برای امروز، فردا و همیشه‌ام

عدو شود سبب خير گر خدا خواهد...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

گاهي توي برنامه ي كوتاه مدتت ( شايد هم بلند مدت) خطي هست. ولي بعضي وابستگي ها ، تنبلي ها ، سست اراده گيها نمي گذارند به مرحله ي عمل در بيايد.

گاهي به ناحق كاري مي كني و حرفي مي زني.و ظاهرا به كسي بدي مي كني. ولي كارت به غير از نتيجه اي كه فكر مي كردي، يك نتيجه ي ديگر هم دارد. كه از قضا براي طرف، خوبيش بر بديش غالب است. پس ناخواسته سبب خير شدي.

خوب چنين خطي تو برنامه ي من هم بوده.

من هم تنبلي كردم تا حالا.

تا حالا كه يه عدو سبب خير شده است.

كنكور نزديك است. باز هم بايد توضيح بدهم؟!

كامپيوتر جمع مي شود تا بعد از كنكور!

......

خدا مي داند چه جوري بايد جواب اين حرفها را بدهيم!


 
Love of the all kinds
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۳  کلمات کلیدی:

دلتنگيها را ، ميشه باهاشان كنار آمد.

خستگي ها ، چاره اشان يك خواب هشت ، نه يا شايد ده ساعته و شايد يك روز و دو روزه است.

غم ها بالاخره مي روند.

خيانت ها فراموش مي شوند.

سختي ها با تلاش آسان مي شوند.

دو رنگي ها را هم ميشه رويشان چشم بست.

دروغها راميشه ناديده گرفت.

با فراموشكاري چه كنم؟!

يادم رفته است.

دوست داشتن را فراموش كرده ام.

احساس سالم را.

دل بستن را.

به كل زندگي ام شك كرده ام.

به هدفهايي كه براي خودم تعيين كرده ام.

به ‌آرامشي كه دنبالشم...

بايد اين زندگي ساده و سطحي را باور كرد؟

و اگر همينقدر ساده است ،

كسي مي تواند به همين سادگي ،

زن بودن را به من ياد آوري كند؟!


 
شادی و امید
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٠  کلمات کلیدی:


به ياد می آورم
اميد به آينده
اندوه آدمی را می شويد.

همه چيز
در حال تکامل است،
قاعده قصه همين است
حلاوت حيات و
ترانه هستی
همين است.

به ياد می آورم
انگار همين ديروز بود
آسمان هاوانا آبی بود
برای کارگران
از رهايی دربندماندگان سخن می گفتم.

حالا
اينجا
باران از سفر بازمانده
زمين، شسته
شوق، کامل
دامنه ها، سرسبز
و شادمانی
مشغول زری بافی لحظه به لحظه زندگی ست.
و اين همه
زيرِ نور وِلرم آفتاب و
آواز پرنده می گذرد.

شکوه آدمی
حلاوت حيات
ترانه هستی... !

هستی همين است و
قاعده قصه همين!

ارنستو چه گوارا


 
خدای مهربان عاشق نوازه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩  کلمات کلیدی:

مامان خوشحال و خندان می آید خانه و می گوید: بیا ،عکست را دادم بزرگ کردند.

نگاه که می کنم می بینم زشت ترین عکسی که می توانسته را انتخاب کرده است. یک عکس

از سه یا شاید چهار سالگی ام. یک سمیرا ی کوچک با موهای کوتاه، مثل پسرها ، ناراحت ،

لبهای آویزان و چشمهای پر از اشک. 

دلیلی که می آورد این است که از دوربین می ترسیدم. و تا دوربین رامی آوردند جلویم ، می زدم

زیر گریه. و اینجا هم حسابی گریه کرده بودم و مامان به این خاطر دوستش دارد.

....

این روزها زیادی به زوج هایی که اطرافم می بینم دقت می کنم. حرف زدنشان ، رفتارشان ، خنده

هایشان ، دعواهایشان و ...

همه ی سعی ام را می کنم تا بفهمم چند درصدشان به عادت، چنددرصد به اجبار و چند درصد با بی

تفاوتی با هم زندگی می کنند. واقعا اگر طلاق توی جامعه امان جا افتاده بود ، چند درصدشان از هم

جدا می شدند؟

(شایددلیلش این است که دوستهایم دارند به سرعت برق و باد ازدواج می کنند و من دلم می خواهد

بهشان بگم دست نگهدارید! گول نخورید ! ولی مجبور هستم نگاهشان کنم و برایشان آرزوی

خوشبختی بکنم.)

به نظرتان عشق و عاشقی یک کمی زیادی کشک نیست؟


 
My poor cactus
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸  کلمات کلیدی:

کاکتوس بیچاره ی من آغوشش را باز کرده تا یک نفر بغلش کند.

ولی اینقدر تیغ تیغیه که هیچ کس این کار را نمی کند!


 
فيلم نامه نويسی
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧  کلمات کلیدی:

به دعوت رضا جان باید بنویسم:

شرح ماجرا این است که اگه قرار باشد یک فیلم از زندگی شما تا به این سنی که هستید،

بسازند :

۱- ۴ اتفاق مهم که باید حتما به آنها اشاره بشود کدام هستند؟

۲- ۴ اتفاقی که بهتراست به آنها اشاره نشود کدام هستند؟

۳- خلاصه ای از اخلاق و شخصیت فردی که باید به آنها اشاره بشود.

