برای امروز، فردا و همیشه‌ام

که شادی در همه عالم از اين برتر نمي‌دانم
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

به راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو

کنون عاجز فروماندم ٬ رهی دیگر نمی‌دانم

******

پ . ن :

از بس به تار زلفت دلها گرفته منزل

دل را کجا بجویم ٬ یک زلف و این همه دل


 
حل يک مساله برای من
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۸  کلمات کلیدی:

هر چند می‌زدند ٬ آوازی فصیح می‌آمد که : « لا تخف یابن المنصور!» .

شیخ عبدالجلیل منصور گوید که : « اعتقاد من در چوب‌زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود ٬

از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته در شریعت ؟که چنان آواز صریح می‌شنید و دست او نمی‌لرزید و چنان می‌زد » .


 
شانه به سر يا دارکوب ؟
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥  کلمات کلیدی:

وجودم با همه ی بی‌وجودی‌اش لطافت را می‌خواهد ......

هیچ چیز در دنیای دنی به جز وجودش ٬ مهم نیست .....

مهم ناب بودن لحظاتی است که چه بخواهی و چه نخواهی ٬ می‌گذرند .....

دلم هوای شراب کرده است ..... می‌خواهم بنوشم و سرمست به بستر روم ......

و فردا صبح با چنان سردردی از خواب برخیزم که دوباره به سراغ ساقی می‌خواران بروم .....

از بس که در عالم می‌بینم و نمی‌دانم ٬ شراب می‌خواهم .....

یا شاید از بس که این آهنگ لطافت را در من القا می‌کند .....



دلم می‌خواهد داد بزنم ....

از همه ی نادانسته‌ها ....

از همه ی دغدغه‌ها ....



نمی‌دانم از دست این دغدغه‌ها به که پناه ببرم ....

نمی‌دانم که آغوشش را برایم بار می‌کند .....

کسی پیدا می‌شود که سازش با من هم‌کوک باشد ....


دارم قلبی ارزان ز رهش ٬ دیده شد نگران

ساقی می‌خواران ٬ از کنار یاران ٬ از تو گیسوافشان

می‌گریـــــــــــزم


این گل عشق است و برگش می‌دهد بوی جنون


 
Now I resemble a sort of God
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢  کلمات کلیدی:
و من تشنه ی این لحظات نابم ...
 
ديدم كه در وزيدن دستانش ، جسميت وجودم تحليل ميرود
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

دوست واقعي كسي است كه دستانت را بگيرد و قلبت را لمس كند.

                                                                      گابريل گارسيا ماركز

و قلب من است كه مدام لمس مي شود ...

                                              قلبم گرماي دستانت را مي خواهد.


 
با من راه نشین باده ی مستانه زدند .....
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤  کلمات کلیدی:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
 

 
...
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩  کلمات کلیدی:

نترس و شكر بگو.

هرگاه دلتنگ شدي، دو ركعت نماز بخوان.

 و با يادش ، يادم و با يادم ، يادش را زنده دار ...


 
جستنش را پا نفرسودم ...
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥  کلمات کلیدی:

جستنش را پا نفرسودم :

به هنگامی که رشته ی دار من از هم گسست

چنان چون فرمان بخششی فرود آمد. ـ

هم در آن هنگام

                       که زمین را دیگر

                                               به رهایی من امیدی نبود

و مرا جز این

                  امکان انتقامی

که بداندیشانه بی گناه بمانم!

جستنش را پا نفرسودم.

نه عشق نخستین

                          نه امیدآخرین بود

نیز

پیام ما لبخندی نبود

نه اشکی.

هم چنان که با یک دیگر چون به سخن در آمدیم

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

چندان که دیگر هیچ چیز در میانه

ناگفته نمانده بود.

احمد شاملو

آیدا در آینه ،سرود پنجم، قطعه ی دوم

.....................................

خیلی فکر کردم.

از یک چیز مطمئنم.

همه نمی توانند آرامش را درک کنند.

و اینه که آرامش را با افسردگی اشتباه می گیرند.


 
و دلت كبوتر آشتي است ...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤  کلمات کلیدی:

يكي مي خواد آرزوي خوب برام بكنه ميگه:

_ مي دونم زندگيت پر از پستي و بلندي بوده ، اميدوارم اون ثباتي كه مي خواهي را پيدا كنه.

يكي ديگه ميگه :

_ شايد بخواي يه جور ديگه نشون بدي ولي نمي توني. من خيلي چيزا را مي فهمم.

و من با خودم فكر مي كنم كه آيا هيچ وقت خوشبخت بوده ام؟


 
از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢  کلمات کلیدی:

فقط یک چیز ازش خواستم.

آرامش .

احساسش می کنم.

تو راهه!