برای امروز، فردا و همیشه‌ام

مست و دیوانه
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  کلمات کلیدی:

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن، تومست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت از خویشم
گفتا که به نشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمیم همه دردانه
من بیدل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم این شرح زهمیانه
تو وقف خراباتی دخل ات می و خرج ات می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

 

خدا وقت و حوصله ای دهد، حرف برای گفتن فراوان است.

 

فکر کنم شدیدا دهیدراته شدم. این روزها خیلی بی حالم.


 
مست و دیوانه
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  کلمات کلیدی:

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن، تومست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت از خویشم
گفتا که به نشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمیم همه دردانه
من بیدل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم این شرح زهمیانه
تو وقف خراباتی دخل ات می و خرج ات می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

 

خدا وقت و حوصله ای دهد، حرف برای گفتن فراوان است.


 
I've got a dream to live
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

داشتن آرزوهای بزرگ خوبه_ که اصلا آدم به امید و آرزو زنده است_ ولی به شرطی که باعث بشوند یک قدم به جلو برداری. نه اینکه از زندگی واقعی دورت کنند. و نه اینکه توی خیالاتت برای خودت یک زندگی ایده آل بسازی. و بدتر اینکه خودت هم باورش کنی و باز هم بدتر اینکه آن را به خورد دیگران هم بدی.

زنده بودن  راحته ولی زندگی کردن و خوب زندگی کردن چی؟

 

 

دختر خاله ام دو ماه برای کار رفته بارسلونا. ازش می پرسم  از جشن و سور و سات برای قهرمانی چه خبر؟ می گوید شهرهای دیگه خیلی خوشحال هستند مردم و جشن می گیرند ولی اینجا چون قسمتی از اسپانیاست که داره جدا می شود، نه تنها خیلی خوشحال نیستند، که اکثرا طرفدار آلمان بودند! عجب آدم فروشهایی هستند اینها!

این روزها شدیدا به این نتیجه رسیدم که اطلاعات عمومی ام فوق العاده پایینه و شدیدا دارم سعی می کنم بالا ببرمش ! از پایتخت کشورها شروع کردم. ولی نمیدانم چرااین برگه ها توی این جی 5 لعنتی جلو نمی روند!

 

CYP0801455

زندگی یعنی همین لحظه، همین پروانه، همین گل، توتی گلم.

کسی اینجا از حمید گاهنوشت خبر داره؟  یادمه وبلاگش را عوض کرد و بعد از آن گمش کردیم!  اگر خبر دارید من را بی خبر نگذارید لطفا. دلم برای فتوبلاگش تنگ شده.

هیچ کس؟!

نفیسه جان میای و میری، جای پایت می ماند. یه کمی پایت را بیشتر فشار بدهی بد نیست!

شما هم دقت کردید؟ فقط آپ کردم که آپ کرده باشم!


 
تو در جان منی، من غم ندارم!
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

گاهی وقتها آدم دلش می خواهد به فریب دادن خودش ادامه بدهد. دلش می خواهد حقیقت را، با اینکه خیلی واضح رو یه رویش هست، باور نکند. دلش می خواهد باور نکند که بین یک عالم آدم کثیف گرگ صفت فرشته نما زندگی می کند. دلش می خواهد باور نکند که آدمها می توانند به راحتی آب خوردن دروغ بگویند و نقش بازی کنند. و حتی گاهی آنقدر توی حس بروند که خودشان هم نقششان را باور کنند. دلش می خواهد ...

اما حقیقت ...

 

بابا می گوید من این دختره را یکی دو روز نبینم حالم بد میشه. هرجا که قبول شد یک خانه می گیریم، وسایلمان را جمع می کنیم و می رویم دو سال همان جا زندگی می کنیم. با اینکه می دانم در عمل چنین کاری نمی کند ولی دلم برایش می رود.

سارا می گوید من که امسال مرخصی هستم. هر جا بروی می آیم پیشت می مانم. برای نگهداری بچه ام هم باید کمکم کنی.

سیما میگوید زودتر قبول شو برو دیگه. من هر هفته میام پیشت.

آتنا می گوید اصفهان قبول شو که ما هر وقت می آییم یک جایی برای ماندن داشته باشیم.

بهشان می گویم اگر می دانستم سرنوشت ملتی به سرنوشت من بسته است خوب بیشتر درس می خواندم یک جای بهتر قبول شم!

