برای امروز، فردا و همیشه‌ام

Castles in the air
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

از سه زني نوشته بودم كه هميشه آرامم مي كنند. زنهايي كه حرفهايشان را مي فهمم و حس مي كنم. زنهايي كه از جنس خودم هستند.  از فروغي كه بااينكه توي عمر كوتاهش زياد اشتباه كرد، ولي نمي شود تحسينش نكرد. كه اگر از اشتباه كردن مي ترسي، بهترين كار اين است كه بشيني و هيچ كاري نكني. تا بعدها هم نگران اشتباه يا درست بودنش نباشي. فروغ را ، حتي اگر پرونده ي پربارش را هم كنار بگذاريم، باز هم شجاعتش مي ماند و بي ترسي اش ، كه همين ها قابل تقديرهستند.

سيلويا ، دختر طلايي، همتاي امريكايي فروغ . سيلويا هم نمي ترسيد. ولي انگار كمي و فقط كمي از فروغ ضعيف تر بوده است.

و زن سوم كه هنوز در حال تجربه كردن است.

سه زني كه از احساس گناهي كه هميشه همراه ما و مادرانمان بوده ، خسته هستند. سه زني كه بدون ترس از خواسته هايشان حرف مي زنند، با اينكه مي دانند زير شلاق به اصطلاح انتقاد ديگران قرار مي گيرند.

اين كنار مردي هم هست كه انگار با اين پيش انگاشته ها مخالف است.

صادق وقتي در بوف كور، كتابي كه شايد بارها و بارها خواندنش هم خواننده را به جايي نمي رساند، دو زن اثيري و عقديش را كنار هم مي آورد، انگار كه فقط و فقط دارد دركش از پاكي ، چيزي كه هر كسي بهش نمي رسد را، به رخ بقيه مي كشد.

...................................

انگار كه دارم كم ميارم.

شايد بهتر باشه افسار زندگي ام را ول كنم و بسپارمش دست بقيه. تا به كجاها بكشدم!


 
گو برويد٬ يا نرويد٬ هرچه در هرجا که خواهد٬ يا نمی خواهد!
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

مرد خوشحال است.خيلي خوشحال.

از نوع خوشحاليش چندشم مي شود.

 و ذره اي هم سعي به انكار خوشحاليش نمي كند.

 با ترديد نگاهش مي كنم.

 با غرور نگاهم مي كند.  

انگار كه تمام دنيايش را يك بانوي زيبا معني مي دهد.

با خودم فكر مي كنم كه شايد تمام زندگي يك زن را ، يك عاشق واقعي معنا بدهد.

سعي مي كنم ترديد را از خودم دور كنم.

مي خندم.

مرد كه انگار تمام دنيا را بهش دادند، دستهايم را توي دستهايش نگه مي دارد.

دو يا سه جمله ي عاشقانه و من كه فكر مي كنم تا آخر دنيا خوشبخت ترين خواهم بود.

..................................

مرد كه يك دشمن قديمي را مي ماند ، به سمتم مي آيد.

انگار كه بعد از سالها اسارت ، خنجري را دستم دادند و مي گويند بزن به زندانبانت.

خنجر را محكم توي دستهايم نگه ميدارم.

مرد نزديك مي شود.

با تنفر نگاهش مي كنم.

با التماس نگاهم مي كند.

مي گويد:

_ حتي اگر شده به زور، نگهت ميدارم.

انگار نمي داند كه ديگه هيچ قدرتي ندارد.

 و يا مي داند. ولي حتي توي اين شرايط هم مي خواهد قدرتي كه ندارد را به رخم بكشد.

سرم را مي گردانم.

طرف ديگر مرد ديگري ايستاده. مردي كه بهم قول حمايت داده است.

مردي كه به قولش شك نمي كنم.

و به دوست داشتنش.

و يك لحظه و فقط يك لحظه كار را تمام مي كنم.

.....................................

تا حالا حس خفگي را تجربه كردي؟

و بعد باز شدن مجاري تنفسيت ...

چه حسي دارد؟

خواسته بودي كه خودم را خالي كنم. نقاشي كنم؟ ساز بزنم؟

من هيچ هنري ندارم ! حتي نوشتن را هم درست بلد نيستم.

مهم نيست به چه چشمي بهم نگاه بشود. گل ببينيم يا خار.

مهم اين است كه هستم. و هيچ جور نمي گذارم اين بودن را از من بگيريد.

و يا حتي با دوست داشتن و نداشتنتان تحقيرم كنيد.


 
وعده
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

امروز جلوی چشمهای گرد شده ی مامان و بابا به یک دوست سمج که گیر داده بود تو روزی چند ساعت درس می خوانی و هرچی می گفتم فعلا که روزی صفر ساعت و باور نمی کرد و چی و چی و چی گفتم که روزی چهارده ساعت درس می خوانم!

هناق که نیست !

..................................

این روزها فکرم به خاطر اینکه روی درس تمرکز نکند ٬ خیلی جاها می رود. خیلی قدیم. خیلی دور ٬خیلی پرت. آدمها را توی ذهنم مورد بررسی قرا می دهم. دلم برای هم کلاسی مهدکودکم تنگ می شود. یاد خاطرات دوران طفولیتم می افتم.

برای مامان تعریف می کنم که یادم است یک دفعه بغل بابا بودم و از جلوی یک ساختمان که همه اش شیشه بود رد می شدیم. مامان یک خرده فکر می کند و می گوید آنجا سالن راه آهن یزد بوده. بعد با تعجب می گوید یعنی تو یادت می آید ! عکسهایش را دیدی حالا تعریف می کنی!

چند وقت پیش هم خانه ی مادرجون ٬ تقریبا همه ی فامیل جمع بودند. بهشان گفتم که باباجون را خیلی یادم نیست. یکی دو تصویر ازش یادم است. به یک دری اشاره می کنم و می گویم مثلا یادم است که یک دفعه شیشه ی بالای این در شکسته بود. باباجون می خواست عوضش کند و مادرجون باهاش دعوا می کرد که بگذار بچه ها بیایند عوضش کنند. همه یادشان می آید . وسرشان را تکان می دهند که آره آره. مامان دوباره می گوید تو ۲ سالت بوده که بابا جون مرده. چه جوری یادت می آید؟ یکی تعریف کرده تو شنیدی!

..................................

غلط نکنم می خواهد بارون بیاد!

..................................

مامان شدیدا توهم زده که قرار است من را گاز بگیرد. ( نه اینکه مامان من را گاز بگیرد ها! گاز لوله کشی من را بگیرد! ( نه اینکه بیاد خواستگاری بگیرم ها! خفه ام کند!)) هی در اتاق را باز می کند می گوید اینجا بوی گاز می اید. هی می گوید در را نبند! و من تا به زور خوابم می برد٬ مامان لطف میکند و با هول و هراس می آید و داد میزنه سمیرا!

...................................

آخر من ۱۴ ساله را چه به کنکور!

..................................

ذهنم باهام لج کرده!

.................................

گربه ی مصطفی بلاست / بهانه گیر و بد اداست!


 
متنفرم
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  کلمات کلیدی:

خسته ام٬

بی حوصله ام ٬

احساس می کنم همین روزاست که ذهنم متلاشی بشه.

ولی باز هم می دانم که تنهایی از پسش بر می آیم و به کمک هیچ کسی نیازی ندارم.

سر دردها مهم نیستند. بی خوابیها هم. اخلاقم خیلی زود ٬ دوباره خوب می شود.

چون راه برگشت را بلدم.

یاغی است.

آشوب طلب است.

وحشی است .

ولی من رامش می کنم!


 
شادم كه سودايي ندارم
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

موسسه ي كيش ، آزمون تدريس ، من با يك عالمه آدم ديگر  و چند تا آشنا كه نزديكم نشستند. با يك آدم ستاره دار . ( ستاره مي زنم و پائين توضيح مي دهم)

پاسخنامه ها را روي ميز مي گذارند. بعد از چند دقيقه خوش و بش با دوستهايم، نگاهم به پاسخ نامه اي مي افتد كه مشخصاتش مثلا مشخصات من هست، ولي نيست. مثلا اسمم را الكي نوشتند سارا. و باز هم مثلا به جاي شماره شناسنامه ي من ، شماره شناسنامه ي خواهرم را نوشتند و از اين حرفها. ولي نام پدر درست است. و اين يعني اينكه منظورشان من بودم ديگر ! يك خورده پاسخ نامه را نگاه مي كنم و مي فهمم جريان از چه قرار است.و با صداي بلند شروع مي كنم به خنديدن. دور و بريها بربر نگاهم مي كنند. آدم ستاره دار مي گويد چقدر با نمكي تو! و من خنده ام بيشتر مي شود. آدم ستاره دار دوباره مي گويد سر كنكور سراسري هم همي طوري مي خنديد. و دوباره خنده ي من بيشترمي شود. و همان طوري پاسخ نامه ام راميدهم دست جلويي. آن هم نگاهش مي كند و مي گويد چرا اشتباه نوشتند؟ عكست هم عكس خودت نيست كه! ( عكسم ديگر عكس خودم بود. ولي عكس هفت يا هشت سال پيشم!)  و پاسخ نامه دست دوستهايم مي گردد. و همه مي مانند كه آخر چرا؟! من انقدر مي خندم كه فكم درد مي گيرد و چشمهايم هم خيس خيس مي شوند. يك خورده خودم را كنترل مي كنم و صبر مي كنم كه خانمي كه پشت ميز نشسته تنها بشود. بعد آرام ميروم پيشش و خيلي آرام مي گويم فكر كنم من به جاي فتوكپي شناسنامه ام ، فتوكپي شناسنامه ي خواهرم را آوردم. دختره هم مي خندد و مي گويد حواست كجا بوده ! تو يه برگه مشخصاتم را يادداشت مي كند وبالاي پاسخ نامه را هم درست مي كند. بعد يك نگاه به عكسم مي اندازد و مي گويد عكس خودته؟

............................

موسسه ي پارسه. آزمون اول. دير به آزمون ميرسم. تق و توق تق و توق . خانم مسئول دعوايم مي كند كه بابا اينها دارند آزمون ميدهند. منم شاكي كه بابا پاسخنامه ي من نيست. و ديگر از اينجا تق و توق ها دوتا مي شود. و بعدش سه تا. آخر خودشان هم شروع مي كنند به گشتن دنبال پاسخنامه ي من. تااينكه بالاخره با دردسر زياد، يكيشان پيدايش مي كند. صدايم مي كند و مي گويد بيا اينجا. پاسخ نامه را نگا مي كنم و مي گويم ا ، اين كه عكس من نيست كه ! خانمه آرام مي گويد عكس نياورده بودي ديگر ، ما هم اين را همين طوري فرستاديم. از قضا خانم ستاره دار كنارم نشسته دوباره ! پاسخ نامه ام را كج مي كنم طرفش و اشاره مي كنم به عكسم كه ببين. چشمهايش گرد ميشه و ميگويد چقدر بانمكي تو!

..........................

