برای امروز، فردا و همیشه‌ام

پنج تاثير گذار زندگی من
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

1_ خانواده ام  كه دوست داشتن را يادم دادند.

ياد دادند كه همه را دوست بدارم و در عين حال از هيچ كس توقعي نداشته باشم.

2_ خانواده ي راعي

ازشون ياد گرفتم كه هر چقدر پرافاده تر باشم ، به همون اندازه هم پوچ هستم. ياد گرفتم كه بايد اهل عمل بود نه اهل حرف.

3_ آتنا

توي هفده سال دوستي ازش ياد گرفتم كه خودم را باور داشته باشم.

4_ رضا

جنگيدن را به عمل يادم داد. صبر داشتن را. پذيرفتن را. هدف داشتن را.قوي بودن را. عشق ورزيدن را. يادم داد كه مي تونم به هر چيزي برسم، اگر بخوام.  كه بايد هرچيزي را براي خودش دوست داشته باشم ، نه براي خودم.

5_ و تو كه بيست و سه سال لحظه به لحظه همراهم بودي. و يادم دادي كه بايد ياد بگيرم. كه هميشه ، همه جا ، چيزي براي ياد گرفتن هست. تو كه هر لحظه به من ياد آوري مي كني كه اينجا ، كاري هست كه تنها و تنها من مي تونم به انجام برسونمش.

اين بازي ميشه گفت كمي قديمي شده. نمي خواستم بنويسم. و از طرفي نتوستم روي اين دوست عزيز را زمين بندازم.


 
New testament
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

نامه ي اول رسول محبت

- يوحنا -

خدا نور است

از ابتدا، كلمه ي حيات بخش خدا وجود داشته است.

من او را با چشمان خود ديده ام.

و سخنان او را شنيده ام.

من با دستهاي خود او را لمس كرده ام.


 
دلتنگ
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

من

اینجا

بس

دلم

تنگ

است

...


 
به تو سلام مي كنم
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

ميهمانم كن.

به شبي،

آسماني ،

بلندايي،

 و شهري پر از چراغهاي روشن.

كه من، لبريز گفتنم.


 
Here, I Bear
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

مي پرستمش گاهي.

و گاهي زير بار انتقادها لهش مي كنم.

و هم در آن هنگام ،

به سويش باز مي گردم.

و به سوي من فرا مي خوانمش،

هم او را كه من است!


 
۳،۲،۱
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤  کلمات کلیدی:

و اکنون

ای یگانه،

ای پاک ،

روزت مبارک!


 
Praying
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳  کلمات کلیدی:

تمام دنیا تاریکی است،

و یک نقطه پاکی !


 
خداگونه
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢  کلمات کلیدی:

یک دانه است در دنیا،

و آن منم!


 
يک لحظه
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

جلوی در کلاس که رسیدم و شاگردای بزرگ تر از خودم را دیدم،جا خوردم. راهم را کج کردم و

فوری برگشتم تو دفتر. ولی تا آمدم بگم که اینا چرا اینقدر بزرگند، یک آن به خودم آمدم و گفتم

سمیرا ! همین الانه ! یا  شرایط را تو دست خودت می گیری یا اینکه تمام ترم این کلاس از

دستت رفته. نفس عمیق کشیدم. به رئیسم لبخند زدم و برگشتم تو کلاس.


 
ماه و درخت سرخ دار
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧  کلمات کلیدی:

این تلالوء ذهن است که سرد و آسمانی است .

درختان ذهن سیاهند ، و این نور آبی.

علفها اندوهشان را به پای من فرومی گذارند،

گویی خدایشان هستم.

پاهایم را خراش می دهند و این گونه

ناچیزی خود را شکوه می کنند.

اینجا را غبارهای مه آلود و زنده فراگرفته،

و بین آنها و خانه ام ردیفی است از سنگهای قبر.

راه را پیدا نمی کنم.

ماه دریچه نیست. به نوع خودش صورتی است ،

سفید چون بند انگشتی و  آشفته.

و دریا را گویی پس از فراغت ازجنایت غم انگیزش،

با چشمانی که از ناامیدی محض گرد شده اند،

به سمت خویش می کشد.

من اینجا زندگی می کنم!

سیلویا پلت

ترجمه: سمیرا نکوئیان


 
I don't expect a miracle
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤  کلمات کلیدی:

ببین سمی !

اگر بخواهی یاغی بازی در بیاری و آن کاری که من می خواهم را نکنی،

 داغی به دلت میذارم که حالش را ببری!


 
تنبور و آواز کاکاوندی
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳  کلمات کلیدی:

کیست که از عشق تو ٬ پرده ی او پاره نیست

وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست

هر که درین راه یافت ، بوی می عشق تو

مست شود تا ابد ، گر دلش از خاره نیست

گر تو ز من فارغی ، من ز تو فارغ نیم

چاره ی کارم بکن ، کز تو مرا چاره نیست

گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک

عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست

درین روزها که سختند همچون خاره ، به جز می عشق تو که چون شهد شیرین است

 اگر چیز یگری بنوشم ، از قفس قالب تهی می شوم .

بنوشان به من آنگونه که بایسته است .

حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو ، دیوانه شو

نگار روی نمایانده ، به چه نشسته‌ای در انتظار این غبار بی سوار ؟

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولی به خون جگر شود

و این خون جگر است که درخشش را به لعل می‌بخشد ......

حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو ، دیوانه شو


 
The trees of the mind are black
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢  کلمات کلیدی:

تجویز کردم:

کمی خواب ، 

 خنده ، 

بی خیالی ، 

چای و ورزش.

به قول پسرک بیش از حد جدی گرفتم!


 
وای من ، وای من ، وای من
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱  کلمات کلیدی:

اي بادهاي روان

كه در گردشهاي مكررتان  گيسوانم را به بازي مي گيريد،

اي غافلان از پريشانيهايم ،

من بارها رقص پرشكوه شما را به تماشا نشسته ام.

اما،

هيچ مي دانيد

كه شريك رقصتان،

تك درخت گورستان،

روح مرا نفس مي كشد؟

GSP0001747

انگار مهمانی امروز ، دلتنگی مامان و یاد خانواده ی از هم پاشیده فقط و فقط بهانه ای بود تا بتونم اون

طور که میخواهم توی بغلش گریه کنم.


 
کدام قله؟ کدام اوج؟
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱  کلمات کلیدی:

SIP0900207

مرا پناه دهيد اي چراغهاي مشوش

اي خانه هاي روشن شكاك

كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر

بر بامهاي آفتابيتان تاب مي خورند

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

كه از وراي پوست سرانگشتهاي نازكتان

مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كنند