از طرفی ...

شوهر عمه ام می گوید اگر کرمان قبول شدی نری ها! سوار قطار که می شی یک نفر میاد پیشت می شینه بعد میگه وای وای تو چقدر سردته! بیا بیا این پتو را بنداز پشتت. بعد خودش غیبش می زند. بعد آنوقت پلیسها می آیند می گویند دستها بالا! دستها بالا! تو ای قاچاقچی کثیف! اون چیه انداختی پشتت؟! بعد پتو را بر می دارند و بازش می کنند توش پر از تریاکه! بعدش تو را می برند زندان و تو هم هیچ جور نمی توانی ثابت کنی که پتو مال تو نبوده!

دوست بابام هم می گوید کرمان اگر قبول شی، بروی یک جایی ازت خوششون بیاد، مثل هلو، تریاک می آورند می گذارند جلوت. بعد می خنده و می گوید البته کرمان بهتر از چابهاره. اگر بری کرمان فقط تریاکی می شی ولی چابهار معتاد و قاچاقچی و ...

استرساسترساسترس


 
پنج یا شش حرف
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

این ترم همه ی کلاسهایی که بهم دادند خارج از موسسه است. اولش قرار بود هزینش همون هزینه ی ثابت باشد. اگر پارسال پیرارسال بود، من هم قبول می کردم. ولی تجربه ی این دو سال، و همین طور امتحانهایی که دادیم( واقعا خیلی سخت بودند!)  باعث شد که فکر کنم آنها هستند که به ما نیاز دارند نه ما به آنها. جالب اینجاست که تو هر موسسه ای که میری، یک جمله را از زبان مدیرش صد در صد می شنوی.  آن هم اینکه پول که خیلی مهم نیست. بالاخره شما هم تازه کارید و تجربه برایتان مهم تره. از شما هم این جور مواقع انتظار می رود که جواب بدهید بله! برای من همین که کار کنم، با بچه ها باشم، یا با بزرگترها و خودم هم کمی روی انگلیسی ام کار کنم کافیه! ولی امسال من این جواب را ندادم. گفتم من بخواهم تا آنجا بروم و برگردم، پولی که شما بهم می دهید کرایه ماشینم هم نمی شود. این روزها وقتم هم برایم مهم تره. وقتی که باید برای خودم باشد ومی خواهم مطالعه کنم را دارم می گذارم برای شما. خلاصه اینکه قیمت را بالا بردم به اضافه ی کرایه ی آژانس رفت و برگشت.

یکی از جاهایی که می روم یک پیش دبستانی است که برای بچه ها کلاسهای تابستانی گذاشته. تا آن جایی که من دیدم کلاس همه چی دارند. زبان، نقاشی، سفال، قرآن، اسکیت و ...  جلسه ی اول که رفتم، مدیرشون تو دفتر نشسته بود.  رفتم داخل سلام تعارف کردم و گفتم مدیر اینجا شمائید؟ با لحن خیلی بدی که انگار پشت میز ریاست آکسفورد نشسته گفت فکر می کنم از اتاق و میزم معلوم باشد. همان جا به خودم گفتم من حال این را می گیرم! رفت تا جلسه ی دوم. ساعت کلاسی که به من دادند ٩:٣٠ تا ١١ هست. که دو روز در هفته هم با کلاسهای کارخانه تداخل دارد. مجبور شدم ساعت کلاس آنها را جلوتر بندازم. من ساعت ٩:٣٠ رفتم آنجا می گویند صبر کن تا نیم ساعت دیگه. معلم سفالشون دیر آمده، کلاس دیر شروع شده، نیم ساعت دیگر تمام می شود. همان جا بهشون گفتم من سر ساعت ١١ می روم ها! گوش نکردن. کلاس نیم ساعت دیرتر شروع شد. من هم سر ساعت ١١ تمامش کردم. تا آن شلوغ پلوغی که کلاس تمام شده، بچه ها ریختند به هم، و می دانم که دارم می روم جرو بحث کنم یکی از دخترها آمد گفت خانم اصحاب فیل کدوما بودند؟ منم گفتم آنهایی که فیل از آسمون بارید رو سرشون. تا بچه ها می روند بیرون فوری مدیرشان میاد میگوید اینا رو چرا فرستادی بیرون! گفتم که خوب ساعت کلاس من تمام شده. دعوا دعوا که مامسئولیم در قبال پدر مادرهای اینا! باید کلاس یک ساعت و نیم برگزار بشود. هرکاری کرد زیر بار نرفتم. گفتم  ساعت ١٢ باید جایی باشم. عصبانی شد زنگ زد موسسه. رئیسم هم گفت خانم یک همکاری بکن نیم ساعت بیشتر بمون. قبول نکردم که نکردم.

