برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Is my team ploughing
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: شعر ، ترجمه

آیا گاوآهن من که با آن زمین را شخم می زدم،

هنوز هم کار می کند؟

و یراقش مثل زمانی که من زنده بودم،

صدا می دهد؟

 

 

آه، اسبها می دوند،

و یراقها همچنان جیر جیر می کنند.

از زمانی که تو مرده ای،

زمینی که در آن کار می کردی هیچ تغییری نکرده است.

 

 

آیا اکنون که من نیستم تا دروازه بانی کنم،

پسرها هنوز هم کنار ساحل دنبال توپ می دوند؟

و فوتبال بازی می کنند؟

 

 

آه، توپ در هوا می چرخد،

پسرها با دل و جان بازی می کنند،

دروازه همچنان سر جایش هست،

و دروازه بان ایستاده تا از آن مراقبت کند.

 

دخترم چه؟

که فکر میکنم ترک گفتن من برایش سخت بود.

آیا از اینکه شبها موقع خواب گریه کند،

خسته نشده است؟

 

آه، دخترت بسیار آرام می خوابد.

دیگر موقع خواب گریه نمی کند.

او از زندگی بسیار راضی است.

آسوده باش مرد و آرام بخواب.

 

دوست صمیمی من چطور است؟

آیا اکنون که من لاغر و رنجور شده ام،

او نسبت به من

در مکان بهتری می خوابد؟

 

بله مرد،

من آسوده می خوابم.

آن گونه می خوابم که هر مردی دوست دارد.

من با معشوقه ی یک مرد مرده خوش هستم.

و هرگز نپرس چه کسی!

 

شعر: A-E.Housman

ترجمه: سمیرا نکوئیان

شعر Is my team ploughing  مکالمه ی یک مرد مرده است با دوستش. مرد مرده که اندیشه ای مشابه بسیاری از ما دارد، خودش را مرکز زندگی می داند و فکر می کند اکنون که نیست، نظام زندگی به هم خورده است و دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. ولی از جوابهای دوستش متوجه می شود که این طور نیست و زندگی بدون او همچنان جریان دارد.

 

در واقع نیز چنین است. زندگی با ما یا بدون ما، همچنان در جریان است.


 
از تو آموختم...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

به خاطر هیچ کس و هیچ چیز از چیزهایی که دوست دارم نمی گذرم...


 
نه یک شوق پرواز
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی:

نمی توانی بد فکر کنی. حتی نمی توانی خالی هم فکر کنی.

من به اندازه ی کافی پر هستم.


 
ثبت شد
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: نیاز

به تو نگاه می کنم و در چشمانت می بینم که نیاز مند نگاهی هستی که دوستت داشته باشد.

...

من که هرچی سرچ کردم نفهمیدم گفته کی هست. شما بگردید شاید پیدا کردید.


 
کاش میشد مثل لبخند روی لبها جاری شم
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: نوستالژی

راست می گوید.

خاطرات هستند که برای آدم می مانند.

راست می گوید.

لحظه ای که خوش ثبت شد، تا همیشه خوش می ماند.

راست می گوید.

می شود گاهی به عقب نگاهی انداخت، خاطرات خوش را مرور کرد و لبخندی زد.

راست می گوید.

 حتی اگر...


 
راه پرواز باز است...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

آن چیزی که ما شکست می بینیمش، فقط کمکی است برای یافتن راه پیروزی...


 
می توانم
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی:

این هم یک فکر منفی

.

.

.

بعدی!


 
من
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی:

من همان هستم که تو هم هستی. که همه همان هستند.


 
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

ببین...

خوب نگاهم کن!

من آنقدر قوی هستم که اشتباهاتم را گردن دیگران نیندازم.

آنقدر محکم که بایستم و بگویم هر ضربه ای که توی زندگیم خوردم، مقصر اصلی اش خودم بودم. 

حالا شاید هم که آدم خوبی نباشم...

.

.

.

مشکل اصلی تو این است که نفهمیدی مسئول زندگی من، خودم هستم و مسئول زندگی تو، خودت...


 
هر چی آرزوی خوبه مال تو
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: نشانه

می گوید به فال نیک بگیرش.

قند توی دلم آب میشود.

یادم می آید که قبلا کوچکترین چیزی را به فال نیک می گرفتم. ( چرا نمی شود از یوزد تو  استفاده کرد؟)

لبخند...

این هم یک نشانه ی دیگر ...


 
با تو بی تو
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی: عشق

یک ماه لاغر بود و یک ستاره ی نسبتا درشت...

امروز خسته تر از آن هستم که بخواهم تصمیم بگیرم. فردا در موردش فکر می کنم.


 
تو بگو غیبت دست
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩  کلمات کلیدی:

این روزها خیلی دلم می گیرد. دلتنگ می شوم. گاهی حتی بی قرار. دوست دارم بروم خانه. ولی با خودم قرار گذاشتم یک مدت طولانی جلوی خودم را بگیرم و نروم. بالاخره دوران غیبت صغری است. باید خودم و بابا و مامان را برای غیبت کبری آماده کنمچشمک