آشنایی با هر کدومشان به نوع خودش جالب است. ولی صحبت و معاشرت با دوستهای قدیمی امنیت و آرامشی خاص بهم میدهد.

در طی چند ماه همه چیز به کل عوض شد. می توانم بگویم جا به جا شد. جا به جایی ای که فکرش را هم نمی کرم. ولی الان  بسیار بسیار راضی هستم. اتفاقی توی زندگیم افتاد که شاید دو سال پیش باید می افتاد. شاید این طوری کمتر زجر می کشیدم. ولی نمی دانم در آن صورت قدر می دانستم یا نه!

خوشحالم که یک دوست و همراه خوب کنارم دارم و احساسم را با کسی تقسیم می کنم که ارزشش را دارد.

......................

امروز یک کلاس جدید اینترو گرفتم. دخترهای دبیرستانی هستند. من که رفتم داخل کلاس داشتند در مورد خانم های  بسیار پولدار جهان صحبت می کردند. ۵ دقیقه جلوی کلاس ایستاده بودم و اصلا انگار نه انگار! به روی خودشان نمی آوردند که معلم سر کلاسشان هست!


 
خواب قاصدک ها
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳  کلمات کلیدی: ادبیات

دیگر به اعتماد ورق ها،

یا خواب قاصدک ها،

در انتظار آمدنت آشفته نیستم.

انگشتهای مرداد می شماردم؛

دیگر بس است،

بیهوده بود،

هر چه گریستم.

 

گاهی فکرهای عجیب و غریب زیادی تو سرم میاد. گاهی خیلی زیاد فکر می کنم. گاهی خیلی زیاد برای زندگی برنامه ریزی می کنم. و گاهی هم خیلی راحت همه ی برنامه ها را به هم می زنم. گاهی تصمیم می گیرم روی خودم و زندگیم کنترل داشته باشم. و گاهی به این نتیجه می رسم که این کنترل باعث می شود عشقی که باید را به زندگی نورزم. گاهی فکر می کنم برای زندگی و زنده بودن باید دلیل و هدف خیلی خوبی داشت. و گاهی مثل الان به این نتیجه میرسم که برای زندگی کردن و زنده بودن تنها و تنها نفس کشیدن وعشق ورزیدن کافیه!

نفس می کشم، پس هستم!

و مطمئنم که خیلی ها و خیلیها و اکثرا و اکثرا! و همه امان! تا نفس کم نیاوریم قدرش را نمی دانیم و شکر گذارش نیستیم!

خوبی مسافرت آخر این بود که رفتم سر خاک نادر ابراهیمی.

خیلی دلم گرفت از ینکه اینقدر ساده، اینقدر غریب یک گوشه ی دور افتاده ترکش کردند و رفتند. حقیقتش اینکه دلم می خواست جای خاص تری خاک می شد.

یک سنگ قبر سیاه  و ساده. بالای سنگ بزرگ اسمش را نوشته بودند و زیرش ریز سال تولد و سال وفات. دو سوم پایین سنگ قبر خالی بود. و فقط گوشه سمت چپ پایین امضایش را حک کرده بودند.

یاد چی افتادید؟

شاید نادر ابراهیمی هم عاشق شب بو است. یادم باشد دفعه ی بعد که رفتم برایش شب بو ببرم و روی قسمت خالی سنگ قبرش بگذارم.


 
 
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱  کلمات کلیدی:

يه نکته جدي : ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو

 

dast haee ke komak mikonand moghadas tar az labhaee hastand ke 2a mikhanand. "kuoroshe kabir