آن روز گذشت. جلسه بعد امروز بود. خیلی منظم، سر وقت همه سر کلاس بودند. کلاس هم خیلی خوب. تمام که شد رفتم تو دفتر. چندتا معلم دیگه هم توی دفتر بودند. داشتیم چایی می خوردیم که معلم نقاشی با خنده آمد گفت ببینید درسا چی کشیده! و برگه اش را دست به دست رد کرد. تا رسید دست من. اصحاب فیل را کشیده بود. ولی نمی دانم چرا آدما رو زمین پیاده بودند و از آسمون داشت فیل می بارید. همه زده بودند زیر خنده. فقط من خیلی جدی، نگاه عاقل اندر سفیه بهشون کردم و سرم را انداختم پایین. و تا وقتی ماشین بیاد نه با کسی حرف زدم و نه کسی را نگاه کردم که خنده ام نگیرد!


 
طلوع
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

باران که بارید،

نسترن ها آب رفتند؛

و رزهای رونده جستجو کردند،

                                        بر سر هر جوی،

                                                                  فرصت عشقی دوباره را ...

شاعر بدون شعر


 
ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩  کلمات کلیدی:

... بخواب هلیا، دیر است. دوددیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت.  چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالی است هلیا...

 

یک پیغام کوتاه :

محبوب مکاتبه ایت رخت بربست.

 و جوابش:

از آنچه بیم داشتم بر سرم آمد. من از ارتفاعی که آسمان ندارد می ترسم. زمینم را دوست ندارم اما...

 

از این مرتع، آهوانه بگریز

که آغل خوکان است آنچه فردوسش می نماید.

دل به چه خوش داشته ای؟

که مرکب رهوارت در زیر است و کلاه آفتابگیرت بر سر؟

مگر ندانستی

که بی مرکب و کلاهت به آن تیره ی جاویدان خواهند سپرد؟

مگر ندانستی؟

چون شترانت تشنه ماندن آموختند

و به غدیری دیگر_ ده روزی راهی در پیش_ نویدت دادند.

چه غدیری ای دوست؟

که برای ماندگان، طریقی نیست تا غدیری باشد.

اگر طاغی نیستی ساقی نیز نباش

اگر قفس نمی شکنی، عبث آوازخوان چینین باغی نیز نباش

سر به بهانه ای در این گنداب فرو مکن

و به تعفن این مرداب، خو مکن

دراعه ی زهد مزورانه از دوش انداز

خویشتن به جوش انداز

از این مرتع، آهوانه بگریز

که آنچه فردوسش می نمایند، آغل خوکان است

                                                              نه منزلگاه نیکان.

                                                                                    خرداد 1345

 

 

و چه خوش گذشت از این مرتع پست فردوس مانند.

از این آغل خوکان،

چه آهوانه گذشت آن بزرگ مرد...

 

 

من از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من _ باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم کرد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو!

آنچه ماندنی است ورای من و توست.

 

 

آنچه ماندنی است سطر سطر هایی است که نه در کاغذهای فرسوده، که در ذهن آیندگان جای می گیرد. آنچه هم چون پیام محبتی بر دل می نشیند و یخ های اندوه را  تک تک مذاب و بر گونه ها روان می سازد.

تسلیم شدگی، در قالب ستایش پذیر تو نمی گنجد. در قالب تو که آفریننده ی واژه هایی نه فرساینده ی آنها.

 

 

 

من هرگز نخواستم از عشق، افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم با دوست داشتن زندگی کنم_ کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی فروتن چای خانه های گرم، در گذرگاه شب.

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

 

 

 

و اندیشه ی وجود مردانی، بزرگ مردانی، همچون تو روحم را صیقل می دهد. عشق را چگونه فهمیدی؟

 

 

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازیست؛

من خوب می دانم.

اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

 

و فقدان آن کس را که بازیچه نیست، نمی توان به بازی عزا گرفت.

یک خلوت ساده ی دو نفره.

زمزمه ی آیاتش!