حالا ستاره( يعني در مورد خانم ستاره دار):

يك هم كلاسي. كه كاملا الكي احساس خوبي بهش نداشتم. و آنهم كاملا الكي احساس خوبي به من داشت. يا شايد به خاطر اينكه احساس خوب نداشتم، احساس خوبي داشت. يااينكه چون احساس خوبي داشت ، احساس خوبي نداشتم. يا چي ! و هميشه هم در بدترين شرايط جلويم در مي آمد. وهميشه لپم را مي كشيد.(اصلا خوشم نمي آمد.) مثلا تربيت بدني اين دختره مي شد شريك من. يا وقتي براي ترجمه مي رفتم طرف ديگر اين بود. و از اين جور چيزها . دوستهايم هم هميشه شوخي مي كردند كه الان دوستت مي آيد و فلان و بهمان. و همان هم مي شد. اوج قضيه يك روز بود كه روز انتخاب واحد هم بود! همه به زور خودشان را توي اتاق مدير گروه جا كرده بودند. و من هم به زور يك جايي پيدا كرده بودم ونشسته بودم. يك كمي ، يعني به اندازه ي يك نصف آدم كنارم جا بود. ديدم كه خانم ستاره داراز بيرون ، لبخندزنان ، به زور دارد مي آيد تو. و چشمهايش هم به من مي خنديد.دو تا از دوستهايم هم طرف ديگر اتاق، رو به رويم ايستاده بودند. ستاره دارآمد جلويم و گفت يه كمي برو آن طرف تر من پيشت بشينم. يكي از دوستهايم از آن طرف بهم چشمك زد. من رفتم كنار. نشست. چشمم افتاد به چشم يكي از دوستهايم. زدم زير خنده. ستاره سرش را خم كرد و نگاهم كرد ببيند به چي مي خندم. آن يكي دوستم همخنديد. من بيشتر خنده ام گرفت. براي چشمم به چشم دوستم نيافته ، سرم را گرفتم بالا و سقف را نگاه كردم. ولي باز هم خنده ام مي آمد. اشكهايم هم راه افتاده بودند. ستاره هم هي نگاهم مي كرد و هي پشت سر هم مي گفت تو چقدر بانمكي ! الكي مي خندي ! و هي من بيشتر مي خنديدم. آن روز انقدر خنديدم كه ستاره جان شك كرد. و من هم ديدم تو آن اتاق كوچيك خيلي زشت است كه مندارم اين طوري ميخندم. آمدم بيرون و دوستهايم هم پشت سرم !

.....................................

يك عادت خانوادگي هست كه از پدر بزرگ خدابيامرزم به پدرم و از پدرم به من ( و نميدانم چرا فقط به من ( پسر خانواده هستم (باوركنيد من بايد پسر مي شدم!)) ) به ارث رسيده است. و آن هم اينكه توي اماكن خاصي از جمله حمام آوازمان مي گيرد. و از آنجائيكه اين عادت از بابا به من رسيده ، هميشه آهنگهاي آنها را مي خوانم. ( مثلا روزي كه از تو جدا شم / روز مرگ خنده هامه  و ...) يكي ديگه از پوزيشنهايي كه حس خوانندگي سراغمان مي آيد ، وقتي است كه با بابا با هم ( چقدر با گفتم!) توي ماشين هستيم. و از آنجائيكه صداي خيلي خوبي دارم ، بابا هميشه هوايم را دارد. و بلند مي خواند كه صداي من توي صدايش گم بشود. با اينكه همه جا و پيش همه كس نمي خوانم ( مگر اينكه خيلي احساس خودموني بودن بكنم) ، ولي اگر خواستيد برايتان مي خوانم. فقط از حالا گفته باشم كه خودتان خواستيد ها!

....................................

مامان از دستم شاكي است ! حسابي ! مي گويد غذا را اگر برايش بگذاري كه گرم  بكند، بازم هم مي سوزاند!

حالا هي من مي گم كه مامان جون ، من آشپزي را دوست دارم. فكر كن! يك آهنگ ملايم خوب بگذاري و آشپزي كني ، چقدر آرامش بخش است! مامان مي گويد آره، آهنگ گوش كردن آهنگ را دوست داري !

مامان يه خورده پيش كه مي خواست برود بيرون، برنج گذاشت. و گفت حواست بهش باشد. من هم نشستم پاي كامپيوتر.

انقدر وقتي برنج دارد مي سوزد، اولش بويش را دوست دارم!  ولي تا مي آيم بفهمم كه غذاست كه دارد مي سوزد، كار از كار گذشته!


 
چه می توان خواندش؟
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

همه توي خانه اي كه براي همه امان جا دارد – اگر چه صاحب خانه ديگر نيست _ جمع هستيم. نه خوشحال و نه ناراحت. گيج. فقط همديگر را نگاه مي كنيم. كه دائي كه همه خيلي زياد دوستش دارند، مي آيد و مي گويد :

ـ دو سال سخت را پشت سر گذاشتيم. و حالا ديگر وقتش كه بعد از اين مدت عزاداري همه با هم بريم مسافرت.

و ما كه يك بار اين نوع مسافرت را تجربه كرديم خوشحال مي شويم. فقط مي ماند كه كجا بريم! هركس يك نظري ميدهد. كه دائي باز هم مي گويد :

ـ من مي خواهم ببرمتون. پس هر جا كه من رفتم مي آييد. مي خواهيم بريم جايي كه تا حالا نرفتيد.

 خيلي سريع همه آماده هستند. و خيلي سريع هم حركت مي كنيم. نمي دانم ماشين چي است. يك ماشين بزرگ كه آدمهايي كه دوستشان دارم را توي خودش جاداده است.

بين راه از شهري رد مي شويم كه پر از باغ است. باغهاي گردو و بادام و گل و ...

همين طور كه دارم با خودم فكر مي كنم كه خوب است يه جايي يك توقفي داشته باشيم ، ماشين مي پيچيد توي يكي از باغها. سريع به مامان مي گويم ببين اين طوري چقدر خوب است. بابا هيچ وقت تو مسافرتها بين راه نگه نمي دارد.

