برای امروز، فردا و همیشه‌ام

The Rainbow
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

آخر کتاب یک فصل را تقدیم کرده به دوستش. نوشته دوستم باردار است و به من گفته من موقعی زایمان می کنم که تو این کتاب را تمام کرده باشی. و امروز از صبح بردنش بیمارستان. من هم نشستم پای کامپیوتر و با سرعت زیاد دارم فصل آخر را می نویسم که مبادا بچه ی دوستم زودتر از تمام کردن کتاب به دنیا بیاد.
سرم را بالا می گیرم. رسیدم خونه. انقدر گرم خواندن بودم که اصلا نفهمیدم چقدر و چه جور تو راه بودم. فکرهای بد را مثل پشه با تکون دادن دست از خودم دور می کنم.
از ماشین که پیاده می شم سرم را بالا نگه میدارم تا باد راحت تر روی صورتم بشیند.

نفس عمیق می کشم.

زیر لب آوازی می خوانم.

زندگی٫ توی دستهای من است.


 
همدردی
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦  کلمات کلیدی: ترجمه
نباید نومید باشی
تا زمانی که ستارگان شب افروز می سوزند.
تا زمانی که غروب شبنم های بی صدایش را فرو می بارد،
و طلوع صبحدم را زراندود می کند.
جای هیچ گونه نومیدی نیست
گرچه اشک همچو رود بر گونه روان باشد.
بهترین محبوب عمرت
 تا همیشه در کنارت نخواهد ماند؟
آنها اشک می ریزند، تو اشک می ریزی _ باید چنین باشد!
وقتی تو آه می کشی ، بادها نیز آه می کشند.
و زمستان اندوهش را با برفهایش
بر مزار برگهای پائیزی می بارد.
اما اینها تمامی بار دیگر زنده می شوند.
سرنوشت تو نیز از آنها جدا نیست.
پس همچنان در سفر باش گرچه شاد نیستی
و هیچ وقت نیز دل شکسته مباش!
امیلی برونته
ترجمه: سمیرا
 
به نام یگانه ام
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥  کلمات کلیدی:

خدایا! ناپاکم و گناه آلود، اما می دانم اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد. و آنگاه به حضور پر نورت راه خواهم یافت.

.....................

خدایا ! ذهنم پریشان است. قلبم بی قرار است. افکارم شوریده اند و درمانده ام. پس رشته ی زندگی ام را به دستهای امن تو می سپارم. توفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود.

....................

خدایا! راهی نمی بینم. آینده پنهان است. اما مهم نیست. همین کافیست که تو همه چیز را می بینی و من تو را.

....................

خدایا! مرا متبرک گردان تا چون گلها که به خورشید رو می کنند پیوسته به تو رو کنم. باشد که گلی شوم در باغچه ی تو. و عطر من شادی کوچکی به زندگی کسانی که از شادی محرومند، ببخشد.


 
به نام خاق یکتا
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

خدایا هر روز راه ستایش تو را می پیمایم با دیدگانی شگفت زده زیبایی را می جویم که ذات توست. و هر روز وظایفم را با فروتنی به انجام می رسانم تا باری گران را در جاده ی پر پیچ و خم زندگی بردوش کشند. و هر روز در دل نجوا می کنم :در خوشی و غم، در شکست و موفقیت، در آفتاب و باران، خدایا فقط خواست تو انجام پذیرد.

....................

خدایا! ذهن من چون قایقی توفان زده در تلاطم است. آیا این قایق را آرامش می بخشی تا من خواست تو را دریابم؟ خدایا! آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟ توان انجام خواست تو با عشق، ملایمت، ایمان و پاکی و شرافت ، بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران!با انجام خواست توست که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد.

....................

خدایا ! معبودم ! تو به همه چیز آگاهی، پس بادا که خواست تو پیوسته تحقق پذیرد. در اندوه و شادی، معبودم! بادا که خواست تو تحقق پذیرد.


 
زندگی شاید همین باشد
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸  کلمات کلیدی:

صبح زود وقتی هنوز هم دوست دارم بخوابم، با حالت تهوع از خواب بیدار میشم.یاد قرار دیشبم می افتم. امروز باید از دیروز قوی تر و منطقی تر باشم. به خودم می گم سمیرا شل نرو ولی زیاد هم تند نرو!

دو راه جلوی رویم می بینم:

1_ آنقدر فکر کنم تا دیوانه بشم.

2_ آنقدر سر خودم را گرم کنم که نفهمم زندگی چه جوری می گذرد. به عبارتی لحظه هایم را بکشم.

ولی برای من یک راه سوم هم هست. آن هم این که زندگی کنم. و این دقیقا همان کاری است که می خواهم انجام بدهم.


 
 
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸  کلمات کلیدی:

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که برقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ روئی نشود آینه ی حجله ی بخت
مگر آن روی که مالند بر آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هرچه بود گویم فاش
صبر از این بیش ندارم چکنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش بکمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
جز بزلف تو ندارد دل عاشق میلی
آه از این دل که به صد بند نمی گیرد پند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زانکه دیوانه همان به که بماند در بند