و اشکهایی که بر گونه روان می شوند.

 

روزی طبیبان از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد. روزی تصویر چشمه های خشک، اسبان تشنه را خشمگین خواهد کرد، و گدایی یال اسب ها را آتش خواهد زد.

 

و تو را چه زود جواب کردند. چه زود همه چیز را به دست فراموشی سپردی! آیا در آن لحظات که با بیماری دست به گریبان بودی خودت را _ پدر ادبیات معاصر ایران را_ به یاد داشتی؟

 

و من دیگر برای تو از نهایت، سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

 

تو و امثال تو را پایانی نیست. تا ذهنی، یادی جمله ای از تو را زمزمه می کند.

 

دخترک می دود به سوی من_ انگار که به جانب آشنای قدیمی.

دخترک، انگار خواب دیده که من عاشقش خواهم شد.

دخترک، می دود و ابر عطر، از او نمی ترسد. فقط خویشتن را کنار می کشد و دالان می گشاید.

دخترک_ که دیگر دخترک هم نبود_ آمد، بی پروا، تا بالای سر من.

دیدم که دختر، بالا بلندی است سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته.

و با چشمان سیاه سیاه: مخمل سیاه.

من با لهجه ی گیلکی گفتم: سلام!

دختر، با لهجه ی شیرین آذری اش جواب داد: سلام! و بر جا ماند.

دیگر نمی دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آنقدر بالا بلند است که می تواند چهره به جای خورشید صلات ظهر بنشاند.

دختر، زیر نگاه پر شرم شمالی ام لبخند زد و به نرمی مه واقعی پرسید: اینجا چه می خواهید؟

_ برای عسل آمده ام. عسل اصل.

_ منم. منم عسل اصل.

_عسل می خواهم نه کندوی عسل با صد هزار زنبور گزنده ی بی پروا.

عسل خندید.

_ منم. اسمم عسل است و اصل اصلم.

_ اسم و رسمت یکی است. می بینم.

_ اینجا بمان و چند روزی مهمان من و پدر باش و با من حرف بزن! یازده ماه است با هیچ کس به جز پدر سخن نگفته ام. و من و پدرم فقط آذری حرف می زنیم.

آهسته و خجل می گویم اگر ناهار نخورده ای بنشین. برای شما هم لقمه ای هست. تخم مرغ پخته و ماهی تن هم دارم. نان، به قدر کافی.

دختر نشست.

کندوی عسل از دیواره ی خورشید، جدا شد. آما آن آفتاب که آمد، رونقی نداشت.

عسل، بی ادا، سر سفره ام نشست.

و من، بی هوا ، دلبسته اش شدم.

 

 

باید بسیار زودتر در سوگ از دست دادن این مرد _بزرگ مرد_ گیله مرد_ آزاد مرد_ می نوشتم اما افسوس...

 

چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا ...

شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

 

به استادم نادر ابراهیمی

روحش شاد

 

...................................

تمام مطالب آبی از استاد بزرگ نادر ابراهیمی است.

 


 
من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸  کلمات کلیدی:

آقای رانند می گوید ماشالله هم دید تیزی دارد هم زود عکس العمل نشان می دهد.

مامان می گوید ولی خوب عالی هم رانندگی نمی کند.

آقای راننده ادامه می دهد توی رانندگی هیچ کس عالی نیست. یک کسی می بینی سالها دارد رانندگی می کند ولی باز هم پرفکت نشده.

من خودم را وارد بحث می کنم و می گویم کل زندگی همین طوره. هیچ جا، توی هیچ رشته ای، هیچ کس عالی نیست. شاید به بالاترین سطح توی رشته ی خودش برسد ولی پرفکت نمی شود.

بحث ادامه پیدا می کند.

آقای راننده می گوید توی رانندگی گاهی تصادف اجتناب ناپذیره. تو مجبوری که تصادف کنی. و باید تصمیم بگیری. حالا شاید تصمیمت درست باشد شاید هم اشتباه. ولی مهم اینه که تصمیم بگیری. باید سعی کنی تصمیمی را بگیری که کم ترین خسارت ممکن را بزند.

کمی فکر می کنم و می گویم توی زندگی عملی هم همین طوره! گاهی مجبوری که فقط یک تصمیم بگیری. و همین تصمیم گرفتن کمکت می کند. درست یا اشتباه از تصمیم نگرفتن بهتره.