۴- با در نظر گرفتن اخلاق و چهره واقعیتان کدام هنرپیشه را برای بازی نقشتان انتخاب می

کنید؟

یک فیلم از کجا باید شروع بشود؟

 اول زاویه ی دید را می گویم. زاویه ی دید اول شخص است. پس لازم نیست کسی به جای من

بازی کند. (این جواب سوال آخر بود) دوربین چشمهای من است.

تولد؟ تاریخ تولد؟ محل تولد؟ که به قول فروغ همه ی ما یک روز ، یک جا ، یک ساعت و از پدر و

مادری به دنیا آمدیم. دوران طفولیتی داشتیم. توی یک مدرسه درس خوندیم. شیطنت های

دوران مدرسه داشتیم. عشق دوران جوانی. و ...

خصوصیاتم؟ من تکه ای از خدا هستم. کامل. زیبا هستم و زشت. قوی و ضعیف. خوب و بد.

همه ی صفات رادارم !

من چه چیز خاصی دارم که بشود در موردش فیلم ساخت؟

نمی دانم.

و این یعنی اینکه من هنوز رسالتم را به انجام نرساندم.

اگر بخواهم خودم یک فیلم بسازم، یک فیلم کوتاه خواهد بود ،که توی آن قداست را در کوتاهترین

زمان ممکن به تصویر می کشم.

در آخر:

بنویس خودش را و سپس جانش را

  تا عشق کشید و داد تاوانش را


 
مريخ؟ ونوس؟
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٦  کلمات کلیدی:

هنوز هم که هنوز است نمی توانم مردها را درک کنم. نمی توانم بفهمم که وقتی نارحت

هستند، چه جوری است که دلشان می خواهد تنها باشند و خلوت کنند.

من که وقتی ناراحت هستم، یک، حالا نه ! دو، حالا فوقش سه روز شلوغ پلوغ می کنم و با همه

حرف می زنم و فردا صبحش هم همه چیز یادم رفته است!


 
ديدار۲
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤  کلمات کلیدی:

تا در را باز می كنی ، بوی تعفن آزارت می دهد. و تاريكی نمي گذارد چيزی ببينی. زمانی طول می كشد تا چشمهايت به كم نوری عادت كند. تازه می فهمی كه كجا هستی. يك زباله دانی ، يك محيط كثيف، كه جای جايش موشها را می بينی كه از سر و كول هم بالا می روند. آسمان سياه سياه است. و انگار كه ماه هم ميل تابيدن به اين مكان را ندارد.

دستم را جلوی بينی ام می گيرم و جلو می روم. هرچقدر جلوتر می روی ، اوضاع بدتر می شود. هر قدمی كه بر ميداری ، نگرانی كه روی آشغالی ، جانوری چيزی پايت را نگذاری. خم می شوم و پاچه های شلوارم را بالا ميزنم.

صدای ترق توروقی می شنوم. بر می گردم و تو را می بينم كه گوشه ای كنار زباله ها ايستاده ای. لباس تيره ی پوشيده ای به تن داری. و موهايت را به شلخته ترين وجه ممكن بالای سرت جمع كردی. چشمهای زيبايی داری. اما با خط سياهی كه دورشان كشيدی، شيطانی می زنند.  و سيگار گوشه ی لبت اصلا برازنده ی لبهای ظريفت نيست.

دختری وحشی ، پرخاشگر ، لجباز ، دروغگو و در عين حال ضعيف به نظر می آيی. ضعف را در تمام وجودت می بينم.

تنها احساسی كه به تو دارم ترحم است. ازت روی بر می گردانم و سريع از آنجا دور می شوم.


 
ديدار
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢  کلمات کلیدی:

باغي بزرگ، تا جايي كه نگاه مي كنم ، كه ديده ام توان ديدن دارد، زمين، و آسمان هم ، به من تعلق دارد.

لباس سبكي به تن دارم. كه احساس هيچ بودن را به مي دهد. احساس يكي شدن با طبيعت را. موهاي بلند و فرم را آزاد گذاشته ام تا با وزش كوچكترين نسيمي هم به رقص در بيايند. وزش نسيم را روي گونه هايم احساس مي كنم. و تابش آفتاب را روي پوستم كه به وجودم گرمي و آرامش مي بخشد.

باغ من درختهاي زيادي ندارد. آب هم. گوشه اي از باغ گندمزار است. و درست كنار اين گندمزار ، مكان مقدس من است. جايي كه مي تونم با آرامش رو به آسمان دراز بكشم. اينجا هيچ چيز نمي تواند بين من و خورشيد فاصله بياندازد. و هيچ كس نمي تواند خلوت زيباي ما را به هم بزند.

اينجاست كه تو كم كم ظاهر مي شوي. اندام زيبايت را با حرير نازكي پوشاندي. و كلاه بزرگ لبه دار و سفيدي را به سر گذاشتي. بيد گيسوهايت را به دوش ريختي. و با لبخندي كه حاكي غرور، عشق ، مهرباني و قدرت است ، به سمت من مي آيي. خوب مي داني كه  اين صفاتت را مي ستايم.

ناخودآگاه جلوي پايت بلند مي شوم. و تمام اين شكوه و قدرت و زيبايي را به آغوش مي كشم.


 
بندر انزلی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢  کلمات کلیدی: