برای امروز، فردا و همیشه‌ام

امروز فردا و همیشه ام
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

اگر یک روز سرد زمستانی وسط خیابان کنار یک دوره گرد٬ دور یک آتش بنشینی و چای داغ بخوری آرام می شوی؟

یا اگر یک روز گرم تابستانی کنار یک جوی آب بنشینی٬ کفشها و جورابهایت را در بیاری و پاهایت را توی آب بکنی؟

یا یک شب بهاری بالای پشت بام بلندترین ساختمان شهر بروی٬ روی یک لبه ی پشت بام بخوابی و سرت را به طرف پائین آویزان کنی؟

و یا

یک روز پائیزی همه ی برگهای خشک را جمع کنی و یک آتش بازی خوب راه بندازی؟

دوست داری همه ی کتابهایی که هر رزو بهت دهن کجی می کنند را هم توی این آتش بندازی؟

یا فکر کن یک روز که زیاد پای کامپیوتر نشستی یک باره مانیتور را بغل کنی و تا جایی که می توانی بالا ببریش و از آن بالا پرتش کنی روی زمین!

دوست داری تو چشمهای آدمهای اطرافت نگاه کنی و به تک تکشان بگویی چه احساسی بهشان داری؟

یک چاقو برداری و بزنی توی شکم آن کسی که ازش متنفری. یا نه ! چاقو را توی سینه ی خودت بزنی و دستت را بکنی داخل و قلبت را در بیاری و دو دستی جلوی آن کسی بگیریش که دوستش داری.

فکر کن به آن آدمی که همیشه سعی می کرده نصیحتت کند بگوی که احمق ترین آدمی است که تا حالا دیدی.

یا موبایل آن شازده ای که همه ی عشق و خوشیش بالا بردن مدل گوشی و ماشینیش بوده را  ازش بگیری و جلوی چشمهایش بکوبی توی دیوار تا خورد و خمیر بشود. 

یا به یکی یکی وبلاگهایی که صاحبانشان فکر می کنند خیلی کار درست هستند سر بزنی و برایشان کامنت بگذاری که متاسفم برای جماعتی که تو برترینشان هستی.

میشود به عقب تر برگشت.

می شود خندید به کسی که مسیر زندگیت را عوض کرد و برخلاف میلش این تغییر مسیر به نفع تو بوده است.

جلوی استادی که حاضر نیست فکر کند که شاید اطلاعات دانشجویی از خودش بیشتر باشد بایستی و بهش بگویی که خیلی بی سواد است.

یا دستهایت را حلقه کنی دور گردن مدیری که فکر می کند یک دختر دبیرستانی به خاطر جذابیتش گناهکار هم هست و آنقدر فشار بدی تا چشمهایش از حدقه اش بزند بیرون.

یا حتی قبل تر

تیکه تیکه کنی همه ی عروسک های خواهری را که همیشه دلت را با وسایلی که حتی بهتر از مال تو هم نبوده اند٬ آب می کرده.

یا پاره پاره کنی کتابهای برادری را که دلش می خواسته ازت بغراط و سقراط و افلاطون بسازد.

یا با یک مداد قرمز دفتر معلمی را که همیشه به خاطر اینکه دوست داشتی با مداد قرمز بنویسی٬ دعوایت می کرده را خط خطی کنی.

شیشه ی جوهر را خالی کنی روی سر دوستی که  همیشه لجت را در می آورد.

بروی توی مغازه ی پیرمرد خرت و پرت فروش آشنایی که همیشه به عشق خوراکی پیشش می رفتی و او هم دستهای گنده اش را توی گونی آجیلش می کرد و می چرخاند و می چرخاند تا صدای خرش خرشش دلت را آب کند و مشتش را بالا می آورد و بعد یواش یواش پائین تا به دست تو برسد و آخر سر هم از توی مشت گنده اش دو تا دونه پسته کف دستت می افتاد. بروی توی مغازه اش و گونی ها و سبدها یش را چپه کنی و همه ی مغازه اش را بریزی به هم.

اگر همه ی این کارها را بکنی ٬ آرام می شوی؟

مطمئن نیستم. که اگر بودم می کردم.

تنها چیزی که می دانم و مطمئنم این است که باید گذشت  از امروز و فردا و همیشه ام و تمام قاصدکهایش.

.........................................

کنکور نزدیک و ببخشید که سر نمی زنم به وبلاگهایتان.

فکر می کنم آنقدر نوشتم که اگر جیره بندی کنی تا مدتها و مدتها متن برای خوندن و به یادآوردنم داشته باشی.

شاید نوشتن از نوع دیگرش را تجربه کنم.

 

 


 
خط دوم
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

دیر وقت رسیده بودیم. شب شده بود. علاوه بر تاریکی مه هم نمی گذاشت که چشم٬ چشم را ببیند. توی این گیرو دار من هم مصمم بودم که می خواهم از سنگ چین ها بالا بروم و آن طرف را ببینم.

صدایی توی گوشم می پیچید. صدایی که می شناختمش.صدایی که هر از چندگاهی سراغم می آمد.

از روی تخت بلند شدم و سراغ کتابخانه ی کوچکم رفتم.کتاب همیشگی. کتابی که با وجود اینکه بارها و بارها خونده می شود٬جایی گذاشتمش که به راحتی نمی شود بیرون آوردش. دستم را از کنار شیشه ای که لبه اش پریده بود٬رد کردم. کتاب توی دستم بود.

صدا قوی تر می شود.

زمینی که رویش راه می رفتیم به طرز چندش آوری کثیف بود. و ما پا برهنه.

صدا سنگینی حزن آوری را به قلبم تحمیل می کند.

من عق می زنم.

صدا می گوید داستانها همیشه تمام می شوند.

گرمایی را از مچ دستم تا نزدیکی آرنجم حس می کنم.

من عق می زنم و به انتهای همه ی داستانها می خندم.

بالاخره بقیه تن به خواسته ی من می دهند. توقفی می کنیم.

می گوید همیشه وقتی داستانی تمام می شود٬ داستان جدیدی هم شروع می شود.

از سنگ چین ها بالا می روم. مامان هم به دنبالم.

سنگینی ای را احساس می کنم. سنگینی ای که نمی دانم با کدام دست باید بردارمش.

بابا از دور نگاهم می کند.

صدا می گوید داستانی در حال رقم خوردن است.

دوست دستم را می گیرد.

داستانی در ابتدای خودش است.

دوست قدم هایش را بلندتر می کند.

تازه خط اول نوشته شده است.

به طرف بابا برمی گردم.

می گوید من آغاز کننده ام.

مامان از صدای خشمگین دریا می ترسد.

تازه خط اول را نوشته ام!

مامان بر می گردد.

من به فکر ادامه ی ماجرا.

دست خونیم را بالا می آورم.

همیشه به صدا اطمینان داشته ام.

دوست من را به دنبال خودش می کشاند.

داستان زیبایی خواهد شد.

دوست می گوید زیر پایت را نگاه نکن حالت بدتر می شود.

عزمم را جزم می کنم.

بابا به طرفم می آید. کتاب را از دستم می گیرد و با دستش محکم مچم را فشار می دهد.

بهترین داستان عمرم را خواهم نوشت.

به بالای سنگ چین ها می رسم. طرف دیگر تا چشم کار می کند سیاهی است و سیاهی. و موجهایی که در دل سیاهی خودشان را به سنگ چینها می کوبند.

و اینجا صدای آرامش بخش شب است که به دل و جانم رخنه می کند.


 
نگاه
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

به قصر رويايي ام فكر مي كنم.

 به قصري كه يك شب سرد زمستاني، توي مه اي كه سنگين ترين مه از آغاز خلقت را مي مانست، جايي كه چشم چشم را نمي ديد ، براي خودم ساختم.

به دستهايم نگاه مي كنم. دستهايي كه بايد تا هميشه گرم بمانند. حتي توي چنين شبي.

به آرامش فكر مي كنم. آرامشي كه هميشه منتظرش بودم.

و به حريم امني كه الان ديگر بهش ايمان دارم.

كمي به گذشته بر مي گردم.

بعد از يك مدت طولاني كه حظورش پر رنگ شده بود، يك شب آمد. با حرفهايي عجيب.

_ سميرا زندگيت را چه جوري مي بيني؟

شايد آرزوهايم را برايش توصيف كردم.

خوب گوش داد و گفت :

_ حال را مي گويم نه آينده ات را. محيط را. آدمهايي كه اطرافت هستند. چقدر بهشان وابسته اي؟ دلت هيچ تغييري نمي خواهد؟ دلت نمي خواهد فردا صبح پاشي و ببيني كه توي يك محيط جديد هستي؟ آدمهاي جديد اطرافت هستند؟  ببيني يك زندگي جديد ، يك روح جديد داري؟ يا اينكه اين طوري هم نه! كه يهو از همه ي آدمهاي اطرافت دل بكني و خودت به اختيار خودت بري توي يك محيط جديد. يك زندگي جديد براي خودت بسازي؟

حرفهايش گيجم كرده بود. و زمان لازم براي فكر كردن هم بهم نداد.

