برای امروز، فردا و همیشه‌ام

برای امروز ٬ فردا وهمیشه ام
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: آرشیو

طی یک اقدام متهورانه آرشیو تا همیشه سخت٬ پیروز را به برای امروز ٬ فردا وهمیشه ام انتقال دادم.


 
آن روزها غم بود٬ اما کم بود...
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
     غمباد
 

از همین می ترسم که به جای راه پیروز شدن٬ از شکستهایم راه شکست دادن را یاد بگیرم.

شاید باورت نشود ٬ ولی دیگه هیچ وقت جرات نکردم از آن پنجره بیرون را نگاه کنم.


 
با شکست هایم٬ به پیش می تازم!
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
 

می گفت: این نوع رفتارت حالم را به هم میزند. انگار با یک عروسک طرف هستی.

می گوید:این نوع رفتارت را دوست دارم. احساس قشنگ و ملموسی تویش جاری است.

نکته ای که گیجم می کند را برای خودم نگه می دارم.


 
مجال بی رحمانه اندک بود و فاجعه سخت نا منتظر...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: عشق
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
     رویا
 

فکر کن...

من آنقدر خاص هستم که تا همیشه توی ذهنت بمانم.

و آنقدر عادی که بین این همه آدم گمم کنی.

آنقدر شاد هستم که یادم لبخندی را روی لبهات بنشاند.

و آنقدر غمگین که شبنم هایی را روی بالشت بباراند.


 
زندگی یعنی این
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
     پیری
   

مختاباد گوش میدهم, چایی می خورم, شال می بافم!

شدم یک پیرزن تمام عیار!

شب یلدای دیگه همگی بیایید خونه ی من.

گوشه ی اتاق یک پشتی می گذارم و بهش تکیه می دهم. کنارم هم بساط چایی را به راه میکنم. روی یک چهارپایه ی کوچک چوبی سماور می گذارم و زیرش یک سینی با استکان های کمر باریک.

راستی شب یلدایی مادر بزرگ یادتان نرود!


 
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۶:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۵
 

اگر بخواهی منتظر بنشینی تا وقتش برسد, بگذار من خیالت را راحت کنم!

هیچ وقت موعدش نمیشود!

................

این روزها فقط دلم را به بهانه های الکی خوش می کنم. ولی باز هم خوش نمی شود...


 
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۴
     غمباد
 

هرکی نداند, من که خوب می دانم!

امسال, زمستان, باید با هر دونه ی برف یک دونه اشک هم بریزی...


 
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱
      نوستالژی
 

توی اتاق من با مامان و سارا آلبوم نگاه می کنیم و آهنگهای قدیمی گوش میدهیم. شدیدا هم اسیر نوستالژی شدیم. عکسهای خیلی قدیمی. از دوران جوانی بابا گرفته تا عروسیشان و بچگی ما و ...

از بین این همه عکس مامان یک عکس از جشن تولد ١٠سالگی من پیدا می کند و میگوید: ای! چه زود می گذره روزگار! من و سارا می خندیم و سارا می گوید مامان عکسهای قدیمیتر هم بود ها! مامان می گوید آخه بچم انقدر بی آزار بود که نفهمیدیم چه جوری بزرگ شد.

من هم چنان درگیر نوستالژی یاد خاطرات دوران جوانی بابا افتادم!


 
So many things I don't know, So many ways I won't go
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۴
 

چقدر توی زندگی آدم کارهای متفاوتی دوست داره انجام بده. حیف که هر شبانه روز فقط بیست و چهار ساعته!

این روزها هرازچندگاهی بین کار و درسم برای دختر خالم ایمیل می فرستم و آخرش میگم خوب چایی ام تمام شد و دیگه باید برگردم سر کارم. اون هم یاد گرفته و هر وقت هم که با تلفن صحبت می کنیم با لهجه بانمک ایرانی_امریکایی خودش میگه خوب دیگه چایی تمام شد باید برگردم به کار!