آقای راننده نگاهم می کند، می خندد و می گوید بله ! بله!  حالا ما بگیم اینجا باید بپیچی سمت راست می گوید تو زندگی هم همین طوره!

.........

امروز به افتخار جلسه ی دوم کلاسهای آقایون و خانومهای محترم، خواب موندم و به کل یادم رفت که کلاس دارم. ساعت دوازده یادم افتاده که امروز شنبه است! من ساعت ٩ کلاس داشتم! گفتم حالا می گویند دختره با یک وجب قد و بالا سر کار گذاشته امون! بعد از ظهر زنگ زدم به موسسه. آقای رئیس عصبانی کلی حرف می زند و دعوایم می کند. آخر سر که آرام می شود می گوید خانم شما آنجا نماینده ی ما  هستید. خواهش می کنم کار را جدی بگیرید تا ما هم بتوانیم آن طور که باید از قابلیت های شما استفاده کنیم.نگران

قول می دهم از این به بعد بهتر پیش برود. چه جوری؟ این جوری! این جوری!از خود راضی


 
تس
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦  کلمات کلیدی:

تاریکی همه جا را فرا گرفته بود، و تنها تکه ای از روشنایی میان ابرهای غربی به بیرون می تراوید؛ تو گویی قسمتی از روز در آسمان بر جای مانده بود. کلیر نغمه را، که ساده بود و نواختنش به هیچ رو مهارتی نمی خواست، به پایان رساند. و تس در انتظار آغاز نوایی دیگر برجای ماند. اما، کلیر، خسته از نواختن، با گامهایی ناموزون به کنار پرچین آمده بود، و اکنون پشت سر دختر قدم می زد.  و او با گونه های گر گرفته، آن چنان آهسته و بی صدا به کنار رفت، که گویی هیچ چیز از جای خود نجنبیده بود.

انجل پیراهن سفید تابستانی او را دید، و با او سخن گفت؛ گرچه هنوز از او دور بود، صدای آهسته اش به گوش دختر رسید.

_ تس، برای چه این طور فرار می کنی؟ مگر می ترسی؟

_ آه نه، آقا ... نه از چیزهای بیرون. به خصوص حالا که شکوفه های سیب می ریزند، و همه چیز این قدر سبز است.

_ اما از چیزهای داخل می ترسی. هان؟

_ خوب ... بله آقا.

_ از چه؟

_ درست نمی دانم.

_ مثلا شیر ترش بشود؟

_ نه.

_ زندگی به طور کلی؟

_ بله، آقا.

_ آه، من هم همین طور، خیلی اوقات. این جریان پیچیده زنده بودن گاهی به نظر غیر قابل تحمل می رسد.

_ بله، راست می گویید.

_ با این حال انتظار نداشتم دختر جوانی مثل تو به این زودی متوجه آن بشود. چه طور است که تو متوجه شدی؟

تس در پاسخ دادن تردید کرد.

_ بگو تس. به من اطمینان داشته باش.

تس پنداشت او نظرش را درباره ی حالت اشیا می پرسد. و شرمزده پاسخ داد :

درختها چشمهای کنجکاوی دارند، نه آقا؟ یعنی این طور به نظر می رسد. و رودخانه می گوید : ( چرا با نگاهت مرا آزار می دهی؟) و نسلهای آینده را به ردیف می بینم، اولیها بزرگ و روشن هستند، و پشت سریها کوچکتر و دورتر به نظر می رسند. اما مثل اینکه همه با بی رحمی دارند می گویند ( دارم می آیم! گوش به زنگ باش! دارم می آیم! ) اما شما ، آقا، با آن چنگتان غوغا می کنید، تمام این تخیلات ترسناک را فرار می دهید.

کلیر شگفت زده به تصورات غم انگیز زن جوان گوش داد. زنی که گرچه کارگری ساده بود اما با آن زیبایی نادرش رشک و حسد زنان دیگر را می توانست برانگیزد. با لهجه ی محلی خود و به کمک تحصیلاتش، احساساتی را به زبان می آورد که می شد آنها را احساسات زمان خود _دردمدرنیسم_ نامید. هنگامی که به یاد آورد قسمت بیشتر آنچه اندیشه های پیشرفته نامیده می شوند تنها بیان درست تر و جدید تر احساسات مردان و زنان، در طی قرون گذشته می باشد سخنان تس دیگر چندان حیرتش را بر نینگیختند.