ورودي باغ پر از اسفند. و مردهايي كه كنار باغ ايستادند و اسفند مي فروشند. كمي جلوتر ماشين نگه مي دارد و ما پياده مي شويم. با دخترخاله هايم توي باغ گشتي مي زنيم. باغ بزرگي است. و هر قسمت باغ مخصوص يك ميوه اي. يك گوشه ي باغ پر از درختهاي بادام و كنارش هم آدمها ايستادند و بادام مي فروشند. يك گوشه ي ديگر گردو. ومن يادم نمياد كه بقيه ي درختها چي بودند. يك بادام بر مي دارم و به طرف بيرون باغ مي رويم. جلوي در باغ توي سبدهايي خرگوش گذاشتند و مي فروشند. بادام را پرت مي كنم جلوي يكي از خرگوشها. و خرگوش كه انگار ناراحت شده ازم رو بر مي گرداند. كناراين باغ يك باغ گل است. داخل آن باغ مي رويم. و من كه انگار گل شناس ماهري هستم با شور و شوق شروع مي كنم و يكي يكي اسم گلها را بهشان مي گويم. و نمي دانم چرا و چه جوري از دخترخاله هايم جدا مي شوم. كمي تنهايي توي باغ مي گردمو بعد هم خيلي آرام ميروم طرف باغ اولي. آنجا مامان و شيوا رامي بينم كه منتظر من هستند. مامان كمي نق مي زند كه چرا دير كردي. بادست طرف ديگر باغ را نشان مي دهد و مي گويد رفتند جلوي آن در تا ما هم بريم. باغ خيلي بزرگي است. خيلي بزرگ تر از آنچه كه فكر مي كردم. از بين درختها كه مي گذريم ، مي رسيم به قسمتي از باغ كه تويش ساختمان هاي خيلي بزرگ ساختند. ساختمان هاي قديمي. نماي يكي از ساختمانها را موزائيك كاري كرده اند. موزائيك هاي آبي اي كه شايد هر كدامشان به اندازه ي يك بند انگشت هستند. توي محوطه ي بين ساختمانها حوضها و باغچه هايي هست. همه جا را خوب نگاه مي كنم و مي گويم :

ـ  اینجا آدم یک ماه هم بمونه حوصله اش سر نمی رود! مامان من خيلي دوست دارم چنين جايي زندگي كنم!

ـ مامان لبخند مي زند و مي گويد :

بعيد هم نيست. بااين طالعي كه تو داري!

شيوا كه انگار چيزي را دارد از من پنهان مي كند لبخند مي زند.

اين طرف باغ يك اتاق كوچك هست كه بايد از آنجا بيرون برويم. روي ميز كوچكي يك سبد گذاشتند پر از كولوچه هاي كوچولوي خانگي. يكي  يكي بر مي داريم و از در بيرون مي رويم.

...............................................

مامان تعريف مي كند كه :

كوچيك بودي. خيلي كوچيك. 3 يا شايد هم 4 سال. رفته بوديم بيرون. گردش ! يك درياچه ي نسبتا كوچك هم بود. مردها رفته بودند شنا. من هم دلم مي خواست بروم. ولي نمي شد. با خودم فكر كردم من نمي توانم. تو كه مي تواني. بغلت كردم و رفتم طرف درياچه. همه صدايشان در آمد كه نندازي بچه را توي آب !  خاله ات هم سريع آمد كه تو را از بغل من بگيرد، كه من پرتت كردم. و تو هم كه انگار از قبل بلد بودي ، شروع كردي  به شنا كردن. من مي خنديدم و مي گفتم ببينيد ! مي دانستم كه بلده !

و باز ادامه مي دهد :

مهمان داشتيم. شاه و فرح. شام را خانه ي ما خوردند. و وقتي كه مي خواستند بروند، گفتند كه ما فردا مي خواهيم برويم جايي مهماني. و اجازه گرفتند تو كه آن موقع 10 سالت بود را هم با خودشان ببرند. من و بابات نارحت شديم. من ماندم كه اي بابا ! حالا لباسي نداري كه در حد مهمانيهاي اينها باشد. فرح گفت اشكال ندارد. يك لباس از بچگيهاي فرحناز برايش آوردم. يك پيراهن سبز پرچين تا زير زانويت بود. وقتي پوشيده بودي اينقدر خوشگل شده بودي كه فرح بغلت كرده بود و مي بوسيدت.

.....................................

با دائي رفته بوديم يك باغي. باغچه هاي باغ به صورت پله پله بود. كنار پله ها كه پائين مي آمد به خاطر آبي كه پائين مي آمد لجن گرفته بود. باغ قشنگي بود و فقط تميز كردن مي خواست. خوب كه همه جا را نگاه كرديم دائي گفت كه باغ را براي خودش خريده است. خيلي خوشحال شدم و به زور همه را به كار گرفتم و شروع كرديم به تميز كردن باغ!