 
تقدیر بی تقصیر نیست
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:
نویسنده : سمیرا - ساعت ۳:۵۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱
         پیروزی، شکست
 

همین طور که پشت میز نشستم دستمالهای کاغذی را گوله می کنم و سطل آشغال را نشانه می گیرم. ولی حتی یک کدومشان هم به هدف نمی خوره. به خودم که میام زیر میز پر شده از دستمال کاغذی...

همیشه همین طور بوده. هیچ وقت همان بار اول موفق نشدم. همیشه بارها و بارها شکست خوردم تا  یک بار پیروز باشم.

یک جمله ی آشناست که توی سرم می گردد:

پیروزی فقط به نظر کسی شیرین است که تا به حال تجربش نکرده.

این نیز بگذرد!


 
ما هر دو بغض کرده ایم
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

یکباره دلم پر شد از تمام غصه های دنیا.

با تو حرف می زنم و هیچ وقت فکرش را هم نمی کنی.

با من حرف میزنی و هیچ وقت نمی شنوم.

 

می فهمی چه غلطی داری می کنی سمیرا !


 
روح که روان است، هرچه است از جسم پای بسته است
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

بعد از اتفاقهای ناخوشایند ( یا حتی خوشایند هم) گیج می شوم. نمی دانم توانایی ای را به دست آوردم یا توانایی ای را از دست داده ام!


 
همه چون دشنه های به خون تشنه
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

همه ی آدمهای دنیا بد هستند.

 من هم یکی از هزاران هزاران هزاران هزارها...


 
یا این یا هیچ
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: عشق

می بینی سمیرا وقتی یا می آوری یک راه فرار برای خودت باز می کنی.

پس برای بار چندم و چندم بدان که اگر می خواهی کاری را انجام بدهی و بخواهی که انجام بشود و حتما انجام بشود و خوب انجام بشود اول از همه خودت باید صد در صد مطمئن باشی!


 
این چنین است دوست
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

یک انتقاد به جا می کند:

می گوید سمیرا چرا ذهنت ویرانگر است؟

هرچیزی را که نمی توانی درست کنی، از بیخ خراب خرابش می کنی.

چرا تا حالا این طوری به قضیه نگاه نکرده بودم؟

از این لحظه ساختن را تمرین می کنم.


 
Broken_hearted
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: عشق

مجنون بیچاره ی من؛

دلم برایت می سوزد. دلم برای سادگیت، مظلومیت می سوزد. برای اینکه باید دوست داشته باشی و دوست داشته نشی. برای اینکه صبح به خیر هر روزت بداخلاقی است و شب به خیر هر شبت بازخواست. برای اینکه از بین این همه لیلی، لیلی ای را انتخاب کردی که با یک من عسل هم نمی شود خوردش. تلخی، ویژگی ذاتی من است. که کنار چون تویی هم ذره ای شیرین نمی شوم.

مجنون بیچاره ی من...

مجنون که همیشه مجنون بوده، ولی با لیلی ای که من باشم قصه ای بهتر از این نمی شود نوشت.


 
َAmong the ruins
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

لعنتی!

محکم باش!

شل نشو!

کوتاه نیا!

خرابش نکن!

گند نزن بهش!


 
سیاهی تفاهم دوانسان را می بینی؟
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: جلسه نقد

جلسه نقد برای امروز، فردا و همیشه ام برگزار شد. خوب یا بدش را نمی دانم.  ولی برای من یادآور یکی از خصلتهایم  شد. آن هم سرسختی که بر عقاید و تصمیمات و کارهایم دارم. از آنجایی که فکر می کنم اگر خودم نتوانم  برای خودم تصمیم بگیرم قضیه ی پیرمرد و نوه و خر پیش می آید و هرکسی سعی می کند نظرش را تحمیل کند، همیشه به خودم می گویم تصمیم بگیر و سر تصمیمت بایست حتی اگر اشتباه بود. شاید این رفتار خوشایند خیلیها نباشد ولی قطعا کسانی که طرفدار آزمون خطا هستند این روش را می پذیرند.