 ولي مطمئن بودم از چنين تغييري مي ترسم. حتي فكرش هم بدنم را به لرزه مي انداخت.

خودش ادامه داد كه دير يا زود ، يك روز اين اتفاق برايت مي افتد. حتي در مورد آن آدمهايي كه فكر مي كني عزيزترها هستند. يا خودشان اين فكر را مي كنند.

و سوالي كه به دلم انداخت كه ديگر هيچ برخوردي با اين آدم نخواهم داشت:

_ خواهر كوچيك من توي اين مدت من را چه جوري ديده؟ و چه انتقادي دارد؟

بحث را به خنده و شوخي كشاندم. با اينكه مي دانستم ديگر نمي بينمش.

و بعد از آن اول به فكرش بودم. بعد نگران شدم و بعدتر گاهي حتي ميديدم كه منتظرش هستم.

وقتي كه ديگر هيچ خبري ازش نشد، ناراحت شدم كه چرا سوالش را جواب ندادم.

كمي به آينده فكر مي كنم.

ناخواسته به مردي فكر مي كنم كه سر و كله اش از ناشناخته ترين مسير پيدا ميشود. مردي كه مياد تا بهت بگويد كه ديگر هيچ راهي براي فرار نداري. و مردي كه تمام آينده و آرزوهايت را توي دستهايش مي بيني.

به قصر رويايي ام بر مي گردم.

به دستهايم نگاه مي كنم.

به آرزوهايي كه يكباره مسير خودشان را عوض كردند.

به آرامشي كه دوست ندارم كسي به همش بزند.

به محيطي كه دوست دارم عوض بشود.

به حريمي كه دوست دارم امن و امن باشد.

به اينكه اجازه نمي دهم كسي به خلوتم وارد بشود.

اجازه نمي دهم هيچ كس از خلوتم باخبر بشود.


 
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

یک خواب پریشان را می ماند.

نه!

یک خواب پریشان دیده را!

دختر که تمام رویاهای نیمه کاره اش را در گیسوانش پنهان کرده٬ روی بر می گرداند. و به سرعت دور می شود.

از دور بالابلند می نماید. و پر شکوه.

با گیسوانی که همچون هاله ای بالاتنه اش را پوشانده اند.

اما مشکلی هست.

آشفتگی ای که هر تماشاگری را آشفته می کند.

با هر قدم ٬ دختر ٬ محو و محوتر می شود.

گویی بی قراری اش را ٬ به دل تاریکی ای می برد که برای تماشاگر ناشناخته است.

یک لحظه سیاهی٬

و دختری که در دل تاریکی نابود می شود.

و در یک چشم به هم زدن ٬

زمانی که هنوز هیچ چشمی  به سیاهی عادت نکرده است٬

          نور

                       و نور

                                        و نور

و دختر که نه باشکوه و نه حتی بالابلند است٬ به سمت تماشاگر بر می گردد.

و صحنه ی آخر :

دختری تمام انزجارش را بالا می آورد.


 
ما همگان محرميم
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

تا حالا به گورستانهاي مرده فكر كردي؟

نه آنهايي كه الان خيابان شدند، يا مدرسه ، يا بيمارستان ، شايد هم خانه يا هر چيز ديگري.

آنهايي كه هستند. بكر و دست نخورده. همان طوري كه قبلا بودند.

من فكر كردم. اصلا ديدم!