 
بدون تيتر
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

چند سالي هست كه به طور مداوم‌( و عجيب هم مداوم!) پيش يك دندانپزشك ميروم. ديگر اين طوري است كه گاهي دارم از آن اطراف رد مي شوم و كاري هم ندارم، ميروم و يك سري بهش مي زنم. و مي توانم بگويم اينجا، تقريبا شده يكي از دوستهاي خوبم. و هميشه وقتي مشغول دندان درست كردن است ، حالا يا دندان من يا هر كس ديگر، من هم نظر ميدهم. كه مثلا فلان كار را بكني بهتراست. يا مثلا اينجاي دندان هم انگار پوسيدگي دارد يا اينكه يه طرفش يه كمي بلند است و ... . او هم خانم دكتر صدايم مي كند و مي گويد چشم خانم دكتر! (به همين خاطر است كه من تصميم گرفتم در آينده دندانپزشك بشوم.) گاهي همين طور كه دارد كار مي كند از شعرهاي خودش برايم مي خواند. و گاهي هم خيلي جدي سر يك مسائلي بحث مي كنيم. خيلي شوخ است.و  هر دفعه چشمش به مامانم مي افتد شروع مي كند به تعريف كردن. كه آره اين ورپريده خيلي بااستعداد است و با جنبه و  فلان و فلان و فلان ! يك دفعه داشت براي مامان آمپول بي حسي ميزد كه مامان چشمهايش را بست. به مامان گفت كه اگر بگويم باورت نمي شود كه اينجا زير دست من اين همه مريض از مردهاي گنده ي سيبيلو گرفته تا دختر بچه هاي كوچولو مي آيند و ميروند. هر كدامشان يك جوري درد را نشان مي دهند. تا حالا هيچ كس مثل اين ورپريده نديدم. آمپول را كه تو لثه اش مي كنم ، پلكهايشم هم روي هم نمياد! همين طوري نگاهم مي كند فقط. حالا آدم قيافه اش را كه مي بيند ، فكر مي كند از اين دخترهاي تي تيش نق  نقوست! به مامان مي گفت حيف كه برادر ندارم وگرنه حتما ميشد زن برادر من. من اعتراض كردم كه حالا شايد خودش نمي خواست كه بشود زن برادر شما ! گفت مگه دست خودش بود! هر روز برادرم را مي فرستادم جلوي در خونتان تا قبول كني. منم گفتم آن طوري كه آدم بيشتر بدش مي آيد! خلاصه شوخي و شوخي و شوخي كه گفت من كه از اينجا بروم ( دارد كارش را درست مي كند كه برود سوئد) حتما كار تو را هم درست مي كنم كه بياي و خودم آنجا يك شوهر خوب برايت پيدا مي كنم.

خلاصه اينكه اين آقا دكتر شوخ ما ، تقريبا مي شود گفت همه ي دندانهاي من را درست كرده. و چند وقت   است كه اين طوري است كه شبها فشار زيادي را روي فكم احساس مي كنم. دندانهايم آنقدر سفت روي هم چفت مي شوند كه صبح كه بيدار مي شوم تمامشان درد مي كنند. امروز دوباره رفتم پيشش. دندانهايم را چك كرد و گفت دندانهايت هيچ مشكلي ندارند. بعد از من سريع يك مريض آمد. نگهم داشت تا كارش تمام بشود و ميرضش برود. بعد رو كرده بهم و ميگويد سميرا مسئله اي هست كه دوست داشته باشي در موردش صحبت كني. كمي گيج مي شوم و مي گويم نه. ميگويد هيچ مشكلي ، ناراحتي اي ، چيزي كه باعث استرس بشود؟ فكر مي كنم و مي گويم نه. مي گويد ولي اين طوري فشار دادن دندانها فقط به خاطر اضطراب است. مي خندم و مي گويم ولي من اضطراب ندارم. سرش را تكان مي دهد و مي گويد خوب خيلي خوبه ولي مي گويند كسي كه گريه مي كند ، يك درد دارد ولي اوني كه مي خندد هزارتا. بلندتر مي خندم و مي گويم آره بچه هايم بدون لباس و غذا ماندند. آنم مي خندد. ميگويد به خاطر كنكور چي؟ به خاطر آن هم اضطراب نداري؟ مي گويم اصلا‌! اصلا اين روزها درس هم نمي خوانم. مي گويد پس چه كار مي كني؟ فكر مي كنم و مي گويم خوب اينترنت. مي پرسد كه بااينترنت چه كار مي كني؟ مي گويم خوب با دوستهايم چت مي كنم ، وبلاگ مي نويسم، وبلاگ مي خوانم. دوباره مي پرسد كه خوب چرا با دوستهايت تلفني يا رو در رو صحبت نمي كني؟ اصلا در روز به جز با اينترنت با چند نفر در تماسي و چند نفر رامي بيني؟مي گويم خوب دوستهايم اينجا نيستند. و هر كدام هم يك جوري مشغول زندگي و مشكلات خودشان هستند، آنقدر درگير هستند كه من نمي توانم حتي يك ربع از وقتشان را هم براي خودم بگيرم. مي گويد يعني اگر زنگ بزني مي گويند چرا زنگ زدي؟ مي گويم نه ! ولي خودم نمي خواهم مزاحمشان بشوم. مي گويد خوب مي داني كه رابطه ي اينترنتي يك رابطه ي مجازي است. و نمي تواند نياز به ارتباط تو را رفع كند؟ خوب مي دانم . مي گويم مي دانم ولي شرايط زندگي خودم هم الان ايجاب مي كند كه اين طوري باشد. تا بعد از كنكور ببينم چي مي شود. مي گويد من روان پزشك نيستم. ولي اين چيزي كه من الان مي بينم تو نگراني داري. و در موردش هم گويا با كسي صحبت نمي كني. غير از دندانهايت ، اصلا اين طوري كه ابروهايت را گره مي كني هم نشان ميده كه  تو فكري. و اگر اين طوري بخواهد پيش برود من بهت مي گويم چند سال ديگر چه وضعي داري. موهايت شروع مي كند به ريختن و سفيد شدن. دور چشمهايت  پر مي شود از چين و چروك. بد اخلاق و نق نقو مي شوي. دندان عقلت هم كه در نمياري. آن هم اگر بداني چه تاثير بدي روي اعصابت دارد همين الان مي گي درش بيار. مي گويم خوب كنكور را چه كار كنم! دو ماه ديگر فقط مانده. مي گويد تو خودت الان گفتي كه من درس نمي خونم. چرادرس نمي خواني؟ جواب مي دهم كه خوب به خاطر اينكه فكرم مشغول است. نمي توانم رويش تمركز كنم. مي شينم كه درس بخونم اعصابم خورد مي شود. همش مي خواهم يك جوري خودم را سرگرم كنم. مي خندد و مي گويد ديدي فكرت مشغول  است.

اينجا ديگر يك مريض مي آيد و نميگذارد بحثمان را ادامه بدهيم.

دكتر مي گويد حالا من بهت مي گويم چه كار كن. يك هفته ات را خالي كن. كامل. فكر درس را هم بگذار كنار. كه بتواني بدون عذاب وجدان استراحت كني. اول هفته مياي اينجا ، دو تا دندان عقل سمت راستت را با هم در مياورم. و بقيه ي هفته هم برو خانه ي دوستي ، آشنايي ، فاميلي چيزي . كه ترجيحا هم اين شهر نباشد. يك هفته اي هم لثه ات خوب مي شود، هم سردردهايت كم مي شود و هم يه آب و هوايي عوض كردي. بعد هم درست بيا بشين سر درست. تا بعد از كنكور دوتاي ديگر را هم در بياوريم. مي گويم بگذار فكر كنم خبرش را مي دهم. چشمك مي زند و مي گويد بر. خوب فكر كن. خداحافظي مي كنيم . مي مي آيم طرف در و آن هم ميرود طرف مريضش كه صدايم مي كند و مي گويد اگر دوست داشتي حرف بزني ، هر وقت دلت خواست مي تواني بيايي اينجا. تشكر مي كنم و از مطبش مي آيم بيرون.

خلاصه اينكه از نت بر حذرم داشت!


 
چند وقت پيشا...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

چند وقت پيشا رفتم تو يك لوازم بهداشتي كه  موس بخرم. همزمان با من يك دختر هيوجي هم وارد شد. و عجب هيوج هم بود! قد بسيار بلند. چاق! صورت گنده.داشت با گوشيش صحبت مي كرد كه فلاني از فلان جا بيا طرف ملك من هم ميام آنجا. و از گردن و از توي روسريش هم يك عالمه هندس فري و سيم آويزان بود.تا  از در رفتيم تو دختره با صداي خيلي خشن و لحن لات واري گفت آقا نيوا افتر شيو، بي فور شيو، مام ، اسپري ، ژل ريش و هرچي كه مردانه دارد براي من بياوريد. آقا هم نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت چشم ! و شروع كرد به جمع كردن. منم يه گوشه آقا موس مي خواهم. محلم نگذاشت. هي تند و تند مي پريد اين ور مغازه و آن ور مغازه و هر چي داشت مي ريخت روي ميز. دختره هم مشغول صحبت كردن با گوشيش بود كه يك گوشي ديگه اش زنگ زدم. از اين خدا حافظي كرد و شروع كرد به صحبت كردن با آن يكي. طرفي كه پشت خط بود هماني بود كه داشت اينها را برايش مي خريد. چون داشت ازش مي پرسيد جنس موهات چيه. اون نمي گفت انگار. دختره هم هي مي گفت اااا خودت را لوس نكن! من با چشمهاي نيمه گرد نگاهش مي كردم.و خيلي يواش مي گفتم آقا آقا موس مي خواهم. بازم انگار نه انگار. دختره شلوغش كرده بود نمي گذاشت صداي من به گوش آقاهه برسد و اون هم خودش مشغول جمع كردن بود. آخرش فكر كنم نصف مغازه اش را ريخت روي ميز و نيشش هم چنان تا بنا گوشش باز بود. دختره هم با هر تيكه اي كه مرده مي گذاشت روي ميز يك ابراز احساساتي مي كرد. منم هي آقا آقا ! تا آخر گفت چي مي خواهي خانم.  موس مي خواهم ! موس!

از يه گوشه اي يه موس نيوآ در آورد و كوبيد جلويم. منم خوب نگاهش كردم و گفتم من نيوآ نمي خواهم. هم تقلبي است و هم الكي گران! هيچ كس دوباره محلم نگذاشت.

دختره با ذوق و شوق تمام همه را نگاه كرد و گفت حوله ي نيوآ  هم برايم بياوريد. آقاهه ماند. گفت خانم ديگر حوله اش را نداريم! حالا خيلي هم لازم نيست. دختره گفت اختيار داريد !‌كمي فكر كرد و گفت آها ! ميروم يه حوله ي ساده مي خرم. بعد ميدهم يك گوشه اش مارك نيوآ را بدوزند.

من : ها ها ها

يك چشم غره اي بهم رفت كه سرم را انداختم پايين و دوباره يواش گفتم آقا !

اينجا ديگر همه ساكت شدند و ميكروفون افتاد دست من. من هم خوشحال !

_ من نيوآ نمي خوام هم تقلبي است هم گران !

آقاي فروشنده عصباني شد و موس را با عصبانيت از دستم گرفت و گفت نداريم خانم نداريم! و خيلي محترمانه از مغازه اش پرتم كرد بيرون!

من كه داشتم مي رفتم دختره داشت مي گفت واي! چي شد!

.............

اين دختره را كه ديدم ياد چند وقت پيشا افتادم. حدود هشت سال پيش. كلاس دوم دبيرستان بوديم. و يك گروه پنج شش نفري. و يك روز هم همگي از يك نفر كتك خورديم. حالا كتك هم كه نه! يعني همه امان كه نه! فقط يك نفرمان!

جريان از اين قرار بود كه داشتيم از مدرسه بر مي گشتيم كه يك پسر بچه يك ترقه انداخت جلويمان. ما هم همه : اه اه پسر بد! چرا ترقه مي اندازي! همه مشغول نق زدن بوديم كه يهو يه دختر هيوجي تقريبا هم سن و سال خودمان نمي دانم از كجا پيداش شد. دستش را زد به كمرش و وايساد جلويمان كه چه كارش داريد! ما هم كه كاريش نداشتيم! فقط حرف زديم. و يكي هم از يكي مردني تر. آن موقع هركولشان من بودم. يكي از دوستامون كه از همه قد بلندتر و در عين حال مردني تر بود(مريم) آمد جلوي دختره گفت تو چي مي گي !  دختره يقه ي مريم را گرفت كه حرف زيادي نزن و تا ما بفهميم چي شده يكي خوابوند تو گوش مريم. و ما همه د فرار! جلوي مدرسه امان يك پارك بود. يكي پشت درخت قايم شد يكي پشت ديوار. يكي پشت ماشين. خلاصه مريم ماند با آن دختره. و حسابي كتكهايش را خورد. وقتي همه چيز تمام شد، ما يواش يواش آفتابي شديم. ولي مريم محلمان نگذاشت و گريه كنان رفت. يك هفته هم با همه امان قهر بود!

.............

دلم برای ممول و این نوع نوشتن تنگ شده بود.

ادامه دارد ...


 
روزهای پربار من
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

صبح دوباره با درد فك از خواب بيدار مي شوم. دندانهايم طوري به هم چفت شدند كه نمي توانم دهانم را باز كنم. انگشت شستم را روي فك و اشاره را روي شقيقه ام مي گذارم و ماساژ ميدهم. و آرام پائين مي آيم. كف دستم را زير چانه ام مي گذارم و بهش فشار مي آورم و چند بار دهانم را باز و بسته مي كنم.

كامپيوتر را روشن مي كنم وا يه كمي به گوشه كنارهاي وب سر ميزنم ، بعد توي آشپزخانه ميروم. كمي شير توي يك قابلمه ي كوچك مي ريزم و روي گاز مي گذارم. و يك نوك قاشق عسل هم بهش اضافه مي كنم. اين طوري هم صبحانه (سبز) هم شير (سبز) خورده ام و هم عسل . استخوانهايم هم قوي مي شوند! دندانهايم هم خراب نمي شوند! ( اگر چيزي ازشان مانده باشد!)

پشت ميز كوچكم مي شينم و پاهايم را دراز مي كنم.بعد يك برنامه چهار يا پنج ساعته براي صبح مي نويسم. كه هيچ وقت هم كامل نمي شود.شروع مي كنم به مثلا درس خواندن.پنج دقيقه، ده دقيقه يا پانزده دقيقه مي خوانم.  يواش يواش فكرهاي ديگه اي مي آيند توي ذهنم. و هي پر رنگ و پر رنگ تر مي شوند.فكرهايي كه خيلي دوستشان ندارم.نبايد بگذارم فكر كنم. چشمهايم را مي بندم و سعي مي كنم دوباره روي درس تمركز كنم. دوباره شروع مي كنم و فكرها هم دوباره بر مي گردند. چشمم به حافظ مي افتد. برش ميدارم و شانسي يك صفحه را باز مي كنم. يك، دو يا سه بارغزلي كه آمده را با صداي بلند مي خوانم. باز بر مي گردم سراغ درس. و باز هم فكرها بر مي گردند سراغم. چشمم به ناخونهايم مي افتد. خوب بررسي اشان مي كنم. بالاخره يك جايي، يك گوشه اي، يك مشكلي پيدا مي كنم. ناخون گير را بر ميدارم و چند دقيقه اي خودم را باهاش مشغول مي كنم. دوباره درس. دوباره فكر. كاملا اتفاقي دستم لاي موهايم ميرود. دستم را بيرون مي آورم و به چند تار مويي كه بين انگشتهايم هست نگاه مي كنم و غصه مي خورم كه موهايم دارند مي ريزند. بعد برس را بر ميدارم و چند دقيقه ي طولاني موهايم را شانه مي كنم. باز هم درس. باز هم فكر. بلوزم را نگاه مي كنم. بلوزهايي كه هيچ وقت يك روز كامل هم نمي پوشمشان. حالم دارد از خودم به هم مي خورد. چه طوري با اين لباس كثيف مي توانم درس بخوانم. نوبتي هم باشه نوبت درس است. مي خوانم. ولي يك خورده كه ميگذرد نوبت فكر مي شود. و نوبت فرار از فكر. به خودم مي گويم هيچ حواست هست اين چند وقت چقدر وزن اضافه كردي. سريع پا ميشوم كامپيوتر را روشن مي كنم . يك آهنگ نسبتا تند مي گذارم و شروع مي كنم به ورزش كردن. مامان كه ديگه عادتهايم را خوب مي شناسد سرش را مي آورد توي اتاق و مي گويد دوباره آنقدر دراز نشست نري كه كمر و گردن درد بگيري ها. حالا هي قسم و آيه كه درد گردن من با خاطر طرز نشستنم است. اين طوري كه روي كتاب ها خم مي شوم. بعد از يك ساعت ديگه بايد درس بخونم. مي خونم. جعبه ي جي پنجم را مي گذارم جلويم. و ساعتها خودم را با لغتها سر گرم مي كنم. احساس مي كنم به حمام احتياج دارم. و حتمادارم كه احساس كردم ديگه! بعد از حمام وقت نهار است.. هيچ وقت ديگه يادم نميرود. با نهار حتما ماست ( اگرچه ياد ... مي اندازدم.) و سبزي بخورم. براي اينكه سر درد نگيرم بعد از نهار حتي اگر شده 15 دقيقه بايد بخوابم. و سعي مي كنم بخوابم. سرم را كه روي متكاي الياف مي گذارم، فكم به طرز عجيبي سنگيني مي كند. انگار كه سرم را روي سنگ گذاشتم. پا مي شوم و از توي كمد رختخواب ها يك متكاي پر مي آورم. مامان چشمش  به متكا مي افتد و مي گويد هم اينها را بگذار زير سرت تا خفه شي. محلش نمي گذارم. مي آيم تو اتاق و سريع در را مي بندم. با اين متكا هم فايده ندارد. آخر متكاها را پرت مي كنم پايين و سرم را روي تخت مي گذارم. سردم مي شود. پتو را مي كشم رويم. گرمم مي شود. مي اندازمش كنار. و دوباره و دوباره. سعي مي كنم حتي اگر خوابم نمي برد، چشمهايم را چند دقيقه بسته نگه دارم. بعد آرام لاي چشمهايم را باز مي كنم و ساعت را نگاه مي كنم. يك ساعتي است كه الكي خودم را اين طوري سرگرم كرده ام. پا مي شيم و دوباره پاي كامپيوتر مي شينم. چند دقيقه ام به ساعت مي كشد.بعد از ظهر هم كه وقت سينا و محمد امين است. ( گاهي فكر مي كنم اين دوتا بچه اگر نبودند من ديوانه مي شدم.) كمي شوخي مي كنم باهاشان و مي گوييم و مي خنديم. عصرانه مي خوريم. (شير و سيب يا موز با آرد جوانه ي گندم ) حدود ساعت 7 مي آيند دنبال سينا و محمد امين. و من باز تنها مي مانم. درس را چه كنم؟ باز هم جي پنج و در آخر تمام درس خواندن من به همين جي پنج ختم مي شود. آخر شب هم كه ديگه وقت ، وقت اينتر نت است و ليوانهاي پر از چايي. و احيانا كمي فكر. ساعت يازده كه مي گذرد دردي را از فكم احساس مي كنم كه يواش يواش به طرف سرم مي كشد. ( تحمل سر درد بهتر است يا تن دادن به جراحي لثه؟)