توماس هاردی

ترجمه: مینا سرابی


 
کتاب رسالت ما، محبت است و زیبایی ست
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥  کلمات کلیدی:

وقتی دوست دارم ساعتها و ساعتها تنهایی پیاده روی کنم، وقتی هوس قدیمی تنها شنا کردن تو یک رودخانه ی دور به سراغم میاد، وقتی دوست دارم سرم را از تخت آویزون کنم، آدامس بخورم و به هیچی فکر نکنم، یا به هیچی فکر کنم، یعنی حالم خوبه! یعنی به زندگی برگشتم. یعنی آرامم.

این مدت که نبودم بدترین دوران عمرم را پشت سر گذاشتم. ( دعا کنید که همین طور باشد.) با نامناسبترین آدمهای عمرم طرف بودم. ارزشهایم دچار دوگانگی شده بودند. احساس گناه بهم تزریق میشد. برای گناههایی که هیچ وقت مرتکب نشده بودم. خوشحالم که همه چیز تمام شد. خوشحالم که به ارزشهای خودم برگشتم و این بار محکمتر از قبل. واقعا در درجه ی اول انسان بودن از هر چیز دیگری مهم تر است.  خیلی سعی می کنم به خاطر سلامت خودم حس تنفر را از خودم دور کنم ولی متنفرم از آدمهای مذهبی نمای دو رو ( که چی بگم! هزار رو!) آدمهایی که می توانند در یک آن به هزار نفر دروغ بگویند. و به اسم مذهب هر کاری که می خواهند بکنند. به نظر من این آدمها از نظر شخصیتی مشکل دارند. نمی توانند خودشان را آن جوری که هستند بپذیرند و به همین خاطر سعی می کنند به دروغ خود ایده آلشون را به بقیه نشان بدهند.

به هر حالچشمک

امروز اولین روز کلاسهایم بود. من هم نامردی نکردم و اولین روز کاری با نیم ساعت تاخیر رفتم. ( آخه به بیکاری عادت کردم و واقعا خیلی مزه میدهد!) مدیر موسسه هم ناراحت و عصبانی که چرا این قدر دیر کردی دختر! کلاس اولم توی یک کارخانه بود. برای کارمندهای کارخانه کلاس انگلیسی گذاشتند. وای وای وای چی بگم! افتضاح بود! یه کلاس پر از آدمهای سن و سال دار! واقعا آدمها تو این سن مشکل یادگیری دارند. من هم که خبر نداشتم کجا می خواهم برم با کتانی و کوله پشتی پاشده بودم رفته بودم. دیگه خودتون فکرش را بکنید چه اوقات خوبی داشتم! ولی سعی می کنم جلسه های بعد بهتر بشه. چه جوری؟ این جوری این جوری!شیطان

راستی ترکه میره کلاس آلمانی. بعد از کلاس بهش می گویند بابات مرد! می گوید شایزه!


 
مادرم
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  کلمات کلیدی:

Mother O'mine

If I were hanged on the highest hill

Mother, O mother o'mine

L know whose love would follow me still

Mother o"mine, O mother o'mine

If I were drowned in the deepest sea

Mother o'mine, O mother o'mine

I know whose tears would come down to me

Mother o'mine, O mother o'mine

If I were damned o'body and soul

I know whose prayers would make me whole

Mother o'mine, O mother o'mine

                                                          Rudyard kipling                                   

    مادر من...

اگر مرا بر مرتفع ترین قله ها بر داری بیاویزند،

مادرم،

می دانم که کدامین عشق هنوز هم مرا همراهی خواهد کرد.

مادرم،

اگر غرق در عمیق ترین دریاها شوم،

مادرم،

می دانم که اشک های چه کسی است که در آن اعماق بر من می بارد.

مادرم،

اگر جسم و جانم گرفتار نفرین شود،

می دانم که دعاهای چه کسی مرا پاک خواهد ساخت.

مادر من ...

رودیارد کیپلینگ

PHP1290068

 

به مادرم که قبل از هرچیز انسان بودن را به ما آموخت.

...

هر سال این موقع فرشته ی دیگری را هم داشتیم که به دیدارش می رفتیم.

هیچ وقت دلتنگی را به این اندازه تجربه نکرده بودم. نیست، اما همچنان دوستش داریم.

مامان جون گلم، روزت مبارک.