يه گورستان نسبتا كوچك. با سنگ قبرهايي كه  در كمال بي سليقگي كج و كوله گذاشته شدند. و حياط واره هايي دور رو برش كه مقبره هاي خانوادگي را مي مانند. جالب هم اينكه توي يكي از اين حياط ها، كه مقبره ي اعيان اشرافهاي شهر است، خانواده اي زندگي مي كند. بگم به عنوان سرايدار؟ نگهبان؟ محافظ؟ آخر نگهبان چي؟ محافظ چي؟ وارد آن محوطه كه مي شيد، حوض كوچكي را مي بينيد كه تهش را لجن گرفته ، لباسهاي شسته شده اي كه روي بند ، پهن شدند. و مرغ و خروسهايي كه انگار مي دانند كجا زندگي مي كنندُ٬ و از ديدن آدمهاي زنده خوشحال مي شوند و به طرفتان مي آيند. خلاصه اينكه اينجا كه وارد مي شي،  بوي گند زندگي ميزند توي صورتت! زني از پنجره اي سر بيرون مي آورد. و مردي، كه نه ، مردكي ! به طرفتان مي دود. خيلي دقيق و با تعجب نگاهتان مي كند و مي پرسد كه اينجا چه كار داريد. صداي مرد مي پيچد. يك لحظه مي مانيد كه چي جواب بديد. و بعد خيلي آرام مي گيد آمديم اينجا را ببينيم. مرد كه توي قيافه هايتان چيزي پيدا نكرده ، و مطمئن است كه فقط با دوتا دختر نوزده بيست ساله ي فضول طرف است ، مي گويد دنبال من بياييد. مرد راه مي افتد و شما هم به دنبالش. مرد شروع مي كند به نشان دادن قبرها. و نام بردن صاحبهايشان. اسمهايي كه گفتن و نگفتنشان فرقي ندارد. انگار لطف مرد به بعضي از مرده ها بيشتراست. يا نه! انگار يواش يواش اين كاري كه مي كند برايش لذت بخش تر مي شود. چون هر سر هر قبري ، بيشتر از قبر قبلي مي ايستد و حرف مي زند. و يا شايد ترتيبشان اين طوري است ! هر كدام از مرده ها نسبت به قبلي بيشتر نياز به معرفي دارند. ولي براي شما اصلا لذت بخش نيست. بيشتر دوست داريد كه مرد هم خفه بشود و بگذارد توي سكوت آنجا غرق بشيد. ولي مرد اين كار را نمي كند. شايد دنبال دردسر نمي گردد. سريع همه را معرفي مي كند و خيلي سريع تر از آنجا ردتون مي كند بيرون. و شما كه كسي نگذاشته احساس فضوليتان به طور كامل ارضا بشود، با ناراحتي تمام بيرون مي رويد. و از بين تمام اين مرده هاي پولدار به دزدي فكر مي كنيد كه وقتي گرفتنش، با صاحب پول كنار آمده كه تمام پولش را بدون دردسر بهش برگرداند و به جايش فقط يك قبر توي اين مقبره برايش بخرد!

فكر كن بعدا مي شنوي كه اينجايي كه نمي داني با چه حالي واردش شدي ، براي خودش مكاني بوده ! و تازه همه ي نگرانيهاي مرد را مي فهمي و كلي هم از اينكه بوده خوشحال ميشي. و مهمتر از آن ! كلي احساس خوش شانسي مي كني از اينكه هيچ اتفاق بدي برايت نيافتاده !

دور شديم از موضوع .

از گورستان مرده مي گفتم. جايي كه ساكنانش، ديگر هيچ آشنا و فاميل زنده اي ندارند. و شايد نوادگانشان تا دو سه نسل به عبارتي دار فاني را وداع گفتند. و بيچاره ها ، هر شب جمعه بايد كلي منتظر باشند تا شايد كسي بهشان سر بزند. ولي هيچ وقت ديگر اين اتفاق نمي افتد.

تا حالا به چنين جايي فكر كردي؟

به اين فكر كردي كه شايد پدر پدر پدر پدر پدر پدربزرگت يك چنين جايي منتظرته؟

يا شايد مادر مادر مادر مادر مادر مادر بزرگت؟

دومي بدتره ، نه؟ حتي اگر فاميليش را هم عوض نكرده باشد ، تونمي شناسيش! اگر آن زمان اصلا فاميلي اي داشته !

من فكر كردم. خيلي فكر كردم.

دلم مي خواهد بروم بگردم، متروك ترين گورستان دنيا را پيدا كنم. كنار هر قبري بشينم، چشمهايم را ببندم، تا جايي كه مي توانم تمركز كنم و حس كنم. آن كسي را كه منتظر آمدن من بوده است.

...........................

قبلا هم گفتم.

روي سنگ قبر من را شلوغ نكنيد.

 سنگ را سه قسمت كنيد. قسمت بالا ، بزرگ اسم و فاميلم را بنويسيد.

 زيرش ، كوجك تر سال تولد و وفات را .( شايد كسي كه مي خواند، وقتي متوجه سن كمم بشود، دلش بخواهد فاتحه اي بخواند.)

 و دو سوم بقيه را خالي بگذاريد. تا آن كسي كه هر هفته مي آيد ( اگر بود) گلهايش را آنجا بگذارد.
 