و اين روزهاي پربار و گرانبهاي من !

راستي قبل از خواب قرص آهن ، منيزيم و ماهي فراموش نشود!


 
دل خويش را بگفتم
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩  کلمات کلیدی:

جلوي رويم نشسته و زار ميزند.

نمي دانم فكرم كجاست.

نگاهم مي كند و مي گويد:

- اين طوري گريه كردنم ناراحتت مي كند؟

به خودم مي آيم و مي گويم:

- نه. اصلا حواسم اينجا نيست.

دستش را تكون مي دهد و مي گويد:

- آها ! اصلا فكرت يك جاي ديگه است!

مي گويم :

نه يك جاي ديگه. اينجا هم نه. نمي دانم كجاست. شايد دارم خودم را مقايسه مي كنم. شايد هم

بقيه را.

ذهنم را متمركز مي كنم و ادامه مي دهم:

آخه اصلا دید من با تو فرق می کند. من تو را یک آدم شکست خورده ی ضعیف نمی بینم که بخواهم

ناراحت بشم. بلکه کسی رامی بینم که دارد تجربه می کند. و تجربه هم چیز بدی نیست.

........................................

خيلي وقت است كه ذهنم درگير پسرهايي است كه اطرافم مي بينم. كوچك ترين كارهايشان را هم

زير نظر دارم.

قبلا براي خودم به دو دسته تقسيمشان كرده بودم. الان مي بينم كه اين طوري نيست. پسرها فقط و

فقط يك دسته هستند. دخترها هم شايد. انگار يك مسيري هست كه همه بايد بپيمايند. و بسته به

اينكه كجاي مسير ببينيشان برخوردهايشان فرق مي كند. مطمئنا همه اشان توي شرايط مشابه،

عكس العمل هاي مشابه دارند.


 
زن...
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

 دیه اش نصف دیه ی توست...

و مجازات زنایش با تو برابر...

میتواند تنها یک همسر داشته باشد...

و تو مختار به داشتن ۴ همسر هستی...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است...

و تو هر لحظه که بخواهی به لطف قانون گذار ازدواج میکنی..

در محبسی به نام بکارت زندانیست اما تو..

او کتک میخورد تو محاکمه نمیشوی...

او میزاید تو برای کودکش نام انتخاب میکنی...

او درد میکشد تو نگرانی نوزاد دختر نباشد....

 او بیخوابی میکشد تو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

او مادر میشود و همه جا میپرسند:نام پدر؟؟؟

و هر روز...

او متولد میشود/عاشق میشود/مادر میشود/

پیر میشود/میمیرد/

 و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند...///

.......................................................

دوستان فرستاده بودند. نمیشد ازش گذشت!


 
I am from missouri
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧  کلمات کلیدی:

بعد از مدتها پیدایش شده است.

با احساس تمام می پرسد احساست به من چیه؟

با احساس تمام جوابش را می دهم که احساس که احساس است. نمیشود رویش حساب کرد.

مهم این است که نمی توانم به تو اعتماد کنم.

با احساس تمام سرش را کج می کند و از همان راهی که آمده بر می گردد.

پس از یک مدت دوباره پیدایش می شود.

با یک عکس العمل غیر عادی تر.

می گوید تو باید ثابت کنی که به من اعتماد داری.

چشمهایم گرد می شود.

وقتی ندارم چه جوری باید این را ثابت کنم؟

و اصلا چرا باید این کار را بکنم؟

می گوید انتخاب با خودت است. یا ثابت می کنی یا؟

واقعا چی؟