آدمها با همه ی تفاوتهایی که دارند توی یک نقطه مشترک هستند. و آن اینکه همه  افکار و عقائد( من می گویم فرضیه) هایی داریم که می خواهیم بقیه به عنوان قانون آنها را بپذیرند. بدون اینکه بتوانیم درست آنها را توجیه کنیم. و متاسفانه خیلیها هم چشم بسته قبول می کنند. ولی درست این است که به هر فکری و نظریه ای شک کنیم تا  درستیش ثابت بشود.

دوران کارشناسی یکی از کارگاههای ترجمه  این طوری بود که همه یک متن داشتند و باید خودشان ترجمه می کردند. بعد دو نفر دو نفر ترجمه هم را تصحیح و ویرایش می کردند و تحویل استاد می دادند. نفر دومی که باید با من کار می کرد یک آقایی بود. جلسه اول و دوم و سوم این طوری بود که  هر دو ترجمه هایمان را می خواندیم بعد ایشان شروع می کرد ایراد گرفتن و من هم  هی حرف می زدم و حرف می زدم و ایرادهایش را رد می کردم و ترجمه ی خودم را توجیه می کردم. و دست آخر ترجمه من را تحویل می دادیم. جلسه  چهارم این آقا به استاد شکایت کرد که میشود من را با یک نفر دیگه بیاندازید خانم نکوئیان اصلا اشتباهاتش را قبول نمیکند! استاد هم جوابش را داد که دیگه بچه مدرسه ای نیستید که از هم شکایت کنید. و خلاصه اینکه این آخرین اعتراضشان بود. و بعد از آن زمانی که بقیه داشتند روی ترجمه هایشان کار می کردند من نقاشی می کشیدم و این آقا موبایل بازی می کرد و آخر ترجمه من را بدون هیچ تغییری تحویل می دادیم.

منظور اینکه اگر این آقا توان و قدرت دفاع از خودش و نوشته اش و قانع کردن من را نداشت، مشکل من نبوده !

لب کلام این که من عقاید دیگران را می شنوم  و به عنوان عقیده افراد برایم قابل احترام هستند  ولی لزوما هرچیزی که شنیدم را نمی پذیرم. نه تنها با دیگران، که با خودم هم همین طور هستم. هر فکری که به ذهنم برسد، تا به خودم ثابتش نکنم درست نیست و فقط در حد یک فکر است. و اگر دیروز ناخواسته باعث شدم احساس کنید که دارم به مخاطبانم توهین می کنم واقعا شرمنده!


 
این هم روایتی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥  کلمات کلیدی: عشق ، روایتی

پس از عشق بازی خدا با خودش و آفرینش زمین و زمان و آدم و بنی آدم، اتفاق تازه ای رخ داد.

خدا بندگانش را عاشق شد.

و به مهر، پیروزی را بر آنان فرستاد. همه مست شدند. هر کس به پیمانه ی خود بهره ای از آن برد. و هر کس به پیمانه ی بی پیمانه ی خود غرور...

بندگان آن چنان مغرور شدند که گویی فردایی نیست. و هیچ کس به شکر دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته بود.

صاعقه ای و هشداری...

اما مست گوش شنیدن ندارد و چشم دیدن. مست همه عیش است و عیش.

او که دوری بنده از خود را تاب نداشت، بار دیگر به مهر، مصیبت را فرستاد.

و بندگان همه سرخورده، همه نا امید، همه نالان. گویی که فردایی نیست.

 هیچ کس به طلب یاری دست به آسمان بلند نکرد. گویی که خدایی نیست.

 و خدا در آن لحظه، به یقین دلشکسته ترین بود.

هم چون هر عاشقی، پای بسته رنجی که بدان گرفتار شده، خدا نیز با تکرار بازی به انتظار نشست تا که لحظه ای شاید هدایتی...