آيا دوباره گيسوانم رادر باد شانه خواهم زد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

فكرم را مشغول كرده است، فكر دختري كه توي موزه اي به نام موزه ي زمان زندگي مي كند.

موزه اي كه هر گوشه اش به زماني دور يا شايد هم نزديك مي برش.

جايي كه مي گذارد ذهنش سيال سيال باشد.

به فكر آن دختر چشم گردي كه هميشه موهايش به شلخته ترين وضع ممكن دور صورتش را پوشانده بود.

يا درخت گيلاسي كه آخرين گيلاسهايش را او چيده بود.

مسافرتي كه خط زندگي اش را عوض كرد.

مادربزرگي كه نفهميد چه جوري دلش آمد و ازشان دل كند.

آن پسري كه كه يك روز شنيدند اعدام شده وبعد هم قرار گذاشتند كه هيچ وقت حتي يادشان هم نيايد كه چه كار كرده بوده.

جاپاهاي توتي كه هميشه كف خونه  مي ماند.

دوستي كه هيچ وقت نتوانست از تجربه اي كه داشت باهاش صحبت كند و در عين حال مي خواست دانسته هايش را باهاش تقسيم كند.

پسردرازي كه هر روز سر راه مدرسه اش مي آمد و آن دوتا مست چشات برايش مي خواند.

فكرم را بد جور مشغول كرده است.

فكر دختري كه يك شب خوابيد و صبح كه بيدار شد، ديد كه تمام كودكي هايش را باد با خودش برده.

دختري كه يك شب ديد و فهميد كه ديگه تا هميشه تنهاي تنها خواهد بود.

دختري كه يك روز صبح ديد كه حتي نگاههاي پدري هم كه تا ديشب عاشقش بوده، سنگيني مي كند.

دختري كه خيلي زود فهميد كه دنيا باهاش سر ناسازگاري و جنگ دارد.

و دختري كه توي يك شب و فقط يك شب كمرش را به جنگ با دنيا بست.

دختري كه  یک بار و فقط یک بار صادقانه دل باخت و صادقانه باخت.

دختري كه ...

و دختري كه سردر گم است بين خاطرات زندگي هاي گذشته اش.
 
من آخرين را سروده بودم ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

فكر كن سه سال تمام ، يك گوشه ي ذهنت تصويري از يك ملاقات را مي ساختي. گاهي تا بي نهايت عاشقانه. اما آني كه بايد از كار در نمي آمد. پاكش مي كردي و از نو مي ساختي. يك ملاقات دوستانه اما صميمانه. باز هم نه! گاهي تا جايي كه مي توانستي منطق را چاشني اش مي كردي. و باز هم به تصوير مورد علاقه ات نمي رسيدي.

چيزي كه ازش مطمئن بودي ، اين بود كه انتظار آن لحظه را مي كشيدي.

حالا فكر كن بعد از سه سال ، كاملا خدا خواهانه همه چيز رو به راه مي شود. همه ي آن چيزهايي كه بايد.

ولي يه مشكل كوچيك همه چيز را به هم مي زند.

يك ترس كوچيك كه گوشه ي قلبت با نزديك شدن و نزديك تر شدن به لحظه ي موعود ، بزرگ و بزرگ تر مي شود.

توي يك لحظه طوري سرتا پايت را بر مي دارد كه انگار خوب مي شناسيش.انگار سالها باهاش اخت بودي. انگار سالها جز اين ترس هيچ احساس ديگري را تجربه نكردي.

ولي اين يك ترس جديد بود. نمي شناختمش. كنار آمد باهاش را بلد نبودم. جنگيدن باهاش را هم.

انگار كه ميخواهي بري جايي و تمام وجودت را جا بگذاري و بيايي.

کاش می دانستم که می توانم پیشت به اندازه ی تمام دلتنگیهایم گریه کنم!

اين بار من شكست خوردم !

...........................

پی نوشت :

اون لحظه ای که پيشم نشسته بود٬ از هميشه دلتنگ تر بودم.نگاه سردش مثل نگاه کسی که هيچ وقت به دنيا نيامده تا نگاهی داشته باشه٬ روی صورتم نشست.

و چه جوری احساس ميشه نگاهی که هست و نيست!

يک آن به گذشته های دورم رفتم. به زمانی که هيچ احساسی از گناه نداشتم.اون

زمان می تونستم به اندازهُ تمام دلتنگی هام گريه کنم. 

و حالا با اين همه دلتنگی٬حتی...

و حالا در برابر اين نگاه سرد

                      محکوم به سکوت بودن رو تجربه می کردم.